جشن خودکار

 

امروز در دبستان  دخترکم «جشن خودکار» برپا می شود .

امروز دنا با خودکار تزیین شده به مدرسه رفت . ظهر با کلی تعریف و توضیح به خانه می آید.

عزیزکم! دنای نازنینم!

جشن خودکارت خجسته !

 

دخترکم به کلاس سوم می رود ...

مهر امسال دنای عزیزم به کلاس سوم می رود ...

حالا  برایش تحمل این دو روز سخت است ... کم کم کارمان به ساعت شماری می کشد .

زمزمه ی  " جشن آرزوها " ست . شاید " جشن آرزو" هایی که می بایست اردیبهشت گذشته برگزار  می شد ،یک روز قبل از شروع مهر ، برگزار شود.

فعلا در حد همان زمزمه است 

 

 

 

 

تولد تولد تولدم مبارک

 

دام دارا دام دارا دام

تولدم شده

پس فردا شب جشن البته ...

چون ماه محرم است ُ یک جشن مختصر و خانوادگی می گیرم .

یعنی مادرم پدرم مادر جون مامان جون باباجون و عمه مریم  

 

گل دخترم ! تولدت مبارک ....

 

دنای دانای من !

تولدت هزار هزار بار مبارک ...

سلامت و شاد باشی فرشته ی کوچک من !

 

پنجشنبه ۳ آذر۸۴ / ساعت ۹ صبح / بیمارستان ایران

 

 

 

 

 

 

محیط زیست

آیا می دانستید که اگر پلاستیکی که از فروشگاه ها می گیرید درون آب بیندازید چه اتفاقی می افتد؟

باعث می شود که به مدت 400 تا500 سال در آب بماند و هر سال در یک زمان - یک مکان و یک روز جان یک ماهی

را می گیرد.

این چرخش تا 500 سال طول می کشد و بعد از بین می رود.

درگیری های من ...

معذرت  می خوام  این روزها خیلی درگیرم ...زیاد وقت ندارم .

 

درگیر کلاس اسکیت و ژیمناستیک هستم .

 

تازه مدرسه ها هم به زودی باز میشه و باید درس بخونم .

 

هر وقت  تونستم پست جدید می گذارم .

 

 

هـــورا ...

 

خدایا شکرت !

 

برای همه ی اونایی که پست ژیمناستیک منو خوندند یه خبر خوب دارم !

 

امروز تونستم بالانسم رو به خوبی نگه دارم . نظرتون چیه ؟

 

به نظرتون یه ژیمناست معروف  میشم ؟

 

 

 

 

کار های زیاد من

 

 

 

 

 

 

 

 

وای که چقدر   من کار دارم

 

اگر  پست نمی نویسم من را ببخشید

 

درگیر کلاس ژیمناستیکم

 

باید تمرین کنم!!!

 

 

 

ســـــلام ...

 

معذرت خواهی...

 

 

 

 

 

 

اول ازهمه سلام   و   معذرت خواهی   از   اون هایی که  طرفدار  پر و پا

 

 قرص وبلاگ من یعنی دنا  هستند

 

مخصوصا زندایی دلارام عزیز !

 

از امروز به بعد خودم هر وقت فرصت داشته باشم پست های جدید می

 

 نویسم. ولی دوست ندارم کسی ایراد بگیرد که چرا پست نمی نویسم به

 

 جز زندایی دلارام !

 

با اجازه دنا

دوستتان دارم ...

 

 

جشـــن الفبــا ...

 

امروز جشن الفبای دخترکم در مدرسه به طور رسمی برگزار می شود .

پدر به یک سفر کاری رفته است و من امروز حتما ساعت ۱۱ صبح خودم رو به جشن الفبای  دخترک دانا و باسواد م می رسونم .

امروز آخرین روز کلاس اول" دنا"ست .

برای من یه روز خاصه !

دختر نازنینم !

سلامت و پیروز باشی ...

 

 

 

گربهی کوچولوی من

 

 

 

جشن الفبا ...

 

 

دنای نازنین " جشن الفبا " رو هم پشت سر گذاشته ...مشکلی هم با تایپ و این صحبت ها نداره ... این که این جا آپ نمی شه فقط کمبود وقت خانم گل هست ! همین !

 

 

 

حرکت انقلابی ...

 

 

چند روز پیش میهمان مامان  جون و باباجون بودیم . هر دو از خاطرات قدیم تحصیلی می گفتند .

 گوشه ای از این خاطرات به مکتب و فلک کردن و جاری شدن خون از کف پای بچه ها و نقد و بررسی این نظام  آموزشی رسید .

دنا هیچ نظری در مورد این بحث نداشت ... یه سکوت تلخ !

از قیافه ش می فهمیدم چقدر داره به موضوع عمیق فکر می کنه ...

خلاصه خونه که اومدیم  دخترکم سکوتش رو شکست و گفت : " مادر واقعا این

 چیزهایی که مامان جون و باباجون در مورد معلم های قدیم می گفتند حقیقت داشت ؟"

گفتم: آره

گفت :"اگه من بودم با همون چوب یه وقت که معلمه حواسش نبود می زدمش  ببینه چه مزه میده !"

گفتم:" نه مادر ! از مدرسه اخراجت می کردند "

گفت:" بکنند اصلا مهم نیست ...عوضش دیگه بقیه ی بچه ها تو آرامش درس می خوندند !"

 

 

از سری یادداشت های دنای باسواد ما ...

 

 

مادر من اگر ۱۰ تا املا از شما بگیرم می نویسی

اگر می نویسی من نمی نویسم اینو بدون

متشکرم        دنا

                                     ۱۰ / ۹/ ۹۱

 

 

با سوادترین کلاس اولی دنیا ...

 

این دختر با سواد ما اونقدر سرش شلوغه که وقت وبلاگ نویسی نداره ...

روزها به زودی سپری میشه ... تا میای چشم به هم بزنی دوباره اول هفته شده.

برنامه ی کلاسی خانم گل ما فشرده و متنوع ست

املا - کار دستی - تحقیق جز لاینفک زندگی ما شده

در کل همگی مشغولیم !!!

 

 

مهر 91....

 

با سوادترین کلاس اولی دنیا سخت مشغوله !!

 

 

مسافرت  تابستان 91 من ...

 

 

۲۶مرداد رفتیم مسافرت اول رفتیم یزد بعد رفتیم مشهد بعد رفتیم  شمال بعد رفتیم تهران بعد رفتیم اصفهان بعد رفتیم آباده بعد اومدیم شیراز ...

 

 

خاطرات امروز من ...!

 

دیشب دیرخوابیدم امروزکلاس نقاشی داشتم

مادرم زود بیدارم کرداما ازبس که باهم صحبت  کردیم

دیرشد...و کلاس نرفتم...!

 

 

باسوادترین دختر دنیا...


من دنا هستم !

مدیر این وبلاگ !


ارادتمند شما دنای باسواد...



دنای نازنین ...



خانم خانما دیگه به قول خودش خوب می دونه چطور برنامه ریزی کنه و چطور از وقتش استفاده کنه ... عاشق کارهاش و برنامه ریزی هاش هستم .

دیروز کلی برای مرتب کردن خونه با مادر همکاری کرده ...

دوستت دارم فرشته ی مهربان ما !






عروسک باسواد من ...

 

مادر ! فکر نمی کنم اصلا نیاز باشه برم دبستان

من دیگه تمام کتابهام رو می خونم !!!

 

 

جشن آرزوها...

 

 

 

امروز دخترکم " جشن آرزوها " داشت . جشنی که در اون تمام بچه ها آرزوهاشون رو روی کاغذ می نویسند و نقاشی می کنند و همراه یک عالمه بادکنک رنگارنگ به آسمان می فرستند .

من و پدر هم مهمان جشن آرزوهای فرشته ی کوچکمان بودیم ! در یک باغ پر از گل ...

 

 

اولین تجربه ...

 

امروز ۱۳ اردیبهشت - به مناسبت هفته ی معلم - دبستان نخبگان اردویی رو در باغ تامین اجتماعی برگزار می کنه.

گل دخترم برای اولین بار به اردو میره . علاوه بر خوراکی هایی که قراره به خونه برگردونه دسته های بدمینوتن رو هم به همراه خودش می بره . برای دخترم امروز یه روز متفاوته .

صبح بچه ها با سرویس رفتند و قراره ساعت ۵ بعدازظهر  بریم مدرسه دنبالش .

 

 

بعدا نوشت : از دنا پرسیدم آیا با آنچه در مورد اردو تصور کرده بودی تفاوت داشت؟

جواب داد که  دقیقا همون شکلی بود که تصور می کردم !

و حسابی بهش خوش گذشته !

 

 

 

از سری ماجراهای کتاب ...

 

قرعه ی خواندن ۲۳ کتاب به نام مادر مهربان و دوست داشتنی و عزیز دنا افتاد !

بعد از کلی دلیل و برهان و با دل رحم دخترکم تعدادش به ۱۳ تا رسیده ... شد ۱۲ و هنوز چونه زدن ادامه دارد !

محاله بیشتر از ۵ تا بتونم بخوونم ! بهش گفتم فقط یکی که دیگه با ۵ تا عشق کنه !

حالا که باسواد شده خودش می خونه وظایف من هم محفوظه !!

میگه :"به بزرگی خودم اینو محشر دوست داشتم ... عاشق این کتاب بودم ...اینو دیوونه وار دوست داشتم ...به بزرگی خودم اینها رو که دوست داشتم کم کردم ...دیگه چی می خوای از من مادر من ؟"

تعداد به  ۷  رسید !

چونه زدم رسوندم ۶ تا ...میگه : " چون می خوام عدد مقدسی باشه ۷ !!!

 

تصویب شد !

 

 

 

نوروز 91...

 

امسال چيدمان سفره ي هفت سين خانه ي مادرجون بر عهده ي دنا خانم بود !

به همون نظم و ترتيبي كه در متن نمايش هفت سين مدرسه آمده بود.هرگز امكان نداشت كه حافظ رو قبل از سبزه روي ميز گذاشت !

نوروزتان پيروز !

درس عبرت ...

 

امروز تولد مبینا همکلاسی دنا بوده ، از مدرسه که برگشت یکی از کتابهای مجموعه ی "فسقلی ها"- جالی خجالتی - همراهش بود.

فکر کردم از کتابخانه امانت گرفته ...اما نه ، هدیه ی امروز تولد مبینا بوده که به بچه های کلاس داده !

و دنا اینطور توضیح داد :"از بین مجموعه ی فسقلی ها  "جالی خجالتی " رو انتخاب کردم البته بین دو سه تایی که از مجموعه ی " فسقلی ها " ندارم اینو انتخاب کردم ... دیدی گاهی خجالتی هستم با خودم گفتم این برام خوبه ... درس عبرت می گیرم !!!!"

 

 

قصه ی دنا ...

 

 

نوشته های گل دخترم دنا

 

یک روز توی دشت یک گل جدید سبز شده بود به نام  رز . گل رز دوست داشت که یک دوست پیدا کند. پس با خودش گفت :" کاش یک گلی بلبلی پیش من می آمد !"

همینطور پروانه صدای او را شنید و تند تندبال زد و به گل رز رسید .

روی گل رز نشست . گل رز گفت:" تو کی هستی ؟ چرا روی من نشستی ؟"

پروانه گفت :"من دوست تو هستم! "

گل رز کمی با پروانه بازی کرد و پروانه پر زد و رفت .

روز بعدپروانه دوباره پیش گل رز آمدو روی گل نشسته بود و با خود فکر می کرد که من و گل رز نمی توانیم  تنهایی بازی کنیم . همین وقت بلبل صدای پروانه را شنید ...تندتند بال زد و پیش پروانه و گل رز رفت . بعد سه تایی با هم بازی کردند !

 

 

پ.ن : این یکی از قصه های دنای نازنین است . که چند شب پیش بر روی برگه ای یادداشت کرد و من امروز فرصتی پیدا کردم که توی وبلاگش بزنم !

روزهای آبی ...

 

 

فکر می کنم کم کم دارم به روزهایی نزدیک میشم که گل دخترم بتونه پست های کوتاه توی وبلاگش بزنه و شاید یه جورایی مدیریت وبلاگش رو بدست بگیره ...

حالا دنای نازنین  هم می تونه برای مادر و پدر اس ام اس بزنه و هم یادداشت بزاره .

از یاداشت هات لذت می برم فرشته ی مهربون من !