ܓܨஜ• •..  L o V e y O u ..• •ஜ ܓܨ

به بهانه دیدن باران ، آمدم به سوی تو ، به بهانه اینکه به یادت هستم در زیر باران قدم زدم

و ای کاش تو در آن لحظه در کنارم بودی…

به بهانه دیدن ستاره ها ، هر شب را به عشق تو بیدارم ،

شاید روزی همه بفهمند که تویی تک ستاره آسمان قلبم…

به بهانه ساحل ، غرق شدم درون دریا ، تا بیایم به سوی تویی که مرا بدجور دلتنگ خودت کرده ای

به این بهانه و آن بهانه ، تو شده ای تنها بهانه ی دلم !

اینگونه که دلم همیشه و همه جا بهانه ی تو را میگیرد !

روزهای تنهایی هایم میگذرد و هنوز تو را در کنارم نمیبینم ،

هنوز باور ندارم که باید در حسرت این باشم که تو را همیشه در کنارم ببینم

روزهای سرد زندگی ام اینگونه میگذرد و دلتنگی است که به غمهایم اضافه میشود ،

و این غصه هاست که به همه وجودم نقش تلخی را داده است

حالا چگونه باید این لحظه های دور از تو بودن را بگذرانم نمیدانم ،

تنها میدانم که باید با حسرت و این دل بهانه گیر ، بی قراری های دلم را تحمل کنم

وقتی جز تو هر چه در زندگی ام است برایم هیچ ارزشی ندارد

پس بدون تو چه سود دارد نفس کشیدنهایم؟ چه سود دارد این رفتن ها و آمدن هایم؟

چه سود دارد آن بهانه ها ، آن دریا و آن ستاره ها ، آن بی قراری ها و آن زجر تنهایی ها !

و حالا باید پی برد به گذشتن از سدها ، به تحمل سختی ها ، به بستن چشم بر روی آدمها

تا که چشم باز کنم و ببینم تنها چشمهای تو را ، تا به بهانه دیدن چشمهایت بمیرم همانجا!


ܓܨܓܨܓܨܓܨܓܨܓܨܓܨܓܨܓܨܓܨܓܨܓܨܓܨܓܨܓܨܓܨܓܨ


تا آنجا که نفس در سینه است ، یک نفس دوستت دارم

تا آنجا که دنیایی هست و من زنده در این دنیا ، دوستت دارم

تا اوج آسمان ، به رنگ عشق ، به رنگ روشنی ها…

تا آنجایی که کسی نمیبیند ، تا جایی که کسی نمی آید ، دوستت دارم

و از نهایت بی نهایت میگذرد ، نه شبیه لیلی و نه مثل مجنون قصه ها

لیلی و مجنون ها می آیند و میروند در این روزها ، هر کسی ادعای دیوانگی دارد در این دنیا

من نه مجنونم و نه فرهاد تو ، من هستم عشق بی همتای تو ، من برای توام و تا ابد در قلب تو

ما برای هم زنده ایم ، نه به عشق دیگران ، این حکایت همیشه میماند در عشقمان!

و آنکه ادعا کرد عاشق است و دل زد به دریاها ، رفت به سوی آن دنیاها ،

هنوز هم نمیفهمد معنای واقعی عشق را ،

من عاشقت شدم و یک قدم پا گذاشتم ، همه ی گذشته ها را جا گذاشتم ،

تا رسیدم به تویی که همین سوی دنیایی ، در کنار همین ساحل دریایی!

تو همینجایی در قلب من ، به خاطر عشق گذشتیم از هم ،

تا از این گذشتن ها تنها عشق به جا بماند ، نفرت و فراموشی ها در همانجا بماند ،

 تا یکجا برسیم به هم ، همانجا قدم بزنیم در کنار هم ، برویم و برویم تا برسیم به نهایت عشقمان!

با تو رسیدم تا آنجایی که دلهایمان به آرامش میرسند ، قلبهایمان طعم واقعی با هم بودن را میچشند،

نه در اینجا تاریکی است و نه دلهره از آنهایی که خاموشی را به همراه خود دارند !

تا آنجایی که هیچکس جز من و تو نمیبیند دوستت دارم ،

حالا با آن چشمان زیبایت عمق قلب مرا ببین که تا کجاها دوستت دارم…

ܓܨܓܨܓܨܓܨܓܨܓܨܓܨܓܨܓܨܓܨܓܨܓܨܓܨܓܨܓܨܓܨܓܨ



love pic

برای مشاهده به ادامه مطلب برید .
http://hadideps.persiangig.com/love%20pic/love%200%20%20%285%29.jpg     http://hadideps.persiangig.com/love%20pic/love%200%20%20%286%29.jpg     http://hadideps.persiangig.com/love%20pic/pic%200%20%2814%29.jpg

ادامه نوشته

ܓܨஜ• •.. دلتنگ ..• •ஜ ܓܨ

ﻧﻤﯽ ﻧﻮﯾﺴﻢ ...

تــا ﮐـﻠـﻤـﺎﺕ ﺭﺍ ﺍﻟــﻮﺩﻩﻧـﮑـﻨـﻢ ﺑـﻪ ﮔـﻨـﺎﻩ ...

ﮔـﻨـﺎﻫـﯽ ﮐـﻪ ﺍﺯ ﺍﻥ ﻣــﻦﺍﺳـﺖ ...

ﻧﻤﯽ ﻧﻮﯾﺴﻢ ...

ﺗـﺎ ﺳـﮑـﻮﺕ ﺭﺍ ﺑـﯿـﺎﻣـﻮﺯﻣـ ....

ﻧـﻤـﯽ ﻧـﻮﯾـﺴـﻤــ ....

ﺗـﺎ ﺍﺣـﺴـﺎﺳـﺎﺗﻢ ﺭﺍ ﻣـﺤـﺒـﻮﺱﮐـﻨـﻤــ ....

ﺗـﺎ ﻧـﺨـﻮﺍﻧـﯽ ...

ﻧـﺪﺍﻧـﯽ ....

ﮐـﻪ ﭼـﻪ ﻣـﯽ ﮔـﺬﺭﺩ ﺍﯾـﻦﺭﻭﺯﻫـﺎ ﺑـﺮ ﻣــﻦ !!

ﻣـﯽ ﺧـﻨـﺪﻣــ ....

ﺗـﺎ ﯾـﺎﺩﻡ ﺑـﻤــﺎﻧـﺪ ...

ﺗـﻈـﺎﻫـﺮ ﺑـﻬـﺘـﺮﯾـﻦ ﮐـﺎﺭﺍﺳـﺖ !...

ﺗـﺎ ﯾـﺎﺩﻡ ﻧـﺮﻭﺩ ...

ﮐـﻪ ﺩﯾـﮕـﺮﺍﻥ ﻣـﺮﺍ ﺧـﻨـﺪﺍﻥﻣـﯽ ﺧـﻮﺍﻫـﻨـﺪ ...

ﺗـﺎ ﯾـﺎﺩﻡ ﺑــﻤــﺎﻧـﺪ ﻣـﻦﺩﯾـﮕـﺮ آﻥ ﻣن ﺳـﺎﺑـﻖ

ﻧـﯿـﺴـﺘـﻤــ ...

ﺷـﮑـﺴـﺘـﻪ ﺍﻣــ ....

ﺭﻭﺯﻫـﺎﯼ ﺯﯾـﺎﺩﯼ ﺍﺳـﺖ ﮐـﻪﺷـﮑـﺴـﺘـﻪ ﺍﻣــ ....

ﺍﻥ ﺯﻣـﺎﻥ ﮐـﻪ ﻟـﺐ ﺑـﻪ ﺷـﮑـﻮﻩﺑـﺎﺯ ﮐـﺮﺩﻡ ﻭ ﮔـﻔـﺘـﻢ

ﺧـﺴـﺘـﻪ ﺍﻣــ ....

ﻭ ﺍﻥ ﻫــﺎ ﯾـﮑــ ﺑـــﻪ ﯾــﮑـــ ﺭﻓـﺘـﻨـﺪ ...

ﺧـﺴـﺘـﮕـﯽ ﻫـﺎﯾـﻢ ﺭﺍ ﺗـﺎﺏﻧـﯿـﺎﻭﺭﺩﻧـﺪ ...

ﻭ ﺍﮐــﻨـﻮﻥ ﺍﯾــﻦ ﻣـﻨـﻤــ !

ﻫـﻤـﺎﻥ ﺩﻟـﺘـﻨـﮕـﯽ ﮐــﻪﺩﻟـﺶ ﻣـﺪﺍﻡ ﺷــﻮﺭ ﻣـﯽ

ﺯﻧــﺪ !

ﺑـﮕــﺬﺍﺭ ﻧـﻨـﻮﯾـﺴـــﻤــ ...

ﻣــﻦ ...

ﻟــﺒــﺨـﻨـﺪ ﻣـﯽ ﺯﻧــﻤــ

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -  - - - - -

هروقت کسی می آمد تا دستی به سر تنهاییم بکشد..

خواب میشدم... و آنقدر در بی کسی ِ کودکانه ام می غلتیدم

که تمام رویاهایم مثل کلاف سردرگمی به هم میپیچید..

آنوقت او می ماند و یک جسم   ِ غرق در خوابِ آشفته...

او میماند و دوراهی پر پیچ و خمی بین ماندن و رفتن...

و همیشه این رفتن بود که دل  ِ تنهاییم را می سوزاند...

 شب شد..

یک شب ِ دیگر آمد و من غرقم در سکوتی بی انتها...

حرف هایم طعم نفرت میدهد...

حالـــــی دارم عجیب...

 خوب نیستم... روحم درد دارد...

دست هایم سرد ِ سرد..تنم میلرزد..

باز هم نیستی...

نبودن..نبودن هایت... وحشت هایم..

چه کسی می آید مثل تو؟

که با قهر چشم هایش با نگاهم..ذره ذره کم شوم..آب شوم..

کجایی دل خوشی دلم؟!کجایی؟

دیدی؟! بی تو این دل به کجا رسید؟

ترسیدم..ترســـــــــــــــیدم تو نباشی...

دیدی با رفتن هم قدم شدی؟

سایه ات هم دیگر از اینجا رفته..

مانده ام با یادت.. و یادگاری هایی که ندادی...

مانده ام با یک دنیا دلواپسی و یک جسم نا آرام..

هیچ چیز..هیچکس مثل حضورت نه آرامم میکند و نه میتواند که

آرامـــم کند..

نیستی ..

نبودنت از همه جای این خانه ...از هر گوشه این شهر می بارد..

بی تو من تنهایی ٬ تنها شدم...!

بی تو بی صدا اشک شدم..

و ندیدی! و نشنیدی که فریاد میزدم بر گـــــــــــــــــرد!

تو می رفتی و من خیره میماندم به رد پاهای کسی که در دستش

دلم می رفت به نا کجا..

راستی به کجا میروی؟!

بعد از من با چه کس همسفر میشوی!

چرا میروی!؟

ماندن که درد ندارد! این رفتن هاست که انسان را پر از درد میکند...

کاش میفهمیدی بی تو بغض گلویم را زخمی میکند!

کاش می ماندی..

تو اگر میماندی من به تو شوق آمدن فرداهای باهم را نشان میدادم..

تو اگر با من میماندی ...من با تو ما میشدم..!

رفتی ! و چه خوش! گذشتی ...

نفرت از تو ؟نه...

نفرت از ما بودن ِ بی تو!دارم

 خوب نیستم..

تن خسته ام..روحم پر پر میزند..

شعر هایم قافیه کم می آورد...

تو اگر میماندی....

 

ܓܨஜ• •.. ناگفته ها ..• •ஜ ܓܨ

بعضی چیزها را

” باید ”

بنویسم

 نه برای اینکه همه

 ” بخونن ”

و بگن

” عالیه ”

برای اینکه

 ” خفه نشم ”

همین !!

-------------------------------------------------------------

کنــارت هستند ؛

تا کـــی !؟

تا وقتـــی که به تو احتــیاج دارند …

از پیشــت میروند یک روز ؛

کدام روز ؟!

وقتی کســی جایت آمد …

دوستت دارند ؛

تا چه موقع !؟

تا موقعی که کسی دیگر را برای دوســت داشـتن پیــدا کنـند …

میگویــند : عاشــقت هســتند برای همیشه نه …

فقط تا وقتی که نوبت بــــــازی با تو تمام بشود !

و این است بازی باهــم بودن … !

-------------------------------------------------------------

آدم ها می آیند…

خودشان را نشان می دهند…

وقتی که برایت مهم نیست…

اصرار می کنند!

اصرار برای اثبات وجودشان،

برای اثبات بودنشان…

و ماندنشان!

اصرار می کنند که تو نیز باشی همراهشان…

همان آدم ها،

وقتی که پذیرفتی بودنشان را ،

ماندنشان را…

وقتی که باورشان کردی…

می روند!

به بهانه‌های پوچ!

به بی‌بهانگی!

به سادگی!

می روند…

می روند…

و تو می مانی با باوری که …!

-------------------------------------------------------------

می دونی

باید بفهمی وقتی دلت می گیره …

تنهایی !

باید یاد بگیری از هیچ کس توقع نداشته باشی !

باید عادت کنی که با کسی درددل نکنی !

باید درک کنی که هر کس مشکلات خودشو داره !

باید بفهمی وقتی

ناراحتی …

دلتنگی …

یا بی حوصله ای …

هیچ کس حوصله ی تو رو نداره !

دیگه باید فهمیده باشی همه رفیقِ وقتای خوشی اند !
 

ܓܨஜ• •.. شکو ِهِ ..• •ஜ ܓܨ

از عشق مکن شکوه که جای گله ای نیست

بگذار بسوزد دل من مسئله ای نیست

من سوخته ام در تب ، آنقدر که امروز

بین من و خورشید دگر فاصله ای نیست

غمدیده ترین عابر این خاک منم من

جز بارش خون چشم مرا مشغله ای نیست

در خانه ام آواز سکوت است ، خدایا

مانند کویری که در آن قافله ای نیست

می خواستم از درد بگوییم ولی افسوس

در دسترس هیچکسی حوصله ای نیست

شرمنده ام از روی شما بد غزلی شد

هرچند از این ذهن پریشان گله ای نیست
چه قدر فاصله اینجاست بین آدمها

چه قدر عاطفه تنهاست بین آدمها

کسی به حال شقایق دلش نمی سوزد

و او هنوز شکوفاست بین آدمها

کسی به نیت دل ها دعا نمی خواند

غروب زمزمه پیداست بین آدمها

چه می شود همه از جنس آسمان باشیم

طلوع عشق چه زیباست بین آدمها

تمام پنجره ها بی قرار بارانند

چه قدر خشکی و صحراست بین آدمها

به خاطر تو سرودم چرا که تنها تو

دلت به وسعت دریاست بین آدمها

برخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیست

گویی همه خوابند ، کسی را به کسی نیست

آزادی و پرواز از آن خاک به این خاک

جز رنج سفر از قفسی تا قفسی نیست

این قافله از قافله سالار خراب است

اینجا خبر از پیش رو و باز پسی نیست

تا آئینه رفتم که بگیرم خبر از خویش

دیدم که در آن آئینه هم جز تو کسی نیست

من در پی خویشم ، به تو بر می خورم اما

آن سان شده ام گم که به من دسترسی نیست

آن کهنه درختم که تنم زخمی برف است

حیثیت این باغ منم ، خار و خسی نیست

امروز که محتاج توام ، جای تو خالیست

فردا که می آیی به سراغم نفسی نیست

در عشق خوشا مرگ که این بودن ناب است

وقتی همه ی بودن ما جز هوسی نیست




در شب کوچک من , افسوس
باد با برگ درختان میعادی دارد
در شب کوچک من دلهرهء ویرانیست

گوش کن
وزش ظلمت را میشنوی؟
من غریبانه به این خوشبختی مینگرم 
من به نومیدی خود معتادم


گوش کن
وزش ظلمت را میشنوی؟

در شب اکنون چیزی میگذرد
ماه سرخست و مشوش
و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است
ابرها , همچون انبوه عزاداران
لحظهء باریدن را گوئی منتظرند 

لحظه ای
و پس از آن , هیچ
پشت این پنجره شب دارد میلرزد
و زمین دارد 
باز میماند از چرخش
پشت این پنجره یک نا معلوم
نگران من و تست


ای سرا پایت سبز
دستهایت را چون خاطره ای سوزان
در دستان عاشق من بگذار
ولبانت را چون حسی گرم از هستی
به نوازش لبهای عاشق من بسپار
باد ما را با خود خواهد برد
باد ما را با خود خواهد برد



ܓܨஜ• •.. پوچ ..• •ஜ ܓܨ

خالی تر از سکوتم ، از نا سروده سرشار

حالا چه مانده از من ؟... یک مشت شعر بیمار

انبوهی از ترانه ، با یاد صبح روشن

اما... امید باطل... شب دائمی ست انگار

با تار و پود این شب باید غزل ببافم

وقتی که شکل خورشید ، نقشی ست روی دیوار

دیگر مجال گریه از درد عاشقی نیست

بار ترانه ها را از دوش عشق بردار

بوی لجن گرفته انبوه خاطراتم

دیروز: رنگ وحشت ، فردا: دوباره تکرار

وقتی به جرم پرواز باید قفس نشین شد

پرواز را پرنده ! دیگر به ذهن مسپار

شاید از ابتدا هم تقدیر من سفر بود

کوچی بدون مقصد از سرزمین پندار

از پوچ پوچ رویا ، تا پیچ پیچ کابوس

از شوق زنده بودن... تا خنده ای سرِ دار
سالها رفت و هنوز

یک نفر نیست بپرسد از من

که تو از پنجره ی عشق چه ها می خواهی؟

صبح تا نیمه ی شب منتظری

همه جا می نگری

گاه با ماه سخن می گویی

گاه با رهگذران،خبر گمشده ای می جویی

راستی گمشده ات کیست؟

کجاست؟

صدفی در دریا است؟

نوری از روزنه فرداهاست

یا خدایی است که از روز ازل ناپیداست...؟

امشب سرآن دارم . تا با تو سخن گویم راه تو بپویم من . اسرار تو راجویم

امشب به درت خواهم . تاصبح همی کوبم تا خود به درآئی زان . عطرت به صفا بویم

امشب زغمم تاصبح . حرف دل خود گویم پیمانه به پیش آری . تا باز کنی رویم

امشب زمیت نوشم . تا مست کند آن می، من را که گنه کردم . بسیار مدد جویم

امشب به سرم می زن . بی خود ز خودم گردان زیرا که ز رویت من . بسیار شرم رویم

امشب به درت کوبم . تا بازکنی در را می کوبم و می خواهم . دست از گنهم شویم

امشب در لطفت را . بگشا زبرم جانا مردانه تو را گویم . راهت به لقا پویم

امشب زمیت ساقی . مستم توچنان گردان تا بازشوم عبدت . کفران نشودخویم

امشب که نهم برسر. قرآن تو را تا صبح، خواهم که به درگاهت . آشفته کنم مویم

امشب ز تو می خواهم . تاعفوکنی من را زین رو به درت تا صبح . خاک ازتوبه می سویم
آرزويم اين است ؛ نتراود اشك در چشم تو هرگز ؛

مگر از شوق زياد

نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز ؛

وبه اندازه ي هر روز تو عاشق باشي

عاشق آنكه تو را مي خواهد . . .

و به لبخند تو از خويش رها مي گردد

و تو را دوست بدارد به همان اندازه ؛

كه دلت مي خواهد

ܓܨஜ• •.. من تنها ..• •ஜ ܓܨ

تنهایی من

قانون تو تنهایی من است
               و
 تنهایی من قانون عشق
            .
عشق ارمغان دلدادگیست
              و
 این سرنوشت سادگیست
.
                    چه قانون عجیبی!
                                        چه ارمغان نجیبی
                                                 و
                           چه سرنوشت تلخ و غریبی!             

که هر بار ستاره های زندگیت را با دستهای خود راهی آسمان پر ستاره کنی
و خود در تنهایی و سکوت با چشمهای خیس از غرور پیوند ستاره ها را به نظاره نشینی
و خاموش و بی صدا به شادی ستاره های از تو گشته جدا دل خوش کنی
و باز هم تو بمانی و تنهایی و دوری…

راستی ...

نیمکت عاشقی یادت هست؟
کنار هم، نگاه در نگاه و سکوتمان چه گوش نواز بود..
بید مجنون زیر سایه اش امانمان داده بود،
برگهای رنگینش را به نشانه عشقمان بر سرمان می ریخت..
او نیز عاشق بودنمان را به رخ پاییز می کشید،
اما اکنون پاییز.. نبودنت را، جداییمان را به رخ می کشد.
بگو، صدایم کن، بیا تا دوباره ما شویم،
مرحمی بر سوز دلم باش، نگاه کن، پاییز به من می خندد، بیا داغ جداییمان را به دلش بگذاریم.
بیا کلاغ ها را پر دهیم تا خبر وصلمان را به پرستوها مژده دهند.
دوباره صدایم کن.

یک عاشقانۀ آرام

مگذار که عشق، به عادت دوست داشتن تبدیل شود!
مگذار که حتی آب دادن گل‌های باغچه، به عادت آب دادن گل‌های باغچه بدل شود!
عشق، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتن دیگری نیست،
 پیوسته نو کردن خواستنی‌ست که خود پیوسته، خواهان نو شدن است و دگرگون شدن.

تازگی، ذات عشق است و طراوت، بافت عشق.

چگونه می‌شود تازگی و طراوت را از عشق گرفت و عشق همچنان عشق بماند؟
عشق، تن به فراموشی نمی‌سپارد، مگر یک بار برای همیشه.
جام بلور، تنها یک بار می‌شکند.
می‌توان شکسته‌اش را، تکه‌هایش را، نگه داشت.
اما شکسته‌های جام ،آن تکه‌های تیز برنده، دیگر جام نیست.
احتیاط باید کرد.
همه چیز کهنه می‌شود و اگر کمی کوتاهی کنیم، عشق نیز.
بهانه‌ها، جای حس عاشقانه را خوب می‌گیرند..


ܓܨஜ• •.. دل خام ..• •ஜ ܓܨ

من با تـــو درگـيــرم ، با جسـم و با جانـم

هر لحـظه با يادت از عـشــق مي خوانم

من از ازل بـــا تـــو روحـــم شــده پيـــوند

من تـــا ابـد با تـــو در عـشـــق مي مانم

شعـرم نگـــاه تـــو ، هر واژه حـــرف تـــو

من غـيـــرِ چشمـــانت بيـــتي نمي دانم

يك شعلــه در بادم دور از تـــو خـوب من

يك بركه ی بي مــــاه ، يك مــوج لرزانم

با مــهـر دستانت فـصلـي پر از شـــورم

تـنـهـــا ، بـــدون تـــو خــوابي پريشــانم

مي ترسـم از دنيـــا ، دور از نگـــاه تـــو

دور از تـــو من حـتـــي از خــود گريزانم

با من بمان خوبم ، من عكسی از سايه

تـو يك جهان نوري ، من شمع بی جانم

من را بگيـر از اين دل شـوره ي هر روز

يك دم كـنـــار خـُـود بـا عـشــق بنشانم

بـگـــذار دنـيـــا را من بـا تـــو بشـنـاسم

بي فاصله ، بي مـرز ، در خـود بگنجـانم

 

شاعر : سمیه سبحانی

 

.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-

.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-

هنوز داغم نمیفهمم دوباره پشت پا خوردم
بهم میگفت دوسم داره ، گذاشت و رفت و جا خوردم

مثل یه آدم گیجم ، به یه نقطه شدم خیره
ازم دلخور نبود اما ، چرا نگفت داره میره

چقدر ساکت برید از من ، ندیدم که معطل شه
معمای عجیبی بود ، چقدر خوبه اگه حل شه

نه اشکش رو در آوردم ، نه از عشقم فراری بود
یعنی هر چی بهم میگفت
، تمومش سر کاری بود

نمیدونم با کی رفته ، شاید تنها سفر کرده
هنوز هیچ چیزی معلموم نیست
، شاید دوباره برگرده

 

حالا موندم با تنهایی ، شبا گریه و بیداری
فقط یک گوشه میشینم ندارم حس هیچ کاری

هنوز داغم نمیفهمم دوباره پشت پا خوردم
بهم میگفت دوسم داره
، گذاشت و رفت و جا خوردم ....

جااااااا  خوردم .....

 

.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-

.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-

خـدایـــا سـرده این پــایـیـن ، از اون بــالا تــمـاشــا کن

اگـــه میــشه فقط گــاهی ، خــودت قلــب منو ها کن !

خـدایـــا سـرده این پــایـیـن ، ببین دستــامــو می لـرزه

دیــگــه حـتـی هـمـه دنـیــا ، بـه این دوری نمــی ارزه !

تـــو اون بــالا من این پــایـیـن ، دوتـاییمـون چــرا تنها ؟

اگـه لـیــلا دلــش گـیــره ، بـگـــو مـجـنــون چــرا تنها ؟!

بـگــو گــاهی کـه دلتنگـم ، از اون بـــالا تـــو مـی بینی

بـگــو گــاهی کـه غمـگینم ، تـــو هـم دلتنگ و غمگینی

خـدایا ! من دلـم قرصه ! کسی غیر از تـو بـا من نیست

خـیــالـت از زمیـن راحـت ، کـه حتـی روز روشـن نیست

کـســی ایـنـجـــا نمیبینـه ، کـــه دنـیـــا زیـــر چشمــاته

یـــه عــمـــره یــادمــون رفـتــه ، زمیــن دار مـکـافـــاته

فـرامـوشـم شـده گـاهـی ، که این پایین چه ها کـردم

کـــه روزی بــایــد از ایـنـجــا ، بــازم پیــش تـو بـرگـردم

خــدایـــا وقت بــرگشتن ، یـــه کــم بــا مـن مـدارا کــن

شنیدم گـرمــه آغـــوشـت ، اگـــه میشـه منـم جـا کــن

 

.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.- 

دنبال من می‌ گردی و حاصل ندارد

                                        این موج عاشق کار با ساحل ندارد

باید ببندم کوله بار رفتنم را

                                          مرغ مهاجر هیچ جا منزل ندارد

من خام بودم  ؛ داغ دوری پخته ام کرد

                                          عمری که پایت سوختم قابل ندارد

 من عاشقی کردم تو اما سرد گفتی :

                                            از برف اگر آدم بسازی دل ندارد

 باشد ولم کن با خودم تنها بمانم

                                            دیوانه با دیوانه ها مشکل ندارد

                            شاید به سرگردانی ام دنیا بخندد

                        موجی که عاشق می‌ شود ساحل ندارد

 

.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.

.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.

 

ܓܨஜ• •..معنی..• •ஜ ܓܨ

دلم برات تنگ شده

دلم برات تنگ شده ....

جدایی قلبم را و اشتیاق دیدنت

مغزم را بی حس کرده ...

حتی اگر ما اغلب باهم نباشیم

دانستن اینکه با من هستی برایم کافی است

تمام این مدت دردی که در وجودم بود

تازه می فهمم که درد نبودنت هست

فکر کردن به اینکه از اسارت قلبم آزاد خواهی شد

مطمئنا یک فکر پوچ است

صبح ها را با نوازش تو شروع کردن

شبها هر کاری را کنار گذاشته

و با تو تک و تنها صحبت کردن

دلم تنگ اون روزهاست

بازی کردنهایمان

پیاده روی هایمان

شیطنت های نازت

خشم های کودکانه ات

و چه سخت در برابر دیگران

دفاع کردن از من

و چقدر به نرمی

با یک جفت چشم درشت خودت را

به نوازش دستهایم ول کردنت

وقتی که رفتنت را نمی خواهم

دیدن اینکه مجبور به رفتن هستی

پس هدف از گفتن اینها بهت

گفتن ::. برو دیگه .:: هستش

مرا هر چقدر زود فراموش کنی ؛ همانقدر هم زودتر

به شاد بودن میرسی

گفتن اینها به تو خیلی سخته

ندیدن تو و شاید پس از سالها

هنگامی که باهم روبه رو شدیم

از تو می خواهم که به من به عنوان یک غریبه نگاه کنی

من هم یکیو پیدا میکنم گرچه نمی خواهم هیچ عشقی به قلبم راه پیدا کنه

--------------------------------------------------------------------------

مثل تیر است نگاه کردنهایت

غم تو چشمهای توست

زخمی می کند مثل خنجر

یک معنایی تو حرفهایت هست

من هنگام جست و جوی عشق با تو

به اندازه ی کوهها مشکل را پیدا کردیم

نه یک عشق دیگر میخواهم

و نه یک امید و شادی دیگر را

--------------------------------------------------------------------------

عشق

تو در بیابانهای بزرگ مانند یک جمعیت پر ازدحام هستی

در دریاهای بزرگ مانند یک ماهی نادر هستی

هم گرم میکنی هم سرد ؛ هم می خندانی و هم اشک در می آوری

هم مانند یک مریضی هستی و هم مانند یک سلامتی

--------------------------------------------------------------------------

برو

دوستت دارم دروغ نیست

زندگی و جانم را به تو دادم دروغ نیست

ساکت شو و حرف نزن چی میشه نگی میخوام برم

التماست میکنم با رفتنت منو نکش

           به نظرت خاطره هایی که از تو دارم برام کافیه                      

به نظرت این دل بی تو میتونه به خودش بیاد                     

درسته این دل به زندگی بی تو عادت کرده                     

زود باش برو ای آنکه دوستت دارم                     

--------------------------------------------------------------------------

توصیف عشق غیر ممکن است

 

همه آشنایند   

خدا بزرگ است         

او همه چیز را می بیند

قلب چه کسی شکسته      ..

دشمنم نیستی 

نمی توانم لعنتت بکنم       

فکر میکنی خدا می بخشد تو را               

نمی دانن اما

من نمی توانم ببخشمت     

نمی توانم ببخشمت. ....

ܓܨஜ• •turkey• •ஜ ܓܨ

ÖZLEDİM SENİ

özledim seni...
ayrılık yüreğimi uyuşturuyor karıncalandırıyor nicedir.
beynimi uyuşturuyor özlemin...
çok sık birlikte olmasak bile
benimle olduğunu bilmenin
bunca zamandır içimi ısıttığını
yeni yeni anlıyorum
Yokluğun,
Hatırladıkça yüreğime saplanan bir sizi olmaktan çıkıp
mütemadiyen bir boşluğa
Sabahları seni okşayarak başlamaları
aksamları her isi bir kenara koyup
seninle baş başa konuşmaları özlüyorum;
oynaşmalarımızı,
yürüyüşlerimizi,
sevimli haşarılığını,
çocuksu küskünlüğünü...
Nasılda serttin başkalarına karşı
beni savunurken;
ve ne kadar yumuşak
bir çift kısık gözle kendini
ellerimin okşayışına bırakırken
Gitmeni asla istemediğim halde
buna mecbur olduğunu görmek
ve sana bunları söylemeden
'git artık' demek
'beni ne kadar çabuk unutursan, o kadar çabuk
kavuşacaksın mutluluğa'
demek sana nede zor
seni görmemek ve belki yıllar sonra
karsılaştığımızda
bana bir yabancı gibi bakmanı istemek senden...
yeni bir sevdayı yasakladığım kalbime söz geçirmek.

CAN YÜCEL

 

 

 

 

 

 

AŞK

Sen kocaman çöllerde bir kalabalık gibisin,
Kocaman denizlerde ender bir balık gibisin.
Bir ısıtır,bir üşütür,bir ağlatır,bir güldürür;
Sen hem bir hastalık hem de sağlık gibisin.

 

 

 

Aşkı Tarif Etmek İmkansız

 

 

 
 
 
 

 

 

ܓܨஜ• • .. وداع ..• •ஜ ܓܨ

 

 

کجائي ...

تا سرم را بر شانه گرمت بگذارم و بغض خسته ام را در زجه هاي اشک آلودم خالي کنم .                  

 کجائي ...

تا اندوه شب زده ام را در قلب چون دريائيت ، مثال زنم .                                                                                                                                                                              

کجائي ...

تا دست سرد انتظارم را به دستان گرم ظهور يافته ات بسپارم تا مرا به حسي برساند تا دوباره خودم را بيابم .

کجائي ...

 تا دل وامانده ام را بگيري از تاراج بي امان زمانه و ببخشي از آن مرهم هميشه التيامت .             
     
 سر از بالين تنهائي ام بر مي دارم

تا حضور سبز تهي شده ات را پر کنم                                                                                                                                       

 از بودن و نظاره گر اندوه هميشگي ام باشم در لابه لاي حصار هاي سر بر

 

 

شب خوب تو آسمون ، یه ستاره ی چشمک زنون

خندید و گفت : کنارتم تا آخرش ، تا پای جون

ستاره ی قشنگی بود ، آروم و ناز و مهربون

ستاره شد عشق من و منم شدم عاشق اون

اما زیاد طول نکشید عشق من و ستاره جون

ماه اومد و ستاره رو دزدید و برد  نامهربون

ستاره رفت و من شدم بی هم زبون

حالا شبا به یاد اون چشم می دوزم به آسمون

دلم میخواد داد بزنم ... این بود قول و قرارمون ؟


مدتهاست

 بغضی سنگین راه گلویم را بسته و خیال بستن و رفتن هم ندارد

نمیدانم شاید به خاطر تو باشد

مدتهاست

دلم همچون ذره ای شده که گاهی حتی خودم هم آن را گم میکنم

مدتهاست

 چشمهایم میل باریدن دارند اما آفتاب نگاه تو مانع گریستن ابر درونم میشود

مدتهاست

 دلم هوای دیدنت را کرده

مدتهاست

قلبم هر ثانیه به شوق دیدن تو میتبد

مدتهاست

 فقط به خاطر تو مینویسم

چقدر دلم هوای باریدن باران را کرده و دلتنگ باران است

مدتهاست

که دیگر غصه هایم را به ماه هم نمیگویم...حتی به ماه...

مدتهاست

 چشم در چشم آسمان ندوخته ام و کلمه ای با او حرف نزدم

مدتهاست

 ستاره ها را ندیده ام

مدتهاست

به خاطر تو نفس میکشم

مدتهاست ....

 

  

 

عشق

" ستاره را نمي توان چيد "

و آنان که باور کردند براي چيدن ستاره

حتي دستي دراز نکردند

اما باور کن که من به سوي

 زيباترين و دورترين ستاره دست يازيدم

هرچند دستانم تهي ماند

اما چشمانم لبريز از ستاره شد !

ستاره هاي درونت را در شب چشمانت رها ساز

و باور کن عشق را هدفي نيست  *

آنچنان که به دست آيد در آغوش جاي گيرد  *

و يا در آينه چشمانت به تصوير نشيند *

و باور کن که "عشق" خود سه چيز است...

 

 

خدا نگه دار تا روزی که برگردم

ܓܨஜ• • ..کاملا متفاوت..• •ஜ ܓܨ


 

ف.ا.ح.ش.ه... قصه ما



پسر گفت اگر میخواهی باهم بمانیم باید همه جوره با من باشی

دخترک که به شدت پسر را دوست داشت

گفت:باشه عزیزم هر چه تو بگویی

پسرک دختر را عریان کرد,

دختر آرام میلرزید

ولی سخن نمیگفت

میترسید عشقش ناراحت شود

پسرک مانند ابری سیاه بدن دختر را به آغوش کشید  و بدون کوچکترین بوسه شروع کرد .........

دخترک اهی کشید

پسرک مانند چرخ خیاطی بالا و پایین میشد

دخترک بدنش میسوخت ولی صدایی نمی آمد

پسرک چند تکان خرد

و

در کنار دخترک افتاد ,

دختر با خنده گفت آرام شدی عروسکم

پسرک آرام خندید و لباس هایش را پوشید ورفت

دخترک ساعتی بعد تلفن را برداشت و زنگ زد

گفت : سلام عشقم...

ولی پسرک مانند همیشه نبود

و تنها گفت دیگر به من زنگ نزن و قطع کرد

دخترک عروسکش را بغل گرفت و در کنج اتاقش آرام گریست

چند سال گذشت

تبریک میگویم به پسر

همان دخترک زیبا شد فاحشه قصه ما ....
.......
فاحشه سیگارم تمام شده تو سیگار داری؟

فاحشه  آرام میگویید چرا به دیگران نگفتی به جرم عاشق شدن فاحشه شدم ؟

من محکم تر سیگار را میکشم و آرام تر جواب میدهم از خجالت

 

 

 

یک خاطره عبرت آموز



یکی از معلمهای ریاضی تعریف میکرد برای فوق لیسانس درس بسیار سختی داشتیم با یکی از دوستام حالیمون نمیشد

نشسته بودیم خاطرات اوایل زناشویی مون رو تعریف میکردیم .

دوستم گفت اوایل ازدواجمون سرباز معلم بودم فقط میتونستم پنجشنبه و جمعه برم خونه وقتی میخواستم برم زنگ میزدم

میگفتم خانوم من نه آب میخام نه غذا فقط آماده بخواب بیام ب....؟؟؟یه مدت همین کارمون بود تا یه روز زنگ زدم گفتم

نه آب میخام نه غذا فقط آماده بخواب بیام ب....؟؟؟

رسیدم خونه دیدم داره نماز میخونه چسبیدم از پشت بهش. دستش رو برد بالا برای قنوت منم سینه هاشو گرفتم گفتم مگه

نگفتم بخواب تا بیام ب....؟؟؟ .رفت رکو منم یه فشار از پشت بهش دادم گفتم میرم آب بخورم اومدم مگه

آماده نخوابیده بودی پای نماز .....؟؟؟.

رفتم توی آشپز خونه دیدم خانومم داره ظرف میشوره بهش گفتم این کی داره نماز میخونه گفت: مامانم یه ثانیه بعد صدای

خدا حافظی اومد خانومم گفت مامان نهار درست کردم مامانش گفت نه برم تا شوهرت ترتیبم رو نداده.

میگه الان 16 ساله روم نمیشه برم خونه مادر زنم

شهوت چه کارها که نمیکنه

 

 

ܓܨஜ• • تنها ....• •ஜ ܓܨ

آري ، اي آرزوي من که ديگر بي تو زندگي ممکن نيست .

اي عزيزتر از جانم .

اي معبود من ،

اي آرامم ،

اي شاديم ،

اي که جانم به فدايت..

آري از اين پس هرآنچه تو بگويي همانست

         و جز آن نيست.  

از اين پس مي دانم که آن چه تو بخواهي  ،

همان مي شود.

از اين پس فراموش نخواهم کرد که تنها تو هستي

وغير از  تو سايه هاي توست

 

 

 

    آمدم امشب به میخانه تمنایت کنم ،                      مِی نمیخواهم بیا ساقی تماشایت  کنم                                
                                      بیقرارم ساقی از میخانه بیرونم مکن ،

                                        کرده ام می را بهانه تا تماشایت کنم!

 

 

من و تو با همیم اما دلامون ...

 خیلی دوره

همیشه بین ما دیوارِ صد رنگ غروره

نداریم هیچکدوم حرفی ...

که بازم تازه باشه

چراغ خنده هامون خیلی وقته سوت و کوره

من و تو

هم صدای بی صداییم

با هم و از هم جداییم

خسته از این قصه هاییم

هم صدای بی صداییم

نشستیم خیلی شب ها

قصه گفتیم از قدیما

یه عمره وعده ها افتاده ...

 از امشب به فردا

تموم وعده ها رو دادیم ...

 و حرفا رو گفتیم

دیگه هیچی نمی مونه برای گفتن ما

من و تو

هم صدای بی صداییم…

 

 

 

اسب سفید قرار بود

دخترک را ببرد تا شهر آرزوهایش .

 دخترک شنل توریش را پوشیده بود

 و آماده آماده بود .

اسب سفید را هم زین کرده بودند.

وقتی سوار شد

مادرش گفت : " سکه رو که انداختم . راه می افته"

 

 

انتظار

 

پیدایش نبود .

 

 گفته بود

 

ساعت 5 می آید .

 

چند ثانیه به 5

 

باطری ساعت را کشید

 

 و چشم به راه ماند

 

 

      چون دوستت دارم

 حتي آفتاب هم که بر پوستت                            مي گذرد من مي سوزم .

 پائيز از حوالي حوصله ات که                               بگذرد من زرد مي شوم ...  

و تا کفشهاي رفتنت جفت مي شود .

 من غريب مي مانم .

 من درست مثل خودم هنوز                                      و هميشه دوستت دارم

 

 

هیچ کس اشکی برای ما نریخت

هر که با ما بود از ما می گریخت

ܓܨஜ• • بی ترانه ....• •ஜ ܓܨ

اگر آسمان شوی برایت زمین خواهم شد تا به رویم بباری ،
برای چشمان معصومت نگاه خواهم شد

و برای گوشهایت صدا ،
برای نفسهایت گلو خواهم شد

و در رگهایت از خون خود خواهم دمید ،
و پس از مرگت نیز برای جسد ت كفن خواهم شد ،

مرا تنها مگذار ، مرا تنها مگذار.
روزی كه خداوند تو را می آفرید از او زمان مرگت را پرسیدم !

میدانی چرا ؟
برای اینكه پیش از تو بمیرم و هیچ گاه مرگت را نبینم .

 

و اگر با چشمان مهربانت اشاره ای كنی فرسنگها راه خواهم پیمود
چرا كه شب عشق بسیار طولانی است

و قلبم در آرزوی تو می سوزد
آنگاه كه از برابر دیدگانم دور شوی

خورشید وجودت پنهان می گردد
و ابرهای غم و اندوه مرا در بر می گیرند

و به دنیای غریبی می برند
همیشه در قلبم حضور داری

و عشقت زندگی ام را گل باران كرده است
تمامی این دنیا را با قلبی پر از رمز و راز به دنبالت طی كرده ام

-----------------------------------------------------------------------------

میان تو و من فاصله ایست به پهنای یک عمر شــــــــــــــــــــــــاید؛
زیــــــــــاد که نیست ؟

چه رنجی میکشم من …
                    چه تحملی میکنی تو !!!  

آغوشمان باز خواهد بود ...

                        برای رسیدن ...   

 خسته که نمیشوی ؟


چه اگر برسم …

      چه اگر نرسی

چه اگر نیایم …

      چه اگر نیایی

چه اگر نباشم

   چه اگر نباشی

بگو که روزی به هم میرسیم .

      بگو که هستی .

 همین

 

------------------------------------------------------------------------------

 

وقتی که دیگر نبود
من به بودنش نیازمند شدم


وقتی که دیگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم


وقتی که دیگر نمی‌توانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم


وقتی که او تمام کرد
من شروع کردم


وقتی که او تمام شد
من آغاز کردم


چه سخت است تنها متولد شدن


مثل تنها زندگی کردن است
                                                                         مثل تنها مردن

 

 

آمد از باغ نگاهم برگ سبزی چید و رفت
واژه امید از چشمان من دزدید و رفت


او که عمری با غزلهای دلم خو کرده بود
عاقبت از ایل چشم شاعرم کوچید و رفت


کوچه کوچه بغض هایم شد مسیر رفتنش
هق هق این کودک احساس را نشنید و رفت


دفتر غم های من در پیش چشمش باز بود
خاطرات تلخ و شیرینی به من بخشید و رفت


گرچه او مرهم نشد بر زخم های قلب من
روی زخم کهنه ام مُشتی نمک پاشید و رفت


گریه هایش را درون بقچه ای پیچیده بود
وقت رفتن با لبی خندان مرا بوسید و رفت

 

ܓܨஜ• • ....... • •ஜ ܓܨ

کلبه متروک عشقم بیتو ای پروانه سوخت

لابلای  شعله هایش این دل دیوانه سوخت


داستان عشق من درخاطرات  افسانه  شد

بند بند استخوانم ضمن این افسانه سوخت


با   نیِ دمساز    رفتم  گوشه  ویرانه   ای

آه حتی  بامن و  نی گوشه  ویرانه  سوخت


مرغ عشقم باچه زحمت جزجز لانه ساخت

آخر آن بیچاره بین شعله های  لانه سوخت


اشک غم از دیده ها  جاریست  درناکامیم

گوهیا هرکس چومن درماتم جانانه سوخت


وقتی  اندوه  جدایی  را  دلم  باور  نمود

هم تحمل هم امیدم هردو دریک خانه سوخت

 

شبی یاد دارم که چشمم نخفت
 
شنیدم که پروانه با شمع گفت


که من عاشقم گر بسوزم رواست    

تو را گریه و سوز باری چراست؟


بگفت ای هوادار مسکین من

برفت انگبین یار شیرین من

چو شیرینی از من به در می‌رود
  
چو فرهادم آتش به سر می‌رود


همی‌گفت و هر لحظه سیلاب درد
  
فرو می‌دویدش به رخسار زرد


که‌ای مدعی! عشق کار تو نیست
  
که نه صبر داری، نه یارای ایست


تو بگریزی از پیش یک شعله خام
  
من استاده‌ام تا بسوزم تمام


تو را آتش عشق گر پر بسوخت
   
مرا بین که از پای تا سر بسوخت


 

 

ܓܨஜ• • دفتر • •ஜ ܓܨ

 

دفتری بود که گاهی من و تو

می نوشتیم در آن


از غم و شادی و رویاهامان


  : از گلایه هایی که ز
دنیا داشتیم

من نوشتم از تو


که اگر با تو قرارم باشد


تا ابد خواب به چشم من بی خواب نخواهد آمد


که اگر دل به دلم بسپاری


و اگر همسفر من گردی


من تو را خواهم برد تا فراسوی خیال


تا بدانجا که تو باشی و من و عشق و خدا

تو نوشتی از من

من که تنها بودم با تو شاعر گشتم


با تو گریه کرد
م

با تو خندیدم
و رفتم تا عشق

نازنیم ای یار


من نوشتم هر بار


با تو خوشبخترین انسانم
ولی افسوس

مدتی هست که دیگر نه قلم دست تو مانده است و نه من!!!


<<.... در آخر سلامتی اونی که بی کسه اما ناکس نیست 

 

 

درون كوچه ي قلبم چه غمگينانه ميپيچد


صداي تو كه مي گفتي به جز تو دل نميبندم


برو ديگر كه دل از غم رها كردم


خداحافظ خداحافظ كه ديگر برنميگردم...


تو بودي آسمان من غمت همسايه قلبم


ولي خورشيد چشم تو به بام ديگري سر زد


قسم بر سوز پنهانم تو را ديگر نميخواهم


كه از باغ دو چشم تو پرستوي دلم پر زد


تو از شهرم سفر كردي


نگاهم در افقها ماند و من افسوس ميخوردم


شيار گونه هايم را گل اشكم نوازش كرد


و من از تو جدا ماندم ولي اي كاش ميمردم


برو ديگر كه دل از غم رها كردم


خداحافظ...خداحافظ كه ديگر بر نميگردم!

 

ܓܨஜ• •راز عشق• •ஜ ܓܨ

برای هدیه کردن محبت، یک دل ساده و صمیمی کافی است،

 تا از دریچه ی یک نگاه پر مهر عشق را بتاباند و مهر را هدیه کند.

محبت آنقدر نافذ است که تمام فصل سرمای یاس و نا امیدی را در چشم بر هم زدنی بهار کند.

 عشق یکی از زیباترین معجزه های خلقت است

...که هر جا رد پا و اثری از آن به جا مانده تفاوتی درخشان و ستودنی، چشم گیر است.

محبت همان جادوی بی نظیری است که روح تشنه و سر گردان بشر را سیراب می کند

....و لذتی در عشق ورزیدن هست که در طلب آن نیست.

 بیا بی قید و شرط عشق ببخشیم

....تا از انعکاسش، کل زندگیمان نور باران و لحظه لحظه ی عمر، شیرین و ارزشمند گردد.

در کورترین گره ها،

 تاریک ترین نقطه ها،

مسدود ترین راه ها،

 عشق بی نظیر ترین معجزه ی راه گشاست.

مهم نیست دشوارترین مساله ی پیش روی تو چیست،

ماجرای فوق را به خاطر بسپار

و بدان سر سخت ترین قفل ها با کلید عشق و محبت گشودنی است.

پس: معجزه ی عشق را امتحان کن

داستان کوتاه عاشقانه و غمگین جدید

ܓܨஜ• •امشب • •ஜ ܓܨ

امشب به وسعت تمامی شبهایی که تورا نداشتم..

دلم به حال تنهایی خود سوخت...

در کنار پنجره ام رویای دوست داشتنت را..

به دست اشکهایم می سپارم..

 تا همچون تو در خاطراتم مدفون شوند...

 میخواهم تنهایی ام را به آغوش گرمی بفروشم...

 به بهای سالهای باقی مانده از آینده ام...

 

 

اگر فقیر به دنیا آمده‌اید، این اشتباه شما نیست اما اگر فقیر بمیرید، این اشتباه شما است

ܓܨஜ• •غم • •ஜ ܓܨ

هوا ابریست ... دلم گرفته ...

قلم بدست گرفتم بنویسم که صدایی پرسید : از چه می نویسی ؟؟

پاسخش را دادم : از تکرار که در حال نفوذ در بین روزهاست .

گفت : مینویسی که چه شود ؟؟ که درد دلت تازه شود ؟؟!!

گفتم کیستی ؟؟ آشنایی میدانم ... حست غریب نیست ، لمست میکنم ...

گفت آری بیگانه نیستم ،هرازگاهی مهمانت میشوم و تو به سرعت قلم بدست

میگری برای نوشتن... ؛ او حرف میزد و من بی اعتنا به حرفهایش مینوشتم

هر لحظه صدایش دورتر میشد و دلم آرامتر میگرفت ...

دیگر کاغذم سفید نبود ... صدایش را نمیشنیدم ... آرام بودم ...

آری او غم بود که به واژه درامد و دل آرام گرفت ...

 

                                     

                                                            
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اینجا اسمان ابریست
انجا را نمیدانم   ..

اینجا شده پاییز
انجا را نمیدانم

اینجا فقط رنگ است
انجا را نمیدانم 
   
اینجا دلی تنگ است
انجا را نمیدانم    .......

وقتی که بچه بودم هر شب دعا می کردم که
خدا یک دوچرخه به من بدهد

بعد فهمیدم که اینطوری فایده ندارد 

 پس یک دوچرخه دزدیدم

و

دعا کردم

خدا مرا ببخشد

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 درغروب غم انگیز دلم باران میبارد...

                      ومن گم میشوم درآن.درآن همه پاکی وصداقت...

                           ومیبارد ومیبارد برای دل خسته ی من...

         وچه زیباست شنیدن نجوای هرقطره ی باران که به دنبال دست نوازشی است...

                                                  پاک وبی ریا!

                  ومیسپارم خودم را به آغوشش.به آغوش گرم وپرمحبتش...

                                                     وآنوقت...

              آنوقت هرقطره ی اشکم میان قطره های بیشمارش گم میشود...

 

ܓܨஜ• •بار آخر • •ஜ ܓܨ

این دیگه بار آخره دارم باهات حرف میزنم

خداحافظ نا مهربون میخوام ازت دل بکنم

دیگه کسی نیست که بهش هر چی دلت میخواد بگی

هی التماست بکنه بگه نگو ، بازم بگی

چقد بهت گفتم نگو صبرم یه روز تموم میشه

حالا اومد اون روزی که می ترسیدم همون بشه

سخته ولی من میتونم سخته ولی من میتونم

این جمله رو اینقد میگم تا که فرموشت کنم

 

کاشکی میشد این دلمو از تو سینه در بیارم

پاره کنم دور بریزم یک دل بهتر بیارم

یه دل که توش غم نباشه

غصه و ماتم نباشه

یه دل که عین سنگ باشه

زشتی ها توش قشنگ باشه

دلی که توش راز نباشه

یه دلبر ناز نباشه

به غصه و غم هیچ دری

توی دلم باز نباشه

دلی که با نگاه اون پاره نشه

این همه نازک نباشه

یه دل که توش خون نباشه

غصه ی پنهون نباشه

دلی که مثل قصه ی

لیلی و مجنون نباشه

کاشکی میشد کاشکی میشد

اما میدونم نمیشه

همین دلم توی تنم

میمونه واسه همیشه

 

عشق پایان خوشی نیست برای من و تو



کاش نزدیک شود فاصله های من و تو



باز هم نام تو فریاد شده بر لب من



کی به هم می رسد اینبار صدای من و تو؟!



تو نپرس از من و من از تو نخواهم پرسید



بی جواب است از این لحظه چرای من و تو



بعد عمری دلمان خواست که با هم باشیم



شاید اینبار نمی خواست خدای من و تو...



همه گفتند تو لیلایی و من مجنونُ نه!



قصه ها هم نرسیدند به پای من و تو



عاقبت از غم هم روی زمین می پوسیم



کاش یک غنچه بکارند بجای من و تو 

ܓܨஜ• •قرار نبود • •ஜ ܓܨ

نمیدونم چی شد که اینجوری شد

نمیدونم چند روزه نیستی پیشم

اینارو میگم که فقط بدونی

دارم یواش یواش دیوونه میشم

تا کی به عشق دیدن دوبارت

تو کوچه ها خسته بشم بمیرم

تا کی باید دنبال تو بگردم

از کی باید سراغتو بگیرم

قرار نبود چشمای من خیس بشه

قرار نبود هر چی قرار نیست بشه

قرار نبود دیدنت آرزوم شه

قرار نبود که اینجوری تموم شه

یادت میاد ثانیه های آخر

گفتی میرم اما میام به زودی

چشمامو بستم نبینی اشکمو

چشمامو وا کردمو رفته بودی

قرار نبود منتظرت بمونم

قرار نبود بری و برنگردی

از اولش کناره من نبودی

آخرش هم کاره خودت رو کردی

قرار نبود چشمای من خیس بشه

قرار نبود هر چی قرار نیست بشه

قرار نبود دیدنت آرزوم شه

قرار نبود که اینجوری تموم شه
 
 
 

ܓܨஜ• •صفحه خالی• •ஜ ܓܨ

واژه ها مقابل دیدگانم رژه میرود

انگارلبریز میشوم

برای ازتوگفتن ...

برای ازتونوشتن....

اما تا قلم برروی صفحه مینهم

همه واژه ها میگریزند

ومن خالی میشوم

انگارحتی واژه ها هم میدانند

که ازتو گفتن ونوشتن

در توان انها نیست

و من میمانم

و صفحه خالی......

که تورا میخواند

تنها به هزارویک ترفند

چند واژه را ازمیان سیل واژگانی که میگریزند

بر قفس سفیدکاغذ حبس میکنم

چه کلام کاملی میشود

دربیان هزار جمله ی ناگفته

تنها همین                    دوستت دارم

 

ܓܨஜ• • بگو• •ஜ ܓܨ

 

بازهم بگو ودوباره بگو كه به من عشق مي ورزي

 وتكرار اين واژه بايد چون آواي فاخته اي درآيد

 به ياد داشته باش كه بدون آواي مدام فاخته

 بهار با همه ي سبزي اش به كوه و دشت

دره وجنگل پاي نميگذارد

 ميتوني نگاهم نكني
اما نميتوني جلو چشامو بگيري

. ميتوني بگي دوستت ندارم
اما نميتوني بگي دوستم نداشته باش

 . ميتوني از پيشم بري
اما نميتوني بگي دنبالم نيا .

 پس نگاهت ميكنم ،

 دوستت دارم

،تا ابد به دنبالت ميام

ܓܨஜ• • گفتی• •ஜ ܓܨ

     گفتی : از چهره ی ماتم زده ی غم بنویس !!

    گفتی : از ناله در این نامه فراوان بنویس !!

    گفتی و رفتی و جستی و ندانستی تو

    که من از روز ازل بسته به زنجیر تو ام ...

     شبم از غم ، غمم از تو و تو گفتی بنویس !!!

    غم از این غم که ندارد ثمری هر سخنی ...

    و از این غم بسیار که نخواندست کسی از ورقی ... !!

    گفتی از آنچه تو داری بنویس ؛

    گفتی از آنچه تو خواهی بنویس ؛

    گفتی از آنچه تو دانی بنویس ؛

    گفتم از غم بنویسم که چرا

    که چنین موج خموشی به تن آزرده مرا ؟؟!!

    گفتم و رفتم و جستم و ندانستی تو ،

    غم من آنچه تو می پنداری نیست

 

 

ܓܨஜ• • یه عمر• •ஜ ܓܨ

ܓܨஜ• •  چرا • •ஜ ܓܨ

یادته بهت می گفتم اگه تو بری می میرم

   حالا تو رفتی و نیستی ٬ پس چرا من نمی میرم؟؟

           چرا هستم؟ چرا موندم؟ چجوری طاقت می آرم؟

                        چجوری من دلم اومد رو مزارت گل بزارم؟؟

                                   جای خالیت و چجوری میتونم بازم ببینم؟

                                        دیگه چشمام و نمیخوام. نمیخوام دیگه ببینم!

وای چطوری دلم اومد جسم سردت و ببوسم؟

     من که آتیش میگرفتم٬ چی باعث شد که نسوزم؟

                     ذره ذره٬قطره قطره٬ میسوزم اما میمونم

                             خودمم موندم چه جوری میتونم زنده بمونم

                                   هنوزم باور ندارم که تو نیستی و من هستم

                                         شایدم من مرده باشم٬ الکی میگن که هستم!

کاشکی وقتی که میرفتی دستتو گرفته بودم

       کاشکی پر نمیکشیدی بالت و شکسته بودم

               نازنین وقتی که بودی شبا هم تو رو میدیدم

                        دیگه از روزی که رفتی حتی خوابتم ندیدم

                                      تو که بی وفا نبودی٬لااقل بیا تو خوابم

                                        مگه تو خبر نداری شب و روز برات بیتابم؟

میدونم یه روز دوباره می تونم تو رو ببینم                                        

                                                تو پیش خدا دعا کن که منم زود تر بمیرم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ببخش منو که باعث عذاب وجدانت شدم                        

                 ببخش منو که بچگی کردم و خواهانت شدم

ببخش که التماس من می لرزونه دل تو رو                      

                  ببخش که میخوام بدونم هر لحظه ای حال تو رو       

تو رو خدا ببخش اگه غرورم و جا می ذارم                  

                    وقتی که اسم تو میاد رو همه چی پا میذارم

عزیز من ببخش اگه فراموشت نمی کنم                     

                                ببخش که تو خیالمم حتی بوست نمی کنم

ببخش که نیمه های شب فاصله رو داد میزنم                                  

                         ببخش که توی خوابمم اسمت و فریاد میزنم

ببخش که دست من هنوز لایق دستات نشده                      

             راستی بدون که قلب من دلخور از حرفات نشده

ܓܨஜ• • sen • •ஜ ܓܨ

Senden ne bir haber

Ne selam gelir oldu

Yoksa yerim mi doldu?

Yoluna ektiğim sevgi çiçeklerim

UnutLup mu soldu?

 

Hani kader bizi ayırsa da bi gün;

Kalpler bir olacaktı

Yoksa gurbetin o yalan kucakları

Seni de mi uyuttu?

 

Heyy, hey gidi günler hey

Yediğimiz içtiğimiz ayrı gitmezdi hatırla

Heyy, heyy gidi günler heyy

Ne çabuk attın o günlerin pabucunu dama

 

Ayda yılda bir olsa da muhakkak ara

Azıcık zamanından ayır da

Öldün mü kaldın mı diye sor ara sıra

Adımı kalbine yaz beni unutma

 

Bugün o yüzüne gülen dost sandıkların

Yarın da yanında olacak mı?

İyi günde ne ala

Kötü günde firarda

İçin sızlamayacak mı?

 

Öyleyse sımsıkı sarıl kendine

Özünden başka yola sapma

Seni gönülden seveni

El üstünde tutanı hatırla daima

ܓܨஜ• •  غزل عشق • •ஜ ܓܨ

و من برگ بودم كه طوفان گرفت

                              و ديدم كه اين قصه پايان گرفت

                                                            بهار تو آمد به ديدار من

                                                                                    و آخر مرا از زمستان گرفت

كوير تنت را به باران زدند

                           تن آسمان از عطش جان گرفت

                                                         تو مي رفتي و چشم من چشمه بود

                                                                                       و من خيس بودم كه باران گرفت

عجب بارشي بود بر جان من

                            كه چون رودي از عشق جريان گرفت

                                                           هواي تو بود و خيال تو بود

                                                                                    كه دست مرا در خيابان گرفت

حقيقت همين است اي نازنين

                                 كه چشمت غزل داد و ايمان گرفت

                                                                 تو و كوچه و آن زمستان سرد

                                                                                       و من برگ بودم كه طوفان گرفت

 

ܓܨஜ• • تو هم • •ஜ ܓܨ

تو هم شدی مثل همه

 

وقتی که دنیام شده بود غصه و درد و دلهره

 

تنهام گذاشتی با غمام چطور دلت راضی شده

 

حال منو می فهمیدی دلشوره های قلبمو

 

یه غصه ی تازه شدی تو کم نکردی دردمو

 

تو هم شدی مثل همه ، دلم گرفت یه عالمه

 

به خاطر بی مهری یات حال دلم خیلی بده

 

من باتوخوشبخت می شدم ،اماتو رفتی بی نشون

 

دست کدوم غریبه ای فاصله انداخت بینمون 

 

اون که باهاش همنفسی چه روزای خوبی داره

 

بهش حسودی می کنم بگو چقدر دوستت داره

 

گریم می گیره هنوزم وقتی به تو فکر می کنم

 

از غصه ی نبودنت همین روزا دق می کنم

 

تو هم شدی مثل همه ، دلم گرفت یه عالمه

 

به خاطر بی مهری یات حال دلم خیلی بده

 

من باتوخوشبخت می شدم اماتو رفتی بی نشون

 

دست کدوم غریبه ای فاصله انداخت بینمون  

 

و در پایان اینکه :

 

 

در پی هم بودن گهگاه لذتی دارد بیش از کنار هم بودن.

ܓܨஜ• • نفرین • •ஜ ܓܨ

 

خواستم تا بار دیگر چیزی بنویسم

اما نه قلم نوشت و نه کاغذ نوشته هایم را روی خود حک کرد


چرا که هر دو دانستندکه باید دوباره شرح و حال غم مرا بنویسند


قلم در دستانم شکست وکاغذ ها به هوا رفتند


افکارم به هم ریخت و چشمانم با بارش اشکهایش که پر از درد درون بود


ارمغان تازه ای به گو نه هایم بخشید


اما در خیال خود همیشه این رویا را می پروراندم


که دوستت دارم


اما من ساده دل به عشق تو داده بودم و همیشه با یاد نگاهت زندگی می کردم


ولی همین را بدان که عشق داستان است


و من در این عشق بازیچه ای برای تو بیش نبودم


نفرین بر این عشق و نفرین به بودن

بچه بوديم  و حالا ....

 

بچه بوديم از آسمان باران مي آمد


بزرگ شده ايم از چشمهايمان مي آيد

بچه بوديم همه چشماي خيسمون رو ميديدن


بزرگ شديم هيچکي نميبينه


بچه بوديم درد دل ها را به هزار ناله مي گفتيم همه مي فهميدند


بزرگ شده ايم درد دل را به صد زبان به کسي مي گوييم... هيچ کس نميفهمد


بچه بوديم دوستيامون تا نداشت


بزرگ که شديم همه دوستيامون تا داره


بچه که بوديم بچه بوديم


بزرگ که شديم بزرگ که نشديم هيچ ديگه همون بچه هم نيستيم

 

ܓܨஜ• •صدای...• •ஜ ܓܨ

صدا پاشنه‌ی چکمه‌هاش.......

 


نشسته بودم رو نیم‌کت پارک، کلاغ‌ها را می‌شمردم تا بیاید.

 

سنگ می‌انداختم بهشان. می‌پریدند، دورتر می‌نشستند. کمی بعد دوباره برمی‌گشتند، جلوم رژه می‌رفتند.

 

ساعت از وقت قرار گذشت. نیامد. نگران، کلافه، عصبی‌ شدم. شاخه‌گلی که دستم بود داشت می‌پژمرد.


طاقتم طاق شد. از جام بلند شدم ناراحتیم را خالی کردم سرِ کلاغ‌ها.


گل را هم انداختم زمین، پا سارش کردم. گند زدم بهش. گل‌برگ‌هاش پخش و لهیده شد.

 

 بعد، یقه‌ی پالتوم را دادم بالا، دست‌هام را کردم تو جیب‌هاش، راهم را کشیدم رفتم.

 

نرسیده به درِ پارک، صداش از پشت سر آمد.

 

صدای تند قدم‌هاش و صدای نفس نفس‌هاش


برنگشتم . حتی برای دعوا، مرافعه، قهر. از در خارج شدم.

 

خیابان را به دو گذشتم. هنوز داشت پشتم می‌آمد.

 

صدا پاشنه‌ی چکمه‌هاش را می‌شنیدم. می‌دوید صدام می‌کرد.


آن‌طرف خیابان، ایستادم جلو ماشین. هنوز پشتم بِهش بود. کلید انداختم در را باز کنم، بنشینم، بروم.

 

....برای همیشه. باز کرده نکرده، صدای بووق - ترمزی شدید و فریاد - ناله‌ای کوتاه تو ذهنم زوزه کشید .


تندی برگشتم. دیدمش. پخشِ خیابان شده بود. به‌ رو افتاده بود جلو ماشینی که بِهش زده بود

 

 و راننده‌ش هم داشت تو سرِ خودش می‌زد.

 

سرش خورده بود رو آسفالت، پکیده بود و خون، راه کشیده بود می‌رفت سمت جوی کنارِ خیابان.


ترس‌خورده و هول دویدم طرفش.

 

بالا سرش ایستادم.


مبهوت.


گیج.


هاج و واج نگاش کردم.


توو دست چپش بسته‌ی کادو پیچ کوچکی بود.

 

محکم چسبیده بودش.

 

نگام رفت رو آستینِ مانتوش که بالا شده بود، ساعتش پیدا بود.

 

... چهار و پنج دقیقه ....

 

نگام برگشت ساعت خودم را سکید.


چهار و چهل و پنج دقیقه!


گیج  ...

 

درب و داغان ...

 

نگاه ساعت راننده‌ی بخت برگشته کردم.

 

عدد ...

 

چهار و پنج دقیقه بود!!