میلاد تو!
میلاد تو شیرین ترین بهانه ایست که می توان با آن ،
به رنج های زندگی هم دل بست...
و در میان این روزهای شتابزده
عاشقانه تر زیست!
میلاد تو معراج دست های من است ،
وقتی که عاشقانه تولدت را شکر می گویم!

میلاد تو شیرین ترین بهانه ایست که می توان با آن ،
به رنج های زندگی هم دل بست...
و در میان این روزهای شتابزده
عاشقانه تر زیست!
میلاد تو معراج دست های من است ،
وقتی که عاشقانه تولدت را شکر می گویم!

اگرچه با تنی رنجور٫
اگرچه با حرف وحدیث بسیار٫
اگرچه...
اما!
من ترا یافته ام٫
ای بهترین هم آغوش من
دیگر رهایت نمی کنم!

از میانِ همه ی مردهای دنیا ...
فقط کافیست پای تو در میان باشد!
نمیدانی برای تو...
زن بودن و عاشق بودن چه دنیایی دارد ...!

دوستای خوبم ممنون که نبودمو صبوری می کنین.
رمز این پست رو فقط مانی داره چون این بار فقط برای اون نوشتم!
گفتم که نرین ادامه ی مطلبو دست خالی برگردین!
خیلی زود پست بعدی رو میام.
"من و تـو "
قشـنـگ تـريـن تـرکیـب
دنـيـاسـت...

امروز تولد توست
دستانم تهی
با ذهنی سر شار از شوق فردا؛
به در باغ آسمان رفتم
ماه زل زده نگاه میکرد
تا تکه ابری چشمان ماه را بست
از دیوار تاریکی بالا رفتم؛
آنقدر ستاره چیدم
که صبح از دستانم گل خورشید روئید
هدیه ای از آسمان برای؛
روز تولدت رسید.
و دیدم هیچ چیز
تو را
جز عشق
لایق نیست.
کیک تولدت را آوردم چشمانت را ببند،
آرزو کن،
شمعها بی تاب نفست هستند...
هستــــی جان!
تولدتـــــ مبارکـــــ
.jpg)
نوشته شده توسط فاطمه اورجینال![]()
عیبی ندارد شکستنی است دیگر، می شکند ...
اصلا فدای سرت٬
قضا و بلا بود!
از سرت دور شد.
اشکم بی امان می ریزد ...
مهم نیست٬
آب روشنی است!
خانه ات تا ابد روشن ...

زیبا و زشتش پای توست٬
تقدیر را باور نکن!
تصویر اگر زیبا نبود٬
نقاش خوبی نیستی٬
از نو دوباره رسم کن٬
تصویر را باور نکن ...
خالق تو را شاد آفرید!
آزاد آزاد آفرید!
پرواز کن تا آرزو٬
زنجیر را باور نکن...!

سالی پر از سلامتی٬ عشق و آرامش برای همتون آرزو دارم.
یخ زده ...!!
مگر امکانش بود ؟!
در گرمای داخل اتاق !!
خیره به نقطه ای...
جوانی یخ بزند ؟؟!

شب ها ...
سال ها ...
سپری می شوند
اما ...!!!
تو همان خوب دیروز منی ...

مـُجسمـه اي با چـِشمانـــی بـاز
خـيره به دور دسـت شـايد شَرق شـايد غَرب
مبهـوت يك شـِكست ، مغلوب يك اتِفاق
مصلوب يك عــِشق ، مفعول يك تاوان
خـُرده هايـَش را باد دارد ميبـَرد ...
و او فقـط خاطراتـَش را مُحكم بَغل گـِرفته
بيـا آخرين شاهكارت را بيبين
مـُجسمه اي ساخـته اي به نـام
" مـَن"!
