لحظه گمشده

گاهی دلگرمی یک دوست

چنان معجزه می کند

گویی خدا در زمین کنار توست

جاودان باد سایه ی دوستانی که

شادی را علتند نه شریک

و غم را شریکند نه دلیل ...

ارادتمندیم 🤗

*یه جایی خونده بودمش خاطرم نیست نوشته ی کیست .

*اگه کسی هست که راهنماییم کنه چطور با گوشی حجم عکسا رو کم کنم و آپلود کنم ممنون میشم ...قبلنا با سیستم راحت تر بود بلد بودم 😁

نوشته شده در جمعه سیزدهم آبان ۱۴۰۱ساعت 0:17 توسط یه دوست|

چقدر دلم برای وبلاگم تنگ شده بود...

چقدر با اشتیاق به وبلاگ دوستانم سر زدم و مطالب قدیمی رو خوندم 

البته که دلم خیلی گرفت...

کاش زمان گذر نمیکرد...

امیدوارم همه ی دوستانم حالشون خوب باشه

خیلی دلتنگ خوندن مطالبتونم خیلی دلتنگتونم

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم فروردین ۱۳۹۹ساعت 15:38 توسط یه دوست|

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۷ساعت 8:59 توسط یه دوست|

 

من دلم برای دوست جونم حسابی تنگ شده

یه روز زمستونی از همین زاویه این منظره ی زیبا رو به تماشا نشسته بودیم یادش بخیررررررررررررر

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم دی ۱۳۹۶ساعت 23:58 توسط یه دوست|

دوست عزیزی که با آی پی 66.249.79.110  روزی صدبار میای و به وبلاگ من سر میزنی

و به قول آقای بی ستون وبلاگم رو شخم میزنی

چی می خوای از جون وبلاگم بگو بهم شاید بتونم کمکت کنم!!! نه واقعا بگین چی میخواین خب ؟

نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین ۱۳۹۶ساعت 0:59 توسط یه دوست|

 

 

 

نوشته شده در جمعه یازدهم فروردین ۱۳۹۶ساعت 16:37 توسط یه دوست|


 

 طلوع آفتاب -دریا کنار

 

 گاهی شرار شرم گاهی شور شیدایی است...

 

 

دیدن تو کمتر از نوشیدن مشروب نیست...

 

 آشوبم آرامشم تویی...

 

 

منظره ی خوب تماشا دارد...

 

غروب آفتاب...

ای مه زیبای من روی مکن در حجاب...

 

  اصفهان - باغ گلها

تنها گلِ یادِ تو در باغچه میروئید...

 

 

 

آسمان آبی عرفان من چشمان توست...

 

 

 

 

 نمک آبرود...

 

 

آبشار کبودوال

بی قرار آمدن...

 

و...

 

 

نوشته شده در شنبه چهارم مهر ۱۳۹۴ساعت 14:3 توسط |

 

 

 

 

 

  

 

راهی که به یکرنگی ختم میشود ...به سادگی... 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۴ساعت 14:7 توسط |

چرا همه چیز بهم ریخته شده ....

مطالب قدیم و جدید ، کامنتها ،هیچ کدوم سر جای خودشون نیستن...

من نوشته هام رو میخوام من دوستام رو میخوام...

نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر ۱۳۹۴ساعت 12:22 توسط |



مثل هر روز دست در دست روز مرگی ها با عجله  پیاده رو زندگی را طی میکردیم

ناگهان  لابه لای این همه شتاب و عجله  سنگینی نگاهی  را احساس کردم

 که به زور میخواست دست روز مرگی هایم را از دست من بیرون بکشد...

ایستادم و نگاهم را خرج چهره ی جذابش کردم  که صاعقه ی نگاهش مرا خشکاند...

سالها بود  نگاهش را به فراموشی سپرده بودم 

او بخش پررنگی از خاطرات دوران طلایی زندگی ام بود

و من چه بی رحمانه او را لابه لای  سالهای گذشته ام گم کرده بودم  ...

لبخندی دقیقا همانند همان لبخندهای کودکی  حواله ام کرد و گفت :

در چه حالی ؟؟؟ با اینکه سالهای زیادی بود همدیگر را ندیده بودیم

  و روزگار بر ظاهر ما پیراهنی متفاوت تن کرده بود

  اما صمصمیت و علاقه ی آن سالها  بدون ذره ای تغییر فوران کرد

 و سرتا پایمان پر شد از شور کودکی و خاطراتی که به ناگاه

از صندوقچه ی فراموشیها بیرون ریخته شدن...

صحبت ها گل انداخت و ما کارنامه ی هرسال گذشته را به دست هم دادیم

و مشتاقانه مروری بر آنچه که گذشته بود کردیم....

چه روزهایی بر او گذشته بود !!! متاثر شدم...حیف... بگذریم...


 آنچنان سوار بر مرکب زمان به سوی منزلگاه ابدیت می تازم که نتیجه اش شده است

گم شدن خاطراتم در میان گرد و غبارناشی از این تاختن... 


نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۲ساعت 10:44 توسط |


آخرين مطالب
» سلام
» سلام
» رسیدنت بخیر...
» یادش بخیر...
» عنوان ندارد
» بهار و باران ...
» عکس...
» به همین سادگی...
» ...
» گم شدن خاطرات...
Design By : Pars Skin