....چند روز بود که حسابی داغون شده بودم حس میکردم تو برزخم،میدونستم "پ"به
هیچ عنوان راضی نمیشه بارها راجع به این موضوع صحبت کرده بودیم ولی اون هر
بار میگفت نه واسه من مهم نیست من،تو رو واسه چهره ات نمیخوام فکر نکن چند
سال دیگه ولت میکنم میرم با یکی جوون تر،هیچ وقت دوست نداشت راجع به این
موضوع کسی صحبت کنه.با هم قرار گذاشتیم مثه همیشه خوش تیپ کرده بود به
خاطر من موهاشو کوتاه کرده بود نمی خواستم زیاد تو چشم دخترا باشه...با یه
بدبختی صحبت رو شروع کردم نذاشت ادامه بدم گفت ما الان دیگه مثه زن و شوهر
هستیم نمیشه از هم جدا شیم اگه میخوای چند روز کمتر میکنیم ولی جدا نه...تو
که میدونی من بدون تو زندگی نمی تونم بکنم چرا اینجوری میکنی؟؟حالا که خانواده
ام راضی شدن...قرار شد چند روز کمتر با هم باشیم تا منم بتونم راحت تر فکرامو
کنم...نمی خواستم برم تو خانواده ای زندگی کنم که منو قبول ندارن...اون روزا زیاد
فکر کردم "پ"هم زیاد تماس نمی گرفت فقط شبا مثه همیشه اس شب بخیر
میداد.بعد از دو هفته می خواستم ببینمش واقعا دل تنگ شده بودم...بهم سلام کرد
یه حس عجیب تو چشماش بود...گفت فکراتو کردی؟گفتم آره،فکر میکنم این
احساسم به خاطر اینه که رابطه ما زیادی طول کشیده...نگاهم کردو گفت:آره
سولی،منم زیاد فکر کردم به خدا سولی منم اشتباه کردم،مگه چقد میتونم بیشتر از
سنم رفتار کنم؟حرف بزنم؟خانواده ام خیلی منو تحت فشار قرار دادن...دیگه صداشو
نمیشندم...مثه یه مجسمه جلوم وایساده بود... یعنی این همون آدمی بود که جونش
واسه من میداد؟به خاطر من جلوی خانواده اش وایساده بود...مثه اینکه یه نفر
باهاش صحبت کرده بود و حسابی شست شو مغذی داده بودش... هیچی نگفتم و
رفتم خونه...ولی دیگه اون سولی قبل نبودم...هفته بعد با دوستام رفتیم بیرون یه
لحظه حس کردم ماشین کناری"پ" هست با ماشین رفتیم دنبالش فهمید من
هستم با سرعت رفت با لاخره وایساد...اومد تو ماشین من...هنوز حلقه اش تو
دستش بود...گفتم با هام صدق باش...نمیدونم چرا یک دفعه گوشیش رو
برداشتم...گفت سولی نکن...میگم نکن...ولی دیگه دیر شده بود...اس هاشو خوندم
با یکی دیگه دوست شده بود اونم تو همین یک ماه...ما که هنوز بهم نزده
بودیم...نمی دونی چقد قربون صد قه دختره رفته بود...یکی از اس هاش به یه شماره
دیگه بود...وقتی خوندمش شوک شدم.مثه اینکه خودش هم فهمیده بود...واسم قبلا
تعریف کرده بود که از بچه گی اسمش رو اسم دختر داییش بوده قرار بوده با هم
ازدواج کنن...با هم دوست بودن...ولی بعد از دیدن من با اون بهم زده بوده،میگفته اون
یه عشق بچه گونه بوده مال خیلی وقت پیش،میدونست من رو این موضوع چقد
حساسم...ولی الان رو گوشیش اس های اونو میدیم...تو چشمام زل زده گفت:من
کاریش نداشتم ولی گاهی اوقات بهم اس میداد و میگفت:هنوز دوستم داره و
نمیتونه از فکرم بیرون بیاد...میگفت تو قول ازدواج بهم دادی،این چند وقت خیلی تو
مهمونیا دیدمش وقتی اس میداد من هم یاد اون موقع ها می افتادم...باور کن می
خواستم فقط تو رو اینجوری فراموش کنم!!!گفتم:اینجوری؟؟با چند نفری؟ها؟واقعا
خودتی؟تو به من خیانت کردی؟؟میذاشتی از هم جدا شیم بعد میرفتی دنبال کثافت
کاریت...باشه ،منم از این به بعد میشم مثه خودت هر روز تو خیابونا هر روز با صد تا
پسر میشم...."پ"با گریه گفت:خفه شو سولی.میفهمی چی میگی؟با داد
گفتم:واسه من اشک نریز عوضی خاین.دیگه نمی خوام ببینمت...فکر نکنم حتی
عذاب وجدان داشته باشی...خیلی مسخره است!دیگه چرا حلقه ات دستته؟؟نگاه
حلقه اش کردو گفت:همین طوری ولی دیگه باید درش بیارم... رفت..."پ"واسه
همیشه رفت همون آدمی که منو میپرستید...از اون به بعد شدم مثه دیوونه ها شبا
خواب نداشتم...یه دفعه میزدم زیر گریه...همش حالم بد میشد...تو بغل مامانم می
خوابیدم...هرچی دکتر قرص و دارو میداد بازم خوب نمیشدم...چون نمیدونستن دردم
از چیه؟حرف آخرش هنوز تو گوشمه بهم گفت:سولی به همه بگو توافقی جدا
شدیم...منم گفتم:عمرا...بابام فهمید،زنگ زد عموش و گفت:دختر من دیگه داره
دیوونه میشه،دستتون درد نکنه،بهش بگین این رسم مردونگی نبود،حتی اگه فرشته
هم بشه من دیگه نمیزارم...عوضی به همه گفته بود توافقی جدا شدیم عموش گفت
به خدا من خبر نداشتم روزی که واسه خواستگاری اومدیم ازش پرسیدم
مطمعنی؟دختر داییت رو نمی خوای؟؟گفت: آره،فقط سولی.مامانش تا فهمید از هم
جدا شدیم واسش 206صفر خرید...یه روز چشم به عروسکی افتاد که واسم خریده
بود مثه دیوونه ها تیکه تیکه اش کردم...گردنبندی که خودش انداخته بود گردنم حلقه
ای که خیلی دوستش داشتم مانتو کیف بلوز همه طلا های که خریده بود رو جمع
کردم و واسش بردم...با تنفر نگاهش کردمو دادم بهش گفت:نه تو چیزی پیش من
داری نه من چیزی پیش تو...منم گوش نکردمو بهش دادم گفتم:بزار واسه بعدیا......با
چشای پر غم نگاهم کرد و گفت:فقط آرزومه که زمین خوردنشو ببینم...واسم دعا کن
که دیگه نمیتونم تحمل کنم...فقط من هستم که ناراحتیشو میفهمم....
دعا کنید...
