naghmehsara01

جسارت میخواهد

نزدیک شدن به

افکار دختری که روزها مردانه

با زندگی می جنگد

اما شب ها…

بالشش از هق هق دخترانه اش خیس است

ادامه نوشته

آیا شما هم این توانایی را دارید؟!

مــَـــنـــــ. . .

دستم به آرزوهایم نمی رسد
آرزوهایم بسیار دورند...
ولی درخت سبز صبرم می گوید:
امیدی هست...خدایی هست...
این بار برای رسیدن به آرزوهایم یک صندلی زیر پایم می گذارم
شاید این بار دستم به آرزوهایم برسد

آینده

شــک نکــــن …!



, ” آینــــده ای ”خواهـــم ساخت که...



” گذشتــــه ام ”  جلویــــش زانــو بزنــــد …!


براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

ببینش . . .

ضربان قلب | نحوه کارکرد قلب | فیلم قلب | قلب انسان | نحوه کارکرد قلب | پمپاژ خون توسط قلب

فقط نگاه کن.....این همانی ست که هردم می شکند ،در نگاه پوچ

نامردمان...!!!

^_^







                 پ.ن : خدایا خودت کمکش کن

. . ؟

کم سرمایه ای نیست .. !

داشتن آدمهایی که حالت رابپرسند ...!

ولـــــی ...

 از آن بهتر داشتن آدمهاییست ...

که وقتی حالت را میپرسند ...

بتوانـــی بگویی: خـــــوب نیستم ...

شـــــــــانــــــــــــس

 


خوشبخت اگر خار بکارد

از بخت خوشش لاله و ریحانه بدر آید


بدبخت اگر مسجدی از آینه سازد

یا سقف فرو ریزد و یا قبله کج آید

بزرگ شدیم

به تنگ آمده بود و برفت

http://s3.picofile.com/file/7634987311/cmapoem_blogfa_com_hafez_7_.jpg

دانه های اناری دل

http://pic.up2.ir/images/23735984750938949866.jpg

حامد همون دکتر بامداد خودمون:(


گفتم: خدای من، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغه دیروز بود و هراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم، آرام برایت بگویم و بگریم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟


گفت: عزیز تر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی، من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی. من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره ات نشسته بودم.


گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اینگونه زار بگریم؟


گفت: عزیزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج می کند، اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان، چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود.


گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟


گفت: بارها صدایت کردم، آرام گفتم از این راه نرو که به جایی نمی رسی، تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود که عزیزتر از هر چه هست، از این راه نرو که به ناکجا آباد هم نخواهی رسید.

گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟ گفت: روزیت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، پناهت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، بارها گل برایت فرستادم، کلامی نگفتی، می خواستم برایم بگویی آخر تو بنده من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اینگونه شد که صدایم کردی.

خــــــدا

                   قطاری سوی خدا می رفت.....همه سوار شدیم ............

و با رسیدن به بهشت....همه پیاده....

راستی چرا یادمان رفت که مقصدمان" خداست"؟؟!!!؟؟

خدایا شکرت . . .

اهمیت زاویه دید



وقتی با دوستی برخورد می کنیم که مثل ما فکر نمی کنه.

وقتی با عزیزی مواجه می شویم که نظراتش ظاهراً کاملاً مخالف با نظرات ماست.

وقتی با انسانی روبرو می شویم که خط بطلان بر اندیشه ها، باورها و اساسی ترین

اصول اعتقادی ما می کشد.

به یاد این اثر بسیار ارزشمند از مارکوس رائتز بیفتیم:

شاید او هم به همان حقیقتی ناظر است که ما ناظریم! ولی از زاویه ای دیگر.

سعی کنیم علاوه بر شنیدن نظرات دیگران، زاویه دید آنها را هم دریابیم.

از این طریق خیلی راحت تر از گرفتاری در دام تعصب رهایی می یابیم.

از این طریق خیلی راحت تر به تفاهم می رسیم.

از این طریق خیلی راحت تر به حقیقت نزدیک می شویم.

فقط باید باور کنیم که ما هم به همه حقیقت آن گونه که هست آگاه نیستیم.
فقط باید باور کنیم که دو مفهوم ظاهراً متضاد ممکن است وجوه متفاوتی از یک

حقیقت باشند که ما ارتباط بین آنها را نمی دانیم و به همین دلیل متضاد به نظر می آیند.

تو شاهکار خلقتی


آزاد شو از بند خویش   ،   زنجیر را باور نکن

اکنون زمان زندگیست   ،   تاخیر را باور نکن

حرف از هیاهو کم بزن،از آشتی ها دم بزن

از دشمنی پرهیز کن،شمشیر را باور نکن

خود را ضعیف و کم ندان،تنها در این عالم ندان

تو شاهکار خلقتی،تحقیر را باور نکن

بر روی بوم زندگی هر چیز می خواهی بکش

زیبا و زشتش پای توست،تقدیر را باور نکن

تصویر اگر زیبا نبود،نقاش خوبی نیستی

از نو دوباره رسم کن،تصویر را باور نکن

خالق تو را شاد آفرید،آزاد آزاد آفرید

پرواز کن تا آرزو ، زنجیر را باور نکن


سهراب

تو کجایی سهراب؟؟؟

آب را گل کردند

چشمها را بستند

و چه با دل کردند 

صبر کن ای سهراب!

گفته بودی قایقی خواهم ساخت

دور خواهم شد از این خاک غریب...

قایقت جا دارد؟؟؟؟

من هم از همهمه اهل زمین بیزارم...