welcome








 








ادامه نوشته

فاطمه خانم که با اسم بازتاب نظر میذاری


لطفا" دیگه مزاحمم نشو

با رسیدن به این آرزو یکی از حسرت هام خط خورد.

تا حالا شده بخاطر ظلمی که به کسی میشه


دائم بهش فکر کنید و براش اشک بریزید؟

 

من این رو نه تو فیلم دیدم. نه از کسی شنیدم.


نه کتابشو خوندم. تو قصه گوش کردم.


برای مریم که یه زن افغان هست گریه کردم.

 

برای حرومزاده بودنش. . برای تنهایی و فقرش. .


برای غربت زدگی اش. .

 

برای هر چیزی که ناراحتش میکرد اما دم نزن. .


گلایه نکرد

 

معناش این نیست که راضی بود.


چطور میتونست حسرت هاشو از یاد ببره؟


آرزو های قشنگش رو.


براش خوشحال بودم که بعد تقریبا" 40 سال


احساس خوشبختی میکرد

 

اما دوس نداشتم قصه اینطوری تمام شه.


به آخرش که رسید هی تو دلم میگفتم کاش الان بگه که . . .

 

کاش این لحظه


از اون ورودی که خواننده درباره اش توضیح داد


فلانی وارد شه. کاش لیلا رو صدا بزنه. هی کاش و کاش

 

وقتی به خودم اومدم دیدم قلبم تند میزنه و


از اضطراب دستم رو روی پاهام فشار میدم.

 

تا بحال کسی برام قصه نگفته بود حتی تو بچگی هام.


جدا" لذت بردم.


با رسیدن به این آرزو


یکی از حسرت هام خط خورد.

چطور دلم آروم بگیره؟

اصلا" این زندگی رو قبول ندارم

 

دلم میخواد تنها باشم. مستقل باشم. آرزومه

 

اینجا تا 10 صبح میخوابم و بعد صبحانه

 

 باز پناه میبرم به اتاقم و زیر پتو قایم میشم

 

خواب های عجیبی میبینم که عصبی ام میکنه

 

آرزوهام که به هیچ کدومش نرسیدم میاد به ذهنم

 

خیلی خواسته های کوچک قشنگی داشتم

 

دنیا هیچ کدومشو بهم نداد.


یکم آرامش یکم آزادی برام کافی بود

 

اونوقتا هم که خوش بودم شکر نکردم

 

 وگرنه با نامزدی کوتاه مدتم با یه لاشی


خدا همشو ازم نمیگرفت

 

الان هیچ امیدی به آینده ندارم

 

هیچ آرزوی قشنگی ندارم

 

هیچ آرامش و تفریحی ندارم

 

حتی گریه ام نمیگیره که یکم سبک شم

 

مث روزای اول جداییم شدم

 

تو شوک بودم و همه چیز خیلی عادی بود

 

حالا تازه به عمق این فاجعه پی میبرم

 

اصلا" دلتنگ نمیشم.


بهش فکر نمیکنم یا حسرت چیزی رو ندارم

 

فقط دلم میخواد مامانم رو آروم تر ببینم

 

دلم برای خنده هاش تنگ شده

 

خدا جوون سپردمشون به خودت

همیشه برای اینکه سرزنش های خانواده رو نشنوم

 

 با هدفن آهنگ گوش میدم اما این امواج اذیتم میکنه.

 

قرص هامو مرتب مصرف نکردم وگرنه

 

خوابم بیشتر میشد و مجبور نبودم

 

  از صداهای بیرون اتاقم فرار کنم.

 

اگه مهمان داشته باشیم جو همینطور سنگین نمیمونه

 

ولی اون هم زیاد طول نمیکشه.


امروز خاله ها سعی کردن

 

 مادر رو دلداری بدن که بی فایده بود. آروم نشد.

 

 پیشنهاد سفر قم هم مطرح شد


اما مادر باهاش موافقت نکرد

 

کاش همه چیز براش ساده بود تا راحت بتونه

 

 باهاش کنار بیاد و اینقدر اذیت نشه

 

مث جداییم. مث تهمت های ناموسی

 

برای من ساده نیست فقط ترجیح میدم مبارزه نکنم

 

و مردم رو بسپرم به خدا


دلم خوابی میخواهد به سنگینیˏمرگ

دلم میخواد از این خونه برم. اما جای امنی

 

جز خوابگاه بهزیستی سراغ ندارم.

 

آدرس اونجا رو هم خانواده دارن.

 

در ضمن فقط 21 روز اجازه میدن بمونم

 

که کافی نیست. دلم جایی رو میخواد:

 

امن . . آروم . . خلوت و دور

 

دلم خوابی میخواهد به سنگینیˏمرگ  

دلم میخواهد به مهمانی خدا بروم

برای راحتی خودم و خانواده


تصمیم به خودکشی گرفتم.

 

 هیچ وقت اینقد جدی بهش فکر نکرده بودم

 

راهی که بازگشت نداشته باشه.


خودم رو توحمام دیدم که رگم رو زدم

 

وحشتناک بود واس کسی که پیدام میکرد.

 

درسته که الان تو خونه اضافی ام


اما تصور اینکه

 

 خانواده ام چه حالی پیدا میکنن


خیلی غم انگیز بود.

 

برای اینکه کسی برام دل سوزی کنه


همچین تصمیمی نداشتم. واقعا" داشتم


عواقبش رو میشمردم و میسنجیدم

 

معایبش بیشتر از مزایاش بود.


منصرف شدم.

 

خدایا منو بابت این تصمیم احمقانه ببخش.


از اینکه


به بخشش و رحمتت شک کردم و ندیدمت

 

دلم میخواد زود بیام پیشت.

 





فاطمه امسال هم از نجف تا کربلا رو


با پای پیاده رفته زیارت

 

خوش بحالش.


چقدر دلم میخواست در کنارش باشم.

 

نذر میکنم برای سال بعد اگه عمری بود.

 

اونقدر مشکل تو زندگیم داشتم که


کلی صلوات و هدایای کوچک

 

 به امازاده ها بدهکارم.

 

اونقدر که حسابش از دستم در رفته.

 

چند ماهی میشه چیزی ننوشتم


دلم تنگیده بود  Flower


اوففف چقدر تنبل شدم. البته اونقدر اتفاقات


جور واجور افتاد که فرصتش رو پیدا نکردم


نامزدیم بهم خورد.


بیست روز برای آشنایی


کافی بود که بفهمم چقدر تفاهم داشتن


جالب و بعید و مهمه که نداشتیم


اما کاش بزرگای فامیل رو دعوت نمیکردیم و


پنهانی یه مراسم کوچولو میگرفتیم


شب 7 محرم شگون نداشت. بد تمام شد


برای من مهم نیست اما خیلی به خانواده ام فشار اومده

آرزوها و توانایی های من

تو خانواده ی ما اون سلاحی که بیشترین تاثیر رو داره


قهر کردن هست


 البته اونم فقط برای پسرامون جواب میده.


اما من سلاحی دارم که چندید برابر موثر تر هست.


اون ذهن منه برای داشتن آرزو های قشنگ


و اراده ام برای تبدیل این ها به واقعیت.Flower


در مورد بعضی مسائل خیلی نگران بودم که


داره با گذشت زمان حل میشه. خدا رو شکر.


من فقط با غصه خوردن انرژی خودمو هدر دادم.


با کسی بنام خانم خان بیگی آشنا شدم.


مث یه معجزه هست. داشتن کسی که


احساس کنم نگرانم هست بهم آرامش میده.


هر چند اگه اینطور نباشه و من تصورات غلطی


درباره اش داشته باشم.


درباره دوست داشتنش که مطمئنا"


واقعیت نداره دقیقا" مث توهماتی که درباه خانم رازقی داشتم.


مهم نیست اگه دروغه من این دروغ قشنگ رو دوست دارم.



ادامه نوشته

غیبت مربی و ژست ورزشکاری

هفته ی قبل بخاطر اینکه جای مربی رو پر کنم


وقت مشاوره رو کنسل کردم


اما ارزشش رو نداشت.

کسی به حرفم گوش نمیداد


کوچکتر ها بهم احترام نمیذاشتن

و برام ژست میگرفتن


تصمیم گرفتم این هفته به وقتش


اگه لازم بود حرف بزنم. زیاد نخندم


و کسی رو مسخره نکنم.


جواب داد. هم روز خوب و شادی داشتم.


هم بعدش احساس لودگی و


حقارت بهم دست نداد.


کلا" دختر سرخوشی ام و زیاد میخندم.


به همه چیز حتی ترک دیوار.

اما بچه های باشگاه جنبه ندارن 

کافر

یکی از دوستانم تو خانواده مذهبی بزرگ شده


و تحصیلات عالیه داره. بخاطر این دو امتیاز


دچار تکبر شده


و اما من ......


من تو بچگی هام کسی رو نداشتم


تا برام از مذهب بگه. اما حالا که میدونم


 هیچی از اسلام نمیدونم خودم رو اونطوری که


صلاح هست بار میارم


مدتیه تو یه مسیر کاملا" متفاوت افتادم و


تو این راه به هر کجا که برسم باز یه عده


با من متفاوت خواهند بود اما این تفاوت


دال بر برتری نیست


ادم ها صرفا" بخاطر انسان بودنشون محترم هستن


و من ابدا" خودم رو مجاز به اهانت نمیدونم


چه فاحشه باشند. چه از گدایان. چه کافر


دندون عقل / پیر دختر (( ترشیده ))

جالبه. همش فکر میکردم نصف دیگه ی دندون عقلمم باید در بیاد


حالا دکتر میگه باید همین نصفه رو بکشی


اخ که چقدر گریه کردم امروز


دکتر که منو دید گف خب شیوا خانم کدوم دندونت درد میکنه


راستی کجایی نمیبینمت؟


من


مادر


دکتر باز گفت شهر ازدواج کردی؟ مادر خندید و گفت:


نه داره درسشو میخونه. خو مادر من این شد دلیل ترشیدگی اخه؟


خو بگو خواستگار نداره. چیه مگه؟


این واقعیت هست اما خودم علاقه ای به ازدواج ندارم.


تنهایی خوشبخت ترم.


از تا   

خدا جون به درویشی ام شکر

تو یه سالی که گذشت کلی ضجه زدم که برام لباس بخرن


اما مادر میگفت نیازی نداری یا اینکه پول ندارم


در صورتی که میدیدم داره.ابجی هم اهمیتی به ظاهر نا مرتبم


نمیداد. ولی حالا که بعد 6 ماه خودش باهام اشتی کرده


کسرشه باهام قدم بگیره. بخاطر اینکه چند وقته علاقه به حجاب


پیدا کردم فکر میکنن چادر گذاشتنم از بی لباسیم هست و


پوشوندن ظاهرم چون مث اونا شیک نیستم. اما اینطور نیست.


قسم میخورم. من اهمیتی به لباس نمیدم.


شخصیتم رو تو پوشش بروز نمیبینم. با اینکه یه ساله


چیزی نخریدم اما مرتبم. مادر تحت سلطه ی ابجی هست


و به محض اینکه ابجی دستور داد از اسمون پول رسید که


برام خرج کنن. من بخاطر اینکه به التماس هام تو این مدت


اهمیتی ندادن نمیخوام چیزی ازشون قبول کنم. التماسم


گاهی بخاطر کم اوردن پیش دوستام بود یا اینکه واقعا"


به چیزی نیاز داشتم. الان اوضاع خرابه. اگه قبول نکنم


با مادر لج کردم و ناراحت میشه و اگه قبول کنم میرم تحت


سلطه ی ابجی. نمیدونم حق با منه یا دارم لج میکنم


با ابجی گپیدم. کسی تا بحال اشکامو ندیده اما گریه کردم



گفت گریه نکن چون مادر میخواد برات خرید کنه.


اخه مگه من بچه کوچولو ام که برای لباس گریه کنم؟


گفتم هیچی نمیخوام فقط دوست دارم مادر باور کنه


که بزرگ شدمو همونطور که برای تو احترام قائل هست و


به حرفات اهمیت میده با من رفتار کنه.


واس اروم کردنم سعی کرد منو بخندونه. خداییشم نیاز به


چیزی نیست. به درویشی ام شکر.


راستش وقتی به زندگی مادر تو این 60 سال عمرش


فکر میکنم و تمام سختی هاش که هنوزم ادامه داره


خودمو لایق بهتر از این نمیدونم.


امشب لبخندش ارومم کرد. قانع میشم به فقط وجودش.


کمبود ها رو خودم کار میکنم و جبران میکنم مث الان که


برای جبران کمبود های که از دوران بچگیم مونده


برای خودم قصه میخونم 


خاطرات باغ اردیبهشت

چن وق پیش باکله چینی داشتیم. همراه مادر رفتم باغhiker.gif


همه چیز تغییر کرده بود. جای بعضی چیزا از جمله اردک ها خالی بود


اردک معادل فارسی سیکا هست و باکله یعنی باقلا


سال قبل وسط تابستون میرفتن تو شالیزار اب بازی


خیلی ازشون خوشم میومد. . از اینکه میدیدم بصورت گروهی


بازی میکنن و خودشونو تو شالیزار گل میکنن. حرکاتشون خیلی بامزه بود


خدا رحمتشون کنه. شادی روح تازه در گذشتگان


رحم الله من یقرا فاتحه مع الصلواتcry.gif دیشب همه شونو کشتیم


یه کتاب بردم و زیر سایه ی درخت کمی مطالعه کردم.


صدای تراکتور نمیذاشت از صدای باد و پرنده ها لذت ببرم.


چند تا بز از جلوم رد شدن. یادش بخیر وقتی بهشون میگفتم


گوسفندای گوش دراز


ادم حساسی مث من رو خاک نشستم و به کوپه علف هایی که


مادر وجین کرد تکیه دادم.



مورچه ها و پشه ها و ملخ و مگس و


سایر حشرات دورم میچرخیدن.  


ینی من برم باغ و تو طبیعت نشاشم انگار اصن باغ نرفتم.


عیب نداره به درخت ازگیل کود دادم.


یه ظرف پنیر خالی رو زمین افتاده بود. ازگیل هایی که


چیدم رو داخلش شستم و با گوشه ی مانتو که بی شک


اغشته به عن بودپاک میکردم و میخوردم  


مسئولیت خاموش نشدن اتیش و صبحانه دادن به کارگر ها با من بود


براشون بجا نعنا اشتباهی یه سبزی دیگه چیدم با پنیر بز


میگن دود اتیش سمت پولدارا میره. فعلا" که با موقعیت من جور در نمیاد


ایشالا شغل شریف ارایشگری رو شروع میکنم و


به جرگه ی ثروتمندان میپیوندم وووی گولنزگجخسمکبرمین


2 تا اوکا زدم (( فارسیش نمیدونم چی میشه ))


دو تا اوکا زدم کف دستم درد گرفت مث روزی که


حیاط جارو کردمو تاول زد . وقسم به سوسک های

سیاهی که از چمن برای خودبستری سازند


و بقیه اش به کسی چه؟ بقای نسل شما باشه انشاالله

ده مون سبا کوشولو

دیشب خونه خاله یه مهمونی شام برگذار شد


ده مون نوه اش. روز دهم تولدش ینی.


اسم عربی سبا رو براش انتخاب کردن


تعریف از خود نباشه اما خوشگل شده بودم


کلی شادی کردیم و خوش گذروندیم



تو مهمونی بعد نوشابه تو گوش خاله اروق زدم mpr.gif


اه اه چه کار زشتی کردم.


گف اگه فکر کردی بهت میگم بیشعور کور خوندی


اما خداییش چاره ای نبود.


اگه جلو چش مهمونا خلاص میکردم بدتر بود


البته میتونستم تو دستشویی خلاص کنم اما


چند بار رفتم مستراح نفخ رو ترکوندم


نمیشد هی برم و بیام.

از توهم کاذب تا واقعیت

عصر 5 شنبه که تو جلسه بسیج شرکت کردم متوجه شدم

 که شب ارزوهاست منو عشقم

 

از رو مفاتیح اعمال اون شب رو و کل ماه رجب رو یادداشت کردم که

 

 ایشالا انجام بدم

 

قراره یک شنبه چادر بپوشم و برم امامزاده موسی بهشهر و

 

 مث 2 سال قبل که برای نذر قبولی دانشگاه رفتم اونجا

 

چادر هارو تا بزنم. از خیلی وقت پیش به دلم افتاد که

 

قبر های اونجا رو بشورم. نمیدونم چرا

یادمه چند سال پیش بخاطر عشق یه طرفه ای که به کسی داشتم

ali-mahsa

 

دعایی رو تو شکم ماهی گذاشتم و زیر یه درخت

 

تو همون امامزاده دفن کردم. چه کار احمقانه ای.

 

خوب شد خدا اصلاحم کرد.

 

چاقوی مناسبی برای پاره کردن شکم ماهی نداشتم.

 

 با چاقوی اره ای قدیمی و کند امامزاده زجر کشش کردم.

 

به عشق کاذبم نرسیدم و الان خدارو شکر میکنم که

 

 راه منو ازش جدا کرد و دیگه عشقی رو به دلم نذاشت

 

در واقع الان اعتقادم رو به عشق از دست دادم.

 

اگه قسمت بشه و یک شنبه بتونم برم امامزاده دیگه چادر رو

 

 از سرم بر نمیدارم. شروعش خوبه که از اون روز باشه.

 

ارزویی که امشب سره نماز دارم این هست که تو همون امامزاده. . 

 

نه دقیقا" روز یکشنبه اما

 

 هر وقت دیگه ای که خدا صلاح دونست. . الهه رو ببینم.

 

امشب گریه کردم. وقتی از خواهر قسم خورده ام دلگیر بودم

 

 دوباره یه جایی توی قلبم برای الهه باز شد. 

 

این جایگاه برای فاطمه هست و کسی جز اون نمیتونه

 

تصاحبش کنه مگر موقت و خیلی کوتاه

 

نمیخوام با اشکام کسی رو تحت تاثیر قرار بدم

 

 اما دست خودم نبود و چکید

 

شاید الهه یه توهم باشه اما من این وهم رو دوست دارم

 

و گاهی باهاش سر میکنم at wits' end - New!

 

ابجی فاطمه دوستت دارم. ترس و شرمی هم از گفتنش نیست!!!

 

تمام این قلبا مال تو عزیز دلم

17500000 

ali-mahsa

15400000

12000000

فیلم زندگیم سکانس های قشنگ هم داشت

تو یه دوره ای از زندگیم خیلی متین. . مودب و دوست داشتنی بودم


 اما از اول دبیرستان تغییر 360 درجه ای داشتم. 

تبدیل شدم به یه دختر یاقی و سرکش و وحشی


طی این یه سالی که گذشت هم تغییراتی داشتم.  سر به راه شدم و

 هر چه مادر میگفت میگفتم چشم اما احساس کردم داره ازم


سو استفاده میشه. این همه تبعیت هم خوب نیست. بنابر این


باز هم باید اصلاحاتی انجام میشد.


تو خیلی چیزا مادر خودش رو ملاک قرار میده و مقایسه میکنه و در نهایت


 میگه:همه چیزت اشتباهه. پوشش غلط


رفتار غلط


عقاید غلط

تا زمانیکه مث خودش نباشم اینطوری منو به باد انتقاد میگیره. اما این


 به این معنی نیست که کپی مادر باشم و پا جای پای اون بذارم و . . .


نسل اون کجا و نسل من کجا با 40 سال اختلاف سن


من خیلی دوستش دارم. براش ارزش قائل هستم. بزرگترین نعمت زندگیم

 هست. برکت وجودش رو به دنیا نمیدم 


اما کسی حق نداره جز من برای زندگیم تصمیم بگیره.


 منم که باید تصمیم بگیرم


 چطور زندگیم رو بسازم و چطور


این روزای باقی مونده ی عمرم رو بگذرونم.


 البته شاید کمی حق با اونا باشه. بهشون حق میدم


 چون شناخت کاملی ازم ندارن.

ادامه نوشته

مادر از شیوا کوشولو دفاع میکنه

دیشب خودمو برای مادر لوس کردم و گفتم


مسافر گرفتن راننده ام باعث شد بیست دقیقه دیر به باشگاهم برسم.


بخاطر اینکه  معطل شدم کلی تیکه بار طرف کردم اونم جلو مسافراش


کسرش شد.حقش بود. وقتی رسیدیم شهرمون گفتم حالا که این همه


وقت منو گرفتی برو دنبال دوستم و بعد برسونمون باشگاه  


. باید میگفت چشم.چااره ی دیگه ای نداشت.


دوستمو که دیدم ازش یه سوال پرسیدم واس اینکه دل راننده


رو بدست بیارم و با دلخوری خداحافظی نکنیم.


چون رابطه ی دوستانه ای داشتیم.  


پرسیدم: زهرا جان من شوخ هستم یا بی تربیت؟ 


اونم گفت این چه حرفیه.معلومه که شوخی.


بس که رک هستم گاهی سو تفاهم میشه و فکر میکنن از بی ادبیم


هست. اما اون دو تا جنده ای که مسافرای این خانم بودن


گفتن گزینه ی دو و خنیدن. بهشون گفتم خانما عذر خواهی میکنم با


شما دو تا نبودم. اونام نیششون رو بستن.



اما انتظار داشتم خانم راننده ازم دفاع کنه. اما مث مجسمه


فقط خندید. هیچی نگفت. خیلی دل خورم ازش. دیگه فقط


حکم یه ازانس رو برام داره. رابطه ی دوستانه ای Vishenka_17.gif


در کار نیست. شایستگی شو نداره. اینو هم واس مادر


تعریف کردم. گفت


بهش زنگ میزنه که اولا" در کنار من مسافر دیگه ای نگیره که دیرم بشه و


کسی نباشه که ناراحتم کنه. و گفت نباید ازش انتظار


داشته باشی جلو اون دو نفر ازت دفاع کنه. سعی کن


کینه به دل نگیری از کسی و توقعاتت رو کمتر کنی.


راس گف مادر . اگه به اونا حرفی میزن ممکن بود 


دلخوری پیش بیاد و دیگه از طرف اونا درامدی نداشته باشه.


اما منم خیلی کینه ای هستم. شب بهش اسمس دادم


که ممکنه منو از دست بدی. و یکی دیگه رو جایگزین شما


کنم که لیاقت دوستی منو داشته باشه. من برای دوستانم


چیزی کم نمیذارم اما نمیدونم چرا یه ادم درست و حسابی


دور و برم نیست. همه یه مشت بی تمدن و بی لیاقت .


البته دور از خانواده ی عزیزم و بعضی از بستگان باشه

خدایا این بنده هس تو خلق کردی اخه؟؟؟؟

خدایا چرا من اینقد سوتی میدم؟؟؟؟

یکی تو کلوب بهم پیام داد و گفت من کارگردانم و میخوام

 یه فیلم بسازم و دوس دارم شما توش بازی کنی

منم ذوقیدم اخه عاشق بازیگری ام

از این کوچولوها بود. بعد گفتگو کردیم

گفت میخواد چهره ام رو از نزدیک ببینه. اما من تو البوم عکس نذاشته بودم

اخه پسرای شمال جنبه ندارن. دور از داداش جونیای خودم باشه

هیچی دیگه ادرس وبلاگو دادم که بیاد این عکسو ببینه

بد بدون هیچ حرفی تو گفتگو بای داد

منم فکر کردم این ینی شیوا تو زشتی و چهره ات رو نپسندیدم

باز قاطی کردم و رفتم براش یه یادداشت گذاشتم و نوشتم

 (((((کوچولوی احمق. هههههه)))))

بعد که اومدم رو صفحه ی خودم دیدم پیام گذاشته که

تاییدم کن شاید بعدا" لازم بشه

خیلی بد شد. کلی خندیدم. خدایا این شادی رو از من نگیر

Hip hop

امروز جلسه اول هیپ هاپ بود. 

اول یه گوشه وایسادم و میخندیدم


راستش روم نمیشد حرکات مربی رو تکرار کنم.


 همه کوچولو بودن 


تازه اونجا فهمیدم که حق دارن بگن هیکلت ورزشیه 


احساس خوبی نداشتم.

دوس دارم حداقل 10 کیلو کاهش وزن داشته باشم 


از طرفی هم تیپ مردونه ای که دارمو دوس دارم


گیج شدم.

 ولی خداییش خیلی خوش گذشت. حسابی خندیدیم


کارمو هم درست انجام دادم. خیلی راحته. زود یاد گرفتم


بازم یه سوتی دادم.  


فقط 2 هزار تومن داشتم.  قرار بود برم مغازه و 


به نریمان بگم برام ز بزنه یه ازانس


قرار نبود شارز بگیرم. اما یه هزاری گرفتم و یه کلوچه


خودم ز زدم ازانس و وقتی تو ماشین نشستم یادم اومد


 باز خراب کردم و فقط 500 تومن برام مونده yellow head funny smiley


گفتم برگرد که یه چیزی جا گذاشتم.


 بدو بدو رفتم خونه و از ابجی هزار تومن گرفتم  


بعد باشگاه هم که اومدم خونه


 سره پسر همسایه داد زدم و گفتم هر بار که رد میشم


 مث احمقا لای درتون نایست و منو تماشا نکن.


 خوشم نمیاد. 


اونم گفت  چشم 


من از بچه های نیک روزگارم بانو / همجنسگرا

هنوز دید و بازدید های عید تمام نشده. پریروز رفتیم دنگسرک


یکی از روستاهای نکا هست. کنار دریا. حدود 30 نفر بودیم


با مینی بوس رفتیم . تو مسیر خیلی خوش گذشت


راننده اهنگ های شاد شمالی گذاشته بود و ما دس میزدیم

 و کوچولو ها میرقصیدن.


 خاله گفت یه سری به ایجین هم بزنیم.منظورش شوهر خاله ی مادر بود.


 انگار شبیه ایجین شوهره اوشین هست 

والله من نه ایجین رو دیدم نه شوهر خاله ی مرحوم رو که نظری بدم 


برای شام خونه ی دختر دایی مادر بودیم. اونجا کلی حرف زدیم


البته بزرگتر ها غیبت میکردنnono.gif . ادای یه عده رو در میاوردنa036.gifnono.gif.


لگن میزدن و سمایی میکردن. رقص شمالیdancegirl2.gif


برای خواب همه خونه ی خاله جا نمیشدیم. من به اصرار 


دختر خاله ی مادر رفتم خونشون. موقع خواب اتفاق جالبی افتاد.


 طرف کنار من خوابید. یه خانم حدود 35 ساله و دختر کوچکش رو


 هی ماچ میکرد.Vishenka_11.gifمنم احساساتی شدم و وقتی همه خوابیدن یه خرده 


اون خانم رو نوازش کردم و دستشو گرفتم


طرف اونقدر اعوذ بالله من الشیطان رجیم خوند  تا خوبش ببره


انگار میخواستم بک. . .  


استغفرلله 


کولی بازی در اوردم و بهش گفتم دچار سو تفاهم شدی خانم


 و اونم عذر خواهی کرد. چه فایده اونقدر ناراحت بودم که تا صبح


 بیدار بودم و فکر میکردم. یه خرده گریه هم کردم. cry.gif


واس اینکه به کسی نگه و دیگران هم مث اون فکر خاصی راجع بهم نکنن


تا صبح صلوات فرستادم و بعد نماز صبح یه خرده دعا گوش کردم تا اروم شدم

 

13 بدر خوش گذشت

نشد بریم جنگل. رفتیم باغ پدر


خیلی قشنگ بود همه چیز. چمن های بلند رو


خیلی دوست داشتم. بخاطر نسیم صبح کمی خیس بودن


پروانه ها هم دور گل های شقایق اطراف میچرخیدن



چند تا عکس از طبیعت اونجا گرفتم که تو ادامه ی مطلب هست


پدر یه خروس از مرغ دونی انتخاب کرد و کشتش و ته چین


درست کردن واس ناهار. خیلی طول کشید جون بده


وقتی به خاله گفتم. گفت: interview.gif


روز عیده دیگه. اینام 13 بدر داشتن.



شکلکهای جالب آروین


ما هم که از ته دل راضی به مرگش نیستیم


واس همین کلی دست و بال زد. 25r30wi.gif

از مادر و پدر وقتی داشتن اتیش روشن میکردن فیلم گرفتم


غافلگیر شدن وقتی دیدنش. جالب بود عکس العملشون


با ابجی دعوام شد.


فاطمه هی علف میریخت رو سرم و میگفت


خاله شیوا واس تو چیدم. انگار من گوسفندم.


انتظار داشت ذوق کنم


با بچه دعوام شد و مامانش طبق معمول طرف اونو گرفت


اما خدارو شکر همه از من دفاع کردن و در نهایت


ابجی عذر خواهی کرد. کبابمونم اصلا" خوب نبود. ایییششش


اما در کل خیلی خیلی خوش گذشت. راستی. . .


وقتی رسیدیم خونه ابجی یادش اومد بند درو از داخل کشیده


که وقتی نیستیم دزد نیاد خونمون. همه مث مجسمه


وایساده بودن و تماشا میکردن و بابام طبق معمول


حرص میخورد. من از لوله گاز بالا رفتم و رو دیوار نشستم


از همسایه نردبون گرفتن و دادن بهم. گذاشتمش تو حیاط و


رفتم پایین و در رو باز کردم. زن عنکبوتی 




ادامه نوشته

13 بدر سال 1392 / لرزونک

قراره فردا با خانواده و خاله ها بریم جنگلhttp://mehromahpub.persiangig.com/GIF/29.gif


میدونم که خیلی بهم خوش میگذره. اخه خاله هامو خیلی دوس دارم


هر سال صبح 13 بدر با عجله حاضر میشم و معمولا"


گوشی و دوربین و mp4 شارز کافی ندارن

لباس مناسب هم نمیبرم و غروب که هوا سرد میشه میلرزم


با یه باد ملایم هم سردم میشه. همش به مادر میگم چون هفته ی اول


تولدم رو لخت بودم الان اینطورم. مادر بیمارستان بود و پیش خاله بودم


اونم برام لباس نخرید. بقیه هم روستا بودن و چون بچه ی هفتم بودم


کسی زیاد ذوق نداشت. کاش از قبل همه چی رو اماده میکردن


وقتی منو از بیمارستان بردن خونه واس داداش اخری دوچرخه خریدن و گفتن


نینی شیوا برات خریده که بهم حسادت نکنه و دوستم داشته باشه


با این حال تو شیشه شیرم اب سرد میریخت و وقتی مادر


مشغول خیاطی بود میداد بهم. منم شکمو بودم و تا ته میخوردمش

اینم دلیل دوم لرزش زمستونه


سوم اینکه وقتی کوچولو بودم ابجی منو میبرد دستشویی


گاهی بد جوری میریدم به خودم. لازم بود لباسمو تعویض کنن


و کل وجودمو بشورن. زورش بود منو ببره حمام


یا لااقل اب گرم بیاره. یا با شلنگ یا افتابه . . اب سرد میریخت روم


و منو میشست. روزای عادی که مهم نبود اما گاهی حتی تو برف هم


اینکارو میکرد و بس که اب سرد بود من فرار میکردم


بیرحم. واقعا" چطور روش میشه اینارو برام تعریف کنه؟



شکلک های علی و مهسا





عیدی


مه ره هجا نوینه یقده پولدار بواشم


گاینه ته ره عیدی دینه اماره بیراته


خا جان مار مره بل بیرات بوشه که نیه

دوست جونای خودم سال نو مبارک

ایشالا سال خوبی داشته باشید

همه ی هفت سین های دنیا یک طرف

سین سلامتیت رو

بر سفره ی نیاز

از استان مقلب القلوب

در زمزمه های حول حالنا

مصرانه خواستارم

امین یا مدبر اللیل والنهار


پلکان نور

چند وقته متوجه این شدم که هیچی از زندگی نمیدونم

تجربه های زیادی داشتم اما هیچ درسی ازشون نگرفتم

فقط خاطرات تلخ رو مرور میکردم و خودمو بخاطرشون سرزنش میکردم

به مسائلی که پیش میومد فکر نمیکردم. دلایل رو نمیسنجیدم و نتیجه ای نمیگرفتم

تصمیم گرفتم تو کلاس های روانشناسی شرکت کنم تا درست زندگی کردن رو یاد بگیرم

تا لااقل از این زمان به بعد رو هدر ندم و چند سال بعد حسرت این روزا رو نخورم

شاید این کلاس ها کافی نباشه اما فعلا" بخشی از نیازم هست و خوشبختانه نیاز کاذبی نیست

همین که فهمیدم هیچی نمیدونم انگار هدیه ی خداست تا مقدمه ای باشه واس نظم دادن به

زندگی از هم پاشیده ام. ارتباطم با اطرافیان هم دچار اغتشاش شده.

باید سرو سامونی بدم به این روابط....به خودم.......به زندگیم 

من زنده ام تا رشد کنم. نه اینکه یه مدت رو زمین پرسه یزنم و با یه کوله پشتی از گناه برم پیش خدا

چطور و با چه روئی بگم خدا جون فقط یه مشت بطالت و گناه و نادونی با خودم اوردم؟

ای وای. چطور سرمو بالا بگیرم؟ 



خخخخخخخ توف / عرق جبین

یکی از بستگان خیلی افاده ای هست و اکثر اوقات هم سر زده میاد خونمون

ادب حکم میکنه که قبلش اطلاع بدن تا میزبان خودشو اماده کنه

چند وقت پیش با بچه هاش اومد. خدا رو شکر همه جا تمییز بود

با این حال عروسش ازم سوتی گرفت

وقتی از در اومدن داخل تند تند لباس عوض کردم و ارایش کردم

لحضات اخر موهامو شونه کردم

وقتی عروسش اومد و اتاقمو دید گفت: ماشاالله شیوا خانم. مشخصه دختر خیلی

 مرتبی هستی. خداییش هم همینطوره. یهم چشماش افتاد به شونه و خشکش زد

گفت : شیوا این موها چیه تو شونه؟

خیلی ضایع شدم. رنگ روم پریده بود. گفتم: چن وق پیش رفتم فال قهوه

طرف گفت: نذار کسی از شونه ات استفاده کنه و موهاتو هم خاک کن

اسم این روش هست mustmalization  

این اتفاق که به خیر گذشت و برام عبرتی شد اما یه بار دیگه . . .

 

ادامه نوشته

مشاور بشم یا خانم معلم ؟ هه هه

یکی از دوستام بخاطر مساله ای باهام درد دل کرد. نمیدونم اون چه حالی داشت

فقط غمگین بود یا گریه هم میکرد ؟ اما انگار من پا به پاش گریه کردم

اول از غصه ای که داشت. فرداشم از شادیش که گفت حالش بهتره اشک ریختم 

مشاور خوبی نمیشم. هرچند که رشته ام این نیست. 

سعی کردم شنونده ی خوبی باشم. دقت کنم به حرفاشو راهنماییش کنم

اما این کافی نیست

کاش میفهمیدم این بخاطر حس و حال این روزامه که همدلی ام تبدیل شد به هم دردی؟

یا بخاطر علاقه ای که بهش دارم. شایدم دلم به حالش سوخت. اما نه. اونقدرام مشکلش حاد نبود

خدا اصلاحم کنه.




من خودشو میخوام که بمونه نه مالی واسه یادگاری

دیشب بابا همه بچه هارو جمع کرد که وصیت کنه

قبلش با مادر مشورت نکرد و به دوستاش اطلاع داد که بعنوان شاهد حضور داشته باشن

قرارا شد باغ بنام ما دخترا بشه و کارگاه و معدن و کل ماشین ها واس پسرا

خدا شانس بده

البته ما دخترا رو میخواست تو خونه ها هم شریک کنه.

ارزونی وجودش

وقتی مطلع شدم چه تصمیمی داره خواستم بهش بگم که سهم خودمو

به خواهرام میبخشم

در مقایسه با ارثی که واس پسرا میذاشت این مث صدقه بود که دوس نداشتم قبول کنم

اما خدارو شکر اونقدر اعتراض شد به نحوه ی تقسیم اموال که منصرف شد

و قراره تا یه فرصت مناسب حرفی از ارث زده نشه.

حالا که زنده هست سر و دست میشکونن واس مال بیشتر

وقتی که ( بعد 120 سال ) به رحمت خدا بره معلوم نیس پسرا چه به سر ه هم بیارن





هیچ وق ریاضیم خوف نبود

 

یکی از شرکت اومد که ویندوزی که نصب کردم رو چک کنه. چند ساعتی

اینجا بود. تو فاصله ای که مادر رفت بانک ازش تخفیف گرفتم و 5 تومن بهش دادم

و قرار شد هر وقت مادر خواست حساب کنه بجای 12 تومن ازش 7 تومن بخواد.

اخه اصن خوشش نمیاد واس سیستم زیاد خرج کنه.  وقتی مادر اومد گفتم میشه

هفت تومن به اقا بدید ؟ 2 هزار تومن گذاشت تو دستم و گفت:

امروز 5 هزار تومن بهت دادم. حالا برو و خودت باهاش حساب کن.

من حواسم نبود. دو هزار تومن رو با حالت تقدیم خواستم بهش بدم. یه نگاه به پول

انداخت و یه نگاه به من و گفت اشکال نداره. سریع گرفتم که یه مشکلی هست.

و تازه یادم اومد که باید هفت هزار تومن بهش بدم که با اون 5 هزار تومنی که

از قبل دادم بشه 12 هزار.خیلی بد شد. ازش خواستم شماره کارتشو بده تا براش انتقال

بدم. خنده اش گرفت و گفت سخت نگیرم .بد جوری هول شده بودم. اونم کلی گشت تو کیف

پولش اما کارت رو پیدا نکرد که شمارشو بده بهم. وای که چقدر من احمقم Yellow Head Funny Smiley