تو این واحد جدیدی که رفتم همکار بامزه ای دارم که هر روز برا چند نفر صبحونه میاره و همیشه هم با کلی عذر خواهی میکه:
اون: ببخشید غذام خوشمزه نیست و فقط در حد خوردن ِه. خودمم میدونم دست پختم اصلا خوب نیست ولی شما بفرمایین میل کنین
و ما هر روز اصرار داریم که خیلی هم خوشمزه است و تا تهش رو می خوریم. امروز از قضا با یه ظرف بزرگ به جور کوکو سبزی اومد که سیب زمینی هم داشت. قیافه خیلی جذابی شبیه شامی بابلی داشت. سرم گرم کاری بود و علی با اصرار ما یه لقمه ورداشت که خودش توضیح داد
اون: هر چی سبزی محلی تو خونه داشتمو ریختم توش. امیدوارم مزه اش بد نشده باشه
علی به گاز زدو گفت: فکر کنم اوجی داره، بعد به کم منو من کردو ادامه داد باید سِر سِم هم توش باشه
من: حالا دوتا لقمه دیگه ور دار شاید یه سبزیایی تو این لقمه نبوده باشه
اون: نمی دونم چی توش ریختم که هر چی می خورم تلخه
علی: نه والا خیلی هم خوشمزه است
و این مکالمه تا زمانی که کوکو ها تموم شه بین اونو مسعودو آرشو عباسو سعیدو احتمالن محسن ادامه داشت
+ نوشته شده در شنبه ۱۴۰۵/۰۵/۱۷ساعت   توسط امین بینش پژوه
|
پسر نونوای محل بودو عاشق خواهر صمیمی ترین دوستش شده بود
برا دیدن معشوق هر روز به بهونه دیدن دوستش با دوتا نون تازه می رفت خونه حاج آقا
عشق دو طرفه به همین سادگی راهشو پیدا میکنه
راهش سخت تر از این بود یه جای کار می لنگه
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۴۰۵/۰۵/۰۵ساعت   توسط امین بینش پژوه
|
هفته دوم اردیبهشت بود که خونه و کارگاه به فاصله دو روز فروخته شد. صابخونه های قدیمی اصرار داشتن که صابخونه جدیدا حتمن قرار دادشونو تمدید میکنند ولی ته ماجرا این شد که ما دو بار در عرض یک ماه اسباب کشی کردیم
آخر خرداد کارکاهو تحویل دادم
و آخر تیر خونه رو
زندگی برای من پر از اتفاقای اینجوری ِه که اونجوری که باید پیش میرفت، نرفت
+ نوشته شده در جمعه ۱۴۰۵/۰۵/۰۲ساعت   توسط امین بینش پژوه
|
از ترم بک دانشگاه تا همین چند سال پیش که انگشتر قشنگم تو فرودگاه جا موند، همیشه تو دستم انگشتر عقیقی داشتم که بجز اون یکی دوتایی که هدیه دادم به دوستام الباقیش رو یه جایی گم کردمو دوتاشونو هیچ وقت فراموش نمی کنم. اولیش یه انگشتر با عقیق سرخ خیلی بزرگ بود که قبل رفتن به دانشگاه گیرم اومدو وقتی دستم بود عین شاگرد اتوبوسا بودم تا جایی که دکتر وحدتی همش سرکلاس طراحی بهم می گفت: بنظرم انگشترتو در بیاری راحت تر می تونی دستتو کنترل کنی
هنوز خوابگاه سمیه بودیم که خبر دادن: اونایی که دوست دارن میتونن همون شب برا اقامه نماز مغرب برن بیت. در اتاق رو که باز کردم دیدم احمدو عبدالرضا داشتن لباس می پوشیدنو ازم پرسیدن: تو نمیای؟ هنوز خوبه بیا ِی احمد تموم نشده، کیفمو گذاشتم کنار تختو برگشتم بیرون. بجز بچه های اتاق دیگه یادم نیست کیا باهامون بودن. ولی خوب یادمه که تا جمعو جور شدیمو راه افتادیم، خیلی طول کشید. مینی بوسمون تقریبا دم اذون رسید.
اگه اشتباه نکنم ماه رمضون بود و منم گرسنه ام بودو فکر می کردم سفره افطار اون تو پهن شده و خوب نیست که بقیه منتظر ما بمونن. حالا تازه گیت های بازرسی و بازدید بدنی بسیجی های جوون شروع شد که دم هر گیت تذکر میدادن: کل وسایلو بذارین تو پلاستیکو تحویل بدین.
جز همون انگشتر معروف چیز دیگه ای همراهم نبود. پسر جوونی تو آخرین گیت قبل کفش کن تذکر داد که با این نمیشه بری داخل و اینم باید تحویل بدی. درست همون لحظه که داشتم فکر می کردم همون بیرون بشینمو نرم تو، احمد گفت: بندازش تو پلاستیک کفشت. سریع انداختمش تو پلاستیکو، تحویل کفش کنی دادمو شماره گرفتمو از گیت آخرم رد شدمو خلاص
اونقدر دیر رسیدیم که سخنرانی و نماز تمام شده بودو مداحی حاج منصور ارضی هم آخراش بود. بعد خوردن قورمه سبزی شام برگشتیم بیرون، پلاستیکمو تحویل گرفتمو دیدم پلاستیکه سوراخ بوده و انگشترم نیست.
سالهاست که بواسطه همین ماجرای ساده، فکر میکنم به اندازه یه انگشتر از بیت سهم داشته باشم و امیدوارم اون انگشتر بهم برسه
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۴۰۵/۰۴/۲۱ساعت   توسط امین بینش پژوه
|
صبح زود رفتم کارگاه تا خرتو پرتای کارگاهو جمع کنم. اومدم بپیچم توکوچه که یه خانوم میان سال دست بلندکرد
اون: مستقیم تا هر جا که بری میشه منم باهات بیام
من: بفرما خانوم
در ماشینو که بست شروع کرد به دعا کردن. ایشالا خیر از جونیت ببینی، خدا عزیزاتو برات نگه داره، دست به خاکستر بزنی طلا بشه و .....
از کنار کارگاه گذشتم. سر سه راهی اول خیابون ازش پرسیدم: چپ میره یا راست و اونم جواب داد که میره سمت هلال احمر. پیچیدم سمت چپ و اون شروع به عذرخواهی کرد
الان تو ماشین نشستم، خرتو پرتام تو ماشین ِه و یاد پیرزنی افتادم که سالها پیش تو غروب یه روز گرم تابستونی کنار دریا سوار ماشینم شدو برام دعای خیر کرد
ذهنم پر از حس خوبه و منتظرم که هفته ام پر از اتفاقای خوب بشه
+ نوشته شده در شنبه ۱۴۰۵/۰۴/۰۶ساعت   توسط امین بینش پژوه
|
در فاصله میان نور و سایه رمل های کویر، موجودی پنهان شده که گاهی صدای قدم هایش را روی ریگ ها می شنویم و برای دوچندان شدن هراس مان در شب باد، نجوای وهم آلودش را به گوش مان می رساند، تا موجود بی صدای وهم انگیز گریز پایی که در پناه این دانه ها اقامت گزیده، را بر ما آشکار کند
ریگ جن اقامتگاه روح اجنه ناپیدایی است که در دل سوزان کویر سکنی گزیده و ذهن نا آرام و کنجکاو من با ترس حضورشان را دنبال می کند
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۴۰۵/۰۳/۱۹ساعت   توسط امین بینش پژوه
|
تصادف کردم
عصبانی شدم
و
خجالت کشیدم
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۴۰۴/۱۱/۲۳ساعت   توسط امین بینش پژوه
|
زمستون سال نودو پنج بود که داشتیم از تهران بر می گشتیم بوشهر. قصد داشتیم شبو بریم خونه علیرضا اینا توی شیراز و صبح زود راه بیفتیم سمت بوشهر. از صبح که راه افتاده بودیم مرضیه یسره وضعیت جاده رو از شماره ۱۴۱ چک می کرد. تو شهرضا، دیدم اگه بریم بوشهر هم تا ده شب رسیدیم خونه.
سر سراهی سمیرم یه بار دیگه مسیرو چک کردیم و اون آقاهه گفت: همه جاده ها باز َن. از بارونو برف هم خبری نبودو تصمیم گرفتیم جای آباده بریم سمت یاسوج. تا سمیرم هم خبری از ابرو بارون نبود دم دمای غروب بود که از شهر خارج شدیم و جاده خلوت تر از همیشه بود که به محض رسیدن به سینه کش کوه یهو بارش برف شروع شد. زنجیر چرخ نداشتم. بامدادم خواب بود
باید بین رفتن و برگشتن یکی رو انتخاب می کردم. می تونستم بر گردم به مسیر شیرازو با یکو نیم ساعت تاخیر برسم خونه علی اینا ولی تصمیم گرفتم برم جلو، بدون تجربه رانندگی در جاده برفی اونم بدون زنجیر چرخ. آخرای سینه کش کوه بودم که دیدم ماشین جلویی سرعتش کم شد و یهو زد روی ترمز. مجبور شدم بایستم و دیگه ماشین حرکت نکرد. یه هل کوچیکی ما رو راه مینداخت
راننده ماشین کناری دستشو از شیشه آورده بود بیرونو همون جور که با انگشتان عدد دو رو نشون می داد، داد میزد دو، دو. فهمیدم ماشین با دنده یک راه نمی افته و باید با دنده دو حرکت کنم. به لطف ها کوچولوی مرضیه ماشین راه افتادو اون شب با هر بدبختی ای که بود تا ساعت یک شب خودمونو رسوندیم یاسوج
راننده دیگه ای هم بود که هر جا ترافیک سنگینی می شد می رفت از کنار جاده چند تا سنگ رو می گویید رو زمین که پودر سنگ و ما بتونیم راه بیفتم
الان چند روزه که انگار تو سینه کش جاده سمیرم برف گیر شدم و منتظر راننده ناشناسی ام که دستاشو بگیره جلو رومو بهم بگه با چه دنده ای می تونم از این مسیر رد شم
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۴۰۴/۰۹/۱۱ساعت   توسط امین بینش پژوه
|