فراموشی ...

دوست دارم خودم را فراموش کنم ...

نه دوست دارم فراموشم کنند لحظه ای

نه آنچه هستم ٬نه

آنچه باید باشم

آنچه لزوما باید باشم برایشان

....

ازدور رویای دست نیافتنی هستم

دوست داشتنم جاه طلبی بزرگی ست

و رویائی شیرین ...

اما نزدیک تر که می آئی سخت است بدست آوردنم

خسته می شوی چه زود٬ چه زود

حتی قبل ازآنکه بفهمی زیر این پوست سخت تنم

قلبم مثل موم برای تو آب می شود  

هوای برانی ...

امروز هوا بارونی دلم می خواد راه برم اما پای نازنیم تو گچه

ای خدای من یعنی میشه فردا گچ پان باز بشه

عادت می کنی نازنینم ...

به نیامدن های من عادت می کنی

درست مثل نیامدن های خودت

اما من با عادت غریبه ام٬برای من هر روز ندیدن نامت روی صفحه زندگی  ام

چیز غریب  و تازه ای ست

هر روز می شکنم ٬هر روز   

((از پروژکتور های روز و شب ، از سکانس های تکراری زمین خسته ام ))

خسته ام از فاصله ها ، آنان به بیکسی هایم طعنه میزنند و به روزگار نبودنت تلنگر

بگذار شب از راه برسد من با خورشید میانه ای ندارم

در سرزمین من به طلوع سپیده نقاب بر چهره میزنند آنان که در خلوت شب دشنه بر پیکر هر بیگناه میزنند

ققنوس من ، آخرین پر را هم سوزاندم

پس

معجزه دستانت چه وقت بر زمستان بی کسییم فائق می آید .

si.dz

خدا

دلتنگ تو هستم خدا

نه کس دیگری دیگران بهانه اند

که راه خودراگم کنم

باز هم من و سرو ...

خسته ام سرو ،خسته

این دور و اطراف را خوب گشته ام جز من و تو وخدای آسمان کسی نیست

حتی تک برگی که برایش شعر بسرایم یا چند گلدان  شمعدانی کوچک روی طاقچه اتاقمان که شبهای بلند زمستان برایشان  قصه های بی انتها بگویم

می بینی عاقبت من ماندم و تو

تو هم که کنده بریده ات را  باران پائیری حسابی خیس و فرتوت کرده  

حالا سروسوخته هم نیستی چه برسد به سرو خیال من ...

عجیب است که هنوز مانده ای کنار همه این اوهام ها

این واقعیت های تلخ و گذرا

کنار آنچه کاشته هم و آنچه خود روئیده است

همه رفته اند ،همه نیست شده اند

اما تو با خیال سبز بودنت ، گیرم کمی تار ،کمی خسته درست مثل بودن خودم تلخ

در این زمستان سرد همنشین من هستی ...

بعد از قرنی برگشتم

برای کسی نمی نویسم ،دلم گرفته از دست خودم ،از کارهام ،اشتباهام ،چند ساله گم کرده ام خودم را اما شاید همین تازگی ها فهمیدم که گم شده ام 





خستگی ...

بعضي وقتها خسته مي شم و ميبرم دلم ميخواد بزنم به سيم آخر .باخودم مي گم كاش ديگه سركارنيام .ذهنم پر از برنامه است پر از كارهاي انجام نداده تازه داري فكرميكني يك سر و ساماني به شون بدي كه برات يك پروژه جديد دوهزارتائي جورمي كنند .چيكار كنم خسته شدم نمي تونم شايد هم بتونم باخودم مي گم خيلي ها سرشون از تو شلوغ تر و كلي شمغله دارند ولي ببين چطور دارند درست اصولي جلو مي رنند نمي دونم شايد چون اينجا و آدماش دوست ندارم دارم بهانه مي يارم خدايا بهم صبر بده و يكم كمك فكري مغزم هنگ كرده شديد . 

طلسم شکست...

خوب بعدسالها یعنی بعد هفت سال بالاخره طلسم شکسته شد اول یک داستان کوتاه سیزده صفحه ای نوشتم والان مشغول نوشتن یک داستان تقریبا بلند هستم  با ترس لرز می نوشتم کلی به خودم  اعتماد بنفس می دادم  میدم تمام داستانهای  این مدت به صفحه پنجاه که میرسید قفل می شد  ومن نصفه رهاش می کردم بعضی ها اونقدر قشنگ و خوب شروع شده بودند که دلم نمی امد بندازمشون دور اما الان صفحه شصت ویک تموم کردم بخش اول تموم شده یعنی شخصیت اصلی قصه من اون اتفاقی که پایه و اسس قصه می سازه براش اتفاق افتاده حالا جای سختش شروع شده که من باید طوری بنویسمش که خوانده بتونه اون بفهمه و با اون ارتباط برقرا کنه یک کم سخته چون اتفاقی که برای شخصیت قصه من افتاد یک اتفاق بد و هولناک  مثل مردن یکی  ازنزدیکاش یامریضی سخت و این طور حرفها نیست بیشتریک چیز حسیه  پس باید جوری بنویسم و شکلش بدم تا خوانده بتونه خوب باورکنه واحساسش کنه  الان توی این صفحات تونستم با یک استارت خوب برم جلو و یک بهانه خشوگل گیر آورم که باهاش می شه کلی درمورد شخصیت قصه حرف زد و خوب روانشناسیش کرد امیدوار خوب پیش برم برام دعاکنید به نوشتن  احتیاج دارم