درشهر چه خبر است..!؟
صدای هلهله و دست به گوش می رسد!
شنیدم که گفتند: فاحشه ای را سنگسار می کنند..!
« یادم است شیخ ِ محله ام هرروز در گوش فاحشه ی قصه ام ، لالائی صیغه را میخواند! اما حالا پای محکمه ی سنگسارش دعایش را میخواند...
شایعه بود قاضی زن باز است! پوزخند زن ، گواه این حقیقت بود که شب ها هم آغوشش بوده..! حتی پچ پچی به گوش می رسید که صبح، قاضی از خانه ی فاحشه بیرون آمده و نشسته پشت میز محکمه..!
عده ای میگفتند ،باید چندین بار سنگسار شود...همان هایی که ؛ بگذریم...
ما که چیزی ندیده ایم ، ولی خدا خود شاهد است:
خانه ی تَرَک خورده و یخچال خالی خانه ی زن بیچاره گواهی میداد که از سرِ هوس تن نفروخته...
مردم هم چنان مشغول زدن اَنگ هرزگی برروی پیشانی زن و من ، درد میکشیدم از دیدن چشمان خیس کودکی یتیم ، که شاهد سنگ خوردن مادرش بود...»