چند روزیه حال دل من خوب نیست.
خدای من , هنوز منتظر بازگشت من است. خدای من چرا خودت را خسته میکنی؟؟
من که به تو گفتم : این مخلوق , عبد بشو نیست . اما تو هنوز امیدواری ...
خدایا از تو شرم دارم .... گاه میگویم : بگذار از اینجا بروم , اما هر جا میروم تو در برابرم تجلی
میکنی....
تو از خیالم نمیروی .... خدایا با پلک های بسته نیز تو را می بینم , تو همینجایی , کنار بدترین
مخلوقت.
قلبم بالا و پایین میپرد , بیقراری میکند , اما من نمیگذارم برود ... من حسم را نمیتوانم با
کلمات وصف کنم , حسی به این قدرت و کلماتی چنین ضعیف.... می بینی؟ قرار بود من تجلی ای
از تو باشم .
اما حالا من مظهر بی تو بودن شده ام ... روحم دیوانه وار به سوی تو میدود ...
اما تاریکی گناه او را گمراه میکند .
نگران من نباش ... من با آدمها هنوز جور نشده ام , اما تحمل میکنم . خدایا ممنون که مرا
نشکستی , ممنون که هنوز دست در دست من داری....
خدایا حجتت از دست من دلخون است , تنهاست ... بی کس و بی یاور است...
پلی نمانده که خراب نکرده باشم .... پل احساس مولا انگاری ترک خورده.... من نمیدانم
شاید ....
مولا جان ببخش که عاشورا دارد می آید و ما هنوز راه بر تو بسته ایم ....
خدا کند که حر باشیم نه شمر....
آقاجان تو این روزها می آیی .... مطمئن باش...