باز آمدم چون ماه نو...

سلام هم قبیله ای های آریایی...

دوباره اومدم...

از همه ی کسایی که این مدت تنهام نذاشتن بی نهایت ممنونم...

این مدت که بلاگفا مشکل داشت دلم برای اینجا و تک تکتون تنگ شده بوددد...

به قول شاعر:

باز آمدی ای آشنا تا من ز شادی پر بگیرم

                                           آن شور و حال رفته را چون آمدی از سر بگیرم...

تقدیم به باران . . . ♥♥

تو هموني كه توي موج بلا
واسه تو دستامو قايق مي كنم


اگه موجا تو رو از من بگيرن
قطره قطره آب مي شم دق مي كنم


واي كه دلم طاقت دوري تو هيچ نداره
بغض نبودن تو اشكامو در مياره

اي كه بي تو اين كوير، خواب بارون مي بينه
وقتي نيستي، غم دنيا توي قلبم مي شينه

اي كه بي تو واسه من، همه دنیا قفسه
مرثیه‎است نبودن تو التهاب نفسه

 

امروز برای شصت و چندمین بار ...

برای شصت و چندمین بار ، باز هم عاشقت شدم ...

باز هم ... و باز هم .

و امروز همه زندگی من در سینه توست ...

مراقب همه من باش عشق من .

♥♥

زمـــــستــــووونـــه ، هــــوا سرده.....


سلام هم قبیله ای های آریایی عزیز...

هوای آسمون شهر ما ، ابریه و گریه هاش مثل برف میریزه بیرون...

برفی که مثل الماس می درخشه!

امیدوارم هوای خونه های دلتون، همیشه آفتابی باشه...

مثل هوای خونه ی دل من ، که F شده خورشیدش و منو گرم می کنه ؛

حتی توی این هوای سرد که گرما رو ، جز کنار بخاری و شوفاژ جای دیگه ای نمی تونی پیدا کنی...

اما من ، گرمای عشقی رو توی سینه دارم که وجودم رو لبریز کرده

از همه ی چیزهای خووووب...

پ ن : تو مثل یه روز قشنگ آفتابی            اومدی به آسمون قلبم بتابی ( F )

در شهر خبری نیست...هست!؟

درشهر چه خبر است..!؟

صدای هلهله و دست به گوش می رسد!

شنیدم که گفتند: فاحشه ای را سنگسار می کنند..!

« یادم است شیخ ِ محله ام هرروز در گوش فاحشه ی قصه ام ، لالائی صیغه را میخواند! اما حالا پای محکمه ی سنگسارش دعایش را میخواند...

شایعه بود قاضی زن باز است! پوزخند زن ، گواه این حقیقت بود که شب ها هم آغوشش بوده..! حتی پچ پچی به گوش می رسید که صبح، قاضی از خانه ی فاحشه بیرون آمده و نشسته پشت میز محکمه..!

عده ای میگفتند ،باید چندین بار سنگسار شود...همان هایی که ؛ بگذریم...

ما که چیزی ندیده ایم ، ولی خدا خود شاهد است:

خانه ی تَرَک خورده و یخچال خالی خانه ی زن بیچاره گواهی میداد که از سرِ هوس تن نفروخته...

مردم هم چنان مشغول زدن اَنگ هرزگی برروی پیشانی زن و من ، درد میکشیدم از دیدن چشمان خیس کودکی یتیم ، که شاهد سنگ خوردن مادرش بود...»

باورم کــــــــــن ...



دوستت خواهم داشت ،

                      به همین واژه ی تب دار قسم...

دوستت خواهم داشت ،

                      به همین قلب گرفتار قسم...

دوستت خواهم داشت ،

                      به تو و لحظه ی دیدار قسم...

دوستت خواهم داشت ،

                      به عیار تو به معیار قسم...

دوستت خواهم داشت ،

                      به گل سایه ی دیوار قسم...

دوستت خواهم داشت ،

                      به همین لحظه ی اِقرار قسم...

دوستت خواهم داشت ،

                     به تو ... آری به تو بسیار قسم...