ای خوش از تن کوچ کردن، خانه در جان داشتن

بعد از شاهکار شیرازی و ترکوندن بلاگفا و روش مدیریت جالبش و بعد از آوارگی و دربدری تصمیم گرفتم که درِ این خونه ی قدیمی رو قفل کنم و دیگه هم برنگردم. عطاشو به لقاش میبخشم .

آدرس جدید 

                                     dordasttt  blog  ir 

چون اجازه لینک نمیده بلاگفا خودتون نقطه هاشو بذارین ، خوشال میشم :))))

علایق دخترونه

داشتم میچرخیدم دنبال برندای معروف ، بهترینش ویکتوریا س.ک.رت بود. یعنی اونقد تنوع رنگ و مدل داشت که من چار چشمی داشتم زیر و رو میکردم و وقتی ساعتو نگا کردم 2و3 ساعتی بود که مشغول بودم. خیلی خوب بود خیلی. جالبتر امکانات سایتاشونه که خیلی راحت میشد انواع مدل و رنگا رو دید. سایت گوچی و شانل هم برای ادکلناش و لوازم آرایشی دیدم. guia هم سایت جالبی بود. خانومایی که علاقمندن یه سری بزنین مطمینم بدتون نمیاد. آقایون هم که اگه برن حتما خوششون میاد! ولی خو نرین چه کاریه آخه :))

+ پرستش داریوش

 

روز ~~* مبارک

مرد موجودیِ که قرار نیس همیشه بوی ادکلنش تا  چن کیلومتری به مشام برسه یا اتو کشیده باشه و یه لبخند رو لباش باشه یا حتی خوش اخلاق باشه! یه مرد میتونه به تلخی یه فنجون قهوه باشه و اونقدر بی حوصله که چن روز ریششو نزنه و شبیه کاکتوس شه ، میتونه اونقدر مهربون و مسئولیت پذیر باشه که فقط کافیه حس کنه، خواستن یه چیزی فقط از ذهنت گذشته و اون برای بدست آوردنش یه لحظه هم معطل نکنه ، یه مرد میتونه اونقدر با حرفاش و کاراش حرصتو درآره که روزی صدبار میخوای کله تو بکوبی به دیوار که یه آدم چقد میتونه بیخیال و غیرقابل تحمل باشه . یه مرد میتونه با نگاهش ، با لبخندش ، با آغوشش بزرگترین حصار امنیتی دنیا رو دور تو بکشه و نذاره آب تو دلت تکون بخوره . یه مرد میتونه با سردیش اونقدر ته دلتو بلرزونه که با کوچکترین نشونه ای حس کنی موقعیتت در خطره و تمام احساسای بد دنیا بهت هجوم بیاره. اما کنار همه ی اینا باید بگم مردا موجودات قابل کشف و در واقع با رفتار مشخصی هستن ،پسربچه های بازیگوشی که اگه سختیای زندگی بهشون فرصت بده خیلی دوست داشتنی میشن و از اون نقش تلخ کنار میگیرن. بوی افتر شیو ، بوی ادکلن مونده رو پیراهن مردونه خیلی دوست داشتنیه. با وجود تمام حسای متناقضی که نسبت بهش دارم ، اما در نهایت اعتراف میکنم این موجود غالبا نچسب! برام دوست داشتنیِ :دی

+ صرف نظر از هر کلیشه ای ، بدور از هر اختلاف عقیده ای که باهم داریم ،  باید بگم بابا خاص ترین مرد منه . معلم هم که بوده دوبله روزش مبارک :))

سیبیل تو عنوان نشد بذارم :دی

بار سنگین گذشته

خیلی وقتا میخوایم گذشته و اتفاقات تلخی که در یه برهه زمانی تجربه کردیم رو فراموش کنیم یا بهتره بگم رها کنیم، اما با کوچکترین جرقه ای یادآوری میشه. چسبیدن به گذشته دلیلش اینه توی ناخودآگاهمون نمیخوایم رها کنیم اون اتفاقات رو ، دلایل مختلفی داره. یکیش اینکه اون چیزی که در زمان حال داریم راضی کننده نیس یا برامون ثبات نداره بنابراین گریزی میزنیم به گذشته هرچند تلخ! اینکه بعضیا میگن ما گذشته رو رها کردیم اون ما رو رها نمیکنه دلیلش ناخودآگاهمونه که احتیاج داره برای پوشوندن ضعفامون. از اون طرف باعث استرس و اضطراب میشه ، مایی که گذشته رو از دست دادیم الان حال رو هم بخاطر این استرس و رفع استرس از دست میدیم و کل انرژیکون رو میذاریم وسط و اینطور میشه که برمیگردیم و میبینیم که زندگی نکردیم. هر واکنشی هر رفتاری که انجام میدیم دلیلش ناخودآگاهمونه و اثراتی که از پدر و مادر و محیط گرفتیم ، کوچکترین برخورد والدین اونقدر اثر گذاره که ممکنه تمام آینده ی یه آدمو تحت تاثیرش قرار بده. گاهی بشینیم و رفتارامون رو تحلیل کنیم و دنبال ریشه ش باشیم ، اگه باعث آزار میشه چه خوبه در جهت رفعش بربیایم و اینقدر این بار سنگین رو تمام سالهای عمرمون به دوش نکشیم. خودشناسی و پرورش و شکوفا کردن خودمون اصلی ترین کار که ازش غافلیم.

چه خوش بوي گل در قفس مي‌زند موج

عصر رفتم تو حیاط یکی از گلای محمدی رو چیدم ، بعدش پرپرش کردم و فک کردم چقد خوبه تخت رو پر از گلبرگ کنم و بخوابم ، نفس بکشم بین اون همه لطافت ، عطرشون ریه های آدمو باز میکنه ، بدن آدم تو آرومترین و ساکن ترین حالت ممکن خودش قرار میگیره. ولی خب هم تعداد گلای رو شاخه کم بود برای عملی ساختن این کار و هم اینکه من علاقه ی زیادی به خوردن گلبرگ دارم! یعنی اگه فرضا اینکارو کنم تو همون نیم ساعته اول در حالی که چشامو بستم و کلی گلبرگ پخشِ اطرافم دونه دونه میخورمشون ! برای چایی دم کردن گل خشک خیلی عالیه اما من تازشو ترجیح میدم.

ایــنم گلبرگای من :دی

ملوم نیس چه مرگمه!

اینکه همیشه هدر وبلاگم یه دختر کتاب به دسته یا ربط داره به کتاب مستقیما برمیگرده به خود من. نه اینکه خیلی کتابخون یا آدم اهل مطالعه ای باشم ، بلکه از اون جهت که هر وقت کلافه م یا عصبی یا آروم یا بی حوصله یه کتاب دستم میگیرم بنابر شرایط موجود یا کتاب رو میخونم و یا اینکه اونو رو صورتم میذارم و دستامو میذارم پشت سرم و دراز میکشم و یا اینکه رو زانوام میذارمش و چن ساعت بهش خیره میشم! اینکه اولین کی و کجا و چطور این عادت شروع شد رو نمیدونم و علاقه ایم ندارم برای کشفش اما دوسش دارم.

امروز از اون روزایی که شرایط جوی بده ، آسمون یجورایی گرفته س هوا گرمه و اصاب من دقیقا از ساعت 12 ظهر به این طرف در وضعیت نابسامانی قرار داره. دلم میخواست مث این دختره رو سقف ماشین دراز بکشم البته رنگ لباسشو دوس ندارم ، مشکی رو ترجیح میدم بخاطر تضادی که با رنگ ماشین داره.

سعدیا با کر سخن در علم موسیقی خطاست

گوش جان بایــــد که معلومش کند اســـرار دل

+ پِلی ترانه ی معروف شادمهر در حد انزجار!

+ بزرگداشت سعدی امروز این بیتشم عالیه

I ♥ mom

روزایی که مامان وقت فیزیوتراپی داره روزای خوبی نیست. اینکه میبینم چقدر درد کمر و زانو اذیتش میکنه ، اینکه راه رفتنش به سختیه غمی که تو چهرشه ، اینکه با وجود اینکه اصلا نمیخاد به روی خودشه بیاره این درد و ناراحتی رو اما بعضی وقتا که صحبت میکنیم بوضوح نگرانیش رو نسبت به روزای بعدی میبینم ، اینکه چقد براش سخته تو همین سن میانسالی نمیتونه کاراشو راحت انجام بده و اگه دست تنها باشه چیکار کنه.وقتایی که هیچ مسکنی دردشو آروم نمیکنه و شبایی که بیداره . فک کنم یکی از تلخ ترین صحنه هایی که یه آدم میبینه بالا رفتن سن پدر و مادرش و به دنبال اون ناراحتی و کسالتای جسمیشونه. علیرغم اینکه من از نظر احساسی نسبتا مستقلم و وابستگیم زیاد نیس اما همین اتفاق ها کافیه که منو اونقدر تو فکر ببره که روی همون صندلی که منتظر بودم کار مامان تموم شه و بیاد، برم تو فکر و کلا جدا شم از زمان و مکان و با صدای مامان به خودم بیام. سلامتی بزرگترین آرزوم برای همه بابا ماماناس

Honeymoon at the World Cup :D

یکی از فانتزیای من، البته در زمینه ورزشی دیدن بازیای جام جهانی توی استادیومِ مخصوصا فینالش. نشستن تو یه استادیوم پر از آدمایی با هیجان بالا ، ترشح مقدار بالای آدرنالین و تاثیر فوق العادش همه ی اینا لذت بخش ترین اتفاقیه که واقعا دوست دارم تجربه ش کنم. البته باید بگم تمام این لذت وقتی مزش چندین برابر خوشمزه میشه که یه همراه پایه و حرفه ای داشته باشی. آیا اینکه یه نفر پیدا بشه و بگه منو یه سفر یه ماه به صرف تماشای فوتبال اونم ترجیحا همین جام جهانی در پیش اونم تو کشور روسیه ببره ، خواسته ی بزرگیه؟ باور کنین نیست ، اصلا چند درصد از خانوما اونم از نوع ایرانیش اینقد مشتاق دیدن فوتبالن ، خیلی کم. خدایا یعنی واقعا با این همه متقاضی کم اینقد پروسه اداریش طول میکشه که نوبت من نمیرسه؟! ( پرونده به دست و منتظر پشت در اتاق و کلافه از بروکراسی اداری ). خلاصه خواستم بگم اگر در دوستان و آشناهاتون کسی دنبال همسفر فوتبالی میگشت منو خبر کنین :دی

رادیو

وقتی که حضور افتخاری و ویژه ! داشتم تو یکی از برنامه های رادیو هیژده :دییی

بشنویــد  :دییی

 

...

دلتنگی یعنی
فکر کردن به پرواز
به خنده‌ های بی‌ دلیلت در راه خانه
نگاه‌ های " مال خودمی " ا‌ت در جمع
دلتنگی یعنی
کش رفتن آدامس جویده‌ ات
و غوطه‌ ور شدن در طعم لب‌ هات
دلتنگی یعنی
چشم‌ های تو امشب
سرخ بود
و چشم‌ های من
خیس ...

" عباس معروفی "

+صدای رعد و برق میاد ، باد که  از پنجره ی باز اتاق سرک میکشه و پرده رو تکون میده ، قطره های بارون و سکوت...!