بغلـم ڪن ڪہ در این قحـطیِ عشــق
دلخـوشیِ همہ احـوالِ مـنی...!
بغلـم ڪن ڪہ در این قحـطیِ عشــق
دلخـوشیِ همہ احـوالِ مـنی...!
من ذره و خـــــــــــــورشید لقائی تو مرا...!!!
شراب کهنه ی ما شیره گشت از واژگون بختی
اگر این سان بماند هفته ای ، انگور می گردد
پایت بگذار تا ببوسم ، دستم که نمیرسد به آغوش...
ای کاش به جایِ هَمه میشُد که دَر این شَهر
این حالِ به هَم ریختهاَم را تو بِبینی
قسم خوردم بہ چشمانت فراموشت ڪنم اما
چرا باران ڪہ مےگیرد فقط یاد تو مے بارد
من مست رخ دلبر مهروی قشنگم
جز مهر نگارم نپذیرد دل تنگم
پنجره، چای، خیابان، غزل، چشمانت...
چه کنم!؟ یک نفر و اینهمه دشمن بی تو..
کسی جز تو ندارد ریشه در من
تـو حتی در خیالم ریشـه داری
من که شاعر نیستم
من فقط راوی چشمان پر از راز
توأ م!
بی پنـاهم
ڪَوشہے ِ آغـوش ِ خود جا ڪن مرا...!
من هر چه مولانا شدم او شمس تبریزم نشد
ای شمس ناتبریزی ام ، هرگز فراموشم مکن..
کدخدا گفته که این دهکده عاشقکده نیست
هر که عاشق شده از دهکده ما برود
کوزه بر دوش سر چشمه نیا با این وضع
باید از دهکده یک دهکده رسوا برود
ای کاش کسی بود که می گفت به یوسف
در مصر به جز حسرت کنعان خبری نیست