خیلی زیاد
انقدر زیاد که میترسم آرامشم را فدایش کنم!

خیلی زیاد
انقدر زیاد که میترسم آرامشم را فدایش کنم!

و حالا در کنارت
و فردا ...

نه خندان و نه گریان
دلم هوای کسی را نکرده به جز تنهایی!
می توانی نگاهت را از من برداری
دیگر نمی خواهمت...

و تو برایم دست میزدی
و باز بوسه ...

فقط من باشم و تو
و دستان گرمت
و تکیه گاه شانه هایت...

تا اندکی با من قدم بزنی...!

دلم شکسته...
دلم تنگ است...
نمیدانم
فقط خوب میدانم دلم هوای گریه کردن کنار مزارت را کرده
اینجا، این روزها ،تلخ میگذرد و من تنهایی توان کشیدنش را ندارم.

عاشق نگاه کردنت بودم ،
عاشق توجه هایت،
دوست داشتم زمانی را که زیر ذره بین نگاهت آب میشدم،
و زمانی که برایم نوشته ای میگذاشتی ...
شاید دیگر مرا از یاد برده باشی ولی می دانم که در کنج دلت خانه کردم،
و به انتظار نشستم تا روزی دلت را خانه تکانی کنی و باز مرا بیابی،
آهای غریبه آشنا با تو ام :
من هنوز منتظرت هستم...

دوباره برایت تنگ است
دوباره روز پدر آمده و تو نیستی
طعم داشتن دست هایت را فراموش کردم
گرمای آغوشت برایم کم رنگ شده
کاش بودی کاش بودی و بر دستانت بوسه میزدم و برایت میخواندم
پدرم روزت مبارک***********
