روزهای نحس یک پزشک

 

شدیم مثل اصحاب کهف ، شب میخوابیم و صبح بیدار میشیم ، میبینیم که همه چیز عوض شده و مسیر زندگیت و باید تغییر بدی . با پررویی تمام امتحان دستیاری امسال و از تاریخ ۸ اسفتد ۹۲ به ۱۱ اردیبهشت ۹۳ تغییر دادن . و اصلا نمیفهمن که این یعتی به هم ریختن برنامه زندگی چند تن انسان و نمیگم نفر ، چون واحد شمارش شتر نفره و اینا ما رو در حد همون شتر میبینن حتما که اینجوری زندگی ما  رو به بازی میگیرن . از خرداد امسال با رنگ سیاه و فونت خاص در سایت سازمان سنجش اعلام شده بود که امتحان دستیاری از ۴ اردیبهشت به ۸ اسفند انتقال یافته و منم کارو زندگی و ول کردم و نشستم پای درس و حالا.....

نمیدونم چرا ما بچه های علوم پزشکی اینقدر ساکتیم . بیمارستانی کار میکردم ، و ماهها ست که میگذره و هیچ پولی دریافت نکردم . فقط یکبار اونهم طی نامه ای اعلام نیاز کرده بودم ! من شبها تا صبح ۱۰۰ ها مریض دیدم و بعد بدون دربافت مبلغی ناچیز !  نگه همینا نمیگفتن  تا عرق کارگر خشک نشده مزدش و بدین ؟!!!!

قرار دادی با پزشکان میبندن بدون بیمه ، میگن خویش فرما بیمه شین !!!!

تا کجا میخوان پیش برن نمیدونم ولی دیگه شورش و در آوردن . هر کاری هم میکنن و ما  هیچ اعتراضی نمیکنیم .

اصلا اینها میفهمن آینده ، هدف ، برنامه ریزی ، انسان ، نیاز ، خستگی ، یعنی چه ؟

هر بار به خودم میگم که چه اشتباهی کردم که اینجا موندم ، تو این خراب شده لعنتی . موندم که عذاب بکشم ، موندم تا خنده هام به گریه تبدیل شه . موندم که برا فردا صبحم هم بی برنامه بخوابم . موندم تا انسانیتم و از یاد ببرم . موندم تا زجر بکشم . لعنت به اونهایی که من و از تنهایی و غربت خارح از ایران ترسوندن ، و لعنت به خودم که گوش به حرفشون دادم .

بی هیچ انگیزه و شوقی زندگی میکنم

بعد از مدتها


بعد از مدتها اومدم گرد گیری کنم اینجا رو . نمیدونم کیا هستن کیا رفتن . اوووه چند سالی میگذره که اینجا رو ساختم . یه حس خوبی داره . حس آشنایی . حس یه سنگ صبور که همیشه خاطرات و خستگی هام و توش حک میکردم . دوستایی که غم خوار هم بودیم و کمک حال هم . آیا هنوزم فضای وبلاگ نویسی اینطوریه . امروزم دلم تنگه و پر از خستگی م . 

آخرین روز طرح

مثل همیشه آخرش که میشه همه رو جمع می کنم و باهاشون خداحافظی میکنم . و وقتی با اشک های پرسنلم مواجه شدم ، با خودم میگفتم چقدر خوبه آخر همه داستان ها همین جوری باشه . وقتی تو آغوش همکارانم قرار می گرفتم ، احساس رضایتی از عملکرد م داشتم که بی نظیر بود . و تمام شد !!!

روزای آخر طرحمه . یعنی بدبختی و بیگاری کشیدن تموم و این من و خوشحال میکنه . اما یادم بمونه که ساعت 2 شب بیماری داشتم که به خاطر گرفتگی بینی از خواب بیدارم کرد . یادم بمونه که امشب که شب قدر آمار بیمارای من از آمار مساجد بیشتر بود . یادم بمونه که آقایی به خاطر 4 دقیقه معطل شدن پاس فحش و روم کشید . یادم بمونه که مادرم زیر تیغ جراحی بود و من در خدمت مردم روستایی متوقع کشیک میدادم . یادم بمونه که چه زجرهایی از بیشعوری همین روستایی ها کشیدن . از توقعات بیجاشون . یادم بمونه که یه درمونگاه در حال ساخت و اداره کردم تو یه شهر با 7000 جمعیت . یادم بمونه که شایعه شنیدم ، اشک ریختم ، پشت برف موندم ، با گرگ و پلنگ مریض دیدم ، با پرسنل احمق کار کردم . همه چیز و اصلاح کردم .ولی هیچ کی نگفت دستت درد نکنه  دکتر . یادم بمونه که زجر کشیدم و جایزه شو ، خانم معاون مدیرکل گرفت که تو مرکزی کار میکنه که 3 ساعت درش بازه . همه اینا رو نوشتم تا یادم بمونه و هیچ وقت دلم برای اینجا و این روزا تنگ نشه و یادم باشه که تو این سختی ها یه دستی میخواستم که آرومم کنه ، کنارم باشه ، اما تنها بودم . فقط خواستم یادم بمونه که امشب آمار بیماران 9 شب تا 2 بیش از آمار بیماران صبح تا ظهرم بود . کی میخواد به داد ما برسه . این وسط یک عده پزشک و پرستار دارن زجر میکشن و هیچ کسی خیالشم نیست . 

اما دلم برای دوستام و خاطرات اینجا تنگه . میدونم هیچ وقت تکرار نمیشه . نمیدونم با این دلتنگی چه کار کنم . با خاطراتی که تا آخر عمرم هیچوقت تکرار نمیشه . 

ابر

باور کنید بعضی اوقات ، اتفاقاتی تو زندگیت پیش میاد که همه وجودت و تحت شعاع قرار میده و زندگیت و به هم می پیچونه ، اما بعد مدتی می فهمی که چه خوب شد و به ریش اتفاق می خندی . برای من هم که همیشه سعی میکنم قدم هام و محکم بردارم ، تا شکست نخورم ، اینجور چیزها خیلی گرون تموم میشه . حالا این همه روضه خوندم که بگم ، اون دردسرا همش به خندیدن و خوشی دیروزم می ارزید . دیروز طبق معمول با دوستام رفتیم جنگل . دو پاترول ه و با یه اکیپ کر کر خنده . بارون سیل آسای جنگلی و رانندگی های ترسناک جاده ای همش خاطره ای بود که شاید هیچ وقت تو زندگیم تکرار نشه . 

امروز بالاخره آزمایش HIV دادم و با شجاعت تمام جوابشو گرفتم . منفی . و اینجوری شد که دکتر ماری همه آزمایشات و تا حالا انجام داده . ایول 

تو این سالها سعی کردم تو حال زندگی کنم و لذت ببرم . و فقط طبیعت من و به اوج لذت رسوند . حالا دیگه اشباعم و میتونم برای تخصص پیش ببرم . 

چیز دیگه ای که یاد گرفتم این بود که با تنهایی و مشکلات خوب کنار بیام و همیشه برنامه ریزی شده عمل کنم و اینجوری نه منت کسی رو سرته نه محتاج کسی میشی . 

و اینکه همیشه یک زن باشم . با تموم زنانگی ها و محبت ها . اما با قدرت .

مرسی دکتر ماری که هنوز سرپایی. 

شاید زیباترین نباشی یا بالاترین اما هر آنچه هستی میتوانی بهترین باشی .

کوهای پر از یاد

سلام . به پایان طرحم نزدیک میشم و این من و خیلی خوشحال میکنه .لحظه شماری میکنم . واقعا طرح و زندگی تو روستا سبب تغییرات زیادی تو زندگیم شد . خیلی بزرگ شدم . برای من که 25 سال کنار خانوادم زندگی کرده بودم این یک تجربه استثنایی بود . از یاد گرفتن آشپزی تا مدیریت روابط و زندگی و کار . سیاست و ریاست و ....ناگفته نمونه که خیلی هم عذاب کشیدم که کمتر کسی دیده .اما راضیم و خدا رو شکر میکنم . تجربه های پزشکی زیادی کسب کردم . دوستای خوبی پیدا کردم و همه اینا از لطف خدا بوده . 

دیروز جایی بودم که کمتر کسی از وجودش خبر داره . یک روستایی با قدمت زیاد که 100 ساله خالی از سکنه شده . فوق العاده زیبا بود . قدم زدن در جایی که همه مردن با یک قبرستون بسیار قدیمی . خونه هاش مدل ماسوله ای بودن و بدلیل در امون موندن از دست راهزنان تو دره ای با شیوه ی جالب ساخته بودن . با منظره ای از طبیعت زیبا و هوای مطبوعی که ادم و برای موندن بیشتر حریص تر میکرد . 

اون لحظه چشام و بستن و به این فکر میکردم که اینجا روزی آدم ها بودن و تو کوچه هاش رفت و آمد بود . گوسفند و الاغ و سگ بود . به خودم فکر کردم که روزی این دنیا و من هم به همچین وضعی دچار میشیم . نبودن !

خاطرات یخی

 

وقتی نگاه میکنم میبینم چه زمان طولانی گذشت . انگار خواب بودم و لحظه ای بیدار شدم . یا شاید بالعکس. اونقدر اتفاق و حادثه دور و برم دیدم که دیگه کفم بریده . دنیای خارح آکادمی خیلی زیاد فرق داره . شاید اورولوژیست کوچک بگه و خسته شه .. اما من اون دنیای بی دغدغه رو ترجیح میدم با همه خستگی توان فرساش . من عادت به سکوت دارم . سکوتی که همه رو عاصی میکنه و کمتر کسی موفق میشه بشکنتش اما خیلی چیزها خقم نبود .


برف سنگینی اینجا نشسته . ۷۰ سانت برف در عرض فقط چند ساعت باور نکردنی ه . دیدن بیماری که تو این برف سنگین فقط به خاطز آبریزش بینی دست شوهرش و گرفته و اومده ، نمیدونم بگم خنده  دار یا عصبی کننده ست .

۲۴ ساعت گذشته خیلی به من سخت گذشت . از اتصالی برق تا کوه برف. دنبال لودر و دارو و مردم یخ زده تو جاده دویدن . گاهی اوقات دیدن آدم از فرط خستگی خوابش نمیبره ، من الان اینجوری شدم . و دیدن آدم های بی تعهد و بی مسئولیت اطرافت دیوونت میکنه . نمیدونم چون جوونم اینطوریم یا .... ولی همه تلاشم رفاه حال مردمی ه که امیدی جز من ندارن . پس همه تلاشم و میکنم که حد اقل بتونم امید و آرامش و بهشون هدیه بدم . از همه چیزم میزنم تا اونها به چیزی که میخوان برسن . بارها شده از پول توی جیبم براشون گذاشتم .. اما وقتی بعضی پرسنل و میبینم که بی تعهد هستن ، رشوه میگیرن ، مردم و می پیچونن .... لجم در میاد .چرا ما آدم ها پست میشیم ؟ نمیدونم !!!


دلم میخواد از این جهنم یخ زده برم بیرون . فردا از طرف دوستای وبلاگیم تو حیاط درمونگاه یه آدم برفی درست میکنم . دوستون دارم .

غلط املایی

 

تو مطب نشستی و منتظر بیمار . آقای پیر و فرتوتی میاد با سر و وضع ژولیده و رو صندلی کنارت میشینه و شروع میکنه به گفتن شرح حال .

بیمار: آقای دکتر!! اومدم ویزیک شم !!!

من: !!!!! چته حاج آقا

بیمار : دکتر جان خیلی بی حرسم !! (بی حس).. آبریزش دماغ دارم . سینه م خلک داره ( خلط ) !!! مهر اجرا (ارجاع ) هم میخوام آقای دکتر !!!!

من : یه نگاه به خودم میندازم ، یکی به اون . واقعا من و مرد میبینه ! نگاهی به سر تا پاش میندازم ، چشم به کلاه NIKE رو سرش میفته !!! شما چی فکر میکنید ؟

* عجب شبی بود امشب . داخل مطب بودم که ناگهان موشی از کنارم رد میشه . بدو از اطاق اومدم بیرون و مریض و همراهاش جارو به دست تو اطاقم دنبال موش میدون که بگیرنش . آخرم موفق نمیشن و منم مهرو فشارسنج و آبسلانگ و گرفتم و وسط سالن پشت میز پذیرش نشسنم و شروع کردم جلو چشم همه مریض دیدن ( عزیزم دهنت و وا کن بگو آه )

جمعه خوبی بود . با بچه ها رفتیم جنگل و حسابی خوش گذروندیم.

 

هوای مطبوع پاییزی و یه آهنگ آشنا من و به گذشته هایی میبره که امروزم و ساخته . هم از مرور گذشته م لذت میبرم هم از امروزم . وقتی یادم میفته که سال گذشته این موقع ها چه عذاب روانی و تحمل کردم که طرحم جای دور نیفته ، کلی ناراحت میشم . . و وقتی امروز میبینم که تو یکی از بهترین نقاط کشور دارم طرح و میگذرونم و با بسیاری اتفاقات خوب دیگه که قابل عرض نیست ، به خودم میگم که تو زندگی با بعضی از نشدن ها نباید زیاد جنگید . خدا رو شکر میکنم بابت همه چیز .منتظرم که ببینم این گذشته و حال من و به سمت چه آینده ای پیش خواهند برد .

نمیدونم چرا امروز ، خیلی به یاد معصومه خانم ، زنی که من و بزرگ کرد، بودم . فکر اینکه دیگه اون و با اون لبخند های شیرین و مهربونش نمیبینم ، ناراحتم میکنه ... چقدر مرگش برام سنگین و غیر قابل هضم بود .اسفند بود .

امروز داشتم به اشتباهات فراوونی که در گذشته داشتم فکر میکردم . اشتباهاتم زیاد بود و خیلی هاش غیر قابل برگشت هستند . اما یاد گرفتم که قدم هام و محکم بذارم .

مسافرت به مشهد و از اونجا به شمال خیلی لذت بخش بود .شنا تو دریا و قدم زدن تو دل شب لب ساحل با موسیقی و رقص بچه ها چقدر رویایی بود . خوابیدن تو شب ، لب ساحل با صدای دل انگیز دریا بی نظیر بود . کلا تابستون فوق العاده زیبا و رمانتیکی داشتم . خیلی خوش گذشت .

 

خبرهایی که این روزها در مورد افزایش حقوق پرستاران میشنوم و البته افزایش ساعت کاری اونها ، این سوال رو در ذهنم ایجاد میکنه که آیا برای حقوق پزشکان طرح بهداشت خانواده هم فکری شده . در نظام پرشکی بیشترین ظلم به این گروه میشه . مخصوصا اوت دسته ای که مثل من در مراکز شبانه روزی کار میکنند . من بسیار خوشحالم که حقوق پرستاران اضافه شده ، چون واقعا در حقشون ظلم میشد . اما از وزارت بهداشت میخوام که به حقوق پزشکان طرح بهداشت خانواده بیشتر توجه کنه .

مشتاقانه مطالعه میکنم و خدا رو شاکرم که کمکم کرده تا مثل قبل شم و بعد از دو سال دوباره ماری سابق شم . واقعا دوران سختی بود .

 

زمانی نیروی عظیمی تو رو از مرداب بیرون میکشه ، نیروی باور نکردنی .نمیدونی که چه اتفاقی افتاد ، فقط درک میکنی که نجات پیدا کردی . جالبه که به کنه قضیه پی ببری !!! اما فقط به اینجا میرسی که ، یک لطف بزرگ شامل حالت شد . گاهی تو سختی ها شکست میخوری .من عاشق شکستم ،چرا که با تجربه ای که کسب میکنم ،راهم برای رسیدن به یک پیروزی بزرگ بازتر و نزدیکتر میشه .

زمانی میخواستم از ایران برم . همه چیز جوربود .شاید یک سال دیگه .. اما تصمیم گرفتم بمونم  . میخوام بمونم ...

امروز فهمیدم وقتی چیزی آزارت میده ، باید اون قضیه رو سریع از زندگیت بیرون کنی .هیچ چیزی بهتر از آرامشت نیست..هیچ چیزی بهتر از خودت نیست . از خودخواه بودنمتنفرم  . از تواضع لذت میبرم .نمیخوام بگم تو زندگی اشتباه نداشتم ،چرا داشتم . اما با اون اشتباهات بزرگ شدم .دلم میخواد به اونجایی برسم که دوست دارم . امروز فهمیدم که چقدر صبورم .این و همه به من گفتن. احساس میکنم که در آدم سازی خودم ، صبوری رو آموختم . میخوام بزرگ و بزرگتر بشم .

 

تمام زندگیم وقف آنانی شد که تحمل ثانیه ای ایثار را نداشتند . حس خدمت و نجات ، و این حس تنها حس  برتر زندگیم بود ، امروز پشیمان لحظه ها و از دست دادن جوانیم نیستم ، چرا که به ازای هر لحظه خدمتم ، مزدی از خداوندگار خویش به دست گرفتم . اما دریافتم که در میان همه این لحظه های برتر ، لحظه ای که لبخند به لبان کسی نشاندم ، زیباترین بود .

گاهی اوقات در دوراهی زندگی بد گیر میکنی و کاسه چه کنم چه کنم به دست ، برتخته سنگی مینشینی . نشستن جایزنیست برخیز و بیاندیش .

 

از دنیای وبلاگ خیلی دور افتادم .سالها تجربه و شب بیداریها به سکوتی تبدیل شد که بسیار دردناکه . اما بی خیال همه چیز. کاش میشد دوستای قدیمی همه دور هم جمع شیم . مثل همه وفتا بگیم و بخندیم . کاش

بعضب اوقات آدم دوستاش و در مواقع حساس میشناسه . بعضی وقتا فکر میکنیم که بعضی چیزها که دیگران تعریف میکنند فقط تو قصه هاست . و بعضی وقتا فکر میکنیم که بعضی اتفاقهای عجیب و غریب هیچ وقت برای ما اتفاق نمیفته . دیروز یکی از این اتفاقهای عجیب و غریب و با چشمهای خودم دیدم . و بهترین آدم های اطرافم و شناختم . خدا رو شکر که به خیر گذشت .

بهترین دوست دختر دنیای وبلاگیم تو شهری که دارم طرح میگذرونم .. اومده تا دوران طرحش و سپری کنه . فردا شب مهمون منن . کاش جوری بشه که همه دوستا دوباره دور هم جمع شیم .

بعد از چند ماه وبلاگم و آپ کردم . احساس میکنم که به بچه م بعد چند ماه رسیدگی کردم . دوستت دارم .

 

برنده شدم . با افتخار . در یک مبارزه سخت .

من و این همه ....

 

گاهی عقیده آدم ها اونقدر متفاوت میشه که وقتی کنار هم قرار میگیرند هیچ حرفی برای گفتن ندارند و بحث و به آب و هوا میکشونند .من همیشه از این نوع روابط بیزار بودم . به عقیده من رابطه دوستی باید به صورتی باشه که طرفین حتی در گفتگو با هم بتونند لحظه های متفاوتی و برای هم ایجاد کنند .من از گفتگو کردن خیلی خوشم میاد . اینکه اینحا هم کم مینویسم چند علت داره . ۱.سرعت نت خیلی پایینه . ۲.آدرس وبلاگم و به چند نقری دادم ومتاسفانه اونها در سیستم کاری من و میشناسند و من هم نمیتونم خیلی صریح اینجا بنویسم . نمیدونم با این مشکل چی کار کنم . ۳ . واقعا کارم زیاده . گردوندن یه درمونگاه شبانه روزی و مسئولیتش و داشتن مسائل کاری دیگه که به علت مسئله ۲ جزو مسائل نمیتونم بگم به حساب میاد ، وقتی برات نمیذاره . اما خدا رو شکر همه چیز خوب پیش میره و ملالی نیست جز دلتنگی دوستای نازم که خودشون میدونند کی هستند .

زندگی در لحظه زیباست . شاد زیستن زیباست . همه چیز زیباست . چه خوب میشه نگاهمون و به زیبا دیدن عادت بدیم . در زندگی کافیه محبت کردن و تواضع و یاد بگیریم . سعی کنیم هر لحظه در حال رشد و ارتقا باشیم .وقت های مرده و کم کنیم .و از همه مهمتر صادق باشیم .

بهتره هر گامی که برمیداریم ، ابتدا مطمئن و از آگاهی باشه و بعد محکم برداریم . البته سختی ها و اشتباهات زندگی اون و زیبا میکنه و هیچ وقت از اشتباهات غمگین نباشید . درزندگی همه چیز نسبی ست.هیچ وفت نگید کاش زمان به عقب برگرده . با زمان جلو برید و از لحظه ها تون استفاده کنید .

این وبلاگ به من قدرت میده و هر بار به یاد میارم که دکتر ماری کی بود و چی شد ؟!!!

دوران طرح و با خاطرات زیبا و سختی میگذرونم و واقعا هر روزش برام تجربه ای متفاوت داره . دفتر خاطراتی دارم و در اون هر روزش و مینویسم .جالبه .دیروز خبر خوشی شنیدم که باور کردنش برام واقعا سخت بود . امروز برای اولین بار آشپزی کردم .وه چقدر خوشمزه بود .خوشبختانه به دل دوستام نشست و یه تیکه هم باقی نموند که شب شکمم و سیر کنم . همچین احساس کردم که گاهی خونه داری هم خوبه .نزدیک به ۴ ماه از دوران طرحم میگذره .اگر سختی های قبل از طرح نبود شاید پذیرفتن خیلی چیزها برام راحتتر بود و اعصابم ماه های اول داغون نمیشد . سخت بود اما گذشت .خدایا شکرت . دارم پله ها رو برا یه صعود بزرگ طی میکنم . دعا کنید برنامه ریزیم و درست انجام بدم .

فیلم آگورا رو حتما ببینید . با این فیلم گریه کردم .

 

برای محبت هایی که عمیقند ، ندیدن و نبودن هرگز بهانه از یاد بردن نیست !

سکووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

از شمال برگشتم  ،تفریح که چه عرض کنم .خستگی م بیشتر شد . از ذوق رفتن به شمال سرخوش بودم  و خستگی کشیک های سنگین و نمیفهمیدم ،احساس میکردم که  بعد از مدتها به آرامش میرسم ، اما چجوری بگم که هیچ نفهمیدم .و برگشتم و حالا با خطستگی چند برابر ، ۷۲ ساعت شیفت و باید تحمل کنم . درد غربت هم بد دردیه .  غربت به این معنا نیست که تو دور از وطن باشی .گاهی وقتها غربت مفهومی عظیم ترو دردناکتر پیدا  میکنه. وقتی که خسته از سر کارت برمیگردی ،گرسنه وخواب آلود  تو یه اتاق تک وتنها منتظری که حاضریت آماده شه و یه شکمی سیر کنی و دوباره برگردی سرکار ! اینجا یه آرامش میچسبه . یه چیزی که بهت ارامش بده .پدرم همیشه یه نصیحت برام داشت . اینکه مریم همیشه سعی کن دل مردم محروم و به دست بیاری و خب برخورد کنی . مردم دردشون زیاده. راستش من همیشه همین کار و میکنم و الحق دعای خیر ورضایت مردم پشت وپناهمه ،اما یه سوال چه کسی به دردهای من توجه کنه ؟ چه کسی به فکر آرامش من باشه ؟ چرا من  مشکلات همه و حل میکنم و مشکلات ساده خودم به دست کسی باز نمشه ؟ به همه محبت میکنم و جوابش چیز دیگه ایه !مگه ایرادی داره که دعای خیر من هم پشت سرمردم باشه ؟مگه ایرادی داره که کسی حرفهای من و هم گوش بده وب اون توجه کنه ؟ تصمیم گرفتم سکوت کنم .ماهها حرف زدم .دردهام و به زبون اورم . خواسته هام و همچین ،ولی کسی به اونها توجهی نکرد.توجه نکردن یک درد ه،سو استفاده کردن از همون دردها برای به درد اوردن بیشتر یه عذاب دیگه ست .من  واقعا درد کشیدم .وقتی محبت کردم صبوری کردم تا به هدف برسم و هیچ نشد ، با چه امیدی گام بردارم ؟ فکر میکنم باید سکوت کنم .وقتی حرف زدم وبرای کسی مهم نبود و شاید بهتر باشه توخودخوری های خودم بپوسم .وقتی سنگها رواز جلوی پای همه برمیدارم وموقع خودم که میشه کسی نیست برای چی تلاش کنم ؟وقتی همه به روی خودم میگن که مااز حمایت خانوم دکتر برخورداریم تو کل زندگی خصوصی واجتماعی مون و به نصایحش گوش میدیم ولی تو زندگی خودم لق میزنم !من  خیلی جاها صبوری کردم تا بده نشم . خواسته هام و خوردم تا نگن چقدر متوقعه .وقتی گاهی خواسته های کوچکم ومطرح کردم به جرم خواسته داشتن محکوم شدم ! میگن قر میزنی و خفت میکنن ! و تو میمونی که مگه چی میگی ؟ مگه چی میخوای ؟مگه از چه کسی توقع داری؟ شاید خودخواهی ها اونقدر زیاد شده که جایی برای مهربونی کردنت باقی نمونده باشه .فکر میکردم آدمهای تحصیل کره بهتر هم و میفهمند اماتوجامعه ما هم گفتن ، حکم نابودی داره . پس بهتره سکوت کنی .من خیلی خسته م . تو این غربت با این مشکلات کاش کمی  اروم بودم. من سکوت میکنم .

تا مدتی اینجانمینویسم. نمیدونم شاید برای همیشه . باید ساکت بمونم و برم . بای  

فرداهای پر تکرار

 

فردا برمیگردم . با همه دلتنگی ها اومدم ..دلتنگیهام از شمال رفع شد اما دل گرفتگی هام بیشتر شد . دلم از آدم ها گرفته .از اینکه حقیقت و بیان کنی و شنیده نشه . با خودم فکر میکنم شاید آدم ها اونجوری که من فکرمیکنم نباشند ! شاید آدم ها همون موجودات خودخواه و خودپسندی باشند که نشون میدن ، چرا باید فکر کنیم که حس دیگر خواهی هم در اونها وجود داره ؟؟ چرا باید فکر کنیم که براشون مهم هستیم ؟ گاهی وقتها به خیلی چیزها پوزخند میزنم ، راستش این پوزخند ، لبخندیست از سر درد .دردی که آشکارا داره لطمه میزنه . به بنیان همه چیز و به روابط . شاید مثل همیشه دارم پر معما مینویسم ، اما مثل همیشه اونها که باید بفهمند ،میفهمند . راستی میفهمند ؟ شاید دارم باز هم فکر اشتباه میکنم . در قلبم و سختتر و محکم تر از قبل میبندم تا خودم باشم و خودم . وقتی که گرمای محبت آدم ، در مقابل سرمای رفتارشون ، قندیل میبنده ، برای چی باید محبت کرد ؟ برای چی باید ساخت . واقعا میخندم و باز هم فریاد میزنم به روی آدم ها ، که این روشی که بکار میبرین اشتباست . کمی به خودتون بیاین . بعضی حرفها رو باید هزاران هزار بار تکرار کرد ، تا شاید ازین هزار بار ، یکبار نظر فردی و جلب کنه و مورد توجه قرار بده . چه ایرادی داره که برای ساختن ، تلاش کنیم . برای ساختن تکرار کنیم . وقتی ساختن هست ، چرا شکستن ؟

متنی و تومجله نظام پزشکی خوندم که خیلی جالب بود .در مورد روابط زن و مرد بود و میخوام بدونم که چقدر در ایران رعایت میشه . اینجوری میگفت : نمیتوان از زنیکه تحقیر و توهین میشود ،انتظار عشق و محبت در زندگی داشت .مردو زن باید به تفاوت دیدگاه ها و رفتارهای خود از منظر روانشناسی آشنا باشند .زن و مرد نباید برای تغییر دادن یکدیگر تلاش کنند و باید یکدیگر را به همان ترتیبی که هستند بپذیرند.اصلی ترین عامل رضایت زن از خانواده ، اطمینان به محبت همسرش ست .مردان علاوه براینکه از صمیم قلب همسرشان را دوست دارند ،باید به صورت زبانی با تعریف کردن از زیبایی ها و مهارت های زن ،این علاقه را به همسر خود نشان دهند و به او اطمینان قلبی بدهند .همچنین مرد باید به حقوق انسانی و اساسی زن احترام بگذارد . (دکتر سلیمی :روانپزشک ) من به همه آقایون توصیه میکنم که کتاب های روانشناسی مربوط به شناخت زنان ، و به خانوم ها توصیه میکنم که همین کتاب رو درباره مردان مطالعه کنند تا میزان مشکلات طرفین کمتر شه . ما زنان و مردان خیلی در روحیات با هم متفاوتیم و نباید جنسمخالف و مثل خودمون ببینیم ،چرا که نیازها متفاوت هست . 
امشب ،شب سال پدربزرگم بود.خدایش بیامرزاد .

دلم گرفته .از آدم ها ،از اینکه فردا باید برم . از خیلی از چیزها که نمیشه به زبون آورد .

 

بوی زندگی استشمام میشه . اینجا جسم جان میگیره .شمال هستم . وقتی که مسیر و طی میکردم ... رنگ سبز طبیعت ،رنگی بود که ماهها ندیده بودم .. چشام که به دریا افتاد بغض عجیبی گلوم و فشرد .. وقتی سرکوچمون از ماشین پیاده شدم ،فهمیدم که چقدر دلتنگم و وقتی دروازه خونه و وا کردم اشک از چشام سرازیر شد .و حالا نمیخوام برم . دلم گرفته ازین که باید برگردم . نم نم بارون حس لطیفی به دم میده .کاش طرحم و تو استان خودم میگذروندم . اینجا حس آشنایی داره ، خیلی خوشحالم که الان اینجام . دلم میخواد زودی تابستون بیاد تا بپرم تو دریا و شنا کنم . آفتاب بگیرم و تفریح کنم .

وقتی به نیازهای کودکانه م پاسخی داده نمیشه ،میترسم از روزیکه نیازهام رنگ و بوی بزرگی بگیره .

بوی شمال

 

خیلی خوشحالم .فردا بعد از ۲ ماه و ۲ روز میرم شمال ! دلم برای دیدن کوه و دریای شمال لک زده . یادآوری خاطراتی که طعم تلخ و شیرین داره .۷۲ ساعت شیفت و به امید فردا به راحتی گذروندم . انگاری همش ۱۲ ساعت شیفت دادم .با مردم اینجا هم عادت کردم . دوستای خوبی دارم . مسئول مرکز درمونگاه شدم و به دنبالش تجربیات زیادی در این مدت کسب کردم .در واقع به توانایی خودم پی بردم !فکر نمیکردم تا این حدمستقل باشم .خیلی از چیزهایی که بهش شک داشتم ،برام روشن شده و به واقعیات بیشتری پی بردم .

خدمت نظر دهند (مهم نیست) : واقعا برای من هم مهم نیست .من از روز اول چیزهایی که گفتی و میدونستم .یک بار هم آخرین بار اشاره کردم . توضیح بیشتر میخوای میتونم بگم !!!

دلم برای یه سری چیز ها تنگ شده . فکر میکردم همه چیز و فراموش کردم اما ... 

 

بند بند استخونم درد میکنه .نمیدونم این دردی که میکشم به خاطر حرفهایی هست که دیشب شنیدم یا به خاطر زخم کهنه ای هست که سر باز کرده . وقتی همه خوبیهات نادیده گرفته میشه ، هیچ دلیلی برای خوب بودن ، خوبی کردن باقی نمیمونه . دیشب از ته دلم گریه کردم .دیشب شکستم. کاش فقط دردهام درک میشد . هر چه گشتم محرمی نبود . بند بند بدنم درد میکنه . کاش فقط کسی درک میکرد .

گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود

معصومه خانوم

معصومه خانوم زن مهربونی بود که از نوزاد ی ،بزرگم کرد و اگر نبود مطمئنا من هم نبودم و مرده بودم . اگر بگم  در آغوشش بزرگ شد م دروغ نگفتم .و  امروز خبر دادند که معصومه خانوم مرد  . به همین  سادگی !! تو شهر غریب وقتی خبر مرگ فردی و برات بیارن که دنیای مهربونی بود  و مثل مادرت دوستش داشتی خیلی سنگینه . جالبه ،یکی میگفت ، عجب روزی مرد  واقعا سعادتی داشت شب میلاد پیامبر مرد ! دیگری میگفت ،خوب  شد مرد ،راحت شد دیگه درد نمیکشه ! ومن در میون این حرف ها به زن مهربونی فکر میکردم که تو زندگیش سختی زیاد  کشید  و بدون اینکه به نتیجه مثبتی برسه مرد ! به همین سادگی !هیچی از زندگیش نفهمید .

دیگه معصومه خانومی نیست که وقتی از راه دور ببینتم من و در آغوش بگیره و بگه مریم کوچولوی من ، دختر نازم  مراقب خودت باش.

سنگ

 

گاهی زندگی بیرحمانه شلاقت میزنه و تو حتی نمیدونی که به چه دلیلی متحمل این درد میشی و دردناکتر اینه که در حالی که داری میشکنی باید ادای ایستاده ها رو در بیاری و در حالی که اشک میریزی به روی دیگران بخندی . وقتی خاطرات و مرور میکنی میفهمی که چرا سنگ شدی ! معصومیت و مظلومیتی به بازی گرفته شده .

 

در این ساعت که این پست نوشته میشه  .. دوستان گلم در حال جواب دادن به سوالات رزیدنتی هستن . براشون آرزوی موفقیت دارم .امیدوارم امسال شاهد لغو امتحان یا فروش صندلی ها و یا موارد دیگه نباشیم و اونایی که لایق رسیدن به مدارج بالا هستند به خواسته هاشون برسند .

دیشب

 

دیشب پی بردم که در زندگی باید به دنبال  کسب لباس باشم،چرا که در کشور ما لباس معرف شخصیت أدم هاست ، نه فکر و نه انسانیت شون . دیشب کشیک بودم ، دیشب بر لباس زانو زدم !!!!!

دیشب پی بردم که دنیای من با آدم های دیگه خیلی فرق داره و چیزی که من و به لذت میرسونه با دیگران خیلی متفاوته . برای همین با هر کسی به آرامش نمیرسم و آدم ها برام خیلی زوذ کسل کننده میشند ولی در عوض من برای دیگران خیلی آرامش بخش هستم !!!!

دوست دارم در خلوت خودم باشم ، چون هر کسی برام مهم نیست و با هر کسی نمیتونم صحبت کنم .

خسته

 

خسته م .خسته خسته خسته م . اونقدر بیمار ویزیت کردم که دیگه حالم از مریض و بیماری و طبابت به هم میخوره . نیاز به تنوع مثل خوره به جونم افتاده  . یک ماه ونیم میشه که از این شهر بیرون نرفتم.فکر شمال و تفریح شادش  دیوونم میکنه .فکر اینکه سال دیگه هم همین موقع باید اینجا باشم  افسرده م میکنه . دلتنگم .دلتنگ همه چیز .حتی خودم .گاهی اوقات با خودم میگم واقعا این منم ؟! حتی خودمم خودم و نمیشناسم .بیشترین چیزی که آزارم میده، دیدن دروغ آدم هاست که باید پشت ظاهر به ظاهر محترمشون کشفش کنی . اینکه نتونی به کسی اعتماد کنی خسته کننده تره . دلم تنگه برای لحظه ای که بیام خونه و غذا م آماده باشه . دلم تنگه برای یه خواب آروم و بدون دغدغه مریض .راستش و بگم دلم برای درددل کردن ساده با کسی که معتمدم باشه هم تنگه .چقدر اینجا دلتنگی ها زیاده . حالم از اینجا به هم میخوره . خسته م .

مینیمال زندگی

 

در چاردیواری اتاقم آدم ها با تفکراتشان چه مضحک بودند اما  اکنون که در میانشان  روزهایم را به دست شب میسپارم ، میبینم که چه غریبانه به اندیشه هایم دل سپرده  ام. و آدم ها چه خوشبینانه به غل و  زنجیرهایشان خو گرفته اند. این روزها حس بی اعتمادی و سنگدلی را در وجود خودم بیش از پیش تجربه میکنم  .بی خیال رفیق !

بی اعتمادی

 

دنیای امروز ما دنیای بدیها و بی اعتمادی هاست . دنیایی که انسان ، انسانیت و اصالت به خویشتن را از یاد برده ست و آنجا که انسانیت رنگ ببازد ،زیستن چون مرگ خواهد شد .و هراس من از زیستن در چنین شدنی ست . گوش ها نا شنواست . چشم ها نا بیناست ، و همگان در خیال خویش می فهمند . چه خیال هولناکی !! و من از آدم ها می هراسم ، آنگاه که نمیتوانم اعتماد کنم ، از اینکه آنچه در مقابلم ست ، همانی ست که میبینم .

خاطره  روز اول طبابت

 

روز اول طرحم و طبابتم پر خاطره ترین بود .صبح که از خواب بیدار شدم بعد از چند سال برف همه جا رو سفید پوش کرده بود. همه میگفتن پا قدم خانم دکتره. تو این گیر و دار احساس سرگیجه شدیدی داشتم. با هیپوتنشن شدید ،رفتم زیر سرم ! بعد از جند ساعت که سردرد و میالژی شدید و سرفه های عجیب غریبی داشتم ، متوجه شدم تب دارم و بعد از سالها مریض شدم . و اونم انفلوانزا !!!! بعد از ۲۰ سال پنی سیلین زدم .خلاصه روز وحشتناکی بود . من اون روز خانم دکنر مریض درمونگاه بودم و با اون حال بیمار میدیدم .