یک خاکستر
...
نمیدانم چه رابطه ای دارند ابری شدن آسمان و گریه کردنش به حال من،هر رابطه ای دارند،ربط عجیبی دارد به حال خوب و بد من . ولی همیشه به دلم ماند باران بیاید و دلم گرفته نشود.نمیدانم کی میخواهد ابر،چادر دلتنگی هایش را از آسمانم باز کند.شاید من همش تو بزرگراه خیال دلتنگی هایم میروم و می آیم که نمیدانم برگردم و به فکرت باشم یا بمانم و به فکرت باشم.باید دلم را به باد بسپارم تا از تو طوفان شود،تازیانه ای بزند به خاکستر وجودم...شاید همین کار را کردم.
قیصر راست میگفت:«هفتاد پشت ما از نسل غم بودند،ارث پدر ما را،اندوه مادرزاد»
خیلی دلم می خواهد کوله بار غم هایم را در این سیاه چال زمان دفن کنم،اما مگر باران و ابر و آسمان مجال دفن دلتنگی هایم میدهند،شاید وجود تو رونوشت روزهایم را اینطور رقم میزند چه وجود خوبی داری،بمان،یادم باش،عیب ندارد غم هایم را دفن نمیکنم.
به نظرم آیندگان مزارم را از سقف های سرد و سنگین و دیوارهایی از ترک دلشکسته و پنجره های باز در انتظار بسازند.
خسته ام،خسته ام از تقویم های تکراری،سرنوشت های کاغذی،نگاه های سرشکسته،در های بسته
خسته ام،حالم را نمیتوانی درک کنی،اصلا یه حس مبهمی دارم،نمیدانم چه حسی است.اگر میخواهی درک کنی،بدون اما و اگر،بمان تا درک کنی این احساس را
من باید تک وتنها از نردبان ابرها به آسمان بروم،باید جواب تمام سطرهای نانوشته ی خاکستری هایم را از آسمان بگیرم،باران برای من همیشه غریب و مبهم بود.
ولی
آسمان ابری شو،باران ببار،عیبی ندار من غمگین می مانم
موسیقی زندگی ام همین است،غمگین،غمگین،دلتنگ،تو،شاد. . .
جلال الدین(صادق)درویشی


