چنگانه از یک روز کاری:
The old woman who talked about kafan: شیفت من و خانوم "ک" است. کسی در را به شدت می کوبد، طوری که چرتمان پاره میشود. من کوچکتر هستم و بر حسب وظیفه در را باز می کنم. پیرزنی ست. درحالی که از او می پرسم ماشین می خواهید، می آید داخل و می نشیند روی زمین، کنار در. می خواهد کمکش کنیم. پیرزن ِتپل ِکوتاه قد و ترتمیزی است، به قیافه اش نمی خورد گدا باشد. سعی می کنم بهش بفهمانم اینجا آژانس است و ما چیزی نداریم. می گوید: "یعنی شما از صبح تا حالا هیچی کار نکردید؟ دست رو قرآن میذاری که دروغ نمیگی؟..." انقدر می گوید که تصمیم میگیرم تا بلند نشده ادبمان کند چیزی برایش بیاورم تا سروصدایش بخوابد. از داشبورد ماشین پول می آورم، بهش می دهم و در را باز می کنم تا برود. تا جمع کند و برود کلی حرف می زند و من نگاهش می کنم. خال گوشتی بزرگی سمت راست صورتش، کنار مماخش دارد. چشمهایش معلوم نیست. حالا یادم نمی آید به خاطر ابروهای پرپشتش بود یا چشمهای ریزش. شاید هم به خاطر هر دو. پوست صورتش به خمیر نرم و انعطاف پذیر ِلطیفی می ماند که چروک های طولانی رویش باقی مانده باشد. یک آن خیلی هوسم شد لپش را بکشم اما منصرف شدم. چون اگر می کشیدم دوباره می نشست و باز می خواست تلویزیون را برایش روشن کنیم، و احتمالا تا شب نصیحتمان می کرد که: آدم باید به یه لقمه نون راضی باشه، بقیه ش رو میخوای ببری تو گور؟ همه ش میشه خرج کفن و ... .
Wet money: زنی با چادر نازک مشکی، که یک گوشه اش را مدل بندری انداخته بود روی شانه دیگرش، با باری اندازه یک گونی 20-30 کیلویی برنج روی سرش، می آید دم آژانس و می پرسد کرایه اینجا تا فلان محله (محله فقیر نشین و گاهی خطرناک ِاینجا) چقدر می شود؟ جوابش را می دهم. فکرهایش را می کند و میخواهد برسانمش. سوارش می کنم. وسط های راه کرایه ام را می دهد. پول خیس است. فکر می کنم توی دستش بوده و خیس شده. مسیر خیلی خاکی دارد. وقتی می خواهد پیاده شود میگویم کرایه این مسیر به خاطر خاکی بیشتر می شود. دست می کند توی یقه اش و بقیه پول را-خیس- می دهد. آدم دل پَچَل ای نیستم اما یک جوری ام می شود و با احتیاط و بدون این که متوجه شود یک جوری ام شده پول را می گیرم و میگذارم تو جانواری ِزیر ضبط تا بعد-بااحتیاط- بازشان کنم تا خشک شوند و بگذارمشان قاطی بقیه پولهایم توی داشبورد.
سرکوچه شان دو تا پسر بچه حدودا 2-3 ساله با-فقط- بلوز ایستاده اند و می خندند. اگر دوربین گوشی ام خوب بود حتما عکسشان را می گرفتم و نشان مسی می دادم.
Happy (Maasood): خانوم "ک" می گوید: "فاطی یادته اون روز ازت پرسیدم، تا حالا فکر کردی شوهر آینده ت اهل کجا و چکاره باشه؟" می گویم: "آره" درست حدس زده بودم. می خواهد برایم شوهر پیدا کند( آخ جون؟ :D ) همکار شوهرش، مسعود، تهرانی ست و فلان و ... و چون خیلی خوب و مهربان است، فکر می کند به من می آید :D . فقط لبخند می زنم چون هنوز حرف ِجدی ای نزده که "نه و نو" بیاورم.
بعدا" فکر می کنم بد نیست اسم شوهر آدم مسعود باشد که گاهی "مععع سود" یا با صدای تو دماغی "بعععع سود" یا با لهجه ارمنی "ماااا سود" یا با لهجه ی ارمنی ِتو دماغی :D "بااااسود" صدایش کنی و بخندی و البته، بعدش اجازه بدهی او هم با اسم تو از این بازیها بکند.
Catch me if you can: میرسم دم آژانس و ماشین را خاموش می کنم تا بروم داخل. خانوم "ک" از دور بوق بوق کنان می آید. همیشه بیش از حد از بوق ِصدا کلفت اش استفاده می کند. یک بار که از دم آژانس رد میشد، آنقدر بوق زد که مردِمغازه همسایه هراسان بیرون پرید تا ببیند چه شده. می ایستم تا ببینم چکار دارد. درحالی که دارد ماشینش را پارک می کند میروم سمتش و می پرسم: "کاری دارید؟" می گوید: " آره صبر کن، کار ات دارم." اهه، تازه متوجه می شوم و می دوم سمت در. او هم می دود اما من زودتر می رسم و خودم را می اندازم داخل و از پشت شیشه شکلک های مودبانه در می آورم. آخر از چند روز پیش قرار شده هر کس زودتر برسد داخل آژانس، نوبتش باشد.
+ تاثیرات پست های اخیر " فــ . تــ " در این پست کاملا" محسوس است.![]()
لذت زندگی، همین لحظه ی ثبت شده در عکس است.