دوباره...

سلام به همه...کسایی که فراموشم کردن و به کسایی که هنوز یادم

میکنند...میخوام شاده شاد باشم واسه همین شادی یه دلیل دارم.........

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

تولدددددددددددددددددد

تولد یک سالگیه وبممممممممممم.........هورررررررررررررررراااااااااااااااااااااااا

 

به به چقد دست مو هوراااا!!!!!!!!چه بادکنکای خوشگلییی!!!!!!!!!!!! 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

همگی دست بزنین کسی بیکار نشششهههههههههههه!!!!!!!!!!!!!گرمش

 کنننن!!!!!!!!!!!!تولد تولد تولدت مبارکککککککک!!!!!!!!!!!

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

داستانک...

 

. پسرک و خدمتکار

در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر١٠ ساله اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت میزى نشست.

خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.

پسر پرسید: بستنى با شکلات چند است؟

خدمتکار گفت: 50 سنت

پسر کوچک دستش را در جیبش کرد ، تمام پول خردهایش را در آورد و شمرد .

بعد پرسید: بستنى خالى چند است؟

خدمتکار با توجه به این که تمام میزها پر شده بود و عده اى بیرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن میز ایستاده بودند،

با بیحوصلگى گفت : ٣۵ سنت

پسر دوباره سکه هایش را شمرد و گفت:

براى من یک بستنى خالى بیاورید.

خدمتکار یک بستنى آورد و صورتحساب را نیز روى میز گذاشت و رفت.

 پسر بستنى را تمام کرد، صورتحساب را برداشت و پولش را به صندوقدار پرداخت کرد و رفت.

 هنگامى که خدمتکار براى تمیز کردن میز رفت، گریه اش گرفت !

پسر بچه روى میز در کنار بشقاب خالى، ١۵ سنت براى او انعام گذاشته بود.

طنز

اعتراضات رسمی یک نی نی چهارده ماهه! با تکیه بر ضرب المثل مشهور؛ فلفل نبین

چه ریزه، بشکن بریز تو آبگوشت !!!

آقای پدر! در کمال احترام خواهشمندم اینقدر لب و لوچه ی پیاز خورده ی غیر

پاستوریزه، و سار و سیبیل سیخ سیخی آهار نشده ات را به سر و صورت حساس

 من نمالید! plz 

 

خانوم مادر! جیغ زدن شما هنگام شناسایی اجسام داخل خانه توسط حس چشایی

من، نه تنها کمکی به رشد فکری من نمی کنه، بلکه برای دبی شیر شما هم مضر

است!!! لازم به ذکر است که سوسک هم یکی از اجسام داخل خانه محسوب می شود!

 

پدر محترم! هنگام دستچین کردن میوه، از دادن من به بغل اصغر آقای سبزی فروش

خودداری نمایید. چشمهای تلسکوپی، گوشهای ماهواره ای و سیبیلهای دم الاغی

 اش مرا به یاد قرضهای شما می اندازد!

 

مخصوصاً وقتی که چشمهای خود را گشاد کرده، و با تکان دادن سر و لبهایش " بول

 بول بول بول" می کند!  زهرمار، درد، مرض، کوفت! الهی کف شامپو تو چشت! شب

 بخوابی خواب بد ببینی! جیش کنی تو شلوارت!

 

مادر محترم! شصت پا وسیله ای است شخصی، که اختیارش رو دارم! لطفاً هرگاه

 سعی در خوردن شصت پای شما نمودم، گیر بدهید!

 

آقای پدر! هنگام دعوا با خانوم مادر، به جای پرت کردن قابلمه و ماهی تابه به روی

 زمین، از چینی های توی کابینت استفاده نمایید! اکشن بودن دعوا به همین چیزاست!

 

خانوم مادر! از مصرف هله هوله ی زیاد پرهیز نمایید! این عمل نه تنها برای سلامتی

 شما خوب نیست، بلکه موجب می شود که شیرتان بوی" بچه سوسک مرده" بدهد.

 

آقای پدر! کودکان توانایی کافی برای حفظ جیش خود ندارند و این توانایی هنگامی که

 شما شکم مرا "پووووووف" می کنید به حداقل می رسد! الان بگم که بعد شرمنده تون نشم!

 

عشقولی...

چگونه می توان عشق حقیقی را تشخیص داد؟ 

شما از طریق اینترنت با کسی آشنا می شوید، هر روزی که سپری ميشود خاطره های شما

بیشتر و بیشتر شده و نسبت به هم علاقمند می شوید. اما چگونه می توانیدتشخیص دهید که

آیا واقعا عاشق شده اید یا رابطه شماتنها به دلیل یک جاذبه موقتی است؟ یک انسان در

طول زنـدگی خـود به طور میانگین حداقل 4 مـرتبه عـاشق مـیشود. اما آیا واقعا هر 4

مرتبه، عشق او حقیقی است؟ ما در این قسمت علائم مربوط به عشق، احترام و ارتباط را

بـاشما در میان مـی گـذاریـم تـا قـادر به

تصمیم گیری باشید و تشخیص دهید که آیا فردی که با او قرار ملاقات می گذارید شخص

مورد نظر شما هست یا خیر.


1- ارتباط 

وجود صداقت در رابطه جزء ضروریات به شمار می رود، همچنین پیش از آنکه به کسی

تعهد بدهید باید سعی کنید که در ابتدا او را به خوبی بشناسید. شما تا چه حد یکدیگر را می

شناسید؟ آیا فقط در مورد مسائل جنسی با یکدیگر صحبت می کنید؟

نقاط قوت:

شما در مورد تمام مسائل زندگی از قبیل مال و ثروت، فرزند، چیزهایی که از آن وحشت

دارید و آرزوهایتان با یکدیگر صحبت می کنید.

شاید با هم بحث کنید، اما در آخر به مصالحه دست پیدا می کنید.

در مورد احساساتتان با یکدیگر صادق و روراست هستید.


نقاط ضعف :

شما تنها رنگ مورد علاقه و نام مجله ای را که او می خواند، می دانید و از طرح سوالات

عمیق تر پرهیز می کنید زیرا تصور می کنید که او جواب شما را نخواهد داد و یا می

ترسید که پاسخ او مطابق میل شما نباشد.

کمتر اتفاق می افتد که احساساتتان را با یکدیگر در میان بگذارید به همین دلیل پس از

گذشت مدت زمان کوتاهی هر دوی شما اظهار نا امیدی کرده و رفته رفته تنفر و رنجش

جایگزین مهر و محبت می شود.

هیچ یک از شما حاضر به بخشیدن دیگری نیست.

2- عشق 

یک رابطه سالم و يا ازدواج بدون وجود عشق برای مدت زمان زیادی دوام ندارد. آیا

رابطه شما بر اساس عشق و علاقه بنا نهاده شده است یا اینکه فقط خودتان را به بازی

گرفته اید؟


نقاط قوت :

در زمان بروز هر نوع بحرانی، بدون توجه به نتیجه کار، در کنار هم مي ایستید.

از خود گذشتگی نشان می دهید تا بتوانيد طرف مقابل خود را شاد کنید.

صادق و راستگو هستید و چیزی را از یکدیگر پنهان نمی کنید.

از نظر عاطفی، جسمی، روحی و ذهنی با یکدیگر همخوانی دارید.

جدا از بحث عاشقی، دوست های خوبی نیز برای یکدیگر هستید.


نقاط ضعف :

در زمان بروز مشکلات هر کس راه خودش را پیش می گیرد.

شریک شما غیر قابل اطمینان است و نسبت به جنس مخالف خود نظر دارد.


تا زمانیکه نتوانید حقیقت را پیدا کنید او به شما دروغ می گوید.

سازگاری عاطفی و جسمی و روحی ناچیزی بین شما دو نفر وجود دارد.

در شرایط مختلف نسبت به شما وفادار نیست.
 
3- احترام

رابطه عاطفی بر اساس رفاقت، احترام و پذیرفتن یکدیگر بنا نهاده می شود. زمانیکه

احترامی وجود نداشته باشد، شک و بد گمانی جایگزین اعتماد و احترام شده و به مرور

زمان تنفر و بیزاری به تارو پود رابطه شما نفوذ پیدا می کنند.


نقاط قوت:

شما از عیوب شریک خود آگاه هستید و برخی از اشتباهات را قبول می کنید.

علایق شخصی و هویت اصلی یکدیگر را تشویق و حمایت می کنید.

برای گوش کردن به نقطه نظرات یکدیگر وقت می گذارید.


نقاط ضعف :

در مقابل دیگران از هم انتقاد می کنید .

شریکتان به شما اجازه نمی دهد که بر اساس علایق شخصی تان عمل کنید و همیشه کلیه

رفتارهای شما را زیر نظر دارد.

شما دائما بر روی معیارهایی که از یکدیگر انتظار دارید مشاجره می کنید.

شما نمی توانید اشتباهات یکدیگر را ببخشید یا/و فراموش کنید.

از نوع ارتباط خود آگاه باشید و برخورد معقولی از خود نشان دهید. اگر نمی توانید آنرا

پرورش دهید پس شاید زمان ترک آن فرارسیده باشد. اما اگر احساس می کنید که رابطه

شما محکم و پا بر جاست، می توانید با کمک گرفتن از عشق دو طرفه، احترام و ارتباط

آنرا مستحکم تر نمایید.

طنز....

سی مطلب باحال در مورد مردها...

مردها دارای وجدان پاکی هستند؟

به این دلیل که هیچ گاه از آن استفاده نمی کنند

چرا مردها هميشه خوشحال هستند؟
چون آدم های بي خيال فقط می خندند

چرا روانکاوی مردها خیلی سریع تر نسبت به خانم ها انجام می پذیرد؟
زیرا هنگامیکه زمان بازگشت به دوران کودکی فرا می رسد، مردها همان جا قرار دارند

اگر یک مرد و یک زن با هم از یک ساختمان 10 طبقه به پایین بیفتند کدامیک زودتر به زمین میرسد؟
خانم، چرا که آقا راه را گم می کند

شباهت آقایون با آگهی های بازرگانی چیست؟
شما نمی توانید یک کلمه از حرف های آنها را باور کنید و هیچ چیز برای زمانی بیش از 60 ثانیه دوام نمی آورد

ورزش کنار دریای آقایون چیست؟
هر موقع خانمی را در بیکینی می بینند شکم هایشان را تو می دهند

به یک مرد با نصف مغز چه می گویند؟
با استعداد

فرق بین نرخ اوراق بهادار با مردها در چیست؟
نرخ اوراق بهادار رشد می کند

خدا بعد از خلق مرد ها چه گفت؟
من می تونم کارمو بهتر از این انجام بدم

دلیلی که مردها به مسائل کاری خود فکر نمی کنند
فکري ندارند - کاری ندارند

در آمریکا به یک مرد باهوش و با استعداد چه می گویند؟
توریست

اگر آقایون هم باردار می شدند آنوقت
خدمات پزشکی در مغازه های خواروبار فروشی هم ارائه می شد

آیا شنیده اید که مردی مدال طلای المپیک را از آن خود ساخت؟
او بعدا آنرا برنز رنگ کرد

یک وضعيت غير قابل كنترل چیست؟
صد و چهل و چهار مرد در يک اتاق

برای درست کردن پاپ كُرن به چند مرد نیاز است؟
سه تا، یک نفر ماهیتابه را بر روی گاز نگه میدارد و دو نفر دیگر گاز را تکان میدهند تا گرما به تمام سطئ ماهیتابه برسد

آقایون لباس هایشان را چگونه دسته بندی می کنند؟
"کثیف" و " کثیف اما قابل پوشیدن"

تنها یک مرد می تواند یک ماشین ارزان قیمت 2 ميليون توماني بخرد و
یک سیستم صوتی 4 ميليون توماني بر روی آن نصب کند

 

زمان با ارزش مردها در کنار همسرانشان چگونه می گذرد؟
ملافه را روی سرشان می کشند و می گویند "تو خیلی نازی عزیزم

یک خانم 35 ساله به بچه دار شدن فکر می کند، یک مرد 35 ساله به چیزی فکر می کند؟
به قرار گذاشتن با بچه ها

شما به مردی که همه چیز دارد چه میدهید؟
زنی که به او نشان دهد چگونه می تواند از آنها استفاده کند

چرا مردان تنها در نیمی از زندگی خود با بحران مواجه هستند؟
زیرا آنها در تمام طول زندگی خود در دوران نوجوانی به سر می برند

آینده نگری یک مرد چگونه مشخص می شود؟
به جای یک بطری 2 بطری مشروب بخرد

رفتن به بار مجردها چه فرقی با رفتن به سیرک دارد؟
در سیرک كسي صحبت نمی کند

چرا مردها به دنبال خانمهایی هستند که هیچ گاه قصد ازدواج با آنها را ندارند؟
به همان دلیلی که آدمها ماشینی را دنبال می کنند که هیچ گاه نمی توانند در آن رانندگی کنند

شما با مرد مجردی که تصور می کند بهترین هدیه خدا نصیب او شده چه می کنید؟
او را مبادله می کنیم

چرا آقایون مجرد جذب خانم های با هوش می شوند؟
دو چیز مخالف نسبت به هم کشش دارند

شباهت آقایون با ماشین چمن زنی در چیست؟
هر دو خیلی سخت به کار می افتند، در هنگام کار سر و صداي زياد ايجاد می کنند و حتی نیمی از وقت را هم نمی توانند به درستی کار کنند

فرق یک شوهر جدید با یک هاپوي جدید در چیست؟
بعد از یک سال هاپو هنوز هم از دیدن شما به هیجان می آید

نازکترین کتاب دنیا چه نام دارد؟
چیزهایی که مردان در مورد زنان می دانند
f

اعتماد...

كوهنوردي بود كه ميخواست قله اي رو فتح كنه ، مشغول تمرين شد. بعد از مدتها تصميم

گرفت كه اينكارو به تنهايي انجام بده تا همه افتخارش نصيب خودش بشه، خودش تنها.

دست آخر اينكارو به تنهايي شروع كرد ، شب كه شد همه جا در تاريكي محض فرو رفت. ماه

 زير هاله اي از ابر پنهان شد و ستارگان هم. همه جا تاريك تاريك بود. كوهنورد ديگه چيزي رو

نميتونست ببينه. و فقط كورمال كورمال مسيرشو ادامه ميداد و هراز گاهي يه ميخي فرو

 

 ميكرد به دل كوه تا طناب محافظ رو بهش وصل كنه.

چند متر مونده به قله كوه پاش سر خورد و دستشو هم نتونست به جايي بگيره بين زمين و

هوا معلق شد و با سرعت وحشتناكي سقوط كرد ، هيچ چيز رو نميتونست ببينه و فقط

ميدونست كه داره سقوط ميكنه. احساس وحشناكي داشت جاذبه زمين با تمام قدرتش اونو

به قعر دره ميكشوند. در تمام اين لحظات وحشتناك ، صحنه هاي مختلف زندگيش يكي يكي از

 جلوي چشمش ميگذشت  و ميديد كه هر لحظه بيشتر و بيشتر به مرگ نزديك ميشه، ناگهان

 طنابي كه با ميخ به كوه محكمش كرده بود تموم شد ! و معلق موند. فقط طناب بود كه

 بدنشو تو هوا نگه ميداشت. در اين لحظات تنهايي و نا اميدي

تنها كسي كه بفكرش رسيد ميتونه كمكش كنه خدا بود. فرياد كشيد خداوندا كمكم كن....

صدايي بهش الهام شد كه ميپرسيد چه كمكي ميخواي؟ جواب داد منو نجات بده. صدا پاسخ

 داد مطمئني كه من ميتونم نجاتت بدم؟ كوهنورد جواب داد : البته ، تنها كسي هستي كه

ميتوني. مطمئنم!

صدا گفت : پس طنابي رو كه بهت بسته شده پاره كن و خودتو بمن بسپار. لحظه اي طولاني

 به سكوت گذشت. كوهنورد تصميم گرفت با تمام قدرتش طناب رو بچسبه مبادا پاره بشه و

بيفته ، همين كارو كرد.

تيم نجات روز بعد كوهنوردي رو پيدا كرد كه يخ زده و مرده بود. و بدنش از طنابي آويزان بود

درحاليكه فقط 10 قدم با زمين فاصله داشت.))

http://img4up.com/up2/76141262235252.jpg

فعلا تعطیل...

سلام به همه دوستای عزیزم   تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد  بعد از خوندن همه نظراتون که بیشتر

 دوستای با معرفتم نوشته بودن           تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد  مبنی بر اینکه ما این

متنت رو قبلا شنیده بودیم و یا این سخنرانی دکتر انوشه بوده...تکراریه و در

 کل لج من بیچاره رو در آوردن   تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد    تصمیم گرفتم فعلا یه مدت آپ نکنم

 تا بیشتر از این تو  ذوقم نخورده...بابا من که نمیتونم از خودم متن آموزنده در

 بیارم  باید از بقیه منابع در بیارمتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدبه هر حال مرسی از نظرات همه

 دوستان...دوستتون دارم...تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

فعلا خداحافظ...

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 

 

شیطان

  مرد خبيثي روزي در کوچه اي راه مي رفت و با خودش فکر مي

 کرد که من هر گناه و خباثتي که وجود داشت انجام داده ام.اين

 شيطان چه کار کرده که من نکرده باشم؟که پيرمردي آرام آرام جلو

آمد و با صدايي لرزان گفت:پسرم با من کاري داشتي؟


-شما؟

-من شيطانم،گويا نام مرا مي بردي.

-بله،مي خواهم بدانم تو چه کرده اي که اينقدر به بدي مشهوري.من هر فعل بدي که به ذهن

 برسد انجام داده ام و مطمئنم که صد بار از تو بدترم.کاري هست که تو کرده باشي و من

نکرده باشم؟


-نميدونم پسرم،مي خواهي يک مسابقه با هم بدهيم تا ببينيم که من چه کار مي توانم بکنم

 و تو چه کار؟

 


-موافقم.


-پس وعده ما يک ماه ديگر،همين جا.


مرد خبيث رفت و در اين يک ماه از هيچ قتل و جنايت و تجاوز و خباثتي دريغ نکرد.دزدي کرد و

به حق ديگران تجاوز کرد و با استفاده از سياست هاي پليد، ملت هاي مختلف را به جان هم

انداخت و جنگ درست کرد. و خلاصه هر عمل ناشايست و هر فعل کثيفي از او سر زد. بعد از

 يک ماه به کوچه محل قرار بازگشت. پيرمرد يا همان شيطان خودمان آرام آرام آمد. مرد

پرسيد:خب پيرمرد چه کردي؟شيطان با صدايي لرزان گفت:پسرم اول تو بگو چه کار کردي؟و

 مرد شروع کرد به تعريف آنچه از بدي و کثيفي در اين يک ماه کرده بود.


-خب مي بيني که من از هيچ خباثتي کم نگذاشته ام. حالا تو بگو چه کار کردي؟

-پسرم من وقتي با تو خداحافظي کردم و رفتم، تو همين کوچه ديدم پسر جواني داره رد مي

 شه و از طرف ديگر کوچه دختر جواني داره مياد. به دل پسر انداختم که سرش رو بلند کنه و

 به دختر نگاه کنه. خلاصه پنج روز اول سعي کردم اين پسر به آن دختر فکر کنه و طي اين پنج

 روز پسر توي کوچه دنبال دختر راه مي افتاد، ولي دختر حاضر نمي شد باهاش حرف بزنه.

 پنج روز دوم روي دختر کار کردم تا حاضر شد بالاخره لبخندي به پسر بزنه. با لبخند دختر، پسر

 اميدوار شد و من هم روي او کار کردم تا يک نامه فدايت شوم براي دختر بنويسد. اين هم از

پنج روز سوم.پنج روز بعدي صرف اين شد که دختر رضايت بدهد تا جواب نامه پسر را بدهد و با

او حرف بزند. تا اينجا شد بيست روز.


-خب ادامه بده.


-عجله نکن پسرم.پنج روز بعد پسر را آماده کردم که به دختر پيشنهاد بدهد و در اين مدت پسر

 با دختر بيرون مي رفت و مدام اصرار مي کرد که دختر به خانه شان برود ولي هر چه پسر

اصرار مي کرد که من دوستت دارم،بيا کسي خانه نيست و مسأله اي ندارد، دختر نمي

پذيرفت. پنج روز آخر من به کمک پسر رفتم و روي دختر کار کردم تا بالاخره به تقاضاي پسر

 جواب مثبت داد و به خانه او رفت

.
-همين!من اين همه جنايت و تجاوز کردم و تو فقط همين يه کارو کردي؟!


-تو متوجه نيستي پسرم. از همين اقدام من حرامزاده اي به وجود مي آيد که تموم آنچه تو

کردي را انجام خواهد داد!

کاملا واقعی...

....چند روز بود که حسابی داغون شده بودم حس میکردم تو برزخم،میدونستم "پ"به 

 هیچ عنوان راضی نمیشه بارها راجع به این موضوع صحبت کرده بودیم ولی اون هر

 بار میگفت نه واسه من مهم نیست من،تو رو واسه چهره ات نمیخوام فکر نکن چند

سال دیگه ولت میکنم میرم با یکی جوون تر،هیچ وقت دوست نداشت راجع به این

 موضوع کسی صحبت کنه.با هم قرار گذاشتیم مثه همیشه خوش تیپ کرده بود به

 خاطر من موهاشو کوتاه کرده بود نمی خواستم زیاد تو چشم دخترا باشه...با یه

 بدبختی صحبت رو شروع کردم نذاشت ادامه بدم گفت ما الان دیگه مثه زن و شوهر

 هستیم نمیشه از هم جدا شیم اگه میخوای چند روز کمتر میکنیم ولی جدا نه...تو

 که میدونی من بدون تو زندگی نمی تونم بکنم چرا اینجوری میکنی؟؟حالا که خانواده

 ام راضی شدن...قرار شد چند روز کمتر با هم باشیم تا منم بتونم راحت تر فکرامو

 کنم...نمی خواستم برم تو خانواده ای  زندگی کنم که منو قبول ندارن...اون روزا زیاد

 فکر کردم "پ"هم زیاد تماس نمی گرفت فقط شبا مثه همیشه اس شب بخیر

 میداد.بعد از دو هفته می خواستم ببینمش واقعا دل تنگ شده بودم...بهم سلام کرد

یه حس عجیب تو چشماش بود...گفت فکراتو کردی؟گفتم آره،فکر میکنم این

 احساسم به خاطر اینه که رابطه ما زیادی طول کشیده...نگاهم کردو گفت:آره

 سولی،منم زیاد فکر کردم به خدا سولی منم اشتباه کردم،مگه چقد میتونم بیشتر از

 سنم رفتار کنم؟حرف بزنم؟خانواده ام خیلی منو تحت فشار قرار دادن...دیگه صداشو

 نمیشندم...مثه یه مجسمه جلوم وایساده بود... یعنی این همون آدمی بود که جونش

 واسه من میداد؟به خاطر من جلوی خانواده اش وایساده بود...مثه اینکه یه نفر

 باهاش صحبت کرده بود و حسابی شست شو مغذی داده بودش... هیچی نگفتم و

 رفتم خونه...ولی دیگه اون سولی قبل نبودم...هفته بعد با دوستام رفتیم بیرون یه

لحظه حس کردم ماشین کناری"پ" هست با ماشین رفتیم دنبالش فهمید من

 هستم با سرعت رفت با لاخره وایساد...اومد تو ماشین من...هنوز حلقه اش تو

 دستش بود...گفتم با هام صدق باش...نمیدونم چرا یک دفعه گوشیش رو

برداشتم...گفت سولی نکن...میگم نکن...ولی دیگه دیر شده بود...اس هاشو خوندم

با یکی دیگه دوست شده بود اونم تو همین یک ماه...ما که هنوز بهم نزده

بودیم...نمی دونی چقد قربون صد قه دختره رفته بود...یکی از اس هاش به یه شماره

دیگه بود...وقتی خوندمش شوک شدم.مثه اینکه خودش هم فهمیده بود...واسم قبلا

تعریف کرده بود که از بچه گی اسمش رو اسم دختر داییش بوده قرار بوده با هم

ازدواج کنن...با هم دوست بودن...ولی بعد از دیدن من با اون بهم زده بوده،میگفته اون

 یه عشق بچه گونه بوده مال خیلی وقت پیش،میدونست من رو این موضوع چقد

حساسم...ولی الان رو گوشیش اس های اونو میدیم...تو چشمام زل زده گفت:من

 کاریش نداشتم ولی گاهی اوقات بهم اس میداد و میگفت:هنوز دوستم داره و

نمیتونه از فکرم بیرون بیاد...میگفت تو قول ازدواج بهم دادی،این چند وقت خیلی تو

مهمونیا دیدمش وقتی اس میداد من هم یاد اون موقع ها می افتادم...باور کن می

خواستم فقط تو رو اینجوری فراموش کنم!!!گفتم:اینجوری؟؟با چند نفری؟ها؟واقعا

خودتی؟تو به من خیانت کردی؟؟میذاشتی از هم جدا شیم بعد میرفتی دنبال کثافت

 کاریت...باشه ،منم از این به بعد میشم مثه خودت هر روز تو خیابونا هر روز با صد تا

پسر میشم...."پ"با گریه گفت:خفه شو سولی.میفهمی چی میگی؟با داد

گفتم:واسه من اشک نریز عوضی خاین.دیگه نمی خوام ببینمت...فکر نکنم حتی

عذاب وجدان داشته باشی...خیلی مسخره است!دیگه چرا حلقه ات دستته؟؟نگاه

 حلقه اش کردو گفت:همین طوری ولی دیگه باید درش بیارم... رفت..."پ"واسه

 همیشه رفت همون آدمی که منو میپرستید...از اون به بعد شدم مثه دیوونه ها شبا

خواب نداشتم...یه دفعه میزدم زیر گریه...همش حالم بد میشد...تو بغل مامانم می

خوابیدم...هرچی دکتر قرص و دارو میداد بازم خوب نمیشدم...چون نمیدونستن دردم

از چیه؟حرف آخرش هنوز تو گوشمه بهم گفت:سولی به همه بگو توافقی جدا

شدیم...منم گفتم:عمرا...بابام فهمید،زنگ زد عموش و گفت:دختر من دیگه داره

دیوونه میشه،دستتون درد نکنه،بهش بگین این رسم مردونگی نبود،حتی اگه فرشته

 هم بشه من دیگه نمیزارم...عوضی به همه گفته بود توافقی جدا شدیم عموش گفت

 به خدا من خبر نداشتم روزی که واسه خواستگاری اومدیم ازش پرسیدم

مطمعنی؟دختر داییت رو نمی خوای؟؟گفت: آره،فقط سولی.مامانش تا فهمید از هم

جدا شدیم واسش 206صفر خرید...یه روز چشم به عروسکی افتاد که واسم خریده

 بود مثه دیوونه ها تیکه تیکه اش کردم...گردنبندی که خودش انداخته بود گردنم حلقه

 ای که خیلی دوستش داشتم مانتو کیف بلوز همه طلا های که خریده بود رو جمع

 کردم و واسش بردم...با تنفر نگاهش کردمو دادم بهش گفت:نه تو چیزی پیش من

داری نه من چیزی پیش تو...منم گوش نکردمو بهش دادم گفتم:بزار واسه بعدیا......با

چشای پر غم نگاهم کرد و گفت:فقط آرزومه که زمین خوردنشو ببینم...واسم دعا کن

 که دیگه نمیتونم تحمل کنم...فقط من هستم که ناراحتیشو میفهمم....

دعا کنید...  


تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری هفتم www.pichak.net كليك كنيد

 

آفرینش زن...

از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت.


فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد : چرا اين همه وقت صرف اين يکی می فرماييد؟


خداوند پاسخ داد : دستور کار او را ديده ای ؟ 


او بايد کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستيکی نباشد.

بايد دويست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جايگزينی باشند.


بايد بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذاي شب مانده کار کند.


بايد دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جايش بلند شد

 ناپديد شود.

بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشيده گرفته تا قلب شکسته، درمان

کند.
و شش جفت دست داشته باشد.


فرشته از شنيدن اين همه مبهوت شد.


گفت : شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟
خداوند پاسخ داد : فقط دست ها نيستند. مادرها بايد سه جفت چشم هم داشته باشند.


-
اين ترتيب، اين می شود يک الگوي متعارف برای آنها.

خداوند سری تکان داد و فرمود : بله.


يک جفت برای وقتی که از بچه هايش می پرسد که چه کار می کنيد،


از پشت در بسته هم بتواند ببيندشان.


يک جفت بايد پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!


و جفت سوم همين جا روی صورتش است که وقتی به بچه خطاکارش نگاه کند،


بتواند بدون کلام به او بگويد او را می فهمد و دوستش دارد.

فرشته سعی کرد جلوي خدا را بگيرد.


اين همه کار براي يک روز خيلی زياد است. باشد فردا تمامش بفرماييد .


خداوند فرمود : نمی شود !!


چيزی نمانده تا کار خلق اين مخلوقی را که اين همه به من نزديک است، تمام کنم.


از اين پس می تواند هنگام بيماری، خودش را درمان کند، يک خانواده را با يک قرص نان سير

 کند و يک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگيرد.

فرشته نزديک شد و به زن دست زد.


اما ای خداوند، او را خيلی نرم آفريدی .


بله نرم است، اما او را سخت هم آفريده ام. تصورش را هم نمی توانی بکنی که تا چه حد می

تواند تحمل کند و زحمت بکشد .


فرشته پرسيد : فکر هم می تواند بکند ؟


خداوند پاسخ داد : نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد .


آن گاه فرشته متوجه چيزي شد و به گونه زن دست زد.


ای وای، مثل اينکه اين نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در اين يکی زيادی مواد مصرف کرده ايد.


خداوند مخالفت کرد : آن که نشتی نيست، اشک است.


فرشته پرسيد : اشک ديگر چيست ؟


خداوند گفت : اشک وسيله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا اميدی، تنهايی، سوگ و غرورش.


فرشته متاثر شد.


شما نابغه ايد ای خداوند، شما فکر همه چيز را کرده ايد، چون زن ها واقعا" حيرت انگيزند.


زن ها قدرتي دارند که مردان را متحير می کنند.

همواره بچه ها را به دندان می کشند.


سختی ها را بهتر تحمل می کنند.


بار زندگی را به دوش می کشند،


ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند.


وقتی مي خواهند جيغ بزنند، با لبخند مي زنند.


وقتی می خواهند گريه کنند، آواز می خوانند.


وقتی خوشحالند گريه می کنند.


و وقتی عصبانی اند می خندند.

برای آنچه باور دارند می جنگند.

در مقابل بی عدالتی می ايستند.

وقتی مطمئن اند راه حل ديگری وجود دارد، نه نمی پذيرند.


بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هايشان کفش نو داشته باشند.


براي همراهی يک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند.


بدون قيد و شرط دوست می دارند.

وقتی بچه هايشان به موفقيتی دست پيدا می کنند گريه می کنند و و قتی دوستانشان پاداش

می گيرند، می خندند.


در مرگ يک دوست، دل شان می شکند.


در از دست دادن يکی از اعضای خانواده اندوهگين می شوند،


با اينحال وقتی می بينند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند.


آنها می رانند، می پرند، راه می روند، می دوند که نشانتان بدهند چه قدر برایشان مهم هستيد.

قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد


زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند می دانند که بغل کردن و بوسيدن می تواند هر

دل شکسته اي را التيام بخشد 


کار زن ها بيش از بچه به دنيا آوردن است، آنها شادی و اميد به ارمغان می آورند. آنها شفقت و

فکر نو مي بخشند


زن ها چيزهای زيادی برای گفتن و برای بخشيدن دارند

خداوند گفت : اين مخلوق عظيم فقط يك عيب دارد 


فرشته پرسيد : چه عيبی ؟ 


خداوندگفت :

قدر خودش را نمی داند ...