یه وقت هایی توزندگی هرآدمی هست ک شدیدا احساس تنهایی میکنه روحی روانی میریزه ب هم
یااین موج وافسرده بودن اونوب عمیق ترین درجه میکشونه یا کسانی ازراه میرسن ک نجاتش میدن
ولی امان ازدیررسیدن امان
طرف داشته جلوچشم همه بال بال میزدانگارن انگارحالا ب هرطریق ممکن جون سالم ب دربرده وحالاجسما سالمه همون موقع اوناییک قبلا بایدمی اومدن ونیومدن زرتی پیداشون میشه نه نکنین این کاروقتی ک نبودین وقتیک ب دردنخوردین لطفا الان هم نباشین
خودمومیگم باکسی کاری ندارم یکی ازاخلاق های بدی ک دارم هرآنچه تودلم باشه اینجامینویسم برام قضاوت ها فحش ها و...دیگ مفهمومی ندارن بی حس شدم نسبت ب تمام عکس العمل های تخمی تخیلی تون
من خودموازچاله دراوردم وصاف کردم توچاه
حالافقط یک چیز منوآروم میکنه اونم کاره تنها دلیل دوام اوردنم همین کاره همین فول تایم بودن ازبعدعیدتاهمین امروز من حتی یک روزهم مرخصی نرفتم هیچ وقت نخواستم نمیخوام بگیرم خونه بخوابم دیگ مثل فنرسرساعت پامیشم مغزم باورکرده من خونه بمونم بیکاربمونم دهن مغزموسرویس میکنم
یهوگذشته وآدم هایی ک بودن میان توذهنم
نمیگم ک ای کاش هیچ وقت نبودن این بی انصافیه خاطره های خوبی داشتیم ولی کاش وقتیک بهشون احتیاج دارم پیداشون میشد
این روزهایی ک داره میگذره دریک نوسان شدیدهستم دائما درحال جنگ باخودمم جنگی بی پایان ک انگاری قرارنیست صلحی اتفاق بی افته قبلابازیه مدت جنگ داشتم ویه تایمی صلح میکردم ولی الان ازصلح خبری نیست...
دارم پله های تموم شدنودوتایکی طی میکنم...