چنگانه از یک روز کاری:

 

The old woman who talked about kafan: شیفت من و خانوم "ک" است. کسی در را به شدت می کوبد، طوری که چرتمان پاره میشود. من کوچکتر هستم و بر حسب وظیفه در را باز می کنم. پیرزنی ست. درحالی که از او می پرسم ماشین می خواهید، می آید داخل و می نشیند روی زمین، کنار در. می خواهد کمکش کنیم. پیرزن ِتپل ِکوتاه قد و ترتمیزی است، به قیافه اش نمی خورد گدا باشد. سعی می کنم بهش بفهمانم اینجا آژانس است و ما چیزی نداریم. می گوید: "یعنی شما از صبح تا حالا هیچی کار نکردید؟ دست رو قرآن میذاری که دروغ نمیگی؟..." انقدر می گوید که تصمیم میگیرم تا بلند نشده ادبمان کند چیزی برایش بیاورم تا سروصدایش بخوابد. از داشبورد ماشین پول می آورم، بهش می دهم و در را باز می کنم تا برود. تا جمع کند و برود کلی حرف می زند و من نگاهش می کنم. خال گوشتی بزرگی سمت راست صورتش، کنار مماخش دارد. چشمهایش معلوم نیست. حالا یادم نمی آید به خاطر ابروهای پرپشتش بود یا چشمهای ریزش. شاید هم به خاطر هر دو. پوست صورتش به خمیر نرم و انعطاف پذیر ِلطیفی می ماند که چروک های طولانی رویش باقی مانده باشد. یک آن خیلی هوسم شد لپش را بکشم اما منصرف شدم. چون اگر می کشیدم دوباره می نشست و باز می خواست تلویزیون را برایش روشن کنیم، و احتمالا تا شب نصیحتمان می کرد که: آدم باید به یه لقمه نون راضی باشه، بقیه ش رو میخوای ببری تو گور؟ همه ش میشه خرج کفن و ... .

Wet money: زنی با چادر نازک مشکی، که یک گوشه اش را مدل بندری انداخته بود روی شانه دیگرش، با باری اندازه یک گونی 20-30 کیلویی برنج روی سرش، می آید دم آژانس و می پرسد کرایه اینجا تا فلان محله (محله فقیر نشین و گاهی خطرناک ِاینجا) چقدر می شود؟ جوابش را می دهم. فکرهایش را می کند و میخواهد برسانمش. سوارش می کنم. وسط های راه کرایه ام را می دهد. پول خیس است. فکر می کنم توی دستش بوده و خیس شده. مسیر خیلی خاکی دارد. وقتی می خواهد پیاده شود میگویم کرایه این مسیر به خاطر خاکی بیشتر می شود. دست می کند توی یقه اش و بقیه پول را-خیس- می دهد. آدم دل پَچَل ای نیستم اما یک جوری ام می شود و با احتیاط و بدون این که متوجه شود یک جوری ام شده پول را می گیرم و میگذارم تو جانواری ِزیر ضبط تا بعد-بااحتیاط- بازشان کنم تا خشک شوند و بگذارمشان قاطی بقیه پولهایم توی داشبورد.

سرکوچه شان دو تا پسر بچه حدودا 2-3 ساله با-فقط- بلوز ایستاده اند و می خندند. اگر دوربین گوشی ام خوب بود حتما عکسشان را می گرفتم و نشان مسی می دادم.

Happy (Maasood): خانوم "ک" می گوید: "فاطی یادته اون روز ازت پرسیدم، تا حالا فکر کردی شوهر آینده ت اهل کجا و چکاره باشه؟" می گویم: "آره" درست حدس زده بودم. می خواهد برایم شوهر پیدا کند( آخ جون؟ :D ) همکار شوهرش، مسعود، تهرانی ست و فلان و ... و چون خیلی خوب و مهربان است، فکر می کند به من می آید :D . فقط لبخند می زنم چون هنوز حرف ِجدی ای نزده که "نه و نو" بیاورم.

بعدا" فکر می کنم بد نیست اسم شوهر آدم مسعود باشد که گاهی "مععع سود" یا با صدای تو دماغی "بعععع سود" یا با لهجه ارمنی "ماااا سود" یا با لهجه ی ارمنی ِتو دماغی :D "بااااسود" صدایش کنی و بخندی و البته، بعدش اجازه بدهی او هم با اسم تو از این بازیها بکند.

Catch me if you can: میرسم دم آژانس و ماشین را خاموش می کنم تا بروم داخل. خانوم "ک" از دور بوق بوق کنان می آید. همیشه بیش از حد از بوق ِصدا کلفت اش استفاده می کند. یک بار که از دم آژانس رد میشد، آنقدر بوق زد که مردِمغازه همسایه هراسان بیرون پرید تا ببیند چه شده. می ایستم تا ببینم چکار دارد. درحالی که دارد ماشینش را پارک می کند میروم سمتش و می پرسم: "کاری دارید؟" می گوید: " آره صبر کن، کار ات دارم." اهه، تازه متوجه می شوم و می دوم سمت در. او هم می دود اما من زودتر می رسم و خودم را می اندازم داخل و از پشت شیشه شکلک های مودبانه در می آورم. آخر از چند روز پیش قرار شده هر کس زودتر برسد داخل آژانس، نوبتش باشد.

+ تاثیرات پست های اخیر " فــ . تــ " در این پست کاملا" محسوس است.

دختری با نعلین مشکی

بین قفسه های کتابخانه "راننده تاکسی" ی پل شریدر را دیدم. تعریف فیلمش را شنیده بودم. برش داشتم و با خودم به آژانس آوردم. چند صفحه بیشتر نخوانده بودم که به خودم گفتم چه تصادف جالبی! آخر من هم چند روزی ست راننده آژانس شده ام. ظهر چهارشنبه با مسئول آنجا صحبت کردم و عصر ساعت ۴ با ماشین، همان آنجا بودم. حین جابجا کردن اولین یا دومین سرویس، قاصدکی از روبرو آمد، جلو آمد و از روی کاپوت ماشین رد شد و بالا رفت. اسم آژانس ما نیز قاصدک است. این روزها اصلا" انگار فصل قاصدک هاست، اینقدر که زیاد شده اند.

تصمیم داشتم کمی استقلال پیدا کنم و تا شروع ترم جدید فرصت ها را از دست ندهم، اما الان چیزهای دیگری نیز به دست آورده ام. چند دوست جدید، ارتباط با آدم های جدید، تحمل بیشتر. حتی از خانومی که پشت تلفن داااد و بیداد میکرد که چرا آژانس دیر کرده معذرت خواهی کردم، با این که خودش آدرس را اشتباه داده بود. من یاد گرفتم که خودم هوای خودم را داشته باشم. با شنیدن کلمه "نکبت" از زبان پسری خطاب به من، لب و لوچه ام آویزان شد، آخر تا به حال هیچ غریبه ای به من نگفته بود نکبت. اما چند دقیقه بعد با قربان صدقه از دل خودم در آوردم. " فاطمه ی عزیزم، قربونت برم، نازنینم، چرا با حرف یه نادون ناراحت میشی." دیگر اینطوری هاست زندگی ما، خانواده دارم، دوست و رفیق زیاد دارم اما تا به اینجایم نرسد چیزی نمیگویم که بخواهند دلداری ام بدهند و از دلم در بیاورند. اینجایمان یعنی همین اینجایمان، یعنی همین سیبک؟ گردوی؟ گلو. 

حرف اقلاقی: زندگی جاریست... ( سه نقطه هم گذاشتم که به قول فرتا رومانتیک؟ یا چی؟ بشه.)

+  احساس می کنم توی نوشته آدم صبور و خوبی به نظر می رسم. فقط به نظر می رسم. انگار هنووز نمیتونم از همههه چیز بگم.

حال تون چطوره؟ حال تون خوبه؟

بچگیام، با فرزانه (فرخنده هنوز به دنیا نیومده بود) قوطی های وایتکس قدیمی که شبیه هدف های بامزه بولینگ بودن رو جمع می کردیم و جلوی در حیاط از داخل، کنار هم میچیدیم. قسمت پایین در ِحیاط ِخونه ی سازمانی که بچگیا توش ساکن بودیم زنگ زده و قسمتهاییش کنده شده بود. البته گاهی خودمون بعضی از تیکه های زنگ زده ی سست شده رو می کندیم. داشتم می گفتم... هدف ها رو میچیدیم جلوی در حیاط، توپ پلاستیکی رو پرت می کردیم سمتشون و هر قوطی که می افتاد و بیرون میرفت امتیاز داشت.

بچگیا با این بازی ها، تو کوچه گشتن، مغازه کَل غُلُم (کربلایی غلام)، کارتون ها و کتابا داستانای قدیمی خوش بودیم.

الان با چی خوشم؟

 معمولا زود خوشحال میشم. با خریدن یه پازل برای خودم، یه متن زیبا، یه کتاب خوب، یه دوست خوب، یه آهنگ حالا هر چی باشه، کلا با یه بشکن هم "دور خود گشتن" ام میاد، مصداقش یکی از آخرین روزایی که تو خوابگاه بودیم. اون روز قرار بود با چند نفر از بچه های کلاس بریم بیرون و گردشی بکنیم. قرار شد با دو تا از بچه ها که یکیشون خوابگاهی نبود بریم دم اتاقای همکلاسیا و خبرشون کنیم. دوستم آهنگ گذاشته بود و بعد از بیرون اومدن از هر اتاقی صداشو بلند میکرد و تو حیاط تا برسیم به اتاق ِهم کلاسی بعدی یه دور رقص ِعمه ای (به قول دوستی) میزدیم. آخرین اتاقو که رفتیم و خواستیم برگردیم به اتاق من تا آماده بشیم، تو حیاط ایستادیم و چند دیقه ای مشغول بودیم تا یکی از بچه ها اومد و از زیر ظل آفتاب کشوندمون تو راهرو. ما هم اونو کشوندیم وسط.... و خداوند رقص را آفرید و چه کار خوبی کرد. 

با این حال وقتی صبرم تموم میشه و به عمقی که خودم کندم میرسم، زود خوشحال نمیشم. لبخند بی رمقی میزنم و میگذرم.

ولی خوبه که "معمولا" " زود خوشحال میشم.

+ موقع نوشتن زیادی تو خاطره ها سیر میکنم.

سلام

راز ِهر چه بادا باد!

- گذرا نخوانید.

 

مـن یـقـیـن دارم کـه بـرگ،

کـاین چـنـیـن خـود را رهـا کـرده سـت، در آغـوش بـاد؛

فـارغ اسـت از یـاد مـرگ!

لـاجـرم چـنـدان کـه در تـشـویـش ازیـن بـیـداد نـیـسـت؛

پـای تـا سـر،

              زنـدگـی سـت!

*

آدمـی هـم مـثـل بـرگ،

مـیـتـوانـد زیـسـت بـی تـشـویـش مـرگ

گـر نـدارد هـمـچـو او آغـوش مـهـر بـاد را؛

مـی تـوانـد یـافـت، لـطـفِ:

                             <هـر چـه بـادا بـاد> را!

 

محتدث شده

سلام- عیدتون مبارک

برای چند پست می خوام، خاطره و ان شاءالله روزانه نویسی کنم. باشد که آیندگان خواه پند گیرند و خواه ملال و فلان و اینها.

داخلی- خوابگاه: دلم می خواد بشینم و گریه کنم، چون تموم بعد از ظهر رو به خوندن کتاب امانتی دوستم گذرونده م و تمام کارهام مونده. خدا رو شکر دوستم میاد و با کمکش تندی کارها رو انجام میدیم، آماده میشم و با دو تا از همکلاسی های ۶۹-۷۰ ایه ناز و کوچول موچول به ترمینال میرم تا کرایه آژانس تقسیم برتعداد بشه.

خارجی- ترمینال: جوانکی یکی از هم کلاسی ها رو ناراحت می کنه. پیشنهاد میدم برم  بِکُنم ادبش. - اصولا" برای هم کلاسی های ۶۹ به بالای ناز و کوچول موچول احساس مادری می کنم.

ترمینال- داخلی- سالن انتظار: تنهایی حس ناامنی بهم میده. به بهانه انداختن پوست آبمیوه میرم سمت سطل زباله ای که نزدیک یک مادر و دختر هست. هم مسیر هستیم. اولش رفتارشون کمی سرد هست اما به خاطر حسه، همین که نزدیکشون بشینم هم کافیه.

داخلی- اتوبوس: باز هم آقای چشم قرمزه بداخلاق. بهش میگم صندلی وسط نمی خوام. دفعه قبلی اذیت شدم. بازهم صندلی وسط بهم میده اما به خاطر ظاهر ِ خانواده دار ِ پشت سری ها چیزی نمیگم.

---------

ادامه- داخلی، خارجی، همه جا (فلٌه ای): به خونه که میرسم، آرومه، اما خبرهای ناراحت کننده زیادند. چند روز میگذره و خونه نا آروم میشه. کاری که تو این مواقع انجام میدم، می خوابم.

تا قبل از رسیدن تعطیلات دو- سه باری هم به کتابخونه میرم. از ۱۵ به بعد کتاب امانت نمیدن. هر دفعه تو بعضی کارها کمک می کنم و هرقدر بخوام کتاب می برم. معامله خوبیه. - جنون انبار کردن کتابهای بقیه رو دارم، کاش می خوندم حداقل.

تو پیست قایقرانی مثل همیشه ماییم و خاصیتی که آب داره، شیطنت. چند نفر از بچه های تیم ملی قایق های بادبانی رو هم میبینیم. چه همه قد بلندِخوش تیپ و متشخص. دست خدا درد نکنه.

چهارشنبه سوری: ترقه، سردرد، خاطرات نسبتا" خوش- مهسا پیشنهاد میده خودمون رو بسوزونیم که سال آینده قبل ِچهارشنبه سوری تو تلویزیون نشونمون بدن.-(شیرین عقل)

خرید عید: مُطَوٌل.

خرید سفره هفت سین: بیشتر به خاطر دلِ فرخنده. سه سوته. بهترین قسمتش، خرید ماهیه. دو تا ماهی ِ عروس خانوم و آقا دوماد می خریم. عروس خانومه دمش سه پر و قشنگه، اسمش رو میذارم نموناز خاتون. آقا دوماد یه ماهی قرمز معمولیه، به نام نمولی خان. صبح عید می بینیم نموناز خاتون بیوه شده. خودِ خاتون هم الان حال خوشی نداره.

شبِ عید: میبوسم، بوسیده میشم، عیدی میگیرم، عیدی نمیدم، سر سفره اشک متفاوت میریزند، می خندم. به خونه مادربزرگه میریم و همه رو می بینیم. پست ِخالی(در دست احداث) میذارم. قصد اذیت کردن ندارم، فقط چون دلم میخواد آرشیوم ناقص نباشه، یعنی جای "اسفند" خالی نباشه.

To be continued...

.-.-.-. چقدر همه ی شما رو دوست دارم. سال ببری قشنگی داشته باشید

بزرگ مردان/زنان عرصه ی اینجا

درود

معذرت می خوام، خیلی معذرت می خوام، یه کارتن شمشیر و گرز گذاشتم کنار دستم هر کی خواست بهش بدم منو از شرمندگی و خودش رو از حرص خوردگی در بیاره. فاطی بد، فاطی بد ( بر وزن دابی بد )

.

.

الان نیم ساعتی از نوشتن دو خط بالا می گذره-

دارم به دوست هایی که خدا بهم داده فکر می کنم. خوش به حال من که دارمتون و دارمشون. از شمایی که به واسطه اینجا دارمتون ممنونم. همیشه با من بودید، هیچ وقت تنهام نذاشتید. حضور فیزیکی تون باهام نبوده اما همیشه حضورتون رو حس کردم. هیچ وقت فکر نمی کردم بشه کسانی رو که تا به حال ندیده م اینقدر دوست داشته باشم.

این چند وقته علاقه م بهتون بیشتر و بیشتر شده، حضورم تو وبلاگم نا محسوس بوده اما شما بودین و مثل من یواشکی نشدین. با اسمس هاتون، با صدای معطرتون، با کامنت های قشنگتون باهام بودین.

(خانووم ها مقدم ترند)

همه تون رو دوست دارم، تو، پرنسس ی که خواهر بزرگ منی، همیشه روی راهنمایی هات حساب می کنم. خود آگاه و نا خود آگاه انقـــدر چیز ازت یاد گرفتم، با تو شادم. یا مسی ای که اولین خواهر من بودی اینجا، و واقعا خواهر من هستی. کم حرفی نیست که کسی رو که ندیدی اینقدر دوست داشته باشی، همه ش هم به خاطر خوبی هات ئه.

( چی بگم به این فرخنده آخه- با این همه اشک متفاوت و احساسات رقیق تو تاریکی نشستم و می نویسم یهو با قیافه درست شده به سبک سرخپوستای فیلم آپوکالیپتو بلکم بد تر میپره تو اتاق و ... بیرون انداخته می شه. دوباره باید بشینم حس بگیرم.)

یا مهسا یی که همیشه همراهی.اگه پسر بودم سعی می کردم باهات عروسی بشم اینقدر که همه چیز تمومی. مهربونی، هنرمندی، منظم ای،... دوست داشتنی ای. یا زاپاس دار ی که هر جا میرم حداقل یه چیز هست که منو به یادت می ندازه. یه روز هم به پایان زندگی م مونده باشه باید لپت رو بکشم، حسابی تف مالیش کنم و سرمو با خیال راحت بذارم زمین. یا معصومه ای یا مع صومه ای که باهات راحت ام. چقدر خوب بود اولین باری که با هم حرف زدیم و چه خوب تر خواهد بود اولین باری که هم رو ببینیم. از خدا می خوام تو لحظه لحظه دوره جدید زندگی ت موفق باشی. یا کشک و بادمجون ی که هر بار یه خوبی دیگه ت رو کشف می کنم و بیشتر دوستت می دارم. متفاوت بودن شخصیتت رو هم از روی وبلاگت می شه فهمید. یا سعیده ای که... خیلی باهالی. قلب صاف و مهربونی داری و از کسی چیزی به دل نمی گیری. تو همین مدت کوتاه دوستی مون فهمیدم. یا ملیحه ای که عشقی. کلمه به کلمه جمله هایی که از تو میشنوم یا می خونم انرژیم رو برای ساختن یه روز بهتر افزایش میده، دوست به یاد موندنی من. یا رویا، جزو اولین دوست هام، اینجا. چه روزهای خوشی با هم داشتیم. یا خاطره، زیاد با هم در ارتباط نبودیم اما مهرت به دلم نشسته از خیلی وقت پیش.

یا ..!! ای که برات احترام زیادی قائلم. همیشه با حوصله به سوالای خسته کننده من جواب میدی. از همه نظر بالاتر از سنت هستی، با بزرگ مهربون. یا فلانی ای که کامنت هات بهم حس خوبی در مورد خودم میده. با اون کامنتت پرواز کردم. ممنون از این همه خوبی ت. یا داش پرهام ای که ای کاش زود تر می دیدم وبلاگت رو. زودتر از این که یواشکی تر بشم و قبل از این که خدافظی کنی. خوندن پست هات یه شخصیت شگفت انگیز ازت ساخته تو ذهنم. یا امیر ای که بودنت باعث شد اینجا رو ول نکنم، بمونم و دوستای عزیزی پیدا کنم، ممنون. و وحید ای که... ئم... گفته پشت سرم حرف نزنین، تو دلم می گم. 

عزیز می مانید

این من هستم

 

آنقدر قوی شده ام که هر چه فشار زیاد باشد، کمرنگ و کمرنگ تر می شوم اما محو نه. دوباره بر می گردم... به زندگی.

گاهی چنان کمرنگ که تنها خطوطی از من می ماند و سایه ای... به هر حال مهم این است که چیزی می ماند که بسازم اش.

(: حریف می طلبیم

((: هولم نکنید پست "فردا شب" رو می نویسم.

 

Happy Birthday Darling

سلام

مدتی هست که فهمیده م برای نوشتن یک متن مهم( از نظر خودم)، بدترین کار نشستن پای کامپیوتر، نوشتن و پاک کردن توی ورد هست. از اون بدتر نوشتن توی کاغذ و پاک کردن اش.بهترین راه معمولا" دراز کشیدن و فکر کردن به قسمت قسمت ِمتن و بعد کنار هم گذاشتنشون بوده... که امشب نبود.

امروز غروب، از کلاس که برگشتم، ادامه قرمه سبزی های ظهر رو خوردم و خستگی در کردم. با صدای بلند اعلام کردم که امروز تولد وبلاگمه و یه پست عزیز می خوام بنویسم. بعد وسایل کار، بالش و پتوم رو آوردم و چرت زدم و فکر کردم، فکر کردم و چرت زدم. جملات رو تیکه تیکه به هم می چسبوندم و جداشون می کردم و ... تا خوابم برد.

با صدای بادمجون سرخ کردن فرزانه بیدار شدم. بعد از کمی غرغر اسبابم رو برداشتم و از هال رفتم توی پذیرایی خوابیدم. قبل از ۱۰ بیدار شدم و داشتم فکر می کردم که چه کنم. بلند بشم یا بخوابم تا فردا صبح؟ تا حدودای ۱۱ فکر کردم و بلاخره تصمیم گرفتم تکونی به خودم بدم که جملات الانم زاییده ی همین تکون هستند.

.....

<<این شما و این هم وبلاگ خوشمل یک ساله ی من>>

به خاطر دیر آپ کردن ها و جواب کامنت ندادن ها و خیلی تنبلی های دیگه کسی فکر نمی کنه عرق؟ ارق؟وبلاگم رو داشته باشم تازه پرنسس هم می خواد حضانتش رو ازم بگیره. اما من، دوستش دارم و دلیل هم دارم برای دوست داشتنم:

از چند ماه قبل وبلاگ های مختلف رو می خوندم تا این که تصمیم گرفتم خودم هم یکی داشته باشم. بدون هدف خاصی ساختم که ساخته باشم، پست میگذاشتم که گذاشته باشم و کامنت میذاشتم که معاشرتی کرده باشم. اما بعد از پیدا کردن چند دوست ثابت با علاقه بیشتری می اومدم. می تونم بگم یکی از بهترین چیزهایی که به من داد، همین دوست های خیلی خیلی عزیزم هستند و دیگه این که...، من عادت به نوشتن نداشتم، یادمه ۳-۴ سال پیش نوشتن یه نامه به دوستم، ۲ روز طول کشید اما اینجا راه ام انداخت، حداقلش اینه که مثل دوران مدرسه، نوشتن برام غول بزرگ ِبی شاخ و دمی نیست و سریع تر پرت و پلا می نویسم. خود همین نوشتن هم بسیاری مزایا داشته برام تا این لحظه و دقت ام رو بالا برده.

طی این یه سال اعتماد به نفسم هم بالاتر رفته و میدونم که اینجا هم درش موثر بوده... وقتی احساس می کنم بوده، پس بوده.

.....

دوستانی که عزیز و عزیز تر شدند( به ترتیب حروف الفبا):

( این قسمت رو کامل ننوشتم- بد سر دردی دارم- فردا شب کاملش خواهم کرد و خواهم گذاراند.)

شاخه وفا

جـاودان سـبـز بـمـانـیـم و جـوان

گـرچـه هـر سـنـگ کـه بـر شـاخـه زنـنـد

تـن مـا نـیـز بـلـرزد از شـوق

یـا بـریـزد در راه

نـرم نـرمـک رقـصـان

.

.

.

راسـتـی آیـا، ایـن عـمـر سـبـک سـایـه ی ما را بـه از ایـن پـایـانـیـسـت؟

...

از صبح انقدر توی خونه موندم که در و دیوار ها برام خسته کننده شدند. رفتم توی حیاط تا هوایی تازه کنم. دیدم بـــــــــــه هوا چه خنکه و برگشتم، ژاکت آبیم رو از کمد بیرون آوردم و روی لباس راحتی گلدارم پوشیدم و برگشتم بیرون. مثل خیلی وقت ها دستم رو گذاشتم روی بند رخت و چونه م رو تکیه دادم بهش. با اون یکی دستم هم آب نبات چوبی قرمزم رو گرفته بودم و نیمه گمنشده ماه رو نگاه می کردم. خب همه چیز مهیای تو فکر فرو رفتن بود، از من چه توقعی...

یهو دلم خواست یه دوست، حالا با هر اسم یا نسبتی، یه سمت من به بند رخت تکیه داده بود و آبنبات سبز دستش بود. با هم ماه رو نگاه می کردیم، با هم به آبنباتامون نگاه می کردیم که ببینیم چقدر مونده تا به آدامسش برسیم، با هم چونه مونو بلند می کردیم، میچرخیدیم و پشتمونو به طناب تکیه می دادیم بدون این که یکیمون گفته باشه، با هم تصمیم می گرفتیم بریم پیاده روی، با هم... با هم حرف میزدیم. خوبه آدم روزی نیم ساعت همچین دوستی داشته باشه... شاید اگه دوستایی که برام عزیزن رو بیشتر می تونستم ببینم، به این فکر نمی کردم...

و خدا دلبخواهی خودش یه دوست رو همون موقع برام فرستاد، دوستی که میگه لپاتو بیار جلو اما گوش ام رو بوس می کنه و از جا میپرم، دوستی که از محبتش انقدر به دیوار فشارم میده تا نیمه جون بشم، دوستی که تا اشک های شوق سرازیر نشده بگم، خواهر وسطی مه... اومد و با یه دستش سمت راست صورتم رو گرفت و لبای خودشو چسبوند به طرف چپ. از دو طرف فشار آورد و صورتمو مچاله کرد که مثلا... این بوسه. و هی می پرسید چی شده. از من ول کن و بیخیال و از اون نه و باخیال... تا بلاخره حرف زدم. معمولا وقتی چیزی که تو دلمه رو برای کسی- هر کسی- میگم، بعدش احساس می کنم ارزشی اندازه مگس دارم. چیزایی که به قول پرنسس به نظرم "خجالت آور" هستن رو منظورمه.

اولین بار بود که اینقدر راحت حرف زدم و بعد از تموم شدن حرفام احساس مگس بودن  هم نکردم، به خودشم گفتم. امروز(چند روز پیش) خیلی هوامو داشت. کی داره همچین خواهری...

همونجوری که توی حیاط بودیم خواهر کوچیکه اومد لباساشو بندازه رو طناب. کلی رفتیم تو نخ لباس پهن کردنش، آخیــــــــی، موقع تکوندن لباس انقدر خم میشد که تقریبا رو زمین می نشست و برای پهن کردنش یه دور دور سرش می چرخوند مثل کابوی ها.

نذاشتم حرف وسطیه درباره طرز درست پهن کردن لباسها رو گوش کنه. کاش هیچ وقت یاد نگیره

آشپزخونه تا پای کامپیوتر: خدایا شکرت که بابام کمپوت گیلاسشو نصفه خورده، تازشم مجبور نشدم از بی خوراکی ای برم هویج پوست بگیرم بخورم.

پای کامپیوتر: اهکی، از همون کمپوت گیلاس کرموهاست که، تازشم چرا یادم ننداختی لیوانمو هم ببرم آب کنم.

++خدایا شکرت، بهم دوستی دادی که یه بار که خیلی خیلی ناراحت بودم، خواستم باهاش دردودل کنم... موقعی که ازش خداحافظی کردم و احساس می کردم مگس ام، اس ام اسی داد که تا چند دیقه هی می خوندمش و گریه می کردم. مگس درونمم پرید. و خدایا شکرت که گفت "جواب نده". کاش یادش باشه منظورم به اونه...خیلی فهمیده ای رفیق.

طولانیه میتونی رد شی

قایقرانی و شنا(آب بازی) الان ورزش های محبوب من هستن. یادمه وقتی شنیدم اینجا کلاس آموزش قایقرانی داره، انقدر عجله داشتم که پنجشنبه، روز قبل از کنکور با خواهر کوچیکه رفتیم قایقران بشیم. اما از شانس، اون روز مسابقه خانوما بود و ما هم نشستیم به تماشا. علاقه م بیشتر شد، دلم می خواست هرچه زودتر منم یه عضو صمیمی این گروه بشم... و شدم. خواهر وسطی رو هم کشوندیم به کلاس.

قایقرانی، "اینجا"، به خاطر عمر کمش سختی زیاد داشت، الانم داره کم و بیش، اما به سختی هاش می ارزه... خیلی از خانوما و بچه ها اومدن و... دیگه نیومدن اما من و مهسا(دوستی که اونجا پیداش کردم) هنوز همونجا آویزونیم چون نمی خوایم اون فضا رو از دست بدیم... انگار اکس روحی میزنیم- ورزش و مخصوصا ورزش های آبی واقعا رو روحیه آدم تاثیر دارن...و حالا که هوا داره سرد میشه، شاید کمتر برم و شاید تا یه ماه دیگه نشه رفت، دلم از الان تنگ شده.

قرار بود پست ما مصور باشد، این هم تصویرهاش- امیدوارم با دیدن عکس ها احساس نکنید منتظرتون نگه داشتم برای هیچ- که برای خودم خیلی چیزهاست:

عکس ها رو پدر عزیز دوست عزیزم گرفته و خودم براشون اسم انتخاب کردم

پارو قشنگه- قایقی که تو عکس می بینید، اسمش تورینگ هست. همه اول با این تمرین می کنن و اگه خواستن میرن سرقایق های دیگه- نسبتا سنگینه و تعادل داره.

پسرک کایاک سوار- قایقی که تو عکس می بینید، اسمش کایاک هست. با تورینگ که یکم راه افتادیم و پارو زدن درست رو یاد گرفتیم رفتیم سر این- بیسیار سبکه و بیسیار تعادل نداره، شونصد جلسه باید بری تا بتونی تعادل پیدا کنی و پارو بزنی( البته استثنائاتی هم وجود داره- مثل همین دوستم که باباش عکس ها رو گرفته، از جلسه دوم- سوم شروع به پارو زدن کرد و رسید به مایی که ۱ یا ۲ ماهی تمرین می کردیم و هنوز چند متر نرفته چپه میشدیم- به قول مربی عجب موجودیه این شیرین. ولی شاید منم جزو استثنائات باشم... که هنوز گند میزنم)- عکس از اینترنت گرفته شده.

قایق موتوری- عکس از مسابقه تورینگی که چند وقت پیش برگزار شده بود گرفته شده. داور تو اون قایق موتوریه حمل میشه

سه قایقون یا میلاد- اینم عکس از سه تا از بچه هایی که تو مسابقه شرکت کرده بودن، میلاد هم اسم یکی از بچه های قایقرانیه/ و من چون فقط اسم اون تو ذهنم میمونه همه رو به اسم میلاد میشناسم.

تورینگ سه ترکه یا دراگون ۳نفره- اختراعی به همراه دوستان. دوستم روی کاپوت، اون یکی دوستم سرجاش و منم روی صندوق نشسته م.- احتمال میدم با دیدن این عکس بزرگ خاندان ۳۰ درصد از تشخصم رو کم کنه

و چند تا عکس از تمرین دراگون- قایقی با ظرفیت ۲۲ نفر+ سکان دار و طبال. ورزش دسته جمعی و مفرحیه/ آخر که بشینی بیشترم خوش میگذره:

هم آهنگان- سکان دار مربیمونه(بهترین مربی- که تحملمون می کنه) و ما هم داریم هماهنگ پارو میزنیم- لایف(جلیقه) دراگون پوش ئه ، یعنی جلیقه یه وری گشاده که آخر نشسته منم. دیر رسیدم، این بهم رسید- اگه غرق می شدیم به جای نجات دادنم احتمالا تو دست و پام گیر میکرد و غرق می شدم.

اسکله- بدون شرح

بر سر دوراهی- اینجا نشستیم و داریم مشورت می کنیم که بریم سمت کشتی بزرگه باهاش فرار کنیم بریم دبی یا نه.(مربی داشت درست پارو زدن رو یادمون میداد.)

دوبی دوبی- تصمیممون رو گرفتیم!

اسکیت باز بچه- عکس هنری، راستی یکی از اون نقطه نارنجی ها منم

+ جات اینجا خالیه

++ اگه بودی حتما عاشق دراگون می شدی

دوستتون دارم یه دنیا.

یاو یاو یاو یاو یاو

همه جا نیمه تاریک بود. فقط مادرم، من و یک نفر دیگر در خانه بودیم. صورتش را یادم نمی آید، اما قدو قواره متوسطی داشت، اسم خاصی هم نداشت اما از روی انرژی های منفی که به اطراف می پراکند و لبخند نامهربانانه اش، اسمش را گذاشتم شیطان مجسم. گفت که فقط ۱ ساعت، تا ۵ فرصت دارم و این ۱ ساعت که گذشت بلای وحشتناکی به سرم می آورد.

مادرم خیلی پیر بود و حتی نمی توانست از جایش تکان بخورد. توی اتاق من دراز کشیده بود، شیطان توی هال نشسته بود و داشت چیزی را درست می کرد. از درون کمدم، توی اتاق، یک لوح و یک کتاب مناجات برداشتم، از هال و کنار شیطان رد شده و به اتاق پذیرایی رفتم. جلوی ساعت دیواری نشستم و شروع به خواندن لوح یا شاید کتاب کردم. لوح را دقیقا یادم می آید کدام بود اما کتاب مناجات را نه.

حین خواندن مناجات به بلایی که می خواست به سرم بیاورد هم فکر می کردم. فکر کردم شاید بخواهد پوستم را بدون بیهوش کردنم بکند، یا با یک قاشق لبه برنده، مثل قاشق قاشق برداشتن فرنی از توی کاسه، بزند زیر گوشت و پوستم و تکه تکه ازم جدایشان کند تا وقتی بمیرم. اما چیزی در درونم بهم گفت "بلا" بدتر از این حرف هاست، جسمی و روحیست. می دانستم آن"چیز" راست می گوید اما تصور بلایی بد تر از اینها برایم ممکن نبود.

سرم را از روی کتاب برداشته و به ساعت دیواری لنگر مانند روبرویم خیره شدم، ۴:۲۵ بود. چقدر دیر می گذشت، کاش زودتر ۵ میشد و تمام.این انتظار همه چیز را وحشتناک تر می کرد... وحشتناک تر... وحشتناک تر... و از خواب پریدم. چند دقیقه ای گذشت تا جرات کردم از جایم بلند شوم و چراغ را روشن کنم. از تنهایی توی اتاق ترسیدم و رفتم توی هال که مامانم خوابیده بود. برگشتم و با چراغ روشن رفتم توی جایم، پتو را تا زیرگلو بالا کشیدم و پشتم را کردم به دیوار تا به همه چیز تسلط داشته باشم. دوباره و این بار در بیداری ساعت را نگاه کردم ۴:۳۰ صبح بود.< از گیجی ناشی از این تشابه زمان که در آمدم، سایه ای را بالای سرم حس کردم، شیطان مجسم بود. با همان زبان بی زبانی و نیشخند نامهربانش گفت: فکرکردی از خواب می پری و دیگر دستم بهت نمی رسد؟... هنوز هم تا نیم ساعت دیگر وقت داری...>

+ تمام نوشته تا جایی که از خواب می پرم، در خواب و تمام نوشته تا جایی که <...> شروع می شود در بیداری و تمام <...> ادامه ای از ذهن خودم است. به عبارتی تمام نوشته تا<...> واقعی است.

****************

امروز اولین روز شغل چهار روزه ی من توی کتابخونه بود. کتابدار که نمیشه گفت، یه جورهایی بپّای کتابها هستم تا سه شنبه که خود مسئول کتابخونه از مرخصی برمیگرده. صبح موقع رفتن ناخون گیرم رو هم برداشتم تا مثل بعضی از این خااانووم هایی که پشت میز میشینن پا رو پا بذارم و ناخن های ناسربه راهم رو سوهان کنم، اما زهی، تا خود ظهر فعالیت مفید انجام دادم. کلی کتاب ثبت کردم و از این جیبی کارت ها بهشون چسبوندم، به چند نفر کتاب امانت دادم، از چند نفر کتاب تحویل گرفتم، به سوالات مشتری؟ارباب رجوع؟ جواب دادم و... همین چند روز هم از توی خونه نشستن بهتره، حداقل با خیلیا سر و کله میزنم و این خجالت ِمن ِ خجالتی هم کم کم میریزه.

+ پست مصور در راه است.

باقی بقایتان جانم فدایتان

پی نوشت

آخــــــــــــــــــــی وبلاگم چقدر خوشگل شده

پ.ن: مرسی مرسی و خیلی مرسی پرنسس که این قالب رو نشونم دادی

پ.ن تر: تازگیا یه وبلاگ می خوندم، که نویسنده ش یه جورای قشنگی خاطرات روزانه ش رو می نویسه، سعی کردم یه پست اونجوری بنویسم اما دیدم ما اینکاره نیستیم خیلی طولانی شد دیگه نمیذارمش. اما از سعی هم دست برنمیدارم.

پ.ن تر تر: تا چند روز دیگر، داریم یک پست مصور

پ.ن تر تر تر: سفر بخیر(من هستم، دو دوست میرن و برمیگردن)

 چه پست کوچولویی- واقعا اسمشو میشه گذاشت پست؟

مهسا خانومی به بازی دعوت فرموده

 Q : تا حالا كسي به شما در دوران راهنمايي و دبيرستان پيشنهاد دوستي داده ؟‌ اگه داده جالب ترينش چي بود ؟!

 A : دوران راهنمایی و دبیرستان رو خیلی یادم نمیاد چکارا کردم، اما پیشنهاد دوستی از طرف جنس مخالف... تو دبیرستان فقط یه مورد رو یادمه:

۱-یکی از پسرای فامیل دور، یه بیت شعر تو کتاب جغرافیم نوشته بود. از این شعرای رومانتیک که خجالت می کشیدم کسی ببیندش. کلی خط اش زدم بعد پاکش کردم و جاشو نشون مامانم دادم که نتونه بفهمه چی بوده شعره. اون قصدش ازدواج بود اما خوب قصدامون به هم نمی خورد(من می خواستم تحصیلمو ادامه بدم) و پرونده بسته شد.

۲-حدودا یه ماه پیش بود با چند تا از دوستان پارک رفته بودیم. من و یکی از بچه ها خسته شدیم و یه جا نشستیم. بقیه رفتن یه دوری بزنن و بیان. یه پسری یکم اون ور تر نشسته بود. بلند شد اومد سمت ما، رد شد و یه کاغذ مچاله شده انداخت جلومون، از اینایی که توش چند تا رقم داره. کاغذه رو نگاه نکردیم و به صحبتامون ادامه دادیم. اونم برگشت و سرجاش نشست. چند دیقه بعد دوباره رد شد و یه چیزی گفت که مثلا بردارین و اینا. می خواستیم بلند شیم اما نمی شد متاسفانه چون پارک خیلی شلوغ بود و تلفن ها هم خط نمیداد که دوستامونو پیدا کنیم. دوباره پسره برگشت سرجاش نشست. دوستم گفت من اینو میشناسمش، فلانیه. دیدم تقریبا همسایه دراومدیم اما چون با همسایه ها رفت و آمد ندارم، نشناخته بود. گفتم همون که ازدواج کرده؟ وقتی گفت آره عصبانی شدم. پسره دوباره اومد رد بشه، چیزی گفته یا نگفته نگاش کردم و با عصبانیت گفتم آقا مگه شما زن نداری؟ رفت و غیب شد.

پ.ن: اگه دخترها و پسرها از همون اول باهم بزرگ می شدن، تو مدرسه، راهنمایی، دبیرستان و... با هم بودن، اگه اینقدر ازهم جداشون نمی کردن حداقل این مورد پیشنهاد بالا (که ایش ترین نوع پیشنهاد همین نوشتن شماره و پرت کردن جلوی پای فرد مورد نظره- واقعا میشه بهش به اسم پیشنهاد "دوستی" نگاه کرد؟)پیش نمیومد.

پ.ن تر: سعی نکن با این پست سربه سرم بذاری که سربه سرت میذارم ای همونی که میدونی.

پ.ن تر تر: یه بار هم Meci(عشقم علیه) به یه بازی دعوتم کرده بود اما دعوتش مصادف شد با زمانی که وبلاگستان غمگین بود و نمی تونستم پستی رو که نوشته بودم بذارم تو وبلاگم. و بعد هم خیلی دیر شد و دیگه روم نمیشد بذارمش. پست بلندی هم شد اما اگه بخوام الان خلاصه ش کنم می تونم بگم اگه پسر بودم سعی می کردم پسر خوبی باشم و کلکسیون پیژامه می داشتم(بازی در مورد این بود:اگه پسر بودی چطوری بودی؟)

آخیش همش منتظر یه فرصت بودم که از Meci معذرت بخوام از این که تو اون بازی شرکت نکردم که الان فرصتش پیش اومد. حلالم کن آبجی

بازی برای عموم آزاد است

ن: ئه هه هه هه این پست  نداشت توش اصلا

خوش باشین

خوه نه یه مادربزرگه یه دونه بی بی داره

بابا بزرگ - سه سالی میشه بازنشسته شده. گاهی واقعا مثل بازنشسته های تو فیلم ها میشه. تو کار بی بی دخالت می کنه( البته نه به اندازه بی بی تو کار اون)، مثل اون باری که بی بی برای خرید رفته بود و بابابزرگ جای میز تلویزیون روعوض کرد و پنکه کوچولوی سقفیه اتاق کوچیکه رو با پنکه سقفی بزرگه ی اتاق بزرگه جابجا کرد، اونم بابابزرگی که نای دو قدم راه رفتن رو نداره و بابام مجبور شد پنکه ها رو بازکنه وبرگردونه جای سابقش. 

و چقدر خوش میگذره باهاش، وقتی غر نمیزنه و از قدیما تعریف می کنه. خدا حفظش کنه!

بی بی - دل جوونی داره که شرایط زندگی، مریضی های بابابزرگ، عادت های قدیمانه و... بهش فشار میاره اما میشه دید اش. از وقتی که توانایی فهم تغییرات خودم رو پیدا کردم تغییرات اون رو هم دیده م. اینقدر سنتی بود که نظر خوبی راجع به زن ها و دخترهایی که رانندگی می کنند نداشت. اما وقتی من یاد گرفتم و پشت فرمون می نشستم نظرش عوض شد و هر از گاهی "اگه یکم جوون تر بودم... یا اگه همون موقع که بابابزرگت می گفت ..." رو به زبون می آورد. یا شبی که با بچه ها تصمیم گرفتیم عرض ساحل رو بدو ایم بی بی هم باهامون اومد و مثل یه بیبی دوید.

و چقدر خوش می گذره باهاش، وقتی با بابابزرگ سر بنزین دوستی ِبابابزرگ دعوا نمی کنه، وقتی دستاشو کرم میزنم و ماساژ میدم، وقتی ۱۲ شب برام سیب پوست می گیره و باهم می خوریم. خدا حفظش کنه!

خونه شون - روزها یا ساعاتی که بابابزرگ خونه نیست یا جای همیشگی ش ننشسته میرم و روی صندلیش، کنار پنجره میشینم و بیرون رو نگاه می کنم. به قول خواهر وسطی این پنجره خونه بی بی اینا بهترین جا برای "دید زدن"ه. شیشه هاش از اینایی هست که طی روز میشه بیرون رو تماشا کرد بدون تماشاشدن و شب، چراغهای داخل رو خاموش کنی بازم می تونی بیرون رو نگاه کنی بدون ... . جای پررفت و آمدیه و سوژه های بدیعی برای شکار میشه دست و پا کرد.

و چقدر خوش میگذره توش، وقتی میشه تو سکوت پشت پنجره نشست، خیابون رو تماشا کرد و به قول بچه های امروزی نوستالژی زد و به یاد آورد چه کارها و خراب کاری ها که تو این خیابونا نکردیم. خدا حفظش کنه!

موقعیت من در پشت پنجره ی خونه مادر بزرگه

ن . نب: بعد این همه وقت روم نمیشد بیام اینجا پست جدید بنویسم. گفتم پای بزرگترا رو بکشم وسط که پشتشون قایم بشم.

ف . ن: این پست رو میشد دو جور نوشت، اما تصمیم گرفته م چشمهام رو روی "دیدن خوبی" توی همه چیزتنظیم کنم. وقت تنگ تر از اونیه که صبر کنم تا "چیزهای خوب" بیان و من ببینمشون.

دیگه همینا و ببشخید اگه سرتون رو درد آوردم و اگر از احوال ما جویا باشید ملالی نیست جز دوری شما و ... .

خدا حفظتون کنه

شیش آبان: نه تعجب نکنید من آپ نکردم. فقط خواستم یه سلامی عرض کنم و دیگه این که... اون عکسه رو هم درستش کردم می توانید دید اش.