*جعبه های سیاه و طلایی*
در دستانم دو جعبه دارم که خدا به من داده است. او گفت:غصه هایت را درون جعبه سیاه بگذار و شادی هایت را درون جعبه طلایی.به حرف خدا گوش کردم.شادی ها و غصه هایم را درون جعبه ها گذاشتم. جعبه طلایی روز به روز سنگین تر می شد و جعبه سیاه روز به روز سبک تر.
از روی کنجکاوی جعبه سیاه را باز کردم تا علت را دریابم.دیدم که ته جعبه سوراخ است و غصه هایم از آن بیرون می ریزد.سوراخ جعبه را به خدا نشان دادم و گفتم:در شگفتم که غصه های من کجا هستند؟خدا با لبخندی دلنشین گفت:ای بنده من!همه آنها نزد من٬ اینجا هستند.
پرسیدم پروردگارا!چرا این جعبه ها را به من دادی؟چرا ته جعبه سیاه سوراخ بود ؟گفت:ای بنده من!جعبه طلایی را به تو دادم تا نعمت های خود را بشماری و جعبه سیاه را برای اینکه غم هایت را دور بریزی...

خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود و تو در خواب ُ باد را گفتم لانه ات را واژگون کند انگاه تو از کمین مار ژر گشودی...چه بسا که از تو به واسطه ی محبتم دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی؟...
ای کاش کودک بودم تا بزرگترین شیطنت زندگی ام نقاشی بر روی دیوار بود
ای کاش کودک بودم تا از ته دل می خندیدیم نا اینکه مجبور باشیم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشیم
ای کاش کودک بودیم تا در اوج ناراحتی با یک بوسه همه چیزی را فراموش می کردیم.
پس از ان غروب رفتن
اولین طلوع من باش
من رسیدم ته اخر
تو بیا شروع من باش
شب و از قصه جدا کن
چکه کن رو باور منُ خط بکش
جای پای گریه های اخر من
اسمتو ببخش به لبهام
بی تو خالیه نفسهام
خط بکش رو باور من
زیر سایبون دستام
خواب سبز رازقی باش
عاشق همیشگی باش
خسته ام از تلخی شب
تو طلوع زندگی باش
من پر از حرف سکوتم
خالی ام رو به سقوطم
بی تو و ابی عسقت
تشنه ام کویر لوتم
نمی خوام اشفته باشم
ارزو ی خفته باشم
تو نزار اخر قصه
حرفمو نگفته باشم

پی نوشت۱.خیلی دلم گرفته.کسی میتونه واقعآ کمکم کنه؟!؟!؟!!!!!!!!!!!
پی نوشت۲.کاش زودتربه مهربونی خدا پی میبردم و به خاطر یه موضوعه بی ارزش کفران نعمت نمیکردم.
خدایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا منــــــــــــــــــــــــو ببخــــــــــــــــــــــــــــــــــش!!!



































بازم سلام غضنفر خان.خوبین شما؟قرار بوده امروز از این وبلاگ دیدن کنید البته اگه یادتون نرفته باشه

