"هوالقیوم"
آرزو می کنم که یک زمانی برسد که کربلا را آزاد کرده باشیم، موقعی که نجفمان را آزاد کرده باشیم، موقعی که مدینه را، مکه را و قدس عزیز را رها کرده باشیم، چرا که این اماکن نمودار سه چهره اند:
کربلای ما و نجف ما در دست کافرین، مدینه و مکه در دست منافقین، و قدس عزیز ما در دست ظالمین، یعنی سه چهره ای که ما با آن در جنگ هستیم. "حاج احمد متوسلیان بعد از عملیات بیت المقدس"
!!!. و هر کس می خواهد ما را بشناسد داستان کربلا را بخواند...
!!!. به بهانه نمایش اثر به یاد ماندنی "ایستاده در غبار"
"هوالمحبوب"
آن روز در دل آن کویر و مردم ساده اش (که من عاشقانه دوستشان دارم) و بعد آن شب در آن خیابان شمالی و مردم نازپروده اش (که دلم با آنها غریبی می کند) وقتی رفتی به ساده گی همه ی دنیایم را با خود بردی...
یک نگاه خشک و سرد اینگونه هندسه حیات مرا به هم ریخت... حادثه ای بود در گذر آن روزها... خوب یادم هست... صد و شصت و یک روز پیش بعد از رفتن تو میلاد امام رؤوف را همنوا با صدای هلهله خراسانی ها در دل آن کویر به شادی نشستیم... و من شیداتر از همیشه و با تمنایی بارانی تر، آخرین تنهائیهایم را به درگاه خدایم راز بردم... هنوز از آن حادثه سرمستم... انگار خدا در گوش لحظه هایم زمزمه کرده باشد که تو را برای طراوت هماره های هنوز من هدیه می کند...
و این شاید آغاز راهی باشد بس بزرگ. آغاز دوباره ما شدنی توام با هر لحظه آزموده شدن... آغاز دوباره بودن و آغاز دوباره متولد شدن و عاشق شدن...
هنوز هم برای من کوچه در کوچه این شهر غریب بوی چشمان تو را می دهد ای سبزترین... من نذرم را از آقا امام حسین (ع) گرفتم... و یقین که نذر تو نیز...
!!!. ساده می گویم... برای همه ی شب هایی که تنها بودم خدا را شکر! برای همه ی آن اشک ها که در تنهایی تاریک آن روزهایم ریختم خدا را شکر! چرا که سبب شد بهترین هایم را به "تو" تقدیم کنم... و تو لیاقت همه ی زیبایی ها را داری... خدا کند پاس دار قلب پاکت باشم... آرامش قلب دریائیت آرزوی من است...
!!!. دم غروب... نوای غریب سقاخانه... سلام ارباب... بسم الله...
!!!. الحمدالله... بعضی وقتها باید تکرار کرد... تک تک نعمت هایی که ارزانی شده اندت... الحمدالله....
"هوالقهار"
آقای کری؛ این را بدانید نبرد مستقیم با آمریکا قویترین رؤیای مردان مؤمن و انقلابی در سراسر جهان است.
پیشوایان اسلام، سالهاست ما را برای یک نبرد بزرگ و سرنوشتساز آماده کردهاند.
به دولتمردان آمریکا توصیه میکنم، اعتبار کلامشان را متناسب با توانمندیهای خود و طرف مقابلتان خرج کنند و بیش از این خود را مضحکۀ جامعۀ غیور و انقلابی ایران اسلامی قرار ندهند.
!!!. ای که از کوچه ما میگذری بر حذر باش که /این بار علی هزار مالک دارد/ و حتماً سر می شکند دیوارش...
"هوالشاهد"
اینجا که دور یا نزدیکش زیاد معلوم نیست، گاه به گاه پایم ورم می کند وقتی زیاد روی زمین می ماند، دلم هم، میان این شهر وقتی ندانم آنجا/اینجا که مدینه نیست چه می گذرد. حالا دیگر باور می کنم وقتی گفتی او که بد می گوید و هنوز هم بد می گوید، تقصیر ماست.
گفتی تاریخ تکرار می شود و از ما هم شروع نمی شود، مدام بردی ما را به سفر به روزهای سخت تر از امروز و نزدیک ترین به امروز، به روزهای سختی که فقط خودت می دانی و خدا. به روزهای تلخ و شاید شیرین دور و نزدیکی که با چند دوره گردش بالای سرشان خواهند آمد...
بلند بلند برای تو می نویسم که چاره ام نیست از نوشتن... امروز را باید برای تو بنویسم و نیستی... اما من مثل هر امیدواری خیالی دارم واقعی تر از هر واقعیتی. تو خاکی شده ای و پیش منی، کنارم، روبرویم، پشت سرم... تو هر جا هستی حتی در آن اتاقک خاکی کوچک ساخت خودت. در این غروب با تأخیر سرد شده ی اول زمستان اینجایی و خاطرات بازی دراز را برایم مرور می کنی، اینجایش را حفظ کرده ام... گفتی که همه حجت ما به مسلمانی و تشیع، سرخی خون حسین بن علی و سبزی پرچم فرندش مهدی است، گفته بودی که چقدر دلت را می لرزاند و قلبت را به آتش می کشد اینکه او در آن دشت اینقدر حرفهای لطیف و عمیق و عاشقانه بزند و کسی هیچ نگوید، او تنهایی در کنار جمع بلند بلند گریه کند و کلی دعا و آخر همه فقط بگویند آمین. گفته بودی تو نمی خواهی فقط گفته باشی آمین. در روزهای سخت و تنهایی است که مومن می شوی به اینکه شیعه هر وقت خیلی هم تنها باشد امامانش از او تنها تر بوده اند... هر چقدر سختی کشیده باشد، امامانش از او بیشتر سختی کشیده اند... و هر چقدر ستم دیده باشند امامانش از او ستم دیده ترند... و همین کافیست برای اثبات حقانیتش. تولدت امروز نیست اما برایت ضیافت گرفته اند... مبارکت ای صبور شبها...
....
احمد، احمد، شعف
متوسلیان: شعف، احمد بگوشم
حاج آقا، خوب گوش کن؛ آتیش سنگین؛ محرم بیعلمدار شد؛ آقا محسن... آقا محسن...شعف دیگر نای صحبت کردن نداشت و احمد متوسلیان آنچه را که میبایست بشنود، شنیده بود.
!!!. وقتی مترسکها با کلاغ ها هم قسم شوند، باید به حال گندم زار گریست...
"هوالقهار"
تنها بودم، در شهری غریب با مردمی عجیب، من در آن شهر گم شدم من با طفلان مسلم گم شدم و تمام کوچه های کوفه را چرخيدم، کوچه هايی که به اندازه ی يک مرد، بزرگ نبود وگرنه مسلم را در خود جای می داد. چه کوچه های بن بستی!
ای کاش هيچ دری به اين کوچه ها گشوده نشود و هيچ طفلی در اين کوچه های حقير به دنبال کسی نگردد.
مسلم! اي سفير امام! با تمام تنگی اين شهر و غريبی خويش، غم طفلانت مخور!
همان حسينی که به اين شهر تاريک و کوچه های بی عبور روانه ات کرده، دست پدرانه اش را از سر کودکانت برنخواهد داشت
اما امان از آن لحظه ای که کودکانت دوباره يتيم شوند... امان از آن لحظه که ولی خدا تنها باشد... هیهات.
!!!. سکوت همیشه علامت رضا نیست...
"هوالعزیزالرحیم"
انقلابی ترین باور من
مادرم گفته که می آیی
تا مرا به قصر باورهای حنیف ببری
در نقطه توأمان همه آغازها و پایان ها
و تنها چیزی است که خواسته ام
با شما بودن در جغرافیایی بدون نقشه
با همان دوستان خاکی شده و خوب تر از یاسمن ها
افسوس که روشنایی ها را هدر می دهم برای دیدن نقاشی ها
روزی می میرم، دردی است بزرگ و چه شورانگیز است و جانبخش اینجا نبودن.
!!!. هنوز صدای خطابه زینب (س) را می توان از پس سالها گریستن شنید، بانکی که در گوش تاریخ طنین انداز است...
!!!. دلگیرم و بی خبر از غمی که پشت لبخند هاي حضرت ماه سنگینی می كند این روزها.
"هوالغالب"
هر چه داریم به برکت همسفرگی با شهداست
شهدایی که در همه کوران جنگ
فریاد رسی بودند برای همه گرفتارانِ دشمن
نوری بودند برای تاریکی جمع ما
امیدی بودند برای همه مظلومان
ناصری بودند برای دین خدا
مرهمی بودند بر همه زخم ها
سرپرستی بودند برای همه یتیمان،
خدایا تو شاهدی که قلبم می سوزد
خدایا تو شاهدی که از غمشان کمرهامان تا شده است...
!!!. در دنیای زور و استکبار، قدرت دیپلماسی لبخندِ اعتدال بی حرفی از" انقلاب" نیست،
قدرت دیپلماسی یعنی: نامه ای با سربرگ رسمی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ایران و یک جمله، روی میز کار وزیر وقت دفاع آمریکا با تمام لایه های امنیتی، اطلاعاتی و حفاطتی پنتاگون،
" اگر لازم باشد از این هم نزدیک تر خواهیم شد "
امضا: قاسم سلیمانی فرمانده سپاه قدس جمهوری اسلامی ایران.
"هوالسّلام"
الشمس و القمر
شبِ میلادِ خورشید
صبحِ دیدارِ ماه
بهار آورِ امید می شود غم پنهان فاصله حضور تا ظهور...
!!!. پشت چتر دلتنگي هيچ زائری جز خدا نیست...
"هوالنٌاظر"
جای پای زمینی ها،
چقدر خاکی اش کرده بود
به بی نهایت می نگریست
سقف اندیشه هایش چون آن انسان های بی دل کوتاه نبود
رو به آسمان بود و آسمان را خدایی که دستانش را به دستش خواهد سپرد
دستانی که بالین کودک فردایش خواهد بود
همیشه "حوای" کسی نمی شد
که "هوای" دیگری در سرش باشد
و "آدم" به نظاره می نشیند...
!!!. "ما وظیفه داریم از سوریه حمایت کنیم زیرا آنها زیر فشار ظلم هستند"... هوای شکست شیطان که در سرت باشد، بند تسبیح تو را رازقی خواهد ساخت...
"هوالنٌور"
" هر چتر بازی که قرار است از هواپیمایی هلی برد شود، هر تفنگداری که قرار است از ناوها پیاده شود، هر کماندویی که قرار است با نفربر وارد شود، یادش باشد که قبلاً تابوتش را سفارش داده باشد، شامات(سوریه) خط قرمز انقلاب اسلامی است، همان جایی که می تواند معراج ما و گورستان شما باشد... " (حاج قاسم سلیمانی)
!!!. "تهدید به ترور میکنند، این تهدید نیست، کمک به شوقی است برای فرزندی که از مادر دور افتاده است... "دلش از سایه ها نمی ترسد... دلش زیارت می خواهد....
"هوالعالم"
بی خبری هایم که تمام شود
قسم سکوت را می شکنم
غم نامه هایم را بر دیوار اتاق می آویزم
و دل به عبور تو می سپارم...
!!!. کاش من هم عبور تو را دیده بودم.... زیر لب "أَمَّنْ يُجيبُ" و باز چشم به آسمان نزديك تر مشرق ...
"هوالشاهد"
گاهی دست تقدیر می بردت جایی که دلت می خواهد، جایی که بوی بهشت می دهد، پیش کسی شبیه خوبان عالم، هزاران هزار حرف نگفته داری که با او به راز بری اما انگار قفل بر دهانت زده باشند، انگار سکوت آنجا بیشتر حالت را خوب می کند... بعد فکر اینکه نگاهش نباشد بیشتر دلتنگت می کند، حوصله سکوتت سر می رود، مهمان قلم می شوی تا برایش نامه بنویسی، برای سرداری از جنس مجنون و خیبر، نامه ای از سر دلتنگی برای سرداری از جنس منتهای افق... می نویسم بر مرهمی سبز می سپارمش به باد...
سلام سردار، دوست داشتم شهید باشی و شهید صدایت کنم و شاید شهید گمنام که نظر کرده زهرای اطهر باشی... اما دست من نیست... حالا شهید زنده ای و داغ فراغ یارانت پیرت کرده است... فراغ آنانی که عاشقی را از تو آموختند و چند صباحی بعد به وصال یار رسیدند... فراغ آنانی که از خاک بلندشان کردی و به افلاک رساندی اما خود ماندی تا عاشقانه فریاد کنی: نهضت ادامه دارد... ماندی تا ژنرال شوی و کابوس ارتش استکبار... همین بس که بگوید:"من اگر او را ببينم، خيلي ساده از او خواهم پرسيد كه از ما چه ميخواهد؟"...
"هوالجبار"
در زاد روز زیباترین حادثه روزگار
و در یادوار قرعه آسمان و برد زمین
و در گذر بازیهای قدرت روزگار
باورم می شود تدبیری نیست،
مگر طلوع صبح دولت کریم تو...
!!!. هر شب و روز غربتت را به درگاه خداوندی اش باید به راز برد...
"هواالاول و الاخر"
از تو و برای تو :
نمی دانم
سیلی بی قراریت
کی
به گوش اختیارم خورد
که چنین
صبرم را ربود
و
دل تنگی ام را خام کرد
بگو که
در فراخنای فاصله ها
چند انگشت دیگر اضافه کنم
من که... ایوب وار
انگشت شمار تو شدم
و
لحظه های ناگزیر
از گاهنامه هایم
گریزان
دلتنگم...
!!!. گفته بود: ثانیه ها می گذرند، حادثه ها می آیند، انتظار فرج از نیمه خرداد کشم و من نیز اما انگار اینجا از حوصله ی درها و پنجره ها و همه ی روزن ها اخراج شده ام! محبوس زندان دلتنگی شما... و همه ی تنهائی ها و غصه های این سرزمین را با شما قسمت می کنم...
!!!. جهانی است بنشسته گوشه ای... به بهانه اش، می گفت: ما از خدا هستیم ، همه عالم از خداست؛ جلوه خداست و همه عالم به سوی او بر خواهد گشت...
"هوالحکیم"
همیشه
دلم برایتان تنگ می شود
نه به این معنی که ظاهر باشید تا یک دل سیر نگاهتان کنم
نه به این معنی هم که فکر کنم مرا می بخشید
و نه حتی به این معنی که فهمیده باشم حس حضورتان را
فقط به این معنی که
همیشه
دلم برایتان تنگ می شود....
!!!. خدا ما را امتحان می کند... و خدا در آن بردبار است... و تا شما باشید و ما با شما، خدا با ماست....
"هوالشاهد"
به بهانه همایش راهیان نور:
قصه عشق را باید با غروب بود تا دانست و با هوای ابری پاییزان و با مرغی که به ناچار پشت میله های بی احساس قفس نغمه سرایی می کند.
ماجرای غم انگیز ما را در محفل شمع و پروانه بایستی شنید و با لبخندهای پیوند خورده با اشک و در آه سوزان شن های داغ دیده ... باز دلم هوای شلمچه کرده است .
باز از فرسنگ ها راه بوی عطر خاکریزهایش مستم می کند . باور کنید خودم هم دیگر خسته شده ام . همین که می آیم نفسی بگیرم و با شهر بسازم ، همین که می آیم آرام آرام با زندگی روزمره دست اخوت دهم ، نمی دانم چه می شود که درست هنگام هنگامه ، آنجا که می روم تا فتحی دیگر در بودنم را رقم بزنم ، به سراغم می آیند .
خدایا چاره ای ... درمانی ... راهی ... خودم هم خوب می دانم که یک بیابان و چند خاکریز و یک غروب نمی تواند این چنین هستی ام را به بازی بگیرد . که بیابان بسیار است و خاکریز مشتی خاک و غروب کالایی که همه جا یافت می شود ...
آری !
آری !آنچه عنان وجودم را در کف دارد ، ارواح بلندی است که از مشتی خاک ، شلمچه ساخته اند . قربان آن ستونی که نیمه های شب پیچ و خم خاکریزها را به آرامش حرکت ابرها طی می کرد . قربان آن اشکی که در پرتو منورهای عشق با لبخند ، عقد اخوت می خواند .
قربان آن انگشتی که وقتی بر ماشه بوسه می زد ، تمام کائنات بر آن بوسه می زدند . قربان آن نمازی که در سنگر شروع می شد و در بهشت به اتمام می رسید .
ای مردم! به حرم پاک امام قسم، وقتی «بخشی» در کنج خاکریزی آرام گرفته بود، تا ساعت ها نمی دانستم که خواب است یا شهید گشته، وقتی می گویم بخشی، شما قلم بردارید و هر آنچه از خوبی می دانید بنویسید، آنگاه چهره معصومش بر صفحه ظاهر می شود .
ای شهیدان! گمان می کردیم گذشت زمان، هوای سرزمین پاکتان را از ذهنمان خواهد زدود. اما داغ فراق شما روز به روز بیشتر آبمان می کند.
ای مردم! وقتی «برقه ای» تیر خورد، تا لحظه آخر می خندید ... به خدا قسم می خندید ... من با همین چشمانم دیدم .
وقتی می گویم «برقه ای»، شما پاکی را یک روح فرض کنید و کالبدی به نام سید رضی الدین برقه ای را برایش بپوشانید .
ای مسلمانان! به خداوندی خدا قسم «لطیفیان» در آخرین کلماتش با بچه ها شوخی می کرد. بروید از شلمچه بپرسید و وقتی می گویم لطیفیان، شما جدیت و مردانگی را بگیرید و برایش اندام بسازید .
ای شهیدان! هنوز هم که هنوز است ، هر آب خنکی که می نوشیم ، به یاد لب های خشکیده تان در شلمچه ، اشک می ریزیم. هنوز هم که هنوز است ، هر وقت غذا می خوریم پیش از آن با خاطره های شیرین شما دعای سفره می خوانیم .
هنوز هم که هنوز است تنها افتخارمان این است که روزی با شما بودیم . خوشحالم که هنوز با کسانی رفت و آمد دارم که چون خودم داغ دیده و تنهایند . خوشحالم که هنوز وقتی غروب می شود ، هر جا که باشم مرغ خیالم پر می گیرد و بر بام احساس می نشیند و به یاد سنگرهای خون آلود برای دلم نغمه سرایی می کند .
برگرفته از :وبلاگ راهیان نور نوشته احمد مظفری
!!!. حوصله اش سر رفته بود از اینهمه دیوار، رفت ورفت همانجا که دلش می خواست... همه آنچه را که باران دلش می خواست نوشت... روبروی ایوان... غروب... نوای غریب سقاخانه... چشم های بارانی... و او می خواند بلند... از دلِ آسمان... ندایی دیگر... تو بمان... تو بخواه... بخواه که بیاید... چون باران...
" یا فاطر بحق "فاطمه" عجل علی ظهور المهدی "
"هو العزیز"
عکس ها را جابجا می کردند، از قبور خاک می گرفتند، وسایل داخل ضریح آلومینیومی را مرتب می کردند، شمعدانی به وسایل اضافه می کردند، زیلو پهن می کردند، قرآن می خواندند، مفاتیح می خواندند، نفس می کشیدند... آنجا زندگی می کردند، دبه را آب می کردند سنگ قبور را می شستند و روی نوشته ی قبرها دست می کشیدند جوری که انگار دارند بچه هاشان را ناز می کنند. کنارشان اگر می رفتی دعوتت به چای می کردند و احیاناً نان و پنیری و اگر فرصت می شد خاطره ای... آه! کم شده اند این صحنه ها، خیلی سریع دارند از کنار ما می روند. "امثال الحکم جمهوری اسلامی" اند... دلرباترین میراث جمهوری اسلامی، زنبیل سرخی است که گنجایش عشق را داشت. یک شکلات، شکم تمام مورچه های بهشت زهرا را پر می کند. مورچه ها شبِ جمعه ها دلشان تنگ می شود برای مادران شهدایی که دیگر در میانشان نیستند. گنجشکها به این امید می آیند که مادران شهدا را ببینند، اما پنج شنبه به غروب آفتاب نزدیک می شود و جای مادر صبور شهدا خالی است. مثل "ننه علی"، مثل مادر آن شهیدی که روی سنگ مزار پسرش، دقیقاً روی اسم شهید، گندم می ریخت تا سفره پرندگان باشد. حالا هر هفته پنج شنبه مورچه ها دلشان غمباد می گیرد. حالا عصرهای پنج شنبه آواز گنجشک ها بوی غم می دهد. می گویند: مادر که برود هر شهیدی "گمنام" می شود! تا آنها بودند این سنگ ها خاک نمی گرفت... اما هنوز بین چشم های خیس مادر و دور دست های امید، پل عابری بسته شده است به عظمت انتظار...
!!!. اینجا، مادر که بره، شهید گمنام می شه، آاونجا، شهید که بره، مادر صاحب نام می شه... حالا یه جایی یه مادر که هم مادر شهیده هم شهیده و هم بی نشونی، پنهونی مزار چی می خوا بگه...؟
!!!. آنقدر بزرگی که سه ضلع مثلثی پر دب دبه و کب کبه و پر از دشمنی های دور نزدیک با خود، برای شکستنت چاره ای جز ائتلاف نمی بینند... بالهایشان را خواهیم شکست...
"هوالحی الذی لایموت"
گاهی که نه
همیشه من احتیاج عجیبی به تو دارم
می بینی
عجیب نیست که تمام واژه ها در یک شب
دستهای مرا باهجوم کلمات به بازی گرفته اند و هیچ نمی گویند
خدا که باشد
تو را
هر روز
باران را به چشمهای همیشه تشنه ام نوید می دهد
و تبسمی را به لبهای بسته ام
و آمدن نور را به چشمهای خیره ام
اگر که نه
از این هجو سهو
مرا برسان به مرگ
به خراب آباد
به ری را ری را گفتنهای نامه های نشانی دار
به هلیا های شهرها ی دور و متروک
بگذار با تو از اینجا تا آن کوچه بیایم
چشم در چشم ترت بسپارم
تا ببینی جمعه هایمان چقدر تنهاست...
!!!. لعنت به چراغ سرخ، لعنت... یادم باشد نگران کارهایم باشم...
!!!. این روزها چه رنجی می برند ماهی های سیاه برکه ای که می دانند قدر دریا را
آقا جان ؛ موکــول می کنیم گله ی هجر را به بعد، امـــروز حالـــ شیعیانتان روبراهــ نیستــ . . .
"و آخر دعوانا ان الحمدلله رب العالمین و نساله ان یعجل فی فرج مولانا صاحب الزمان (عج)"
"هوالمنتهی"
نه راهی نخوانده می رفت و نه هرگز پشیمانی می آموخت
نه در معبدی سجده می کرد که شیاطین به رقص درآمده اند
و نه حقیقت را در بازار بی نوایی ارزان می فروخت
نه دلش را به دستانی تهی می سپرد نه از همنشینی با نادان آرام می شد
نه لشکر امواج دلش را می لرزاند و نه نزدیک تر از افق را دور می دید
خود با دست خود بال خود را شکسته بود، رفتنی بود، ماندنی شد...
!!!. باشیم یا نباشیم بهار بر می گردد اما کسانی بهار را خواهند دید که "آخرین روزهای زمستان" را پشت سر گذاشته باشند...
!!!. سرت گیج می رود از بوی کوفه ای که به مشام می رسد...
"هوالشافی"
عینکها آفتابی
دنیا پر از مذاهب خیالی
خیال پر از مذاهب دنیایی
هميشه همينطور است
ما كه هميشه نيستیم
اما انتهای فلسطین همیشه آفتابی است...
!!!. سر به هوا مي گذاريم وقتي بي تو می شویم...