تو
ماهی این
برکه ی
کاشی

ماهی این
برکه ی
کاشی

سخن از ماندن نیست،
من و تو رهگذریم،
راه طولانی و پر پیچ و خم است،
همه باید برویم تا افقهای وسیع،تا آنجا که محبت پیداست
و شاید اینجا سر آغاز بودن است و من و تو و هیاهوئی در شهری سبز و آبی و خاکستری
ما می گریزیم
شاید از بودن
شاید از ماندن
شاید از رفتن
جز هراس ما را چه باید
من و تو رهگذریم
به فردا بیند یش به طلوعی دیگر
و به آغازی دوباره و ما گشایندهء راهیم لغزش صبر مداومت
ولی بدان و باور کن
اینجا بی شک آغاز بودن ماست.
ﺍﯾﻨــﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺷﺒـﺎ ﻣﻮﻗـﻊ ﺷـﺐ ﺑﻪ ﺧﯿـﺮ ﮔﻔﺘـﻦ ﻣـﯿﮕﻦ
ﻣــﺎﻝ ﺧــــﻮﺩﻣﯽ !
ﺍﯾﻨــﺎﯾﯽ ﮐـﻪ ﺑـﺪﺩﻫــﻦ ﻧﯿـــﺴﺘﻦ ﻭﻗـــﺘﯽ ﻓﺤـﺶ ﺍﺯﺕ
ﻣﯿــﺸﻨﻮﻥ ﻣﯿــﮕﻦ ﺑــﯽ ﺍﺩﺏ !
ﺍﯾﻨـــﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﺳـــﺘﺎﺷﻮﻧﻮ ﺑﺎ ﺩﻭﺗـﺎ ﺩﺳﺘــﺖ ﺑﺎﯾﺪ
ﺑﮕﯿــﺮﯼ !
ﺍﯾﻨــﺎ ﺧﯿـــﻠﯽ ﺩﻭﺳـــﺖ ﺩﺍﺷــﺘﻨﯿﻦ ﺍﺭﻩ ﺧﯿــﻠﯽ !
ﺍﮔﻪ ﯾﮑــﯽ ﺍﺯﯾـــﻨﺎﺭﻭ ﺩﺍﺭﯾﻦ ﺑﻪ ﺭﺍﺣﺘــﯽ ﺍﺯ ﺩﺳـــﺘﺶ
ﻧــــﺪﯾﻦ!....
از یــه جــایـی بــه بـعــد . . .
آدم دوســـت نـداره هـمــه چـی درســت بـشـه . . .
دوســت داره هـمــه چـی تـمــوم بـشـه . . . !
امـا فـاجـعـه ی زنـدگی ِ تــو آن هـنگـام آغـاز می شـود
کـه آدمی می رود امــا نـمی میـرد!
مـی مـــانــد و نبـودنـش در بـودن تـو
چنـان تـه نـشیـن می شـود کـه تـــو می میـری
در حالـی کـه زنــده ای . . . !
هوسـ کردهـ امـ کهـ تو باشیـ
مـنـ باشمـ و هیچکسـ نباشد
آنگاهـ داغتریـنـ آغوشـ ها
را از تـنـتـ و
شیریـنـ تریـنـ بوسهـ ها را از لبانتـ بیرونـ بکشمـ
بهـ تلافیـ تمامـ روزهایـیـ
کهـ میخواهمتـ و نیستیــــ ..
