احساس آدمی را داشتم که تازه بوی مرگ را شنیده... از پشت تلفن بهش خبر دادند و حالا دارد خودش را سریع می رساند بالای سر جنازه... تلفن را که قطع می کند مدتی تو بهت و ناباوری می ماند بعد چند قطره ای اشک می ریزد و سریع آماده می شود... از وسط بلوار دست دراز کردم برای ماشینی که داشت به سرعت رد می شد... وقتی سوار شدم گفتم آقا لطفا سریعتر بروید... چشم هام می سوخت و سرم داشت گیج می رفت. همه نشسته بودند دور تا دور خانه و کسی گریه نمی کرد. زن ها گیره هاشان را از موهاشان باز کرده بودند و بسته بودند به تنه درخت... عمو هر وقت می آمد داخل حیاط نگاهش می افتاد به همان درخت و می گفت اینکه خشکیده.چرا قطعش نمی کنید؟ دنبال صدای بابا می گشتم که جوابی بدهد... حرفی نیامد... نبود اصلا...بعد فهمیدم مجلس ختم پدرم است...انگار از سال ها قبل مرده و من با نبودنش خو گرفته ام... یتیم شدن امر بدیهی به نظر می رسید آن موقع...
به راننده گفتم از رودخانه برود که زودتر برسم... بعد چشمم افتاد به شال تک رنگ سیاهی که سرم بود و ریشه هاش افتاده بود روی پاهام... شلوغ تر از همیشه بود... مثل آخر تابستان های هر سال پر بود از مسافر و ترافیک تمام شدنی نبود... فکرش را کرده بودم اما موقعیت این بار طوری بود که باید سریع تصمیم می گرفتم. طول کشید تا از رودخانه آمدیم بیرون... از پله های حیاط، آمدم بالا... دنبال مادرم گشتم... دور تا دور خانه را رفتم و آمدم... پیدایش نبود... فرقی نمی کرد کدامشان باشد...هم می توانست پدر مرده باشد هم مادر؛ ولی نه هر دو... به یقین یکی هنوز زنده بود... گیره های مو را از تنه درخت برداشته بودم.از چه زمانی اش را نمی دانم اما مدت ها بود تو دست هام بودند... ایستاده بودم بین جمعیت... حوالی ساعت پنج صبح... بدو رفتم روی پشت بام.... از آن بالا نگاه کردم داخل حیاط... پر شده بود با زن و مردهایی که در مجلس عزای پدر یا مادرم می باید از نزدیکانم باشند اما هیچ کدامشان را نمی شناختم.
راننده هی حرف می زد اما نه با خودش... گفت اگر از پل بیاییم بالا و برسیم به خیابان بعدی، دیگر به ترافیک نمی خوریم. اعصابم را خرد کرده بود... تند نمی رفت... یعنی ماشینش بیشتر از آن نمی کشید... تو نور چراغ های اطراف حرم، کتابی را که دستم بود آوردم بالا و عکس هاش را نگاه کردم... سیاه و سفید بود همه... قاب عکس خالی را روبان سیاهی زده بودند و گذاشته بودند گوشه ی تاقچه... شاید کار یکی از آشنایانم بوده... موقعی چشمم بهش افتاد که خانه خالی شده بود... مهمان ها رفته بودند انگار... نگاه کردم به گوشه دیگر تاقچه... چند تا گیر سر افتاده بود آن جا... دست هام اما پر بود هنوز... حق انتخاب با من بود. باید دست می گذاشتم رو یکی شان و عکسش را می گذاشتم داخل قاب... پدر یا مادرم... سبک و سنگین کردن می خواست... حساب و کتاب که با مرگ کدام یکی بیشتر آسیب می بینم...
به راننده گفتم فلکه را دور بزند و برود آن دست خیابان... نزدیک خانه بودم دیگر... نیم ساعتی طول کشید تا رسیدم... از ماشین پیاده شدم و گیر سری را که از پشت بسته بودم به موهام باز کردم... انداختم وسط کوچه... زنگ را فشار دادم... کسی گوشی را برنداشت... در باز شده بود...