نجوای زیبا از دکتر چمران

خدايا تو را شکر ميکنم که اشک را آفريدي که عصاره ي حيات انسان است
آنگاه که در آتش عشق ميسوزم
يا در شدت درد ميگدازم
يا در شوق زيبائي و ذوق عرفاني آب ميشوم و سراپاي وجودم
روح ميشود
لطف ميشود
عشق ميشود
سوز ميشود
و عصاره ي وجودم بصورت اشک آب ميشود
و بعنوان زيبا ترين محصول حيات که وجهي به عشق و ذوق دارد و وجهي ديگر به غم و درد در دامان وجود فرو ميچکد.

اگر خداي بزرگ از من سندي بطلبد , قلبم را ارائه خواهم داد و
اگر محصول عمرم را بطلبد,اشک را تقديم خواهم کرد

خدايا
تو مرا اشک کردي که همچون باران بر نمک زاره انسان ببارم
تو مرا فرياد کردي که همچون رعد در ميان توفان حواث بغرم
تو مرا عشق کردي تا در قلبهاي عشاق بسوزم
تو مرا برق کردي که تا آسمان ظلمت زده بتازم و سياهي اين شب ظلماني را بدرم
تو مرا زهد کردي که هنگام درد و غم و شکست و فشار ناراحتي وجود داشته باشم
و هنگام پيروزيو جشن و دامنه خود بر گيرم و در کوير تنهائي با خداي خود بمانم.

خدايا تو را شکر ميکنم
که غم را آفريدي و بندگان مخلص خود را به آتش آن گداختي و مرا از اين نعمت بزرگ توانگر کردي.

خدايا تو را شکر ميکنم
که به من درد دادي و نعمت درک درد عطا فرمودي

تو را شکر ميکنم
که جانم را به آتش غم سوزاندي و قلب مجروهم را براي هميشه داغ دار کردي دلم را سوختي و شکستي تا فقط جايگاه تو باشد....

    پ .ن :سلام  خدا جون دلم میخواد با تمام وجود احساست کنم وبگم دلم چند روزی بدجور گرفته و احساس دلتنگی میکنم .

فقط ای کاش :

خدارو فراموش نکنین .مواظب خوبیاتون باشین .دلنواز

 

 

از خدا خواستم تا دردهایم را از من بگیرد،

خدا گفت: نه!
رها کردن کار توست. تو باید از آنها دست بکشی.

*
از خدا خواستم تا کودک معلولم را درمان کند،

خدا گفت: نه!
روح او بی نقص است و تن او موقت و فناپذیر.


*
از خدا خواستم تا شکیبایی ام بخشد،

خدا گفت: نه!
شکیبایی زاده رنج و سختی است.
شکیبایی بخشیدنی نیست، به دست آوردنی است.

*
از خدا خواستم تا خوشی و سعادتم بخشد،




خدا گفت: نه!
من به تو نعمت و برکت دادم، حال با توست که سعادت را فراچنگ آوری.

*
از خدا خواستم تا از رنج هایم بکاهد،

خدا گفت: نه!
رنج و سختی ، تو را از دنیا دورتر و دورتر، و به من نزدیکتر و نزدیکتر می کند.

*
از خدا خواستم تا روحم را تعالی بخشد،

خدا گفت: نه!
بایسته آن است که تو خود سر برآوری و ببالی اما من تو را هرس خواهم کرد تا سودمند و پر ثمر شوی.

*
من هر چیزی را که به گمانم در زندگی لذت می آفریند
از خدا خواستم و باز گفت: نه.
من به تو زندگی خواهم داد، تا تو خود از هر چیزی لذتی به کف آری.

*
از خدا خواستم یاری ام دهد تا دیگران را دوست بدارم، همانگونه که او مرا دوست دارد.
و خدا گفت: آه، سرانجام چیزی خواستی تا من اجابت کنم!

از خدا پرسیدم: خدایا چطور می توان بهتر زندگی کرد؟

خدا جواب داد: گذشته ات را بدون هیچ تاسفی بپذیر،با اعتماد زمان حالت را بگذران و بدون ترس برای آینده آماده شو.

ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز  شک هایت را باور نکن وهیچگاه به باورهایت شک نکن .

زندگی شگفت انگیز است فقط اگر بدانید که چطور زندگی کنید. مهم این نیست که قشنگ باشی ، قشنگ این است که مهم باشی! حتی برای یک نفر.

 مهم نیست شیر باشی یا آهو  مهم این است با تمام توان شروع به دویدن کنی.

کوچک باش و عاشق... که عشق می داند آئین بزرگ کردنت را بگذارعشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو باکسی .

موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن فرقى نمی کند گودال آب کوچکی باشی یا دریای بیکران زلال که باشی، آسمان در توست .

 

 

دلنوشته

می دانم هر از گاهی دلت تنگ می شود
همان دلهای بزرگی که جای من در آن است
آنقدر تنگ میشود که حتی یادت می رود من آنجایم
دلتنگی هایت را از خودت بپرس
و نگران هیچ چیز نباش
هنوز من هستم. هنوز خدایت همان خداست

 هنوز روحت از جنس من است
اما من نمی خواهم تو همان باشی
تو باید در هر زمان بهترین باشی
نگران شکستن دلت نباش
میدانی؟ شیشه برای این شیشه است چون قرار است بشکند
و جنسش عوض نمی شود …
و میدانی که من شکست ناپذیر هستم …
و تو مرا داری …
برای همیشه
چون هر وقت گریه میکنی دستان مهربانم چشمانت را می نوازد …
چون هر گاه تنها شدی، تازه مرا یافته ای …
چون هرگاه بغضت نگذاشت صدای لرزان و استوارت را بشنوم،
صدای خرد شدن دیوار بین خودم و تو را شنیده ام ...
درست است مرا فراموش کردی، اما من حتی سر انگشتانت را از یاد نبردم

دلم نمی خواهد غمت را ببینم …
می خواهم شاد باشی …
این را من می خواهم …
تو هم می توانی این را بخواهی. خشنودی مرا.
من گفتم : وجعلنا نومکم سباتا (ما خواب را مایه آرامش شما قرار دادیم)
و من هر شب که می خوابی روحت را نگاه می دارم تا تازه شود …
نگران نباش, دستان مهربانم قلبت را می فشارد.
شبها که خوابت نمی برد فکر می کنی تنهایی ؟
اما، نه من هم دل به دلت بیدارم
فقط کافیست خوب گوش بسپاری
و بشنوی ندایی که تو را فرا می خواند به زیستن ...

پروردگارت
با عشق ....

می نویسم برای دلهای شکسته مینویسم برای صداهای لرزان اشکهای پنهان 

 

خداوندا چرا رسم روزگار این گونه است چرا قصه شمع و پروانه پایان ندارد چراسوختن و ساختن 

 

برای هم ساخته شده اند چرا در کنار ذره ای لبخند کوهی از غم و غصه نمایان است نمیدانم چرا 

 

دل ما انقدر وسعت ندارد که غم و اندوه روزگار را در خود حبس کند و ازمیان بردارد

 

خداوندا این ندانستنها واین سوالها مرا سخت ازرده کرده.فریادی نیز دیگر نمانده تا براورم 

 

تا شاید کسی به فریادم برسد.تنها پناهم تویی.تویی که فریاد بی صدا را نیز میشنوی  

 

پس به فریاد ما برس که جز تو فریاد رسی نیست. 

 

 

کاش زندگی شعر بود تا برایش یک دنیا شعر می سرودم تا با اهنگش در خلوت بی کسیهایش 

 

هیچ وقت تنها نماند.کاش زندگی قصه بود تا برایش یک دریا قصه می گفتم تا همسفر با ماهیهای 

 

ازاد همیشه اقیانوس خوشبختی را پیدا کرد

 

یک مناجات عاشقانه

خدايا دلم گردابي عظيم است كه واژه ها گم شده اند در پيچ وتابش

يادت ميكنم و ميدانم در مشغله هايم فراموش كرده ام .

چقدر نزديكي به من ..

فريادت ميكنم و از ياد برده ام نجواهايم را ميشنوي.

دويده ام به سويت در هر سو و ندانسته ام كه تو در وجودم جايگاهي بلند مرتبه داري .

چشم دل به همه ي آنچه نشانه ام قرار دادي بسته ام .

دستم را بگير در روياهاي بلند و بالايم .

نگذار در اوج لذت رسيدن بالهايم خيس از ترنم باران حادثه به سقوطي در انتهاي ناكامي برسن.

خدایا ...

هیچ بودم به هستم آوردی .کوچک بودم و اسیر تخیلات کودکی به جوانی ام رساندی ،

و حال میبینم که خام هستم و باید پخته شوم اما با کدامین سوز و ساز و کدامین آتش؟؟؟

آتشی که زود شعله می کشد و زود به خاکستر مینشیند ؟

یا آتشی که همواره  باید به ان هیمه رساند تا گرما و روشنی اش حفظ شود .

خدایا...

مدتها در این مسئله حیران زده بودم تا اینکه آتش عشق تو در وجودم افتاد .

آتشی که تا بی نهایت وجودم را گرمی می بخشد و راه روشن را معلوم می کند .

حال اگر هزار بار بسوزم باز چون  ققنوس از میان خاکستر ها بر خواهم  خواست .

وبه شوق تو زندگی را  آغاز خواهم کرد .

مناجات

 

 .......خداوندا....….

تو میدانی که من دلواپس فردای خود هستم

مبادا گم کنم راه قشنگ آرزوها را / مبادا گم کنم اهداف زیبا را

دلم بین امید و نا امیدی میزند پرسه / میکند فریاد ، میشود خسته

تنها نگذار خدا مرا ؟؟؟ا

 

گفتگو  با خدا

I dreamed I had an Interview with god
خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم .
So you would like to Interview me? “God asked.”
خدا گفت : پس میخواهی با من گفتگو کنی ؟
If you have the time “I said”
گفتم : اگر وقت داشته باشید .
God smiled
خدا لبخند زد
My time is eternity
وقت من ابدی است .
What questions do you have in mind for me?
چه سوالاتی در ذهن داری که میخواهی بپرسی ؟
What surprises you most about humankind?
چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند ؟
Go answered ….
خدا پاسخ داد …
That they get bored with childhood.
این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند .
They rush to grow up and then long to be children again.
عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند .
That they lose their health to make money
این که سلامتی شان را صرف به دست آوردن پول می کنند.
And then lose their money to restore their health.
و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی میکنند .
By thinking anxiously about the future. That
این که با نگرانی نسبت به آینده فکر میکنند .
They forget the present.
زمان حال فراموش شان می شود .
Such that they live in neither the present nor the future.
آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی میکنند و نه در حال .
That they live as if they will never die.
این که چنان زندگی میکنند که گویی هرگز نخواهند مرد .
And die as if they had never lived.
و آنچنان میمیرند که گویی هرگز زنده نبوده اند .
God’s hand took mine and we were silent for a while.
خداوند دست های مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم .
And then I asked …
بعد پرسیدم …
As the creator of people what are some of life’s lessons you want them to learn?
به عنوان خالق انسان ها ، میخواهید آنها چه درس هایی اززندگی را یاد بگیرند ؟
God replied with a smile.
خدا دوباره با لبخند پاسخ داد .
To learn they cannot make anyone love them.
یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد .
What they can do is let themselves be loved.
اما می توان محبوب دیگران شد .
learn that it is not good to compare themselves to others.
یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند .
To learn that a rich person is not one who has the most.
یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد .
But is one who needs the least.
بلکه کسی است که نیاز کم تری دارد
To learn that it takes only a few seconds to open profound wounds in persons we love.
یاد بگیرن که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوست شان داریم ایجاد کنیم .
And it takes many years to heal them.
و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد .
To learn to forgive by practicing forgiveness.
با بخشیدن ، بخشش یاد بگیرن .
To learn that there are persons who love them dearly.
یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند .
But simply do not know how to express or show their feelings.
اما بلد نیستند احساس شان را ابراز کنند یا نشان دهند .
To learn that two people can look at the same thing and see it differently.
یاد بگیرن که میشود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند .
To learn that it is not always enough that they are forgiven by others.
یاد بگیرن که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند .
They must forgive themselves.
بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند .
And to learn that I am here.
و یاد بگیرن که من اینجا هستم .
Always
همیشه

  بار الها!


 

   در پیشگاه تو ایستاده ام،


   و دست هایم را به سوی تو بلند کرده ام،


   آگاهم که در بندگی ات کوتاهی نموده و

 

    در فرمانبرداری ات سستی کرده ام

     ولی ... پروردگارم


    آن گاه که شنیدم گناهکاران را به

     درگاهت فرا می خوانی،

    و آنان را به بخشش نیک


    و ثواب وعده می دهی،

    برای پیروی ندایت آمدم،

   و به مهربانی های مهربان ترین مهربانان  پناه 

    آوردم.

 

      ای خدا اگر گناه از من زشت است

       عفو از تو زیباست

     و اگر گناهان من مانند کوه بلند است

        بخشش از تو بزرگ است.