تشکر


سلام بر تمامی کسانی که در این مدت یار و یاور من بودند.

دوستان بنده به علت مسائل کاری مدت نسبتا طولانی قادر به

بروزرسانی این وبلاگ نخواهم بود و یا دیر به دیر بروزرسانی

خواهم کرد.

اما اگر عمری باقی بود دوباره با تمام وجود به این وبلاگ که

گوشه ای از جان من بود , رسیدگی خواهم کرد .

تغییر تصمیمم به دلیل این بود که که تنها در این وبلاگ با خودم ,

قلبم ,خدای خودم و مولای خودم میتوانستم گوشه ای از سوز دلم را بیان کنم.

از همتون التماس دعا دارم .


حال دل من

چند روزیه حال دل من خوب نیست.


خدای من , هنوز منتظر بازگشت من است. خدای من چرا خودت را خسته میکنی؟؟

من که به تو گفتم : این مخلوق , عبد بشو نیست . اما تو هنوز امیدواری ...

خدایا از تو شرم دارم .... گاه میگویم : بگذار از اینجا بروم , اما هر جا میروم تو در برابرم تجلی

میکنی....

تو از خیالم نمیروی .... خدایا با پلک های بسته نیز تو را می بینم , تو همینجایی , کنار بدترین

مخلوقت.

قلبم بالا و پایین میپرد , بیقراری میکند , اما من نمیگذارم برود ... من حسم را نمیتوانم با

کلمات وصف کنم , حسی به این قدرت و کلماتی چنین ضعیف.... می بینی؟ قرار بود من تجلی ای

از تو باشم .

اما حالا من مظهر بی تو بودن شده ام ... روحم دیوانه وار به سوی تو میدود ... 

اما تاریکی گناه  او را گمراه میکند .

نگران من نباش ... من با آدمها هنوز جور نشده ام , اما تحمل میکنم . خدایا ممنون که مرا

نشکستی , ممنون که هنوز دست در دست من داری....

خدایا حجتت از دست من دلخون است , تنهاست ... بی کس و بی یاور است...

پلی نمانده که خراب نکرده باشم .... پل احساس مولا انگاری ترک خورده.... من نمیدانم

شاید ....

مولا جان ببخش که عاشورا دارد می آید و ما هنوز راه بر تو بسته ایم ....

خدا کند که حر باشیم نه شمر....

آقاجان تو این روزها می آیی .... مطمئن باش...


من کیم ؟؟

امروز واقعا دلم می خواست چیزی بنویسم تا کمی خودم را بشناسم.

من واقعا کیم ؟

من شاید همانی هستم که در تسبیحم جای ذکر , گناه میشمارم ....

من نمیدانم ممکن است اهل یکی از کوچه های ابدیت باشم.......

من گاهی به آسمان میروم و با خدایی که همیشه در مقابل دیدگان من است سخن میگویم :

- سلام

- سلام , خوبی ؟

- نه....

- چرا ؟

- همینجوری!

- فقط همین ؟

- ها؟ نمیدونم...

و تو , ای خدای من , بغض میکنی و ساکت میشوی و من هزاران حرف دارم در پس سکوت....

من پر از فریادم....! و هنوز آرام در کنار منی.... یادت هست زمانیکه من , تو بودم؟

و تو مرا در این جسم انداختی و گفتی : خودت را بشناس و در نتیجه مرا , چرا که تو از منی.

و پس از آن سرگردان شدم....

این بود قصه ی من !

سلام

سلام آقا

من خوبم , شما چطور ؟ میترسم از این پرسیدنها . از اینکه من خوب باشم و شما حالتان...

حتی گفتنش هم سخت است ... چون میدانم کارهای من , گناهان من , چشمان شما را گریان

می کند...

آقاجان کجایی ؟

مثل همیشه در دستانم چیزی جز مشتی بغض برایتان ندارم ... باز می نویسم و می گریم

و می خندم...

و در میان همه ی اینها ... تو , آرام بغض کرده ای و می گویی: یاد من نمی افتی؟؟

و من تو را نمی بینم ... صدایت را نمی شنوم ...

آخر یک روز این بغضی که تو را یادآور من میشود , شاید مرا به تو برساند ...

این نوشته ها مرا یاد این شعر از آقای مشیری می اندازد:

با زمزمه باران , در پیش تو می گریم

چون چنگ هزار آوا , پرشور و نوا دریا

آه... تنها همین کافیست ....

آقا جان برگرد... برگرد...

خدایا ! آقای ما را به ما برگردان...

آرامش خدایی

آرامش . . . . در پناه تو . . .

چیزی که سالها , خدای من , آرزویش را کرده ام... دوری تو برای من سخت است خیلی سخت...

خدایا جز تو به که پناه ببرم که تنها پناه دهنده ای...

کلمات من ضعیفند و من ناتوان . چگونه این حس نیاز را بیان کنم؟

چه روزهایی در کنارم بودی بیصدا ...

خدای من , خدای مظلوم من ! نگاه کن که دارم تمام می شوم ...

من را بگیر از من ! می خواهم بیایم به سوی تو ... اما دست و پایم بسته است ...

شاید تو مرا نخواهی , شاید من بی هوا , هوای تو را کرده ام . اما باز به من توجه کن . . .

که سخت محتاج توام . . .

و اما

آقای بیصدا ... یوسف زهرا ... هر کجا رفتی یاد ما هم باش.......

آقا جان به شما هم ظلم کرده ام ... ظلم ...ببخش ...


من اومدم...

من اومدم بین آدم خوبا خدایا کجایی؟

خدایا نمی بینی چقدر خجالت زدم؟؟

خدایا اسیرم بین این گناه ها... خیلی دلتنگتم...خدایا کاری با من داشتی که دلم فقط تو رو فریاد میزنه...؟

پشیمونم ... می بینی اونقدر خودمو به کوچه ی علی چپ زدم که حتی از تو حیا نمی کنم؟

خدایا دوری از من؟ یا من از تو؟

خدایا داری میری عقب چرا هی داری دور میشی ؟ چه کنم؟

خدایا توفیق بده اشک چشمهام برای تو باشه خدایا برگرد بیا پیش من .. البته اگر لیاقت داشته باشم...

خدایا دوستت دارم ... دوستم بدار

گله

سلام آقا

آقا جان الان کمی با شما همدرد شدم اما آقا جان از شما گله ای ندارم....

از خودم گله مندم

آقا کجاست صراط مستقیم؟

کجاست خونه ی شما؟ دلم می خواد بیام و بست بشینم دم در خونتون ...

دلم می خواد در رو بکوبم و امید داشته باشم وقتی این در باز میشه شما پشتشی ... آقا ! محرم راز من!

دلگیرم از چیزی که شما صدها ساله می بینی و من چند دقیقس...

آقا شرمندتم... شرمندم پیش همه...

شاید همین روزا بمیرم آقا بیا سر قبرم تا شاید وجودت زجر منو کم کنه....

خدایا دوستت دارم ... دوستم بدار...