نسل ما...
نسلی هستیم که در اوج جوانی مشروب میخوریم تا انرژی داشته باشیم
فراموش کنیم،
ترامادول میخوریم تا به آرامش برسیم ،
سیگار میکشیم تا بغضمان را فرو ببریم.
ما در اوج جوانی
پیر شده ایم؟؟؟
پیر...!
نسلی هستیم که در اوج جوانی مشروب میخوریم تا انرژی داشته باشیم
فراموش کنیم،
ترامادول میخوریم تا به آرامش برسیم ،
سیگار میکشیم تا بغضمان را فرو ببریم.
ما در اوج جوانی
پیر شده ایم؟؟؟
پیر...!

خیلی وقت است نوشته هایم روی دیوار این خراب شده حک نشده …
خیلی وقت است که دلتنگ نوشتنم ولی نمی شود نوشت . خیلی وقت است دنیا دیگر آنقدرها هم بر وفق مراد نیست … بر وفق ما هم ! هم …
خیلی وقت است بیخیال این قلب لعنتی که بهانه میگیرد و با درد فریاد میکشد به جای زبان نداشته اش شده ام .
خیلی وقت است مست نشده ام ، از هیچ چیز … نه با شراب ، نه با خودم ، نه با روزهای خوش ، نه حتی به قول بعضیا با یک لیوان چای …
دلم برای یک نفر که آنقدرها هم نزدیک نیست تنگ است ، برای دستهایش ، نگاهش …
هوسه سیگار دارم ! شایدم هم ویار دارم ! آخر آبستنه خاطرات ریز و درشتم …
می دانی ! آدم وقتی به یک نفر قول بدهد و زیرش بزند نامردیست ، وقتی به دو نفر قول بدهد و زیرش بزند خیلی نامردیست ! وقتی به خودش قول بدهد و زیرش بزند اسمش می شود حماقت ، بزدلی …
راستش را بخواهی دیگر سیگار نمی کشم ! خیلی وقت است …
فقط
گاهی
غم هایم را دود میکنم …
من هنوز گاهی مغزم گیرپاژ میکند زیر معنای شعر های عاشقانه! بیچاره می کند مرا بعضی شعرها …
من هنوز نمیدانم چرا تلخی شراب دلپذیر است ، چرا آدمها مست می شوند تا دنیا یادشان رود ولی دنیا بدتر یادشان می آید ! چرا سیگار آرامت میکند … چرا گاهی یک کلمه آنچنان فشاری به قلبم می آورد که پاهایم سست می شود …
که چرا هنوز حتی اسم پاییز را هم که می شنوم درد میپیچد تو تمام تنم ! تمام آن دورانی که این پای لعنتی را می کشیدم دنبالم خودم یادم می آید ، بعدترش خواب میرود انگار چشم چپم ! یادش می رود باید یک سری تصویر مخابره کند به مغز … تاریک می شود … سیاهی میرود … باز هم این قرص های صورتی …
پووووف
شاید خدا هم وقتی میخواست آدم را بیافریند مست بود ! توی مستی راستی ها برایش تعریف کرد اما یادش رفت بگوید از تلخی … از دردها و غم ها و سختی ها …
دلم یک مستیه بی پایان میخواهد … از شراب لبهای تو ! ساقی می شوی برایم ؟

پــُــــر اَز اَشـــڪـــَـــــــم
اَمـّــــا
ســــَـــرخـــوشــــــآنــﮧ می خنـــــدَҐ
چـِـقــَـــدر سـَـخــتـــــــﮧ
شک کرده بـودم کسی بین ماست !
حالا یقین دارم “مـ…ــن” بین دو نفر بودم !
چقدر تفاوت وجود داشت بین واقعیت و طرز فکر من!
هى لعنتى!
بیا باهم بازى کنیم:
تو پاکت های خالی سیگارم را بشمار،
من هم،
“شماره غریبه هاى توى گوشى أت را”
“اگه یه روز ترکم کنی میمیرم …”
درد دارد…
وقتی با نسیمی برود…
کسی که به خاطرش به طوفان زده ای…

یه وقتایی لازم نیست حرفی زده
شه بین دو نفر...
همین که دستت رو آروم بگیره.....
یه فشار کوچیک
بده.....
این یعنی من هستم تا آخرش.....
همین کافیه....!
اگر می خواهی که به من تکیه کنی،
تکیه کن ولی فقط بدان
که من دیواری ترک خورده هستم.
تحمل تکیــــــه دارم ولی ضــــربه را نه...
تیغم...
واسه همینه که محتاج نوازش
نیستم!
طوريم نيست ..... خرد و خميرم .....
فقط همين!
کم
مانده است بي تو بميرم...
فقط همين!
از هرچه هست و نيست
گذشتم...
ولي هنوز
در مرز چشمهاي تو گيرم
...
فقط همين!

مرا یاد بگیر .....
نه مثل جبر ..
نه مثل هندسه...!
نه مثل 1- 1
که همیشه میشود 0........
مرا یاد بگیر
مثل نیمکت آخر .....
زنگ آخر ........
و دستانی که نام تورا
مدام روی چوب حک میکرد ...
مرا یاد بگیر ...!
یه وقتـایی هـم هســت
که مزه ی بودن یکی
یه جوری رفته زیر دنـــدونت !!
که وقتی ازش دوری
همه چی میشه زهرمــــار