بی عنوان

خدایا به من حس زندگی کردن بده ........ حس بندگی/ حس لذت/ حس تلاش برای یک رسیدن به یک آینده طلایی

دلتنگی های بی پایان زینب بانو

 

این روزها دلم می خواهد قلم را بردارم  و فقط از دلتنگی هایم بنویسم

 

اما نمیدانم جوهر خودکار کفاف این همه دلتنگی را می دهد یا نه

 

چرا هنوز هوای آمدن به سرت نزده ؟!


پ.ن: برداشت  مخاطبان از این پست اصلا مهم نیست...برای من مهم دلم است

خوشا به حال آنان که با شهادت رفتند

من ای صبا رفتن به کوی دوست ندانم

 

تو می روی به سلامت، سلام ما برسانی

 

 


پ.ن: امروز تازه فهمیدم روضه مادر یعنی چه ...... امروز قیامتی بود در مسجد رضوی

26 بهمن روزی که خدا تو را به ما هدیه داد

 

همه‌ی کلمات
معنای تو را می‌دهند
مثل گل‌ها همه
که بوی تو را پراکنده‌اند .
سکوت کرده‌ام
که فراموشت کنم
اما مدام
مثل زنبوری سرگردان ،
رانده از کندویش
دور گلم می‌گردم

 

 

تـــــــــــــــــــــــــولدت مبارک خانم دکتــــــر
 

به امید موفقیت های روز افزون دخترخاله عزیزم؛ فائـــــــــزه

انشالله جشن تولد ۱۲۰ سالگیت جوجوی من

 

 

 

 

 

 

 

 

پ.ن: آهنگ وبم رو هم تقدیم می کنم به فائزه جوووووووونم....البته این فعلا دسرشه...اصل کاریش رو حضوری تقدیم می کنم :-)

یک پست با دو بهانه: تولد و تشکر

 

"یاد هم بودن قشنگ ترین هدیه ای است که نیاز به با هم بودن ندارد"

 

دخترخاله فهمیه باعث شد با تمام مشغله ای که دور و برم ریخته و منو حتی تو روز تولدم رها نکرده، بیام و به وبم که دیگه کم کم داره به فراموشی سپرده می شه یه سری بزنم.

 

مهربون از این که به یادم بودی و از همه مهمتر برایم وقت گذاشتی ممنونم

این شعر زیبا هم تقدیم به فهیمه بانو

بی‌قرار توام و در دل تنگم گله‌هاست
آه بی‌تاب شدن عادت کم حوصله‌هاست

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی و بین من و تو فاصله‌هاست

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد
بال وقتی قفس پرزدن چلچله‌هاست

بی‌تو هر لحظه مرا بیم فروریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله‌هاست

باز می‌پرسمت از مسئله دوری و عشق
و سکوت تو جواب همه مسئله‌هاست

فاضل نظری


پ.ن: به وبلاگ دخترخاله ام سر بزنید حتما

درد دارد ... !

 
درد دارد ... !
سرت
به
سنگی بخورد
که
...
روزی
به
سینه اش می زدی ...
 

می فروشمت.....ارزان!

 

می فروشمت......

سکوتت را به هیاهوی این شبهایم می فروشم. گرچه بهایت سنگین بود. اما من تو را ارزان می فروشم.

می دانی، من مالک فراموشکاری هستم.....


مخاطب خاص من (الف. ر. م. الف) این روزها کامت شیرین شده، خبر دارم.......تبریکم را با یک بغل دعای خیر از طرف خود و مادرم که دعاهایش برعکس من ردخور ندارد، بدرقه زندگی مشترک تان میکنم!

بعدا نوشت: با عرض پوزش هیچ نظری در مورد این پست تایید نخواهد شد! ه م ی ن

 

بیقرار توام و در دل تنگم گله هاست

 

دارد میگذرد با همه خوبی ها و بدی هایش

با همه کم لطفی ها و یکنواختی ها

با همه دلتنگی ها و دغدغه هایی که مدام بر روی ذهنم رژه می روند....

کاش می توانستم نگران روزهایی که در راهند نباشم

کاش !!!

پ.ن: بیقرار توام و در دل تنگم گله هاست ---- آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

 

دلــم هـــوای خـــودم را کـــرده اســت . . .

 

ایــن روزهـــا


بیشــتر از هــر زمــانی


دوسـتــ دارمــ خــودمــ باشــمــ !!


دیگــر نـه حــرص بدســت آوردنــ را دارمــ


و نه هـــراس از دســت دادنــ را . . .

هرکـــس مـــرا میـــخواهد بـخـــاطــر خــودمــ بخواهــد


دلــم هـــوای خـــودم را کـــرده اســت . . .

 

سلام بر تو ای رئوف

 

مریض آمده اما شفا نمی‌خواهد

به جان شما جز شما نمی‌خواهد

 

برای پیش تو بودن بهانه‌ای کافی‌ست

بهشت لطف کریمان بها نمی‌خواهد

 

دلیل ناله‌ی من یک نگاه محبوب است

وگرنه درد غلامان دوا نمی‌خواهد

 

فقیر آمدم و دلشکسته پرسیدم:

مگر که شاه خراسان گدا نمی‌خواهد؟

 

دلم به عشق تو تا آسمان هشتم رفت

نماز در حَرَمت «اهدنا» نمی‌خواهد

 

همین قدر که غباری بر آستان باشد

رواست حاجت عاشق، دعا نمی‌خواهد

 

تو آشنای خدایی، کدام رهگذری

در این جهان غریب آشنا نمی‌خواهد؟

 

ببین به گوشه‌ی صحنت پناه آوردم

مگر کبوتر آواره جا نمی‌خواهد؟

 

به حکم آنکه «علیک الرفیق ثم طریق»

دلم بدون رضا (ع) کربلا نمی‌خواهد

 

خدا مرا به طواف تو مبتلا کرده‌ست

طواف کعبه بخواهم، خدا نمی‌خواهد

 

نگفته است، حیا کرده شاعرت آقا

نگفته است، نه اینکه عبا نمی‌خواهد

 


پ.ن: دلتنگی بهانه نمی خواهد! ه م ی ن

دلم هوای تو کرده......هوای حرمت!

 


گره به كار من افتاده است از غم غربت ......كجاست چابكي دست‌هاي عقده‌گشايت؟

خدا کند شرمنده خدا نشوم!

این روزها که گذشت

لازم بود با خود و دلم، حتی با خدا خلوت کنم ....

هر چند که درد بود و کهنگی احساسی قدیمی را تلنگر میزد!

اما باید می گذشت و خلوت می کردم و پیدا می کردم همه خطاهایم را و بزرگترینش را

و بزرگترین خطایم همان بود که همه دروغ ها را باور کردم و راست پنداشتمشان!

ولی دیگر باور نمیکنم ....

قول میدهم باور نکنم

حداقل اینگونه با دل و دنیا و عقلم صادقم!

و صادقانه عشق را بو میکشم ....

و صادقانه عشق را لمس میکنم ....

و صادقانه عشق را میسپارم به ماه .... به مهتاب.... به خدا ....

و فراموش میکنم همه دروغ ها .... همه راست ها .... همه عاشقی کردن ها ....حتی همه عاشقی نکردن ها را ....!

خدا را چه دیدی؟!

شاید همه این عشق را سپردم به مرگ!

می خواهم زندگی کنم ....

این دم آخری میخواهم بی عشق! بی یار! بی یاد! و بی -اویی که بود- زندگی کنم!

حتی با درد! .... اما تنها!

می خواهم بی هوای عشق -او- نفس بکشم!

می خواهم خط قرمز بکشم دور همه که خدا فقط مهم بماند برای خودم و نه هیچ کس دیگر!

که انگار ارزش مهم بودن آدمها آنقدرها هم که فکر میکردم نیست!

خدا انگار پاک کن داده دستم و نشسته نگاهم میکند!

منتظر است پاک کنم .... من هم دارم پاک میکنم -او- را، درد را، عشق را، دروغ را ....

-و خدا می ماند.... -

خدا کند شرمنده خدا نشوم!

 

خــانه خدا/ خــــانه پیغمبر و یکسالی که چه زود گذشت

 

از قدیم گفتند هیچ جا خونه خود آدم نمیشه و من بعد از یه مدت زیاد دوری از "دلتنگ کربلا" فهمیدم که باید برگردم به خونه قدیمی ام.....

به همین جایی که هرچند وقتی واردش میشم دلم بی حد و حساب تنگ میشه اما تازه فهمیدم که باید هرزگاهی دل رو نوازش کرد حتی اگه شده با غم.....

به هرحال به فال نیک می گیرم بازگشتم را به دلتنگ کربلا آن هم در شب شروع یک میهمانی سی روزه

و به یاد سال گذشته و حضورم در مکه و مدینه آنهم درست در همین ایام


در این ماه عزیز برای همدیگه زیاد دعا کنیم شاید خدا منتظر دعای ما در حق دیگری باشد

 

آخر نوشت 90

 

غم های اینجا و خاطرات تلخش، دلتنگ کربــــلا را مجبور به اسباب کشی کرد! در خانه جدیدم

چشم به راهتان هستم....

 

 


 

پ.ن: ارادت من به خانه اولم همچنان پابرجاست و هیچ گاه به دست فراموشی سپرده نخواهد شد

یا علی

^دل نـــــوشت اول/90

عید آن سال ها

آرزومند رویاهایم، شاد بودم

این سال ها که می گذرد

دل به فراموشی می سپارم

و چینش آرزوها را به دست آسمان ها می دهم

باشد که سال جدید

امید ببارد

ایمان ببارد

و بشوید رسوب ذره های نرسیدن را

.

.

.

و امروز برای تو می نویسم منجی!

که در انتظارت هستم...

نه با خوبی ها و پاکی ها، بلکه با دلی پر از اندوه این دنیا...

من در انتظار توام منجی!

که بیایی و گرم کنی دنیای یخ زده ام را و روشن کنی تاریکی های بی پایان زندگی ام را

من در انتظار توام منجی...

که پایان خوش تمام غصه های دنیا باشی...

پ.ن: عید همان عید است ٬ دل دیگر آن دل نیست .

ســـــالی می خـــــواهم پُر از خــــــــــــــــــدا........همین!

        

 

دو هفته جای خالی ات فریاد می زند

دو هفته گذشت...

از رفتنت دو هفته می گذره...

ولی من هنوز باور نکردم رفتنت رو... هنوز باور نکردم که دیگه بین ما نیستی

نمی خوام باور کنم

نمی خوام بدونم که دیگه تو جمع ما نیستی

میدونی الان چندمین شبیه که دارم با گریه می خوابم؟

میدونی هنوز بعد از دو هفته میترسم که به عکست نگاه کنم؟ به چشمها و لبخند توی عکست..

میترسم واقعیت رو بفهمم

میدونی وقتی فهمیدم که خرمای توئه که دارم تعارف میکنم دستم لرزید؟

میدونی همه بهم میگن شکل تو هستم؟

میدونی هر وقت اشتباهی منو به اسم مامانم صدا میزدی قند تو دلم آب میشد؟

میدونی توی قبرستان رفتم سر خاک دایی و کلی درد و دل کردم باهاش؟

دایی ای که هیچوقت ندیدمش

همیشه حسرت اینکه چرا دایی ای که همه ازش تعریف می کنن و من ندیدم به دلم بود

حالا حسرت هرگز ندیدن تو هم بهش اضافه شد

 میدونم که خودخواهیه

میدونم که از این دنیا بریده بودی

میدونم راحت شدی از این همه درد و قرص و بی خوابی

ولی کاش بودی

کاش این دفعه هم که اومدم می دیدمت

یه هفته همه فامیل دور هم بودیم

ولی نبودی

جات خیلی خالی بود

خیلی.....

یادته یه بار که درد امانتو بریده بود آقاجون زنگ زد بهم؟

گفت فهیمه بیا باهاش حرف بزن٬ بخندونش تا یکم دلش وا شه

حالا خودم اندازه یه دنیا دلم گرفته

کاش یکی بود دل منو وا می کرد

از حالا به بعد باید زنگ بزنم و دل آقاجونو وا کنم

دلم تنگ شده برات

برای اون خنده هات

برای اون نگاه کردنات

برای اون شعر خوندنا و نصیحت کردنات

حتی برای اون دعواهایی که باهام می کردی

یادته یه بار مهمون داشتید و منم نیشم تا بناگوش باز بود؟

جلوی جمع دعوام کردی که چرا دارم می خندم

گفتی دختر که نباید اینقد بخنده

ولی من ترکیدم از خنده و تو ازم ناراحت شدی

کاش نمیخندیدم

کاش ناراحتت نمی کردم

کاش می تونستم یه بار دیگه ببینمت

میدونم که جات خوبه

می دونم اینقدر خوب بودی که الان اون طرف راحتی

پس برام دعا کن

دعا کن که آروم بشم

بشم همون فهیمه ی قبل

شاد و سرحال و خندون

برام دعا کن همون جوری که قبلانا دعا میکردی

هر وقت یه شوخی ای می کردم که خوشت نمیاومد میگفتی خدا یه عقلی بهت بده

منم می گفتم آمین

حالا از خدا بخواه که یه عقلی بهم بده

دعا کن عاقل شم!

خیلی حرف دیگه مونده...

خیلی...

ولی با همون شعری که همیشه می خوندی میخوام این پستم رو تموم کنم :

 

خوشا آنان که الله یارشون بی

به حمد و قل هو الله کارشون بی

خوشا آنان که دائم در نمازن

بهشت جاودان بازارشون بی

 


پ.ن: دلنوشته ای بود از دخـــتر خــــاله اما در دل ما هم چیزی جدای اینها نیست...غــــمی است مشترک!

کاش می شد بســاط نبودنــت را جمع کرد

 

اين جمعه مرا به خود مي‌خواند...

 

اين جمعه مرا به بي قراري مي‌خواند...

 

مرا مي‌خواند به پريشاني؛

 

مرا مي‌خواند به آشفتگي...

اين جمعه مرا مي‌خواند به

سه شنبه‌‌اي كه گذشت، به پنج شنبه‌اي كه بر من هنوز نگذشته، به هر

شنبه‌اي كه بايد مي‌بودي و نبودي، به صبح‌هاي دوشنبه تا دير وقت

 

اين جمعه مرا مي‌خواند به دريا و دريا و دريا...  –كاش باران ببارد زودتر، حتي

شده كنار همه آن درياها و دور از ما-

 

اين جمعه مرا مي‌خواند به صبح‌هايي كه دير مي‌رسند، به شب‌هايي كه اگر

 باشي زود مي‌رسند و نباشي از هجوم خيالت نمي‌برد خوابم...

 

اين جمعه مرا مي‌خواند به فرداهايي كه نمي‌رسند

اين جمعه مرا مي‌خواند و من پاسخي براي روزهايم ندارم

و مهم‌ترش آنكه جوابي ندارم تا به خودم بدهم...به دوستت دارم‌هايي كه در

گوشِت مي‌گفتم و به دوستم نداري‌ها كه رو به رويم مي‌گفتي

به اينكه چقدر تنهايم، از وقتي تو رهايم كردي...

و حتي بعدترها كه خودم، خودم را رها كردم...نه اينكه وسط زمين و هوا، كه

 به امان خدا، به هواي چشمانت وقتي مرا دوست مي‌داشت

از همه اين‌ها گذشته اين جمعه مرا به تو مي‌خواند اما کاش ...

 

 

 

پ.ن: 7 روز پیش روز تولدم بود ... و من چـــشم انتظار ... مثل همیشه ... کاش می شد بساط نبودنت را جمع کرد!

 

هنوز سخـــــــــت می گذرد

باور کن

من از همان روز سرد پاییزی

که کفش هایت خواب رفتن به جایی دور را دیدند

فهمیده بودم

یکی از همان روزهای مانده ی در راه

خیال دوباره دیدنت را هم

باید به خواب ببرم ...

من اما نفهمیدم؛

چهلمین  روز پاییزی آن سال ِ پرعطش

چگونه مصادف شد با یلدای نداشتن تو ؟!

تو هرگز نفهمیدی ؛

این دست های ِ ناتوان ِ آن روزهای پرغبار

چگونه دلم را از زیر آوار آن همه خاطره ی زخمی

بیرون کشیدند تا نفس بکشد ...

ساده نبود

اما

من دلم را عادت دادم به نخواستنِ بی جهت ِ تو

وقتی نبودی و لبخند هایت را

درون مردمکان کسی می تاباندی

که من نبودم ...!!!

من عادت  کرده ام ،

من عادت کرده ام ،

من مردن و زنده شدن در هر روز را عادت کرده ام ...

حالا

بیا و باورکن ،

قطره های اشک

گوشه ی چشم های زل زده ام به عکس تان ،

در این روزهای دیگر نداشتنت ،

لبخند می زنند ...

و هنوز هم

شادمانی ات آرزوست !!!

هرچند ...

بگذریم !!!

پ.ن: هنوز شب ها با خاطرات تو صبح می شود

دلم هوای تو کرده....بگو چه چاره کنم!

عاشقان بهانه جویان وصل اند

به یک سیب سرخ هم کربلایی می شوند

چه رنگش رنگ پرچم

و

عطرش شمیم سحرگاهان حرم است

.

.

.

سال گذشته؛ دقیقا در چنین روزهایی، بودن در بین الحرمین و سرزمین عشق را برای نخستین بار تجربه نمودم

تجربه ای که در بحرانی ترین شرایط زندگی ام صورت گرفت!

من دعوت شدم...

دعوتی که بدون شک با نظر خاص آقا صورت گرفت چرا که اگر کربلایی نشده بودم شاید مسیر زندگی ام به طور کل به سمت دیگری می رفت...

و آنجا بود که فهمیدم دل شکسته چه قیمتی دارد.

اما این روزها عجیب دلتنگ خاطرات سال گذشته ام...خاطراتی که شب و روزم را به خود مشغول کرده است!

و حرف آخرم

در این دنیا و آن دنیا جز تو هیچ کس را نمی خواهم حسین جان!

 

 

پ.ن: در کربلا گران می خرند و گران می فروشند

آن جا که می روی، هر آن چه داری ببر...

 

آمدم ای شاه پناهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم بده

 

مسافرم

همین روزها ....

مسافر دیار عشقم

مسافر حرم یارم، حرم ضامن، حرم آقا

همسفرانم چند کبوترند.... به امید وصال به یار راهی شدند

من هم در نقاب کبوتر با آنها رهسپارم ....

زائری بارانیم .... آقا نگاهم میکنید؟

می آیم، که در همه جا بر در و دیوار حریمت، جایی ننوشتند گنهکار نیاید

می آیم که عقده این روزها را باز کنم و یادم بیاید این روزهای غریب  را ....

می آیم تا برایتان بگویم سر عهد و پیمانم ایستاده ام

تا بگویم دیدید آقا بد قول نبودم!

می آیم تا یک دل سیر حیاط سقاخانه را بو بکشم

تا یک دل سیر با آقای نخودکی حرف بزنم

تا یک دل سیر گنبد طلائیتان را نگاه کنم و نگاه کنم و نگاه ....

می آیم تا به باب الجواد برسم و دلم برای مظلومیت پسرتان پر بزند

می آیم تا دعا کنم، نه برای خود که هیچ حاجتی الا نگاه خدایم ندارم!

اما دعا میکنم برای همه آنها که نیاز دارند به دعا....

برای همه آنها که میشناسم و میدانم چشمشان به این دعاست!

 

 

پ.ن: در روز عرفه دخیل دلهای کربلایی تان به پنجره فولاد آقا خواهم بود .......!

از همه دوستان و نادوستان و کسانی که زخمی عمیق بر دل تنهایم زدند و رفتند ، طلب حلالیت می نمایم.

جاودانه باشد روز میلاد تو برای این دل ِ بی قرار ِ من

 

یک سال گذشت

 

یک سال ،

اینجا از تو نوشتم و بی تو خواندم

 

 

حالا

یک سال می شود که خط خطی کرده ام ،

بی آنکه بدانی و بخوانی ام ،

 

 

برای روزهای مبادایی که در راهند

برای مبادای ابری شدن نگاهت به وقت ِ رو شدن ِ دست ِ دلم

برای تمام آنهمه که گاه در دل می ماند و شعر می شود ...

 

 

بهانه ی آغاز  ِ تمام  ِ این خط خطی های گاه و بیگاه  ِ دلم

تو بودی

 

و حالا

روز میلاد توست

 

 

ساده می گویم : جاودانه باشد روز میلاد تو برای این دل ِ بی قرار ِ من

 

 

اما بغض بزرگ دلم این روزها در چند خط زیر جمع شده است

 

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا .....
سلام آقا جان ٬
بی تاب زیارتم مولا ٬ آخرین باری که به زیارت آمدم خاطرتان هست ؟
باز که اشتباه کردم شما همیشه همه چیز خاطرتان هست این منم که فراموشکارم!
فراموشی محبت های شما ...فراموشی ضمانت های شما .
خاطرتان هست به جان آقا جوادالائمه قسمّتان دادم سنگینی بار درد را از دوشم بردارید ؟
به خاطر دارید دل از حیاط سقا خانه نمیکندم چرا که میترسیدم اگر بازگردم باز زانوانم زیر فشار غم تاب نیاورد.
خاطرتان هست سرما را به جان میخریدم تا در کنار مزار آقای نخودکی برایتان زیارت نامه بخوانم ؟ چرا که میترسیدم اگر تنها بخوانم گناهانم اجازه ندهند صدای زیارت نامه ام به گوش مبارکتان برسد.
خاطرتان هست واسطه توبه ام شما بودید ٬ قول و قرار با هم گذاشتیم.... 
مولایم شما سر وعده تان بودید من چقدر به عهدم وفا کردم ؟ مبادا دل ضامنم را لرزانده باشم ؟

 

****************************************************

پ. ن: حرفی ندارم
تنها دلتنگم
دلتنگ پنجره فولادتان
دلتنگ سقاخونه
دلتنگ باب الجواد
دلتنگ مسجد گوهرشاد
دلتنگ پله های دارالاجابه

..............................

 

باران برای کویر دلش آرزو می کند دلم هنوز ...

رفت و نگفت من بی او

از ماه و خورشید هم تنهاترم 

تو ،

تو زائر ضریح و کبوتر و آیینه ،

تو عابر این کوچه و میهمان این خانه ،

تو خط به خط خوانده ی این داغ های پر عطش ،

تو گمان می کنی ،

اگر می دانست حال ِ من ِ بی او  ،

حال ِ مجنون ِ بی لیلاست ،

باز هم بی خیال من و دل و این پنجره ی همیشه منتظر می شد ؟!

رفت و نگفت ،

من بی او ،

میان ماندن و نماندن ، بودن و نبودن

دست و پا می زنم مدام

و غرق نمی شوم

تنها ،

نفس کم می آورم برای کشیدن ...

راستی

آن دورها بی من ،

حال او و دل او چگونه است ؟!

می سوزم از عطش

و باران برای کویر دلش آرزو می کند دلم هنوز ...

 

 

خنده دار است....بخند

 به چه می خندی تو

به شکست دل من یا به پیروزی خویش؟

به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد؟

یا به افسونگری چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد

به دل ساده من می خندی که دگر تا ابد نیز به فکر خود نیست؟

.

.

.

خنده دار است.....بخند!

 

یک پنجره از اتاق تنهایی تان هر صبح به سمت کربلا باز کنید

غصه نخور

کشتی هایت هم غرق شدند غصه نخور

حتما باید غرق می شدند دیگر

آخر یک کشتی هست که غرق شدنی نیست

همه را سوار می کند تا غصه نخورند، آب بخورند

نگران نباش، فقط شتاب کن سوار آن کشتی شوی

آن وقت دیگر غصه کشتی های غرق شده ات را نمی خوری

آن وقت اصلا حواست به کشتی های خودت نیست که بخواهی غصه شان را بخوری

اصلا آن ها را نمی بینی!

فقط یک کشتی می بینی و بس

که آرام می رود تا همه را سوارکند و آب بدهد

نگران نباش به او می رسی

فقط باید کشتی های کوچک و بی مقدارت را بگذاری و بروی

کشتی هایی که بار غصه، سنگین شان کرده است

دیدی؟! اصلا بارشان غصه بود!

.

.

.

اما آن کشتی که گفتم، بارش آب است نه غصه

همین جاست، نزدیک تو، سوارش شو

فقط یادت نرود به صاحبش سلام بدهی

.

.

.

السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین

پ.ن: امشب به عشق سلامی دوباره می کنم....میلادت مبارک مولای مهربانم!

 

چه کنم با کوله بار خالی ام ؟

 

حوصله ندارم بنشينم و به اين فكر كنم كه مرا دوست نداري

سخت است كه بخواهم به تو و دوست نداشتنت فكر كنم.

تو و دوست نداشتنت نه اينكه يك جا جمع نشوند، چرا جمع مي‌شوند خوب هم جمع مي‌شوند...

اما نه در ذهن من كه در تو خوب جمع مي‌شوند

حوصله ندارم بنشينم و فكر كنم، تو همه ي آن هياهوي آدم‌ها را دوست داشتی....

و من تنها تو را دوست دارم، آرام تو را دوست دارم

حوصله ندارم...

دلم مي خواهد به همان روياي بودن تو و داشتنت فكر كنم، به همان...

به اين كه هر روز در خیالم مي‌آيي و من تو را این گونه دارم و اين بس است...

حوصله ندارم كه فكر كنم كه انگار بودنم مهم نيست، گاهي حتي نبودنم مهم‌تر است، اما حوصله ندارم فكر كنم....

دلم ميخواهد نمازم نه از سر درد كه از سر عشق، از سر خدا باشد

حوصله اين نمازهاي سرسری براي خدا و تو را ندارم كه رنج مي‌بارد ازشان...

حوصله ندارم بپرسم كجايي و تو دلت نخواهد جواب بدهي و من گم شوم با سوالاتم ...

حوصله ندارم فكر كنم دروغ مي‌گويي، همين طوري بهتر است كه خودم را به كوچه علي چپ بزنم كه تو راست مي‌گويي و ته دلم بلرزد از نبودنت و مطمئن باشم دروغ مي‌گويي!

عزيز، من حوصله ندارم زندگي كنم اين طوري...

انگار دارم بی تو مي‌ميرم، به جاي همه خوشي هايي كه داري و دوري...

بگذار تكليفم را روشن كنم با تو

قرار نبود كه چون من عاشق شده‌ام روزي هزار بار بميرم كه تو زنده باشي

قرار بود تو باشي، منم باشم، عاشق اما...

مي‌داني:

نگاهم نکردی و بهانه چشم‌هايت را ‌آوري كه خسته‌اند...

صدايم نکردی و بهانه لب‌هايت را ‌آوري كه بسته‌اند...

همراهم نیامدی و بهانه پاهايت را ‌آوري كه شكسته‌اند..

خوب كه مي‌‎بينم نه خسته‌اي، نه بسته‌اي و نه شكسته و فقط بهانه آوردی

 و من از تو خسته تر و بسته تر و شكسته ترم!

از تو بيشتر...

تو نه مثل آن روزها كه گلم بودي حرمت نگه داشتی و نه مثل بعدترش كه گلت شدم و دلت ، حرمت نگه نداشتی...

تو حرمت نگه نداشتی

حرمت مرا، چشم‌هايم را، احساساتم را...

حرمت شکستی ...

حرمت شکستی ...

حرمت شکستی ...

پ.ن۱: امسال غافل از اعتكاف شدم، غافل از خدا و همه قول و قرار هايم با او

دلم پر مي زند براي نيايش ها و دعاهاي شبانه اش، براي راز و نيازهاي عاشقانه اش.....اما چه كنم كه امسال پاي رفتنم نبود.امسال دلي نداشتم كه براي خدا ببرم يعني داشتم اما دلي پر از غم وغصه.....اين هم كه به درد خدا نمي خورد. مي خورد؟

پ.ن2:سال گذشته من هم در جمع معتكفين بودم....تو هم تا حدودي همراهي ام كردي...توفيق ديدار آيت الله شوشتري و تفال به قرآن و آمدن آيه 84 سوره كهف را كه يادت هست؟

 

ديگر برايم فصلي نمانده است ...

 

رفتي ...
رفتي و كفش هاي دلت را نهيب زدي  ،
كه خيال آمدن هم به سرشان نزند ...
رفتي تا هميشه ي اين روزهاي خاكستري ،
گوشه اي از دلم ،
محض لحظه اي دوباره داشتنت،
هي التماس شود و تو اما ...

 اصلا ً اما ندارد ديگر ، دارد ؟!!!

حالا هم هي وقت و بي وقت ،
توي خواب هاي من سرك مي كشي كه چه ؟!!!
كه بگويي " فعل " ها مقصرند ؛
صرف فعل " رفتن " مرا هم رفتني مي كند  ؟!!!

نه !!!
نه عزيز ِ اين دل ِ بي قرار ،
نه نامهربان ِ ناماندگار ،
نه ...

من نرفتم .
او نرفت .
آنها هم ...

همه ي صرف هاي فعل " رفتن "
براي من دوم شخص مفردند ...

رفتي
رفتي
رفتي

.
.
.

همين !!!

ديگر به خوابم هم نيا .

پ.ن  : هي فصل پشت فصل ،بي تو مرا گذشت ...زرد و سفيد و سبز ...رنگين كمان نشد / در ذهن خسته ام رنگي نمانده است ، انگار بعد تو ،خاكستري شده  سلطان رنگ هام / ديگر نيا گلم ،‌اين حرف آخر است  / فصلي نمانده است ...

این روزها دلم یک صندوق پستی می خواهد

این روزها دلم یک صندوق پستی می خواهد؛ زرد، قدیمی حتی کهنه و رنگ و رو رفته که مطمئن باشم، یک روز هم که شده پستچی می‌آید و به آن جا سر می‌زند.

بعد، همه این خواستن ها و نامه‌هايي که نوشتم و نخواندی را با هم تا کنم، دو شاخه رز و یک بغل نرگس هم بگذارم تنگش و بعد پست کنم به آدرسی که خیلی هم دور نیست از من.

و پیاده هم می شود رسید زیر باران...

و پست کنم به آدرسی که می‌دانم هستی بیشتر آنجا، چه روزهایی که دوستیم، چه نا دوست

و پست کنم به آدرسی که تو زود می‌رسی و من دیر...

اصلا من گاهی نمی‌رسم!

من هیچ وقت نمی رسم ....

تو می‌نشینی رو به رویم و می‌گویی کاش نرسی دیگر...

.

.

.

و پست کنم به آدرسی که طعم چای دو نفره مان را چشیده...

و پست کنم به آدرسی که تو را یادش هست

مرا ای کاش یادش بماند

و پست کنم به آدرسی که بهارپارسال ،امسال و کاش سال دیگرش را ببینی ...

و پست کنم به آدرسی که

به آدرسی که

.

.

.

و پست کنم به ...

و بعد چند روز، همه اش دلم بالا و پایین برود که نکند نامه نرسد،

نکند دیر برسد،

نکند عطر نرگس یادش برود،

نکند نامه ام گم شود در این هیاهوی آدم‌ها.....،

نکند تو رفته باشی سفر،

نکند تو رفته باشی از آنجای خیلی نه دور نه نزدیک،

و بالاخره یک روز برسد که تو باشی و پستچی و آنجا که من گفتم و نامه‌ام ...

و تو نامه‌ام را باز کنی و بخوانی و اصلا یادت نباشد که نامه را چه کسی برای تو نوشته ‌است

که مبادا عاشق شوی

عاشق نرگس و باران

                                                                              

و تو فقط بلند بلند بگویی: چقدر قشنگ نوشته است...کاش ناشر بودم

 

آن وقت من  می نوشتم و تو چاپ می کردی و بعد آرزوهایم را به بال پرستوها می‌بستم و آدرس تو را برایشان می خواندم....

و من فکر می کنم باز هم باید بنویسم در همه این صفحات مجازی که همه دنیا به خودشان بگیرند جز تو...

 

 

 

تو نیستی که ببینی

تو نیستی که بخوانی

تو نیستی که بدانی

 

 پ.ن 1: گفته بودم ""  هوا را از من بگیر  ، خنده هایت را نه "" ، نگفته بودمت ؟!!

حالا بی خنده های تو ، نفس کم می آورم برای کشیدن ....

پ.ن 2 :  میدانی بر من چه می گذرد ؟؟ مگر مهم است برایت !!

 

چه تلخ است سالی که تو را ندارم

 

سالی که گذشت ِ برایم چه قصه تلخی را یدک کشید!

 

بهار برایم مهربانترین ،

 

تابستان صبورترین ،

 

 

پاییز تنهاترین ،

 

 

و زمستان ، عبوس ترین فصل سال بود  ...

 

و من

 

در تمام  لحظه هایشان با تو  ماندم ...

.

.

.

اما هیچ چیز سر جای خودش نماند

 

درست مثل تو . 

 بهار ،

 

دستی به مهر بر سر دل نکشید.

 

تابستان ،

 

کاسه صبرش لبریز شده بود .

 

پاییز ،

 

 تو را از من گرفت تا تنهایی خودش را پر کند.

 

زمستان اما ،

 

دلش به حال دلم ،دل می سوزاند .

 

 

 

و تو

 

رفتی.

 

 نماندی ،

تا زل بزنم توی همان چشم هایی

که یک روز می مُردم برایشان

و  فریاد بزنم :

خسته ام از هرآنچه گفتی و شنیدم 

و قرار بود باشد و بماند

و نبود و نماند ...

 

.

.

.

راستی

 

برایت بگویم

 

 

نه لاله خریده ام

نه سنبل .

حتی همان ماهی قرمز کوچک را

فرستادم برود جای دیگری ...

 

وقتی تو نیستی ،

هفت سین ِ پُر خاطره به چه درد دلم می خورد ...؟!!! هان ؟!!!

.

.

.

و من در آخرین لحظات سالی که گذشت

ناباوری های دلم را تکاندم...

همین !

 

و نرگس خوب می داند !!!

 

پ.ن : خداحافظ هشتاد و هشت ِنامهربان ...

دست های بی نمک من

 

تقصیر من است

دل به دلش داده ام مدام

که حالا

بی چشم و رو شده ...

 

 

 

هر شب

مرثیه جای لالایی برایم خوانده بود و دم نزدم

حالا

از سر صبح بیدارم کرده

نشسته

بغض کرده و هی قصه سر هم می کند ...

 

که چه ؟!!!

که تقصیر دست های من بوده رفتن ِ " اویِ او "

 

آب پشت سرش نریختند دست های من

که رفت و بر نگشت ...

 

اصلا

نمی خواهد بفهمد که

همین  اوی ِ او ،

زخمی چنین عمیق به رویش کشیده است ...

 

 

 

بشکند این دست های بی نمک من

که مرهم می گذاشت مدام روی زخم های عمیق این روزهایش

که حالا

دلم بی چشم و رو شده ...

 

 

 

من که می گویم دیوانه است دلم

شما هی بیایید و لی لی به لالایش بگذارید و بگویید که نه ...

 

 

دلم گرفته ای خدا

 

پ.ن ۱: پشت همه پنجره های این شهر خاکستری ، دل من معتاد دیدن است و هی نیامدنش تصویر می شود ...

پ.ن  ۲:    برای معصوم:

 

سلام .........؟
اگر منتظری باهات تماس بگیرم جز موبایلت شماره دیگه ای ندارم.
اگرهم دوست نداری باهات تماس بگیرم شماره جدیدی نده ,موبایلتم روشن نکن ,خودت هم تماس نگیر.من هم دیگه مزاحم خلوتت نمیشم.


 

در جواب معصوم :

 معصوم جان تو را به  عظمت خدای مشترک مان بگذااااااااااااااار تنها باشم . حلالم کن!

 ه

 م

 ی

 ن