بغلـم ڪن ڪہ در این قحـطیِ عشــق

دلخـوشیِ همہ احـوالِ مـنی...!

من ذره و خـــــــــــــورشید لقائی تو مرا...!!!

‏خویش را بر سر مژگان تو گم کرده دلم...

شیرینِ جهان تویی، به تحقیق!


ما که یکجا دست خود از آرزوها شسته‌ایم...

شراب کهنه ی ما شیره گشت از واژگون بختی

اگر این سان بماند هفته ای ، انگور می گردد

پایت‌ بگذار تا ببوسم ، دستم که‌ نمی‌رسد به آغوش...

ای کاش به جایِ هَمه می‌شُد که دَر این شَهر

این حالِ به هَم ریخته‌اَم را تو بِبینی

قسم خوردم بہ چشمانت فراموشت ڪنم اما

چرا باران ڪہ مےگیرد فقط یاد تو مے بارد

چارهٔ دل کجا کنم؟ کز همه جا مشوشم...

چه فغان کنم ز دستی، که گسسته تار ما را

‎‌

تُ کجایی ؛ تا مرا خندان کنی؟

رفته‌ایم از خویش اما از مقیمانِ دلیم...

دل سپردم به کمِ خود، نه به بسیارِ کسی ...

من مست رخ دلبر مهروی قشنگم
جز مهر نگارم نپذیرد دل تنگم

پنجره، چای، خیابان، غزل، چشمانت...

چه کنم!؟ یک نفر و اینهمه دشمن بی تو..

می‌کِشد کار من از فکر تو آخر به جنون!

کسی جز تو ندارد ریشه در من

تـو حتی در خیالم ریشـه داری

من که شاعر نیستم

من فقط راوی چشمان پر از راز

توأ م!

بی پنـاهم

ڪَوشہ‌ے ِ آغـوش ِ خود جا ڪن مرا...!

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

مِی حرام است ولی از لب دلدارحلال ...

من هر چه مولانا شدم او شمس تبریزم نشد

ای شمس ناتبریزی ام ، هرگز فراموشم مکن..

عاشقـم بر نامِ‌جان، آرامِ تُ ...

کدخدا گفته که این دهکده عاشقکده نیست
هر که عاشق شده از دهکده ما برود

کوزه بر دوش سر چشمه نیا با این وضع
باید از دهکده یک دهکده رسوا برود

بیم است که سودایت دیوانه کند ما را ...

ای کاش کسی بود که می گفت به یوسف
در مصر به جز حسرت کنعان خبری نیست

چرخی بزن ، مستی نما

دل را بشوران و برو ...

خوب جان

چون در آغوشت گرفتم قالب من جان گرفت...

‌دل بجان آمد و او

بر سِرِ ناز است هنوز .. !

خوب جان

از خیالت در دل شب‌ها اگر غافل شوم

تا قیامت سنگسار از خواب غفلت کن مرا