حقوق و عدالت

 کاتوزیان، امیر ناصر، مجله نقد و نظر، بهار و تابستان 1376، شماره 10 و 11، از صفحه 34 تا 57، حقوق و عدالت (24 صفحه)

‌‌الف:‌ مفهوم عدالت
تعریف عدالت
«عدالت‌» مفهومی است که بشر از آغاز تمدن خود‌ می‌شناخته‌ و برای اسـتقرار آن کـوشیده اسـت. مشاهده طبیعت و تاریخ رویدادها، و اندیشه در خلقت از‌ دیرباز انسان را متوجه ساخت که جهان، بیهوده آفریده نـشده است; هدفی را‌ دنبال می‌کند و نظمی‌ بر‌ آن حکمفرماست (2) . انسان نیز در این مجموعه منظم و بـا هدف قرار گرفته اسـت و بـا آن همگام و سازگار است. بنابراین، هرچه در راستای این نظم طبیعی باشد،‌ درست و عادلانه است. حقوق نیز از این قاعده بیرون نیست و مبنای آن در مشاهده موجودات و اجتماعهای گوناگون است. پس، از ملاحظه «آنچه هست‌» می‌توان بـه جوهر «آنچه باید‌ باشد»‌ دست‌یافت. به بیان دیگر، در شیوه ارسطویی جستجوی عدالت نیز واقع‌گرایی دیده می‌شود و پایه آن مشاهده و تجربه است. (3)
این مقاله جای تفصیل برای ملاحظه سیر تاریخی‌ عقاید‌ نیست، ولی تـعریفهای مـهمی که از عدالت‌شده است‌بدین گونه خلاصه می‌شود:

افلاطون; عدالت اجتماعی
افلاطون در کتاب «جمهور» به تفصیل از عدالت‌سخن می‌گوید. (4) به نظر او‌ عدالت‌ آرمانی است که تنها تربیت‌یافتگان دامان فلسفه به آن دسترسی دارند و بـه یـاری تجربه و حس نمی توان به آن رسید. عدالت اجتماعی در صورتی برقرار می‌شود که‌ «هرکس‌ به‌ کاری دست زند که شایستگی‌ و استعداد‌ آن را دارد، و از مداخله در کار دیگران بپرهیزد». پس، اگر تاجری به سـپاهیگری بـپردازد یا یک فرد سپاهی حکومت‌ را‌ به‌ دست گیرد، نظمی که لازمه بقا و سعادت‌ اجتماع‌ است‌به هم خواهد ریخت و ظلم جانشین عدل خواهد شد.
حکومت، شایسته دانایان و خردمندان و حکیمان اسـت‌ و عـدل‌ آن اسـت که اینان بر موضع خـود قـرار گـیرند و،‌ به جای پول و زور، خرد بر جامعه حکومت داشته باشد.
بی‌گمان، مقصود افلاطون طبقاتی کردن جامعه‌ به‌ شیوه‌ خوانسالاران نبوده است. زیرا، در جـامعه آرمـانی او اوصـاف سپاهیگری و حکمت‌ و تجارت اکتسابی است نه ذاتی یـا ارثـی، و معیار توصیف اشخاص به هنگام اشتغال است‌ نه‌ ولادت.‌ با وجود این، بر آن خرده گرفته‌اند که چرا وضع شـغل و مـعلومات‌ شـخص‌ او را به حکم طبیعت تنها سزاوار کاری معین می‌کند، چندان کـه تجاوز از‌ آن‌ ستمگری‌ باشد. وانگهی، تقسیم میان آزادمردان و بردگان نیز در این طبقه‌بندی می‌گنجد: چنانکه ارسطو‌ بر‌ همین پایـه ادعـا کـرد که بعضی از مردم به حکم طبیعت‌خود برده‌اند و باید‌ در‌ همین وضع بـاقی بـمانند. (5)
اشکال دیگر چنین خلاصه می‌شود که پایه حکومت‌ آرمانی‌ افلاطون استبداد دانایان و روشنفکران است که تـنها چـند تـن از حکیمان شایسته‌ آنند‌ نه‌ همه مردم، (6) و قانون در آن نقشی ندارد.
نفس آدمی نـیز بـه عـدالت‌ نیازمند‌ است، و هنگامی این فضیلت‌به دست می‌آید که هر یک از قوا‌ در‌ جای‌ خود قـرار بـگیرد و نـظمی خاص بر روابط آنها حکمفرما باشد. تمام قوای انسانی، مانند‌ خشم‌ و شهوت، باید زیـر فـرمان عقل قرار گیرد و هر کدام عهده‌دار وظیفه‌ خود‌ شود. (7)
مانند این مضمون را در ادبـیات و حـکمت و فـقه نیز فراوان می‌توان‌ دید،‌ که نشانه نفوذ افکار حکیم دانای یونانی است. از جمله درمثنوی مـولوی‌ مـی‌خوانیم:‌

عدل چه بود وضع اندر موضعش‌

ظلم‌ چه بود وضع در ناموقعش

نیست‌باطل‌ هـرچه‌ یـزدان آفـرید

از غضب و ز حلم و ز نضج و مکید‌

خیر مطلق نیست زینهار هیچ‌ چیز‌

شر‌ مطلق‌ نیست‌ زینها هـیچ چـیز

نفع و ضر‌ هر یکی از موضع است

علم از این رو واجبست و نافعست‌ (8)‌

همچنین از شیخ طـوسی در‌ مـبسوط نـقل شده است‌ که‌ می‌نویسد: «ان العدل فی اللغة،‌ ان‌ یکون الانسان متعادل الاحوال متساویا». (9) در تفسیر «المـیزان‌» (جـ‌1، صـ‌371) عدالت‌با این‌ عبارت‌ تعریف شده است: «وهی اعطاء‌ کل‌ ذی‌ حق مـن القـوی‌ حقه،‌ و وضعه فی موضعه‌ الذی‌ ینبغی له‌» و این مضمونها نفوذ اندیشه‌های افلاطون را در این زمینه نشان مـی‌دهد.‌

چـنانکه گفته شد، افلاطون، که مفهوم‌ عدالت‌ را در‌ جامعه‌ای‌ با‌ فضیلت جستجو می‌کند، عـدالت‌ اجـتماعی را در حکومت دانشمندان و خردمندان می‌بیند و تجاوز به ایـن تـخصیص را ظـلم‌ می‌شمارد.‌
ارسطو; اعطای حق به سزاوار‌ آنـ‌

بـه‌ نظر‌ ارسطو، عدالت دارای‌ دو‌ معنی خاص و عام است: (10) عدالت‌به معنی عام شامل تـمام فـضایل است. زیرا هرکس به‌ کـار‌ نـاشایسته‌ای‌ دست زنـد سـتم کـرده است. سعادت واقعی‌ از‌ آن‌ کسی‌ اسـت‌ کـه‌ با فضیلت‌باشد و از دستورهای عقل اطاعت کند. فضیلت انسان دو آفت‌بزرگ دارد: افراط و تفریط، کـه بـایستی از هر دو پرهیز کرد. میانه‌روی و اعتدال، مـیزان‌ تشخیص رذایل از فضایل اسـت. پس تـهور و ترس هر دو مذموم و حد وسـط بـین آنها یعنی شجاعت فضیلت است، همچنان که سخاوت میانه بخل و تبذیر، و مناعت‌ و تـواضع، اعـتدال میان تکبر و زبونی است. در آخـرین تـحلیل، مـی‌توان گفت: عدالت‌به مـعنی عـام، «تقوای اجتماعی‌» است. (11)

در نـظر ارسـطو، انسان، به حکم طبیعت، نه خواهان‌ فضیلت‌ و کمال است نه گریزان از آن. فطرت انـسان بـسیط است و فضیلت و عدالت، اکتسابی. منتها، طـبیعت او بـه گونه‌ای اسـت کـه‌ مـی‌تواند‌ خود را با آنچه کـسب‌ کرده‌ سازگار کند و با خو کردن به آن کمال یابد. (12)

این مفهوم عدالت نیز در اخلاق و حـکمت اسـلامی نفوذ کرده است:‌ از‌ جمله در اخلاق عـالم‌ آرا‌ (مـحسنی) مـی‌خوانیم کـه: «عـدالت جامع فضایل اسـت و مـانع رذایل‌» و در توجیه آن می‌نویسد:
«به جهت وحدت تناسبی است که در میان اجزای متباینه به هم می‌رسد و کثرت‌ را‌ بـه صـورت وحـدانی جلوه می‌دهد و آنجا که حضرت خیر الانـام بـه کـلام مـعجز نـظام «خـیر الامور اوسطها» به خیریت اوساط تصریح فرموده، شرف عدالت را بر وجهی ابلغ بیان‌ نموده...»‌ (ص‌34). خواجه‌ نصیرالدین طوسی نیز در کتاب اخلاق ناصری می‌نویسد: «اما انواعی که در تـحت جنس عدالت است دوازده‌ است: اول صداقت، دوم الفت، سوم وفا، چهارم شفقت، پنجم صلت‌ رحم،‌ ششم‌ مکافات، هفتم حسن شرکت، هشتم حسن قضا، نهم تودد، دهم تسلیم، یازدهم توکل، دوازدهم عـبادت...». (13)

‌‌عـدالت،‌ به معنی خاص کلمه، برابر داشتن اشخاص و اشیاء است. هدف عدالت همیشه‌ تامین‌ تساوی‌ ریاضی نیست. مهم این است که بین سود و زیان و تکالیف و حقوق اشخاص،‌ تناسب و اعتدال رعـایت‌شود. پسـ، در تعریف عدالت می‌توان گفت: «فضیلتی است که‌ به موجب آن باید‌ به‌ هر کس آنچه را که حق اوست داد.» (14)

ارسطو عدالت را به معاوضی و توزیعی تـقسیم مـی‌کند: مقصود از عدالت معاوضی، تعادل مـیان دو عـوض در معامله است، به‌ گونه‌ای که یکی از دو طرف قرارداد نتواند به بهای فقر دیگری ثروتمند شود یا هر دو عوض را به دست آورد. این مفهوم عدالت‌خود بـه خـود در قرارداد به دست‌ مـی‌آید،‌ ولی ضـمانت اجرای آن جبران خسارتی است که زیان دیده را به وضع متعادل بازگرداند و برابری را تامین کند. برعکس، عدالت توزیعی، مربوط به تقسیم ثروت و مناصب اجتماعی‌ است‌ و ناظر به زندگی عمومی و نقش دولت اسـت. (15)

رومـیان; نفع مشترک
تعریف ارسطو در نوشته‌های اولپین (16) و در کتاب دیژست مورد قبول قرار گرفته‌ و سیسرون عامل دیگری بر آن افزوده است و می‌گوید «باید به هرکس آنچه را سزاوار است داد، مشروط بر این که بـه مـنافع عمومی زیـان نرسد». اصطلاح «نفع مشترک‌»‌ یا‌ «نفع‌ عموم‌» که در تعریف سیسرون‌ آمده‌ است،‌ از آن پس در بیشتر رساله‌های حقوق و اخلاق تـکرار شده است و می‌توان گفت که سایر تعریفها، با اندک تفاوت،‌ هـمان‌ اسـت‌ کـه ارسطو فیلسوف یونانی گفته و حقوقدانان رومی‌ کامل‌ ساخته‌اند. (17)

ترجیح منافع قابل احترام‌تر
پاره‌ای از نویسندگان، عدالت را نظامی دانـسته‌اند ‌ ‌کـه برتری منافع قابل‌ احترام‌تر‌ را‌ تامین می‌کند. مقصود از این گفته این است که، نـظم‌ اجـتماعی بـر مبنای زور و قدرت قرار نگیرد و، به جای منافع قوی‌تر، منافع قابل احترام‌تر رجحان داده‌ شود.‌

عـدالت صوری و ماهوی
برخی «عدالت‌» را به صوری و ماهوی‌ تقسیم کرده‌اند. (18) عدالت صوری به مـعنی برابری است و تنها مـفهومی از عـدالت است که‌ با‌ همه‌ معیارهای پیشنهاد شده برای تمیز «عدالت‌» سازگار است و همگان درباره آن‌ به‌ توافق‌ رسیده‌اند. و گروهی عدالت ماهوی را نیز برابری مطلق همگان شمرده‌اند. (19) بر مبنای‌ عدالت‌ صوری،‌ اگـر قاعده‌ای به همه موقعیتها و اشخاصی که موضوع آن قرار می‌گیرد یکسان حکومت‌ کند‌ و تبعیض روا ندارد، عادلانه است، خواه مفاد آن درست‌باشد یا نادرست.
برعکس،‌ در‌ عدالت ماهوی به مضمون و محتوای قاعده نیز توجه مـی‌شود و «بـرابر داشتن‌» کفایت‌ نمی‌کند;‌ کیفیت نیز مطرح است و «سزاوار بودن‌» نیز شرط اجرای عدالت‌به شمار می‌آید.‌
برای‌ مثال، عدالت این نیست که هر قاتلی بدون توجه به وضع روحی و جسمی و سـن‌ ویـژه‌اش، به اعدام محکوم شود یا کیفر نوعی دیگری ببیند. ولی، برابر‌ داشتن‌ تمام‌ کسانی که در موقعیت‌یکسان قرار گرفته‌اند لازمه عدالت است. به طور معمول، عدالت‌به معنی کامل‌ خود‌ بـه‌ کـار می‌رود، مگر این که با قید «صوری‌» همراه باشد.

عدالت‌ طبیعی‌ و حقوقی
ارسطو در کتاب اخلاق خود، «عدالت‌» را به طبیعی و قانونی تقسیم می‌کند.‌ مقصود‌ او از عدالت طبیعی قواعد همگانی و نوعی اسـت کـه از طـبیعت‌ اشیاء‌ سرچشمه می‌گیرد و ارتباطی بـه عـقاید اشـخاص‌ و قوانین‌ حاکم بر جامعه ندارد. برعکس، عدالت قانونی‌ وابسته‌ به اوامر و نواهی قانون است و ضابطه نوعی ندارد. برای مثال، نرخ‌ بـازخرید‌ زنـدانی را قـانون معین می‌کند‌ و اجرای عدالت‌ قانونی،‌ منوط‌ به پرداخـت هـمان نرخ است. بدین‌ ترتیب،‌ برخلاف عدالت طبیعی که چهره آرمانی و الهی دارد، عدالت قانونی همانند‌ حسن‌ و قبح شرعی نزد مـتکلمان و عـالمان اصـول اسلامی است‌ و از داده‌های قانون استنباط می‌شود.‌
این تقسیم، الهام‌بخش نـویسندگانی است که از بیم تجاوز دادرسان به آرمانهای ملی‌ و اختلاط صلاحیتهای قوه قانونگذاری و قضایی،‌ اجرای‌ عدالت را به‌ طور‌ مـقید و در چـارچوب‌ قـوانین‌ برای دادرسان مجاز شمرده‌اند: بدین ترتیب که دادرس، در مقام تفسیر قـوانین، مـی‌تواند از‌ عدالتی‌ که مجموعه قوانین به او تلقین‌ می‌کند‌ الهام بگیرد‌ و پا‌ را از آن حدود‌ فراتر ننهد. به بیان دیگر، قـاضی بـاید هـمچون اسیری در بند، حرمت زنجیرهای قانون را‌ که‌ بر پای اوست نگاهدارد و قدم‌ در‌ «سیاست‌ قـانونگذاری‌»‌ نـنهد.‌ ولیـ، واقع این‌ است‌ که تنها بخشی از این توصیه جامه عمل می‌پوشد:

بی‌گمان دادرس، اسـیر انـدیشه‌ها و اصـولی‌ است‌ که‌ خواندن و تفکر در قوانین به او‌ القا‌ کرده‌ است.‌ عادت‌ به‌ اجرای قانون و رعـایت آیـین دادرسی و شغلی نیز به وجدان اکتسابی او افزوده می‌شود و از او انسانی می‌سازد که به دشـواری مـی‌تواند ایـن زنجیرهای روانی‌ را پاره کند و آزاد بیندیشد. به همین دلیل است که در همه نظامهای حقوقی سرزمینی آزاد نـیز پیـش‌بینی شده تا مردمی به حکم وجدان اجتماعی و ذهن زلال خود‌ داوری‌ کنند و با نـام «هـیات مـنصفه‌» جای قاضی حرفه‌ای و مقید را بگیرند.

ولی، وجدان دادرس و آرمانهای او را تنها قوانین و آیینهای دولتی آبیاری نمی کـند.‌ او،‌ هـم انسانی مستقل است و هم عضوی از جامعه، و هر دو عنوان از ارکان شخصیت او است: به عـنوان انـسان از نـژاد‌ و وراثت و تربیت‌خانوادگی و باورهای‌ اخلاقی‌ و مذهبی و موقعیت تاریخی و جغرافیایی خود متاثر است، و به عنوان عضوی از اجـتماع، انـدیشه او از وجـدان توده مردمی که با‌ آنان‌ ارتباط خویشی و اقتصادی‌ و قومی دارد تاثر می‌پذیرد. پسـ، آنـچه او عدالت می‌بیند بازتابی از ترکیب عوامل پیچیده روانی و اجتماعی گوناگون است و آنگاه که در خلوت خویش به عـدالت مـی‌اندیشد نمی‌تواند در‌ چارچوبی‌ که دولت‌برای او فراهم کرده است‌باقی بماند و روح خود را در حصار «عدالت قـانونی‌» نـهد. ممکن است چنین وانمود کند که تـنها قـانون را بـه کار می‌بندد، ولی واقعیت‌ این‌ است که،‌ در فـرض سـکوت و نقص قانون، او به ندای وجدان خود بیش از هدف قانونگذار، حساس است‌ و می‌کوشد، تـا آنـجا که ابزارهای منطقی انتساب فـکر بـه قانونگذار‌ کـارایی‌ دارد،‌ عـدالتی را کـه محترم می‌دارد رعایت کند و حتی جـانب انـصاف را نگه دارد.
تامل در ‌‌رویه‌های‌ قضایی (20) نشان می‌دهد که بسیاری از آراء دادگاهها از نظر منطقی قـابل‌ تـوجیه‌ نیست‌ و چه بسا مخالف با قـانون است. همه این انـحرافها را بـه اشتباه یا سوء‌ نیت قـاضی نـمی‌توان نسبت داد; گاه وجدانی بیدار و آگاه است که به‌ سوی عدالت گام برمی‌دارد‌ و نـظریه‌های حـقوقی را در استخدام می‌گیرد.
بدین ترتیب، بـه جـای «عـدالت قانونی‌» که مـفهومی بـیهوده و خنثی را به ذهن مـی‌آورد، بـاید از عدالت قضایی یا حقوقی سخن گفت تا‌ نمودار تمام واقعیتهای قانونی و اجتماعی و روانی بـاشد و گـویای نظمی شود که سلسله مراتب دادگـاهها و تـکلیف اجرای قـانون بـه آن مـی‌بخشد. قاضی در خدمت قدرتی کـه او را‌ برگزیده‌ نیست; در خدمت عدالت است و از قانون به عنوان ابزار راهیابی به آرمان خود سود مـی‌برد. (21)

نـقد تعریفها; دشواری اعمال ضابطه‌ها
همه ایـن تـعریفها بـه جـای‌ خـود‌ درست است و چـهره‌ای از آن تـوازن مطلوب و فضیلت والایی را که انسان در جستجوی آن است نمایش می‌دهد. زیرا، اگر در اجتماع هر چیز به جـای خـود‌ قـرار‌ گیرد، یا به هرکس آنچه سزاوار اسـت داده شـود و مـساوات رعـایت گـردد، یـا از منافعی حمایت‌شود که بیشتر قابل احترام است، ریشه ظلم و فساد کنده خواهد شد‌ و در‌ این بهشت‌برین، تنها عدل حکومت‌ می‌کند.‌ ولی‌ تمام اشکال در این است که، هر کـس در اجتماع چه جایی دارد و چه چیز
را سزاوار است و منافع‌ قابل‌ احترام‌تر‌ کدام است؟ در واقع، عدالت‌به اموری تعریف شده‌ که‌ خود بر اجمال آن افزوده است و هیچ معلومی به دست نمی‌دهد. حد عدالت را بـه سـادگی نمی‌توان معین‌ ساخت،‌ و اشکال حکیمان در این کار به همان اندازه است که‌ در تعریف «حقیقت‌» و «جمال‌» گرفتار آنند:
به عنوان مثال، با این که تعریف ارسطو فریبنده است،‌ گاه‌ اجـرای‌ آن بـه وسیله خود او چهره‌ای کریه می‌یابد: حکیم دانا، در‌ اجرای‌ همین تعریف و با الهام گرفتن از نوشته‌های افلاطون، استدلال می‌کند که «بعضی از مردم برحسب‌ طبیعت‌خود‌ بـرده‌اند‌ و در نـتیجه شایسته بندگی هستند». در واقع، تـلخی ایـن استنتاج را‌ او‌ حس‌ نمی‌کرده است، چرا که زاده محیط خود بوده و بر پایه روابط اجتماعی و اقتصادی‌ آن‌ روزگار داوری کرده است.
در مفهوم کلی «عدالت‌» گفتگوی مهمی وجـود نـدارد، ولی‌ همین‌ که بـخواهند از ایـن مفهوم کلی قواعد جزئی بسازند و آن را با‌ وقایع‌ خارجی‌ منطبق سازند، اختلاف سلیقه‌ها شروع می‌شود. دلیل اصلی این اختلافها تعارض دو چهره عام‌ و خاص عدالت است و همین امر سبب می‌شود که دادرس گـاه بـه قانون‌ متوسل‌ شود‌ و گاه به انصاف. (22) گروهی قانونی را با مفهوم «مساوات و دادن حق به‌ صاحب‌ آن‌» منطبق می‌دانند و جمعی دیگر آن را ظالمانه می‌شمرند. چنانکه دیدیم،‌ درباره‌ مبادله‌ اموال و توزیع ثروت، به نـظر پیـروان حقوق فـردی، عدالت اقتضا می‌کند که بین ارزش‌ کار‌ و کالاهایی که مبادله می‌شود تساوی برقرار باشد و بهترین وسیله تـامین این‌ عدالت‌ احترام به اراده طرفین است. ولی، طرفداران حقوق اجتماعی مـی‌گویند، ایـن روش بـا انصاف منطبق نیست،‌ زیرا‌ در آن، وضع بدنی و موقعیت اجتماعی افراد به حساب نیامده است‌ و دالت‌حکم می‌کند کـه ‌ ‌تـمام ثروت ملی بین‌ مردم‌ به‌ تناسب لیاقت آنان تقسیم شود. در چگونگی‌ این‌ تـناسب نـیز اخـتلاف شده است که آیا ثروت باید به تساوی بین همه‌ تقسیم‌ شود، یا به نـسبت نیاز‌ یا،‌ سرانجام، به‌ نسبت‌ ارزش‌ و مقدار کاری که انجام می‌دهند.‌ (23)‌
با وجـود این، باید پذیرفت کـه مـفهوم «برابری‌» به عنوان جوهر‌ و اساس عدالت در همه این اختلاف‌ سلیقه‌ها حفظ می‌شود. برای‌ مثال،‌ آنان که مایلند امتیازها و ثروتها‌ به تناسب لیاقت‌یا نیاز تقسیم شود، این قاعده را می‌پذیرند که سهم کـسانی‌ که‌ دارای لیاقت‌یا نیاز یکسان هستند‌ «برابر»‌ باشد.‌ به همین جهت،‌ برابری‌ را عدالت صوری و مجرد‌ نیز نامیده‌اند تا نمودار اشتراک آن در همه دیدگاهها باشد. (24) پس، به اعتباری‌ می‌توان‌ گفت که همه اختلافها در چـگونگی‌ «اداره عدالت‌» است نه‌ در‌ مفهوم آن.

نتیجه‌
عدالت مفهومی است اخلاقی. آموزشهای مذهبی و وضع اقتصادی و سیاسی در هر قومی‌ اخلاقی‌ به وجود می‌آورد، که بر حسب‌ آن‌ درباره‌ داد‌ و ستم، داوری می‌کنند.‌ این‌ احساس عـدالت نـزد همه بیش و کم وجود دارد، ولی بیشتر احکام عرفی ساده و ناقص‌ است‌ و همگان درباره مسائل حقوقی و اقتصادی، عدالت‌ را‌ تشخیص‌ نمی‌دهند.‌ همان‌ گونه‌ که در اخلاق باید عرف پاکان و پرهیزکاران را مبنا قرار داد، مـفهوم عـدالت را نیز باید در نوشته‌های دانایان حقوق و اخلاق جستجو کرد.

به‌ طور خلاصه، انسان طالب اجرای عدالت است. سخت‌ترین دلها نیز وانمود می‌کند که چنین شوقی را در درون خود دارد. تاریخ زندگی بشر را تـلاش در راه تـمیز و اجـرای‌ عدالت‌ تشکیل می‌دهد. با وجـود ایـن، در جـستجوی این گمگشته نزاعها برمی‌خیزد و ستیزها رخ می‌دهد، چندان که گاه ستمگران و زورمندان، ظلمها می‌کنند تا اثبات نمایند که منشی عادلانه‌ دارند.‌ عـدالت پیـوسته از ایـن ابهام درونی رنج می‌برد و قربانی آزادی خود از تعلقها مـی‌شود. پسـ، آخرین چاره این است که با اخلاق‌ پیوند‌ خورد و همگام با آن‌ تحول‌ یابد.

بدین ترتیب، آرمان عدالت و مـصداقهای آن ثـابت نـیست و به جای عدالت معقول و جاودانه، باید از «عدالت زمانه‌» سخن گـفت.‌ دادرسان،‌ هنرمندان تمیز اخلاق و عدالت‌ و تواناترین حامیان این ارزشها هستند و پایبندی روانی آنان به رعایت‌حرمت قانون و آراء گذشته خـود و هـمچنین سـلسله مراتب قضایی که به وحدت رویه‌ها می‌انجامد، از مهمترین عوامل‌ ایجاد‌ نـظم در اجـرای عدالت و جلوگیری از آشفتگی راه‌حلها در این زمینه است. (25)

چنانکه گفته شد، در نظر گروهی از نظریه‌پردازان، جوهر عدالت در دنـیای کـنونی «بـرابری‌» است.‌ اجرای‌ عادلانه قانون‌ بدین معنی است که درباره غنی و فقیر و وضـیع و شـریف و در هـر موقعیتی یکسان‌ اجرا شود. (26) ولی، باید پذیرفت که در این مفهوم صوری‌ و خشک‌ هیچ گـونه کـیفیتی راه نـدارد و نقص در همین جا است. بی‌گمان، عدالت ایجاب نمی‌کند که درباره ‌‌هر‌ مجرمی، قطع نـظر از ویـژگیهای فردی او، مجازاتی یکسان مقرر شود و کیفر‌ به‌ اعمال‌ تعلق گیرد نه به اشـخاص. عـدالت صـوری و مجرد برای صورت بخشیدن به این مفهوم‌ اخلاقی و اداره آن کافی نیست و حکم دل و احساس و شرایط،‌ در آن نقش مـؤثری‌ دارد.‌ بـه گفته هیوم «این عقل نیست که معیار اخلاقی را معین و تحمیل می‌کند، احساس مـا اسـت‌». وانـگهی، انصاف نیز باید وسیله نرمش و انعطاف عدالت‌شود و از ناروایی در اجرا‌ و اداره عدالت‌بکاهد و ارزشهای متعارض را جمع کند.

بـرای مـثال، در موردی که شخصی نیازمندتر و دیگری لایق‌تر یا مفیدتر است‌برای توزیع عادلانه نـفعی کـه مـیان آن دو صورت‌ پذیرد،‌ چاره‌ای جز توسل به انصاف نیست.

همچنین است در تقسیم خسارت میان توانگری کـه خـطایش کـوچکتر است‌با نیازمندی که خطای بزرگتری مرتکب شده است... و مانند اینها.

به‌ بـیان‌ دیـگر، گاه اجرای قانون و قواعد عادلانه و مجردی که اندیشیده‌ایم مانند کیفر جرم در موردی خاص، وجدان عدالت‌خواه را قـانع و راضـی نمی‌کند و ناچار به انصاف روی‌ می‌آوریم‌ تا تمام حقیقت موجود و ویژگیهای آن را نـیز بـه حساب آوریم و از تعارض ارزشها بکاهیم. در واقع، انـصاف، عـصای عـدالت است تا به حرکت مستقیم آن کمک‌ کـند‌ و تـکیه‌گاه آن به هنگام خطر‌ سقوط‌ باشد.‌
ب: شناخت عدالت و منابع آن
اختلاف در تشخیص عدالت

اگر قـواعد عـدالت، به صورت نوعی و کلی، مـبنای‌ حـقوق‌ قرار‌ گـیرد و از داوریـهای فـردی ممتاز شود، اشکال‌ مهم،‌ تشخیص راه اسـتنباط و احـراز این قواعد است: یعنی باید دید چگونه می‌توان احکام عادلانه را به دسـت آورد‌ و چـه‌ مقامی برای این تشخیص صلاحیت دارد؟

در بـرابر این‌ پرسش، پاسخ مـسلم و قـاطعی وجود ندارد و شاید بتوان ادعـا کـرد که از پیچیده‌ترین مسائل فلسفه حقوق است:‌

1.‌ بعضی گفته‌اند قواعد عدالت‌باید، به حکم عقل و از راه تـحلیل‌ مـسائل‌ اجتماعی و آرمانها، استخراج شود. اسـاس ایـن نـظر را که بر پایـه طـبیعت اشیاء و نظم‌ عمومی‌ جـهان‌ و هـدف آفرینش قرار دارد، در آغاز گفتار آوردیم و دیدیم که‌ چگونه‌ می‌توان‌ از آنچه هست‌به مفهوم عدالت دسـت‌یافت.

2. بـعض دیگر داوری عقل را در‌ این‌ باب‌ نمی‌پذیرند و مـعتقدند کـه تنها از راه ایـمان و اشـراق مـی‌توان به این قواعد‌ دسـت‌یافت،‌ و عواطف انسانی و حکم دل است که مبنای تمیز داد و ستم‌ قرار‌ می‌گیرد.‌ جمعی نیز اراده خداوند و مذهب را بـه عـنوان ضابطه برگزیده اند. (27)

3.‌ از سوی دیگر، جـامعه‌شناسان بـر ایـن بـاورند کـه عدالت ناشی از وجـدان عـمومی‌ است.‌ و آنها که نخواسته‌اند مفهوم مجرد «وجدان عمومی‌» را بپذیرند، می‌گویند قاعده ای عادلانه است که‌ وجدان‌ گـروه بـزرگی از مـردم آن را درست‌بداند. (28) برتراند راسل، در تعریف‌ عدالت‌ می‌نویسد:‌ «عـدالت عـبارت از هـر چـیزی اسـت کـه اکثریت مردم آن را عادلانه بدانند» یا به‌ بیان‌ دیگر،‌ «عدالت عبارت از نظامی است که آنچه را که، به تصدیق عموم،‌ زمینه‌هایی‌ برای نارضایی مردم فراهم می‌کند به حداقل بـرساند». (29)

هیوم، حکیم انگلیسی را نیز باید‌ در‌ زمره این گروه آورد، زیرا او عدالت‌خواهی را تا مرز فایده‌گرایی محض‌ پایین‌ می‌آورد. از گفته‌های اوست که: «قواعد عدالت‌ طبیعی‌ نیست;‌ ساختگی است، نه بدین معنی که پایـه‌ درسـتی‌ ندارد، چرا که آن قواعد بر حسب ذات خود مفید است‌». (30)

4.‌ ولی، در برابر آنها بسیاری‌ از‌ نویسندگان، عدالت‌ را‌ تابع‌ رای عمومی نمی‌دانند. به نظر آنان،‌ همان‌ گونه که قواعد طبیعی را به نیروی اکـثریت نـمی‌توان تغییر داد و حقیقت‌ وابسته به نظر عموم نیست، عدالت‌ را نیز نباید با‌ رای‌ اکثریت مردم تعیین کرد. ارسطو‌ در‌ این باب می‌گوید: «عدالت امری اسـت کـه انسان عادل فکر می‌کند» و لوفـور،‌ اسـتاد‌ فرانسوی، در توضیح آن تایید‌ کرده‌ است،‌ که به جای‌ توجه‌ به شمار اشخاص، باید‌ نظر‌ بهترین و صالحترین مردم را مبنا قرار داد. (31)

روبیه نیز در پایان‌ تحلیل‌ خـود نـتیجه می‌گیرد که برای یـافتن‌ قـواعد‌ عدالت‌باید به‌ جامعه‌ حقوقدانان،‌ که در جستجوی این‌ قواعد و در مقام ستایش آن هستند، رجوع کرد. عرف عمومی و قوانین دولتی نمی‌تواند‌ ضابطه‌ تشخیص عدالت قرار گیرد، و به‌ همین‌ سبب‌ است‌ که‌ گاه بـین قـواعد‌ حقوق‌ و عدالت تعارض ایجاد می‌شود. (32)

5. هگل و پیروان او هم دولت را تنها‌ مقام‌ صالح‌ برای تشخیص عدالت دانسته‌اند. به نظر این‌ گروه،‌ مبنای‌ عدالت‌ اراده‌ دولت‌ است و هیچ تفاوتی بین «آنچه هست‌» و «آنـچه بـاید باشد» وجـود ندارد (ش‌52). ریشه این بی‌اعتمادی به عدالت را باید در عقاید سوفسطائیان یونانی دید که‌ می‌گفتند «عدالت آن است کـه مفید به حال قویتر باشد». (33) و همچنین از پاسکال که می‌گفت «خطرناک اسـت‌به مـردم گـفته شود که قوانین عادلانه نیست‌».

چهره اخلاقی عدالت‌ و هنر شناخت آن
آنچه درباره مبنای حقوق و اخلاق گفته شـده ‌ ‌اسـت، ما را از ورود در این بحث‌بی‌نیاز می‌سازد، ولی یادآوری دو نکته بی‌فایده نیست:

1.‌ عدالت‌ مفهومی است اخلاقی، پس تـمام عـواملی کـه در اخلاق هر قوم مؤثر است، در تمیز داد و ستم اثر دارد. قواعد عدالت فطری‌ و ثابت نیست، ولی در تشخیص‌ آنـها‌ تنها به نیروی عقل نباید اعتماد کرد. زیرا اعتقادهای مذهبی و عواطف نیز در ایـن راه سهم مؤثری دارد.

2. راست اسـت کـه‌ هر‌ انسان متمدنی در برابر‌ حوادث‌ اجتماعی در خود احساس عدالت می‌کند، و نیز درست است که گاه، داوریهای خصوصی و پراکنده چنان به هم شبیه است که از مجموع آنها می‌توان قواعدی نوعی استخراج کـرد،‌ ولی‌ نباید افکار عمومی را میزان تشخیص عدل و ظلم قرار داد. ذهن ساده عرف، قادر به تحلیل تمام مسائل اجتماعی نیست و گاه نیز گرفتار احساساتی می‌شود که از عقل‌ بدور‌ است. نیروی‌ عقل را بـاید بـه یاری تجربه و مطالعه آبیاری کرد، و ذهن کسانی قادر به تشخیص عدالت‌ است که در امور اجتماعی بینش و تجربه کافی اندوخته باشند.‌ همان‌ گونه‌ که برای ارزیابی آثار هنری به کسانی رجـوع مـی‌شود که ذهنشان آماده تمیز زشتی و زیبایی است، ‌‌در‌ جستجوی عدالت نیز باید در پی اشخاصی بود که صلاحیت تمیز درست از‌ نادرست‌ را‌ دارند. داوریهای عامیانه ممکن است در پاره‌ای از امور ساده و ابتدایی رست‌باشد، ولی هـمیشه‌ بـه آن اعتماد نمی توان کرد:

برای نمونه، در روزنامه‌ها می‌نویسند که‌ مردی با کمال بیرحمی‌ زن‌ ناتوانی را کشته است; احساسات عمومی تحریک می‌شود و همه او را در وجدان خود محکوم می‌سازند; ولی دادرسی که اثر مـحیط را در اراده افـراد دریـافته و می‌داند که بی‌نظمی‌ اجتماع عـامل اسـاسی وقـوع جرم است، به زودی مردم حکم نمی‌کند. بیشتر از آن که درصدد انتقامجویی و تسکین احساس آنی خود باشد، در پی اصلاح مجرم و درمان اوست. وضع‌ زنـدگی‌ بـزهکار، رابـطه او با مقتول، اوضاع و احوالی که قتل در آن اتفاق افـتاده اسـت، سبق تصمیم و درجه بداندیشی مجرم، شخصیت طرفین و دهها مساله دیگر در تصمیم او‌ مؤثر‌ است. عدالتی که او می‌بیند با دیگران مـتفاوت اسـت، هـمچنانکه دید یک هنرمند با نظر عوام تفاوت دارد.

به اضافه، عـدالتی که در جامعه ناپاکان و هرزگان محترم‌ است،‌ با آنچه در جمع پرهیزکاران و دوراندیشان عدالت نامیده می‌شود یکسان نیست. همین اخـتلاف سـلیقه اسـت که پاره‌ای از محققان را واداشته که «عدالت و اخلاق مذهبی‌» را جانشین‌ «عدالت‌ اجـتماعی‌»‌ سـازند. (34) بنابراین، در تشخیص‌ عدالت،‌ ملاک‌ داوری عمومی نیست; باید از مجموع عقاید علمای اجتماعی و رویه‌های قضایی آنها را در هر دورهـ‌ای اسـتخراج کـرد.
ج:‌ قلمرو‌ حقوق‌ و عدالت
گرایش قواعد حقوق به سوی عدالت

حقوق‌ و عدالت دو همزاد تـاریخی‌اند: یـونانیان ایـن اتحاد را پیش از دیگران دریافتند و رومیان دنباله اندیشه آنان را‌ گرفتند.‌ (35)‌

ژوستینین، حقوق را هنر دادگستری و پنـدار نـیک مـی‌نامید.‌ (36) به گفته مشهور، دولتی پایدار می‌ماند که اقامه عدل کند و در رفتار خود جانب انـصاف را‌ از‌ دسـت‌ ندهد. ولی امروزه عدالت‌برای حقوقدان آرمانی است که قوانین باید از‌ آن‌ الهام بگیرد. یـعنی، دو مـفهوم حـقوق و عدالت، در عین حال که با هم پیوند نزدیک‌ دارند،‌ از‌ هم جدا شده‌اند. به بـیان دیـگر، نظمی که به وسیله حقوق برقرار‌ می‌شود،‌ پیوسته‌ در حال حرکت و تحول است و بـه سـوی کـمال می‌رود: کمالی که غایت‌ آن‌ عدالت‌ و نیکی است.

قاعده‌ای را که مردم با عدالت و انصاف مـنطبق نـدانند‌ به‌ میل و رغبت اجرا نمی‌کنند و برای فرار از آن به انواع وسیله‌ها‌ و حیله‌ها‌ دست مـی‌زنند. پس دولتـ‌برای حـفظ نظام عمومی و ایجاد آرامش اجتماعی، ناگزیر است که،‌ تا‌ حد امکان، قواعد حقوق را با عـدالتی کـه نـزد مردم، محترم است‌سازگار کند.‌

پیوند‌ حقوق و عدالت را در بسیاری از قواعد می‌توان دید. بـرای مـثال، نظم در معاملات‌ ایجاب‌ می‌کند که اشخاص در اعتبار و نفوذ قراردادها تردید نکنند و مطمئن‌ باشند‌ که‌ دولت مفاد پیـمانشان را مـحترم می‌دارد، و در صورت لزوم، مدیون را به اجرای آن‌ ملزم‌ می‌کند.‌ با وصف ایـن، قـانونگذار لزوم اجرای عدالت را نیز از یاد نبرده‌ است‌ و بـه حـاکم اجـازه می‌دهد تا به مدیون «مهلت عادله یـا قـرار اقساط بدهد» (ماده 277‌ قانون‌ مدنی) و گاه نیز در مفاد تعهدات طرفین تجدید نظر کـند (مـاده‌4‌ قانون‌ روابط مالک و مستاجر) (37) و در‌ مـقام‌ اجـرای‌ حکم، تـوقیف اسـباب کـار و لباس و اشیاء‌ ضروری مدیون و خانواده او را مـمنوع مـی‌سازد (ماده 65 قانون اجرای احکام‌ مدنی).‌ مرور زمان دعاوی راجع به‌ برات‌ و سـفته‌ و چـک‌ در امور تجارتی پنج‌سال است، ولی‌ دارنـده‌ برات می‌تواند وجه آن را از کـسی کـه به ضرر او استفاده‌ بلاجهت‌ کـرده اسـت، تا ده سال مطالبه‌ کند (مواد 318 و 319‌ قانون تجارت). همچنین اگر سند‌ تجارتی،‌ به سـبب نـداشتن یکی از شرایط اساسی، اعتبار بـرات و سـفته و چـک‌ را‌ از دست‌بدهد، در دعوای دارنـده‌ آنـ‌ به‌ طرفیت استفاده‌کننده بـلاجهت‌ پذیـرفته‌ می‌شود (تبصره ماده 319‌ قانون‌ تجارت).

رعایت تناسب در تعهدات مالیاتی سبب شده است که درآمـدها تـا میزان‌ معینی‌ از مالیات معاف گردد و از‌ آنـ‌ پس نـیز،‌ نرخ‌ مـالیات‌ بـه صـورت تصاعدی محاسبه‌ شود. در حـقوق کیفری نیز، معاف شدن از مجازات در مورد شخصی که در مقام‌ دفاع‌ مشروع به دیگری صدمه زده اسـت‌ از‌ مـفهوم‌ «عدالت‌»‌ سرچشمه‌ گرفته است.

وانگهی،‌ یـکی از اوصـاف حـقوق ایـن اسـت که کلی و مـجرد از خـصوصیتهای فردی باشد و به‌ شکل‌ «قاعده‌»‌ ظاهر شود (ش‌157 تا 159). قاعده بر‌ مصداقهای‌ خارجی‌ یکسان‌ حکومت‌ مـی‌کند،‌ پس در درون هـر قـاعده حقوقی، جوهر عدالت‌یعنی برابری به چشم مـی‌خورد و مـانع تـبعیضهای نـاروا و خـودسرانه مـی‌شود. بی‌گمان چنین عدالتی صوری است و احتمال دارد‌ که
نقد و نظر » شماره 10 (صفحه 48)

ماهیت قاعده حقوقی، ظلم محض باشد. ولی، دست‌کم، صورت عدالت در هر قاعده‌ای دیده می‌شود و از همین جاست که می‌گویند: «ظلم بالسویه نـیز عدل است‌». (38)

با‌ وجود‌ این، پاره‌ای از نویسندگان، مانند هیوم و مارکس، به این دلیل که عدالت، مفهومی مبهم و آرمانی و تخیلی است و نمی‌تواند موضوع تحقیقهای علمی قرار بگیرد، آن را‌ واژه‌ای‌ توخالی و بی‌محتوا پنـداشته‌اند و کـلسن کوشیده است که حقوق را از آلایش عدالت پاک سازد.

از هابز (Hobbes) نقل شده است‌ که‌ معیار تمیز عدالت را قانون‌ می‌داند.‌ بر این مبنا، قانون همیشه عادلانه است و عدالت اعتبار خود را از قانون مـی‌گیرد. ایـن گفته، نظر کسانی را به یاد می‌آورد که‌ حسن‌ و قبح عقلی را‌ انکار‌ می‌کنند وحسن و قبح شرعی را جایگزین آن می‌سازند. در هر حال، این یگانگی در فرضی قـابل قـبول به نظر می‌رسد که عـدالت‌به مـعنی صوری خود در نظر باشد.
جدایی‌ دو قلمرو برای تامین عدالت معاوضی در قراردادها، قواعد و احکامی به چشم می‌خورد که تمایل طبیعی حقوق را به سوی عدالت نـشان مـی‌دهد: برای مثال، در قراردادهای مـعوض،‌ قـانون‌ مالیت داشتن‌ هر یک از دو عوض متقابل را شرط درستی عقد می‌داند تا تعادلی که دو طرف در‌ نظر داشته‌اند محفوظ بماند. لزوم تعادل ارزش دو عوض نیز از‌ نظر‌ قانونگذار‌ پوشیده نمانده است: به مغبون حق مـی‌دهد تـا قرارداد نامتعادل را فسخ کند (ماده 416ق. م) و ‌‌به‌ خریدار کالای معیب اختیار می‌دهد که یا کمبود عوض را با گرفتن «ارش‌»‌ جبران‌ سازد‌ یا عقد نامتعادل اقتصادی را برهم زند (ماده 422قـ.م.). مـنع از تملک دو عـوض نیز‌ قاعده دیگری است که در حفظ توازن دو عوض ضروری است: چنانکه در‌ طلاق خلع گفته شده‌ است‌ کـه زن در صورتی می‌تواند به فدیه رجوع کند که برای شوهر نیز رجـوع از طـلاق مـمکن باشد و زن نتواند، بدون پرداختن فدیه، شوهر را از حق رجوع محروم سازد‌ و تعادل معهود در طلاق خلع را برهم زند. (39) هـمچنین، ‌ ‌پارهـ‌ای از محققان، از بیم جمع شدن دو عوض در ملک یکی از دو طرف قرارداد، شرطی که تلف مـبیع‌ پیـش‌ از تـسلیم به خریدار را بر عهده او قرار دهد، خلاف مقتضای معاوضه پنداشته‌اند. (40)

در قواعد مربوط به همبستگی خـانوادگی نیز بعضی از نویسندگان، بحق، دریافته‌اند که تکلیف‌ فرزند،‌ در انفاق به پدر و مادر ،عوض مـتعادل تکالیفی است که آنـان در زمـان کودکی فرزند بر عهده داشته اند. (41)

در حقوق انتقالی (تعارض قوانین در زمان)،‌ گفته‌ شده است که قانون جدید بر قرارداد در حال جریان حکومت ندارد، به این منظور که تعادل قراردادی و مطلوب دو طرف بـرهم نخورد. (42) همچنین، در مسؤولیت مدنی،‌ لزوم‌ حفظ‌ تعادل قراردادی مانع از آن‌ است‌ که‌ زیان‌دیده در انتخاب مبنای دعوی آزاد باشد و در رابطه خود با طرف دیگر، از قرارداد چشم بپوشد و به قواعد‌ مسؤولیت‌ قهری‌ استناد کـند. (43)

در مـورد حوادث پیش‌بینی‌ نشده‌ای‌ که طبیعت دو عوض و تعادل قراردادی را در زمان اجرای آن برهم می‌زند قوانین و اندیشه‌های حقوقی متمایل‌ به‌ جبران‌ این وضع و امکان فسخ قرارداد است و حرمت‌سنتی قرارداد‌ را در برابر عدالت، ناچیز مـی‌شمارد. (44)

سـرانجام، برهم خوردن توازن موقعیتهای خریدار و فروشنده، در موردی‌ که‌ مبیع‌ تسلیم نشده و ثمن نقد به تاخیر افتاده است، به فروشنده‌ حق‌ می‌دهد که با اعمال «خیار تاخیر ثمن‌» قرارداد را فـسخ کـند و خود را از آن‌ وضع‌ نجات‌ دهد (ماده 402ق.م.). (45)

اگر این استقرا را به مواردی که‌ به‌ حکم‌ قانون می‌توان شرایط قرارداد را به منظور ایجاد تعادل بین دو عوض تعدیل کرد‌ (مانند‌ تـعدیل‌ اجـاره‌بها در فـرضی که تراضی شده است کـه اجـرت‌المثل بـرابر با اجاره‌بها باشد) گسترش‌ دهیم،‌ (46) بخوبی درمی‌یابیم که یکی از هدفهای اصلی حقوق، اجرای عدالت است. گاه،‌ گرایش‌ طبیعی‌ حقوق به سـوی عـدالت در نـتیجه ضرورتهای حفظ نظم و امنیت‌حقوقی برهم می‌خورد، ولی‌ ایـن‌ مـوارد استثنایی نباید در قاعده، تردید ایجاد کند.

با وجود این، قلمرو‌ حقوق‌ و عدالت از دو جهت از هم متمایز می‌شود:

1. هدف حقوق در درجـه نـخست‌ ایـجاد‌ نظم اجتماعی است. فنون قانونگذاری نیز گاه، قواعدی را اقتضا مـی‌کند که‌ عدالت‌ در‌ آن باره حکمی ندارد. برای مثال، در این که اتومبیلها از کدام سمت‌خیابان برانند یا‌ در‌ چه‌ محلی توقف کـنند; و اجـازه مـکره، کاشف از انتقال موضوع معامله است‌یا‌ ناقل‌ آن; و ضمان تلف مبیع پیـش از تـسلیم بر عهده فروشنده است‌یا خریدار; و دادگاه صالح‌ برای‌ رسیدگی، محکمه محل اقامت مدعی ست‌یا مدعی’ عـلیه، عـدالت اقـتضای حکمی ندارد‌ و حقوق، به دلایل خاص دیگر، آنها را‌ مقرر‌ داشته‌ است. عـدالت ایـجاب مـی‌کند که همه در‌ برابر‌ قانون مساوی باشند و بر تمام موارد مشابه، یک قاعده حکومت کـند، ولیـ‌ خـود‌ قاعده را نمی‌توان نتیجه اجرای‌ عدالت‌یا‌ مخالف آن‌ شمرد.‌
نقد و نظر » شماره 10 (صفحه 50)

همچنین، قانون نمی‌تواند جزئیات و خصوصیتهای‌ هـر‌ مـورد را پیش‌بینی کند، و بناچار احکام خود را بر مبنای مصالح‌ و مفاسد نوعی معین می‌کند، در حـالی‌ کـه اجـرای آن در‌ پاره‌ای‌ موارد با «عدالت‌» موافق نیست:‌ چنانکه‌ برابری میراث پسران از نظر نوعی عین دادگـری اسـت، ولی همین قاعده در‌ مورد‌ دو برادر، که یکی پارسا‌ و نیازمند‌ و دیگری فاسد‌ و بی‌نیاز است، عـادلانه بـه‌ نـظر‌ نمی‌رسد. یا اجبار مدیون به پرداختن مالی که خود به عهده گرفته است، از‌ نظر‌ مـصالح نـوعی، درست است; ولی الزام‌ کسی‌ که، به‌ دلیل‌ اضطرار،‌ دین نامتناسبی را به‌ عـهده گـرفته یـا در اثر حوادث اجتماعی ،تعهد او چند برابر گشته است‌ستمکاری است.

2.‌ گاه، حفظ نظم قاعده‌ای را ایجاب‌ مـی‌کند‌ کـه‌ مـخالف‌ عدالت‌ است. چنانکه نشنیدن‌ درخواست‌ طلبکاری که در مدت معین اقامه دعوی نـکرده یـا ظرف مدت معین، از حکم نادرست ابتدایی،‌ تجدیدنظر‌ نخواسته‌ عادلانه نیست; ولی قانون، به خاطر حفظ‌ نظم‌ دادرسـی‌ و کـاستن‌ از‌ شمار دعاوی، آن را مقرر می‌دارد. همچنین عدالت اقتضا می‌کند که، اگر در اثر جـنگ یـا بروز بحرانهای اقتصادی ارزش پول تنزل فاحش کند، دادگـاه بـتواند تـعهد‌ اشخاص را به همان تناسب تعدیل کند، ولی در بـیشتر کـشورها این اقدام را مجاز نمی‌شمرند.

عدالت‌حکم می‌کند که خطاکار باید کیفر اعمال زشت‌خود را بـبیند، و هـیچ کس‌ را‌ نمی‌توان، برای جرمی کـه دیـگری مرتکب شـده اسـت، مـجازات کرد. فرزندی که از رابطه نامشروع بـه دنـیا آمده است هیچ گناهی ندارد، پس بی‌عدالتی است اگر او را از‌ حمایت‌ قانون محروم کـنند و در شـمار سایر فرزندان نیاورند. ولی تساوی حقوق او بـا فرزندان مشروع، با حـفظ و سـلامت‌خانواده مخالف است. زیرا‌ در‌ این صـورت، تـشکیل خانواده و نکاح‌ دیگر ضروری نیست و اشخاص می‌توانند، به جای قبول تعهدهای ناشی از ازدواجـ، بـا هر که می‌خواهند به سـر بـرند; و ایـن همان خطری‌ اسـت‌ کـه قانونگذار از آن‌ بیم‌ دارد و در حـمایت از اطـفال طبیعی او را به احتیاط وادار می‌سازد. (47)

از این گونه مثالها زیاد است، ولی باید به خاطر داشت کـه تـرجیح منافع عموم‌ بر‌ حقوق فردی نـیز، اگـر به صـورت خـشن و غـیر انسانی درنیاید، خود نـوعی عدالت است. باید این دو مصلحت را با هم جمع کرد: شخصیت انسان و حرمت جان و آزادی‌ او را‌ از یـاد نـبرد، و اجتماع را جولانگاه خودسریها و سودپرستیها نکرد. از رعـایت تـناسب بـین حـق فـردی‌ و منافع عمومی اسـت کـه «عدالت اجتماعی‌» به معنای واقعی خود‌ تامین‌ می‌شود.‌
نقد و نظر » شماره 10 (صفحه 51)

د: عدالت و نظام ارزشها
معیار نیک و بد حقوق

امـروزه هـمه، کـم و ‌‌بیش،‌ پذیرفته‌اند که قواعد حقوق زاده اراده دولت است; گـاه ایـن اراده بـه رغـبت‌یا‌ بـه‌ اضـطرار،‌ آفریدگار حقوق است و گاه قواعدی را که عرف یا وجدان عمومی آفریده است‌به صراحت‌یا‌ از راه رویه قضایی، تضمین و جذب می‌کند. ولی، در هر حال قانونگذاری‌ عملی معقول، ارادی و با‌ هدف اسـت. برمبنای این واقع‌گرایی، آنچه به حقوق اعتبار و توان مادی می‌بخشد اراده دولت است، هرچند که از راه مستقیم دادگری منحرف شده باشد. به بیان دیگر، قانون بد نیز‌ همانند قانون خوب الزام اجتماعی ایجاد مـی‌کند.

ولیـ، این نکته را یادآور می‌شویم که این واقع‌بینی اجتماعی به معنای ستایش قدرت دولت و چشم‌پوشی از معیار اخلاقی نیک و بد‌ قوانین‌ نیست: عدالت اگر وصف جوهری حقوق نباشد، بی‌گمان ترازوی ارزش و مهمترین وصـف کـمالی آن است. مردمی که طرف خطاب احکام دولتی هستند یا دادرسانی که مامور اجرای قواعد حقوق‌ شده‌اند‌ در پیشگاه وجدان خود، یعنی دادگاهی که دولت در آن اقـتداری نـدارد، با ترازوی عدالت، ارزش و اعتبار واقـعی قـانون را تعیین می‌کنند. این داوری، و اثر و بازتاب‌ آن‌ در نفوذ و اعتبار قوانین، واقعیت دیگری است که باید در کنار اقتدار دولت پذیرفت. اگر واقع‌گرایی نخست (دولتی) را صوری و واقـع‌گرایی دوم (اخـلاقی) را ماهوی بنامیم، شاید‌ در‌ بـیان‌ مـقصود به حقیقت نزدیکتر شویم.‌

بنابراین،‌ نظامی که برای حقوق فراهم آوردیم به معنای مرسوم این واژه «تحققی دولتی یا اجتماعی‌» نیست; بلکه با آرمانهای اخلاقی و مذهبی‌ و سیاسی و احکام دل نیز آمیخته اسـت و هـنر‌ دادگستری و حق‌طلبی هم در آن جای شایسته دارد. در واقع، کوشیده‌ایم انسان را که در مرکز این نظام‌ قرار‌ گرفته‌ است، آن چنانکه هست، در نظر آوریم و به منابع‌ پنهانی حقوق نیز دست‌یابیم.
عدالت، ارزش نخستین در حقوق

در نظر حـکیمان، والاتـرین ارزشها «آزادیـ‌» و «برابری‌»‌ و «عدالت‌» است. مقایسه این ارزشها و تمیز ارزش برتر، از دشوارترین‌ داوریهاست.‌ زیرا هر سه مفهوم چندان عزیز و گـرانبهاست و چنان با روح آدمی سازگار، که ترجیح‌ یکی‌ بر‌ دیگری ناگوار اسـت و بـه سـختی پذیرفته می‌شود; همان اندازه سخت که‌ ادیبان‌ بخواهند‌ شعر سعدی و حافظ و یا فردوسی و مولوی را با هم بسنجند و بـهترین‌ ‌ ‌شـاعر‌ را انتخاب کنند. با وجود این، تامل در نظام ارزشها می‌تواند ارزش حاکم و برتر‌ را معین کـند:

1. بـه گـفته بسیاری از حکیمان، «آزادی‌» مرکز و قطب‌ همه‌ ارزشهای انسانی است، تا جایی که کانت در تعریف خـود از حقوق می‌گوید: «قواعدی‌ است‌ که به موجب آن آزادی هرکس با آزادی دیگران جمع می‌شود» و روسـو‌ از‌ قیدهایی‌ که تمدن بـرای آزادی طـبیعی انسان به وجود آورده، متاثر است و آنها را منشا‌ همه‌ رنجها و تیره‌بختیها می‌بیند و بنیان اجتماع را پذیرش آزادانه آن می‌داند.‌ هگل‌ نیز،‌ با وجود همه ستایشهایی که از قدرت می‌کند، هدف حقوق را تامین آزادی اراده انسان‌ مـی‌داند.‌

تحلیلها و ستایشها درباره آزادی فراوان است و اوج آن را در‌ اگزیستانسیالیزم‌ سارتر می‌توان دید. با وجود این، آزادی از درون محصور ست‌یا، دست کم، در جهان حقوق‌ چنین‌ است. زیرا، اگر وجود اجتماع به عنوان ضرورتی مورد نیاز پذیرفته شـود،‌ لازمـه‌ تشکیل آن محدود ساختن آزادی هرکس به‌ رعایت‌ آزادی‌ دیگران است.

به بیان دیگر، نظم‌ و امنیتی که در اجتماع ضروری است، خواه ناخواه آزادی را در قفسی طلایی‌ محصور‌ می‌کند. به همین جهت، ایرینگ،‌ حقوقدان‌ بـزرگ آلمـانی،‌ عدالت‌ را‌ برتر از آزادی می‌داند. (48)

از‌ سوی دیگر، تجربه و تاریخ نشان داده است که آزادی بیش از‌ اندازه،‌ خود حصاری برای آزادی می‌شود: زرنگتران‌ همه مزایا را در‌ اختیار‌ می‌گیرند و هرچه نیرومندتر شوند،‌ از‌ آزادی دیگران می‌کاهند. به همین دلیـل اسـت که نیاز به برابری احساس می‌شود‌ و همه خواهان آن می‌شوند که‌ از‌ آزادیها‌ کاسته شود تا‌ برابری‌ به دست آید.

وانگهی،‌ ستایش بی‌قید از آزادی به آن جا می‌رسد که هرکس برای خود جـزیره و جـهانی‌ بـاشد نکوهش‌ناپذیر و همه مبانی اخلاقی‌ و مـذهبی، چـهره‌ نـسبی‌ پیدا‌ کند; امری که به‌ هرج و مرج اخلاقی می‌انجامد و مخالفان فراوان دارد. (49)

2. گفته شد که‌ نابرابریهای‌ اقتصادی و اجتماعی سبب می‌شود تا‌ نـیاز‌ بـه‌ مـفهوم‌ «برابری‌»‌ به عنوان ارزش‌ والا‌ و برتر بشدت احساس شـود و بـر «آزادی‌» حکومت کند: روسو، در قرارداد اجتماعی ناچار شد‌ که‌ آزادی‌ را فدای برابری کند و پیشنهاد کرد‌ که‌ برای‌ رسیدن‌ بـه‌ حـکومت‌ مـردمی باید همه از حقوق و مزایای ویژه خود بگذرند و آن را به دولت همگانی واگـذارند و بدین گونه به «برابری‌» دست‌یابند.

در فلسفه‌های اجتماعی‌ نیز هدف اصلی حکومت و قانون، تامین برابری اقتصادی و اجتماعی است و آزادی تا جـایی مـحترم اسـت که به این هدف لطمه نزند و نفوذ همین فلسفه‌ها باعث‌شده اسـت‌ تـا‌ در جامعه‌های آزاد نیز قانون از آزادیها بکاهد ،تا برابری از دست نرود.

در واقع، نیاز به برابری نیاز به «عـدالت‌» اسـت. چـرا که تساوی و تعادل در‌ ذات‌ و جوهر عدالت وجود دارد که به «عدالت صوری‌» تـعبیر مـی‌شود و تـامین برابری مردم در مقابل قانون یکی از چهره‌های آشکار آن‌ است.‌

با وجود این، برابری‌ مـطلق‌ و ریـاضی مـطلوب نیست و این مفهوم نیز در درون خود قیودی دارد و در حصاری ویژه «ارزش‌» است: مردم از جهت نیاز و نـفعی‌ کـه به جامعه می‌رسانند‌ و میزان کار مفیدی که انجام می‌دهند برابر نیستند. پس، ایـن سـؤال هـمیشه مطرح است که میزان بهره‌مند شدن آنان از مزایای اجتماعی و اقتصادی باید به تناسب نـیازشان بـاشد یا‌ با‌ میزان کارشان و فایده اجتماعی آن بستگی داشته باشد؟ به همین جهت‌سخن از تـناسب و تـعادل مـی‌رود و به عنوان مثال می‌گویند: در برابر کار مساوی باید مزد یکسان پرداخت.‌

بدین ترتیب،‌ عدالت مـاهوی چـهره می‌نماید و فرمان می‌دهد که حق هر کس را چنانکه سزاوار است‌باید داد.

3. برخلاف «آزادیـ‌» و «بـرابری‌» کـه در حصار ناشی از طبیعت‌خود‌ و برخورد‌ با سایر ارزشها قرار دارند، عدالت هرچه زلالتر و خالی از قید بـاشد مـطلوبتر اسـت. چرا که ‌‌اوج‌ درجه ارتقا است و انسان، اگر به عدالت‌خدایی دسترسی نـدارد، نـمی‌خواهد چهره خاکی‌ آن‌ را‌ از دست‌بدهد و آن را فدای آزادی یا نظم کند.

در نظام حقوق، گاه‌ عدالت فدای استقرار نظم و امـنیت‌حقوقی مـی‌شود، جمعی نیز فریفته این ترتیب و شیفته قدرت شده‌اند و چنین‌ می‌پندارند که قـواعد حـقوق در مرحله نخست‌به استقرار نظم توجه دارد، ولی این اقـدام در جـهان ارزشـها به عنوان «بد ضروری‌» انجام می‌پذیرد. گـفته مـی‌شود که ایجاد نظم مقدمه اجرای عدالت‌ است و بر این پایه پذیرفتنی است، وگـرنه در نـظام ارزشهای اخلاقی هرگز نمی‌توان نـظم را بـر عدالت تـرجیح داد. از هـمین روسـت که کانت، بزرگترین حکیم پشتیبان نـظم و آزادیـ،‌ در‌ آخرین تحلیل خود می‌گوید: «اگر عدالتی نباشد زندگی به زحمتش نمی‌ارزد». در قـرآن کـریم نیز نخستین دستور خداوند در مقام دادرسـی و داوری حکومت‌به عدل است، (50) کـه نـزدیکتر‌ به‌ تقوی (معیار برتری انـسانها نـزد خداوند) است. (51)

بدین ترتیب، هرچند از ارزشهای والای «آزادی‌» و «برابری‌» نمی توان به سادگی دسـت کـشید، در آخرین تحلیل باید عدالت‌ را‌ بـه عـنوان نـخستین ارزش برگزید و آن را معیار نـیک و بـد قوانین ساخت. (52)

باید افـزود کـه بعضی از حکیمان از راه واقع‌گرایی بدین نتیجه رسیده‌اند که‌ حقوق،‌ هنر‌ دادگستری است. یعنی نه تـنها‌ اجـرای‌ عدالت‌ هدف غایی حقوق است، مـوضوع کـار و وظیفه دادرسـان اسـت. بـه گفته ویلی، وظیفه دادرس در دعـاوی این است که سهم‌ متناسب‌ هر‌ یک از دو طرف نزاع را در مالکیت‌ و حقوق و تعهدات یا صلاحیتها تـعیین کـند و به هرکس آنچه را شایسته است‌بدهد. قـانونگذار و سـایر حـقوقدانان، مـعاونان‌ و دسـتیاران‌ قضات در این تـوزیع عـادلانه هستند. (53) پس حقوق را‌ باید «هنر توزیع‌» نامید.
پی‌نوشت‌ها:

1. برای مطالعه درباره رابطه حقوق و عدالت، از میان کتابهای فارسی، رجـوع‌ شـود‌ بـه:‌ جلد اول کتاب مبانی حقوق، تالیف آقای دکـتر مـوسی جـوان، تـهران‌ 1336،‌ و از مـیان کـتابهای فرانسوی زبان، دو کتاب زیر توصیه می‌شود: 1.روبیه: نظریه عمومی حقوق، چاپ‌ دوم،‌ پاریس‌ ،1951.2.پل اسمن: مقام حقوق در زندگی اجتماعی (مقدمه بر مطالعه حقوق، ج‌1،‌ پاریس‌ ،1951).‌

2. «ما خلق الله السـموات و الارض و ما بینهما الا بالحق و اجل‌ مسمی‌»:‌ آیه 8 از سوره روم;

همچنین، ر.ک: آیه 44 از سوره عنکبوت، آیه‌3‌ از‌ سوره الرحمن، آیه‌3 از سوره تغابن، آیه 16 از سوره انبیاء، آیه 27‌ از‌ سوره‌ ص.

3. قرآن کریم نیز بدین شـیوه تـجربی برای هدایت اندیشه‌ها در جستجوی‌ عدالت‌ فرمان می‌دهد: آیه 109 از سوره یوسف، آیه‌44 از سوره فاطر.

4.جمهور،‌ ترجمه‌ فؤاد‌ روحانی، ص‌38 به بعد. در این کتاب بین سفالوس و سقراط و دیگران این مباحثه‌ مـطرح‌ مـی‌شود که عدالت چیست؟ آیا ادای دین است‌یا نیکی در حق دوستان‌ و بدی‌ درباره دشمنان، یا اساس آن نیکوکاری است، یا سرانجام عدالت عمل به نفع طـبقه حـاکم‌ است؟‌

5. دنیس لوید، مفهوم حـقوق، صـ‌118 و119; پوپر، جامعه باز و دشمنانش،‌ ترجمه‌ علی اصغر مهاجر، ص‌100 به بعد.

6. دکتر بهاءالدین پازارگادی، تاریخ فلسفه سیاسی، ج‌1، ص‌109.‌

7. دنیس لوید، همان، ص‌118; امام مـحمد غـزالی، احیاء العلوم، ج‌3، جـزء8،‌ صـ‌98‌ به بعد.

8. مولانا جلال‌الدین رومی:‌ مثنوی،‌ دفتر‌ ششم، بیت‌شماره 2560 به بعد.

9.‌ نقل‌ از: شیخ مرتضی انصاری، رساله عدالت، مکاسب، ص‌326.

10. ر.ک: ویلی، فلسفه‌ حقوق،‌ ج‌1، معانی و هدفهای حقوق،‌ ش‌30‌ به بـعد.‌

11.‌ هـمان، ش‌31.

12.

13.‌ جلال‌ الدین همایی، منتخب اخلاق ناصری، ص‌24.

14. درباره مفهوم عدالت نزد‌ افلاطون‌ و ارسطو، رک: ژرژ دل وکیو;‌ عدالت‌حقوق دولت، مطالعات فلسفه‌ حقوق،‌ ص‌8 به بعد; ویلی، همان،‌ ش‌35‌ که بر مـبنای هـمین تعریف، حـقوق را هنر توزیع می‌داند; هنری که سهم‌ شایسته‌ هرکس را از اموال به‌ او‌ می‌دهد.‌

15. در‌ این‌ باره، رک: ش‌168 و173;‌ همچنین‌ نـاصر کاتوزیان، مقدمه علم حقوق، ش‌23 و27.

16. Ulpien.

17. نقل از‌ روبیه،‌ نظریه عمومی حقوق، صـ‌213 تـا 216;‌ خـواجه‌ نصیرالدین طوسی،‌ در‌ تعریف‌ عدالت می‌نویسد: [لفظ عدالت‌ از روی دلالت مبنی است از معنی مساوات و تعقل «مساوات‌» بی‌اعتبار «وحدت‌» ممتنع] (اخـلاق‌ ‌ ‌نـاصری،‌ ص‌72).

18. دنیس لوید، مفهوم‌ حقوق،‌ ص‌117‌ به‌ بعد.‌

19. در‌ این‌ زمینه، رک: پرلمن (ch. Perelman) ، آرمـان عـدالت و مـساله بحث و استدلال درباره آن، ص‌12.‌

20.‌ رک: ناصر کاتوزیان، توجیه و نقد رویه‌ قضایی،‌ انتشارات‌ یلدا.‌

21.‌ ارسـطو نیز انصاف را عدالتی برتر می‌داند که وسیله تصحیح و تعدیل عدالت قانونی می‌شود و بـر آن حکومت دارد: پیر بوله (Bellet) ، قـاضی و انـصاف:‌ مقاله در یادنامه رودیر، ص‌9.

22. عدالت را که مفهوم نوعی دارد با انصاف که احساسی از چهره لطیف‌تر عدالت در موارد خاص است نباید اشتباه کرد. رجوع به‌ انصاف‌ زمانی مورد پیدا می‌کند که اجرای قـاعده‌ای عادلانه در فرضی خاص نتایج نامطلوب به بار می‌آورد و وجدان اخلاقی تمایل به اصلاح آن پیدا می‌کند: چنانکه ارسطو نیز انصاف‌ را‌ عدالتی برتر از عدالت قانونی توصیف می‌کرد و ژنی نیز آن را احساسی غریزی می‌نامد کـه راه حـل بهتری را از عقل متعارف‌ القا‌ می‌کند (شیوه‌های تفسیر، ج‌2، ص‌488).‌ همچنین‌ رک: پیر بوله ( Bellet) ، قاضی و انصاف: مقاله در یادنامه رودیر، ص‌10.

23. برای دیدن مفهومهای عدالت و اختلافی که در‌ این‌ باره وجود دارد، رک:‌ پرلمـن‌ ( Perelman) عـدالت و مساله بحث و استدلال درباره آن، با مقدمه A.Hart ص‌7 به بعد.

24. همان کتاب، ص‌16 .

25.‌ رک:‌ ناصر کاتوزیان، مقدمه علم حقوق، ش‌166.

26. پرلمن، همان; دنیس لوید، هـمان، صـ‌119.

27. رنار، در کتاب «حقوق، منطق، ذوق سلیم‌» می‌نویسد: «مفهوم عدالت در وجدان هرکس نگاشته‌ شده‌ است. برای‌ شناختن آن هم در ذات خود و هم در نفس دیگران و هم در تاریخ باید جستجو‌ نمود. از این راه فکر عدالت نـتیجه و مـحصولی از تـکامل‌ اجتماعی‌ است.‌ همچنانکه فکر نـویسنده در کـتاب او نـقش بسته، حقوق طبیعی نیز در ضمیر انسان پدید آمده‌» ( ‌‌مبانی‌ حقوق، ترجمه دکتر موسی جوان، ج‌1، ش‌115، ص‌190); همچنین، رک: گستن و گـوبو،‌ رسـاله‌ حـقوق‌ مدنی، مقدمه، ش‌12 درباره عقاید سن توماس داکـن در تـلفیق حکمت ارسطو و مذهب مسیح.‌

28. دوگی: رساله حقوق اساسی، ج‌1، ص‌126 به بعد.

29. برتراند‌ راسل، اخلاق و رسالت‌ در‌ جامعه، ترجمه دکـتر مـحمود حـیدریان، ص‌43. با وجود این، همو در جایی دیگر می‌نویسد: «بنابراین، اخـلاق تنها در این حکم خلاصه نمی‌شود که می‌گوید، آنچه را که اجتماعت می‌پسندد انجام بده‌ و از آنچه اجتماعت ناپسند می‌دارد پرهـیز کـن‌» (هـمان کتاب، ص‌54) و این دو حکم، اگر عدالت را مفهومی اخلاقی بدانیم، متعارض مـی‌نماید.

30. هـیوم، رساله طبیعت انسانی، ترجمه لورای‌ Leroy‌ ، 1945، ص‌601: نقل از، باتیفول، مسائل مبنایی فلسفه حقوق، ص‌401، پاورقی ش‌333.

31. لویـی لوفـور: حـقوق و سایر قواعد زندگی اجتماعی، آرشیو فلسفه حقوق، سال 1935، ش‌34. ص‌19;‌ هدف‌ حـقوق: آرشـیو فـلسفه حقوق، سال 1937، ش‌12، ص‌11.

32. روبیه: نظریه عمومی حقوق، ص‌221.

33. همان کتاب، ص‌90.

34. ریپر: قـاعده اخـلاقی در تـعهدات مدنی، ش‌16‌ و17;‌ نیروهای سازنده حقوق ص‌414; عدالت مذهبی ملاک روشن و ثابت دارد. زیرا عادل کـسی اسـت که مرتکب گناهان کبیره نشود و اصرار بر ارتکاب گناهان صغیره نداشته باشد: شـیخ‌ مـرتضی‌ انـصاری،‌ رساله عدالت، ضمیمه مکاسب، ص‌326;‌ این‌ یکی‌ از تعریفهای عدالت در فقه است و مشهور در این بـاره مـی‌گوید: «انها کیفیة نفسانیة باعثة علی ملازمة التقوی او علیها‌ مع‌ المروة‌»‌ و دو مفهوم «تقوا» و «مـروت‌» را لازمـه‌ عـدالت‌ می‌بیند و بر ابهام می‌افزاید. از وسیله ابن حمزه نقل شده است که می‌گوید عدالت‌به چهار چـیز حـاصل می‌شود:‌ ورع،‌ امانت،‌ وثوق، و تقوا (همان کتاب).

اصطلاح «عدالت اجتماعی‌» نیز‌ از عـلمای جـامعه‌شناسی اسـت که عقیده دارند تمام قواعد حاکم بر افراد را باید در وجدان عمومی جستجو‌ کرد،‌ و کسانی که از عـدالت‌سخن مـی‌گویند، بـاید از این پس «عدالت اجتماعی‌»‌ را‌ مبنای قواعد حقوقی بدانند.

35. درباره رابطه دو مفهوم Jus و Justitia در حقوق رومـ‌ و یـونان‌ و فضیلت عدالت نزد ارسطو، ر.ک: میشل ویلی Villey ، فلسفه حقوق،‌ معانی‌ و هدفهای حقوق، چاپ دوم، ش‌25 تـا 36، صـ‌51 به بعد; گستن وگوبو، مقدمه، ش‌10;‌ سنت‌ آگوستین‌ حکیم مسیحی، حکومت‌بدون عـدالت را گـروه دزدان می‌نامد: دنیس لوید، اندیشه حقوق، ص‌79.

36.‌ رنـار (Renard) بـر پایـه همین تعریف، در کتاب «حقوق، عدالت، اراده‌» (صـ‌68 بـه‌ بعد)‌ در‌ تعریف حقوق می‌نویسد: «نظمی است که منظور از آن فعلیت دادن به عدالت و نیکی‌ اسـت‌» (تـرجمه و نقل از: مبانی حقوق، ترجمه دکـتر مـوسی جوان، جـ‌1، شـ‌112،‌ صـ‌187).‌

37. این امر در حقوق ما جنبه اسـتثنایی دارد و، بـه بهانه رعایت عدالت، دادرس‌ حق‌ تجدید نظر در قراردادها را ندارد (دوره مقدماتی حقوق مـدنی، چـاپ اول،‌ ص‌168).‌

38. دنیس لوید، مفهوم حقوق، صـ‌131.

39. ر.ک: ناصر کاتوزیان، حـقوق مـدنی، خانواده، ج‌1،‌ ش‌265.‌

40. میرزای نـایینی و شـیخ موسی خوانساری، منیة الطالب، ج‌2، ص‌190.

41.‌ کاربونیه، حقوق مدنی، ج‌1، مقدمه، ش‌1، صـ‌6.

42. نـاصر کاتوزیان، حقوق انتقالی، تعارض قـوانین در‌ زمـان،‌ شـ‌149.

43. ناصر کاتوزیان، ضـمان قـهری و مسؤولیت مدنی، ج‌1، شـ‌52‌ و53.‌

44. نـاصر کاتوزیان، قواعد عمومی قراردادها،‌ ج‌3،‌ ش‌534‌ به بعد.

45. ناصر کاتوزیان، عقود‌ معین،‌ ج‌1، شـ‌152.

46. هـمان کتاب، ش‌343 و382.

47. ناصر کاتوزیان، حقوق‌ مـدنی،‌ خـانواده، ش‌311.

48. بـاتیفول،‌ مـسائل‌ مـبنایی فلسفه‌ حقوق،‌ ص‌401،‌ پاورقـی ش‌333.

49. ر.ک: دایس‌ Dias‌ ، علم حقوق، ص‌112.

50. «... واذا حکمتم بین الناس ان‌ تحکموا‌ بالعدل‌» (آیه 58 از سوره نـساء);‌ «ان الله یـامر بالعدل‌ والاحسان‌»‌ (آیه 90 از سوره نحل).‌

51. «اعـدلوا هـو اقـرب للتـقوی‌» (آیـه 8 از سوره مائده); «ان اکـرمکم عـندالله‌ اتقیکم‌»‌ (آیه 13 از سوره حجرات).‌

52.‌ در تایید ترجیح‌ عدالت‌بر‌ همه ارزشها، ر.ک: باتیفول،‌ مسائل‌ مبنایی فلسفه حقوق، صـ‌401 بـه بـعد; گونو (Gounot) ، اصل حکومت اراده در حقوق‌ خصوصی،‌ ص‌388.

53. ویـلی (Villey) ، فـلسفه‌ حـقوق، جـ‌1،‌ مـعانی‌ و هـدفهای حقوق، ص‌206، ج‌2،‌ ش‌131.

 

آرشیو مطالب وبلاگ هواداران پروفسور ناصر کاتوزیان

آرشیو مطالب وبلاگ هواداران دکتر ناصر کاتوزیان

 زندگینامه دکتر ناصر كاتوزیان استاد دانشگاه تهران

آشنایی با دکتر ناصر کاتوزیان از دیدگاه بزرگترین دایره المعارف الکترونیکی دنیا یعنی ویکی پدیا

 وکیلان اهل ایران از دیدگاه ویکی پدیا

دکتر کاتوزیان کیست

اتوبیوگرافی دکتر ناصر کاتوزیان

 عکس های دکتر ناصر کاتوزیان

اشعار تقدیمی به استاد دكتر ناصر كاتوزيان

 بزرگ ترین مشکل رشته حقوق از دیدگاه دکتر ناصر کاتوزیان

 درصدا و سيما، وكيل به عنوان مزدور معرفی می‏شود

 انتخاب كاتوزيان، آ‌زمايش، جعفري لنگرودي و دادبان به عنوان چهره‌هاي ماندگار با راي حدود 35 هزار وكيل

 نامگذاري دانشكده حقوق دانشگاه آزاد كرمانشاه به نام ناصر كاتوزيان

 

وبلاگ هواداران دکتر امیرناصر کاتوزیان - انجمن علمي حقوق دانشگاه تهران برگزار مي‌كند؛آييـــن تجــليل از مقام استـــاد دکتر ناصـــر کــاتوزيان

 

 دانش حقوق در ايران با نام ناصر كاتوزيان گره خورده است

 عکس رنگ و روغن روی کاغذ استاد دکتر ناصرکاتوزیان

تاثیر جناب پرفسور دکتر کاتوزیان در حقوق مدنی ایران

 جبران ناپذیری خبر بازنشستگي استادان حقوق دانشگاه تهران از منظر دکتر ضیایی بیگدلی

 خاطرات زیبای دکتر ناصر کاتوزیان

 دکتر کاتوزیان: قواعد حقوقی نتیجه نزدیک شدن اخلاق و حقوق است

 بازخوانی تاریخی همه پرسی قانون اساسی و نقش و تأثیر دکتر ناصر کاتوزیان در قانون اساسی ما

 آیین دادرسی نانوشته

مقاله خطای ورزشی و مسؤولیت ورزشی نوشته پروفسور ناصر کاتوزیان

 مصاحبه دکتر محمدحسین ساکت با دکتر ناصر کاتوزیان

دکتر ناصر کاتوزیان از منظر مهدی محقق

 کارنامه برخی از حقوقدانان از منظر دکتر محمدحسین ساکت

سخنرانی دکتر ناصر کاتوزیان در مراسم تحلیف وکلای دادگستری

 بررسي ونقد برخي از نظرات دكتر كاتوزيان در عقد رهن و عقد ضمان

 عدالت، قاعده اصلي حقوق بشر

حكومت قانون و جامعه مدني

 ماهیت دیه

 اهميت شناخت مبناي التزام به عقد وتحول آن درتاريخ حقوق - دكتر ناصر كاتوزيان

 تعهدات طبیعی

 فرجام خواهی از آراء مدنی و نقش نظارتی دیوان عالی کشور در اجرای صحیح قانون

 مصاحبه روزنامه همشهری با دکتر ناصر کاتوزیان

 مطالبی از کتاب زندگی من - شرح حال زندگي دكتر ناصر كاتوزيان

اصل، آزادي مطبوعات است و حدود استثنا است

تفسير قرارداد در رويه قضايي

جايگاه حقوق اسلامي در نظم حقوقي

نیروی الزام آور عقد

اهميت شناخت مبناي التزام به عقد وتحول آن درتاريخ حقوق

جشن پنجاه و هفتمین

وكلا حاضرند با چنگ و دندان استقلال خود را حفظ كنند

نقش و جايگاه مجمع تشخيص مصلحت نظام از منظر قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران

قانون بدون رعايت عدالت هيچ شرافتي ندارد

دكتر ناصر كاتوزيان و من

زندگی نامه دکتر ناصر کاتوزیان

نقش دكتر ناصر كاتوزيان در تحول مسووليت مدني در حقوق ايران

مصاحبه دکتر ناصر کاتوزیان با خبرگزاری مهر

زندگی برای عدالت

زندگینامه دکتر ناصر کاتوزیان در نمایشگاه کتاب پرفروش شد

نقدی تحلیلی بر قانون روابط موجر و مستاجر مصوب 1376 نوشته دكتر ناصر كاتوزيان

 ماهیت حقوقی سپرده‌های بانکی

قواعد حقوقي نتيجه نزديك شدن اخلاق و حقوق است

همایش ملی حمایت از حقوق کودک دانشگاه آزاد اسلامی واحد دامغان

نشست "اخلاق و حقوق" برگزار می شود

 نخستین همایش ملی حق حیات با تأکید بر حق حیات کودک

 اصل آزادي قراردادي نوشته دکتر ناصر کاتوزیان

 فهرست مقالات نوشته شده توسط ناصر كاتوزيان در فصلنامه حقوق

آشنایی با کتاب نظریه عمومی تعهدات

 48 مقاله از دکتر ناصر کاتوزیان-قسمت اول

48 مقاله از دکتر ناصر کاتوزیان-قسمت دوم

مهرنامه شماره 8 آمد

 فوری : دكتر «رضا نوربها» استاد برجسته حقوق جزا و جرم‌شناسي درگذشتند 

 

سخنرانی باشکوه پروفسور ناصر کاتوزیان در تقدیر ساده اما باشکوه کانون وکلای بوشهر از ایشان

 

تشکر میکنم از احترامی که شما به یک معلم پیر میگذارید. نکته ای که مایلم امروز عرض کنم درواقع دنباله عرایضی است که در کنگره ملی وکلا گفتم. شعری از ابو حنیفه خواندم که بیانگر اهمیت و مخاطرات کار وکالت است. از چهار واو، پرهیز کن، وکالت، ودیعه، وصایت و وقوف. نه اینکه اینها زشت است که باید پرهیز کرد بلکه آنقدر مهم است که باید با احتیاط نزدیک شد چون ممکن است بسوزاند.

قدر متیقن این ها، امانت است. وکیل امین است برای موکل و برای ملت. وکالت به نظر من شغل خصوصی نیست هرچند دولتی هم نیست و خدمتی عمومی است. از این امانت ملی و امانت در برابر موکل، قواعدی استخراج می شود که می توان آن را اخلاق وکالت یا آیین وکالت نامید. اگر چنین آیین نامه ای برای وکلا باشد بسیار مفید است. مطلبی بنده تهیه کرده ام که دارای ۴ قسمت است. در رابطه با موکل و دادرسی و جامعه و قاضی.

در رابطه با موکل اولین وظیقفه وکیل این است که دست از گفتن چیزهای غلو آمیز و نشدنی بردارد. امانت اقتضا دارد که واقعیت به موکل گفته شود. وظیفه دوم در رابطه با موکل، لازم است نتایج امر وکالت را طوری که تشحیص میدهد به موکل اعلام کند و نگوید صددرصد برنده است. مثل جراح باید توضیح دهد و بگوید چه مسائلی ممکن است در ضمن دادرسی پیش بیاید و چه اشکالاتی ممکن است پیش بیاید و چقدر شانس دارد.

سومین وظیفه این است که اگر خواست موکل راه انحرافی انتخاب کند او را باز دارید که اگر غیر از این باشد با امانت ملت منافات دارد. نکته سوم دستمزد است. آیین نامه حق الوکاله را مشخص کرده است. به نظر من یک وکیل خوب رضایت موکل خود را جذب میکند و پول زیادی نمیگیرد.

در مورد رابطه وکیل با دادرسی، وکیل باید از پیچیده کردن دادرسی خود داری کند. وکیل باید از فنونی که بلد است برای راهنمایی قاضی استفاده کند نه پیچیده کردن و طولانی کردن دادرسی. قاضی نیاز دارد به هدایت و حمایت شما. خود من وقتی قاضی بودم از همین راهنمایی ها استفاده میکردم. سعی کنید این امانت را قاضی هم حس کند. در رابطه با خود قاضی هم وکیل باید به قاضی احترام بگذارد. مسند قضاوت احترام دارد. در خارج هم قاضی و وکیل، با هر وضعیت علمی یا شخصیتی که باشد، وکیل قاضی را عالیجناب خطاب میکند. کار بدی نیست که وکلا و قضات با لباس رسمی در دادگاه حاضر شوند.

در رابطه وکیل با اجتماع، از وکیل این توقع می رود که با لباس مناسب در مجامع عمومی حاضر شود و باید درجامعه، شان وکالت را حفظ کند. رفتار وکیل باید با قاضی احترام آمیز باشد اما تملق آمیز نباشد. وکیل در عین حال که نباید خود را کوچک کند، نباید تفاخر هم بکند. بگذارید جامعه خود به خود به شما احترام بگذارد. هرچه افتاده تر باشید مردم شما را ایستاده تر می بینند.

رعایت مسائل فوق، مستلزم دو شرط است که در اختیار وکیل نیست. وکیلی می تواند به مقتضای امانت رفتار کند که هم امنیت شغلی و هم آزادی در دفاع داشته باشد که این دو به هم مربوط است. در همایش هایی که وکلا هستند، این دو چیز را فراموش کرده اند. در مورد امنیت شغلی در خصوص استقلال وکلا و مظالمی که در این زمینه هست و موضع کانونهای وکلا صحبت زیاد شده است، اما در موضوع امنیت در دفاع، به میزان مناسب، صحبت نشده است.

بعضی از وکلا به خاطر دفاع از موکل در زندان هستند و این انتظار می رود که وکلا و کانونها از قوه قضاییه بخواهد که به پرونده وکلایی که بابت دفاع از موکل به زندان رفته اند امعان نظری بکند. بنده به شخصه و بعنوان اعلام از طرف جامعه وکالت، اگر اجازه می دهید، آزادی وکلائیکه فقط به خاطر دفاع از موکلان در بازداشت هستند، از قوه قضائیه تقاضای آزادی ایشان می گردد.

بخشی از سخن هم مربوط به قضات است. ممکن است وکلایی منطقی خلاف قضات باشند باید به این اختلافات زیاد بها داده نشود. مسائل اخلاقی و سیاسی و اجتماعی مثل جرائم دیگر نیست و اختلاف سلیقه ها نباید به نحوی باشد که آزادی وکیل در دفاع خدشه دار شود. من آنچه شرط بلاغ است میگویم، تو خواه از سخنم خواه پند گیر یا ملال .

دسترسی به برخی مقالات ارزشمند پروفسور ناصر کاتوزیان

http://www.noormags.com/view/fa/articlepage/109778

http://www.noormags.com/view/fa/articlepage/109766

http://www.noormags.com/view/fa/articlepage/109762

http://www.noormags.com/view/fa/articlepage/84701

http://www.noormags.com/view/fa/articlepage/82034

http://www.noormags.com/view/fa/articlepage/76433

http://www.noormags.com/view/fa/articlepage/72887

http://www.noormags.com/view/fa/articlepage/72839

http://www.noormags.com/view/fa/articlepage/72771

http://www.noormags.com/view/fa/articlepage/72437

http://www.noormags.com/view/fa/articlepage/72331

http://www.noormags.com/view/fa/articlepage/70484

http://www.noormags.com/view/fa/articlepage/70441

http://www.noormags.com/view/fa/articlepage/70410

http://www.noormags.com/view/fa/articlepage/70385

http://www.noormags.com/view/fa/articlepage/70377

http://www.noormags.com/view/fa/articlepage/70350

http://www.noormags.com/view/fa/articlepage/70331

http://www.noormags.com/view/fa/articlepage/70306

http://www.noormags.com/view/fa/articlepage/70289

http://www.noormags.com/view/fa/articlepage/49354

http://www.noormags.com/view/fa/articlepage/49338

http://www.noormags.com/view/fa/articlepage/49334

http://www.noormags.com/view/fa/articlepage/49283

http://www.noormags.com/view/fa/articlepage/49258

http://www.noormags.com/view/fa/articlepage/49256

http://www.noormags.com/view/fa/articlepage/49122

http://www.noormags.com/view/fa/articlepage/49122

http://www.noormags.com/view/fa/articlepage/46744

http://www.noormags.com/view/fa/articlepage/46727

http://www.noormags.com/view/fa/articlepage/46684

http://www.noormags.com/view/fa/articlepage/46659

http://www.noormags.com/view/fa/articlepage/46635

http://www.noormags.com/view/fa/articlepage/46610

http://www.noormags.com/view/fa/articlepage/46562

http://www.noormags.com/view/fa/articlepage/46433

http://www.noormags.com/view/fa/articlepage/38067

http://www.noormags.com/view/fa/articlepage/13987

http://www.noormags.com/view/fa/articlepage/13969

http://www.noormags.com/view/fa/articlepage/13941

http://www.noormags.com/view/fa/articlepage/13800

http://www.noormags.com/view/fa/articlepage/13793

تعليق در تعهدات نوشته دكتر ناصر كاتوزيان دانشيار حقوق مدني

ادامه نوشته

قانون اساسی اسلام،دوای همه دردها

ادامه نوشته

دانلود فیلم سخنرانی پروفسور ناصر کاتوزیان

 

 

دانلود فیلم سخنرانی پروفسور ناصر کاتوزیان

 

 

مراسم بزرگداشت از پروفسورناصرکاتوزیان توسط موسسه عالي جهاد دانشگاهي

ادامه نوشته

وقتي بين نظم وعدالت جمع شودحقوق،شايسته ستايش خواهدبود

ادامه نوشته

پروفسور کاتوزیان درهمایش سهم عدالت درتفسير قانون دانشكده حقوق واحدتهران مركزدانشگاه آزاداسلامي

ادامه نوشته

پروفسور کاتوزیان درهمایش دولت وتضمینات مربوط به حقوق اجتماعی،اقتصادی وفرهنگی

ادامه نوشته

شامی به افتخار پروفسور كاتوزيان به عنوان ثروتي گران بها براي جامعه ايران

ادامه نوشته

دانلود مقالاتی از پروفسور ناصر کاتوزیان - قسمت دو


عنوان مقاله : ستايش قرارداد‘ يا اداره قرارداد
نویسندگان مقاله: دكتر ناصر كاتوزيان نشریه: مجله دانشكده حقوق و علوم سياسي  >  دوره: ۵۲، شماره: دریافت (936.1 kB)         عنوان مقاله : كارشناسي علم و تجربه در خدمت عدالت نویسندگان مقاله: دكتر ناصر كاتوزيان نشریه: مجله دانشكده حقوق و علوم سياسي  >  دوره: ۶۲، شماره: دریافت (665.4 kB) چکیده ‏207 دریافت تاكنون عنوان مقاله : سهم عدالت در قضاوت نویسندگان مقاله: دكتر ناصر كاتوزيان نشریه: مجله دانشكده حقوق و علوم سياسي  >  دوره: ۶۲، شماره: دریافت (445.7 kB) چکیده ‏234 دریافت تاكنون عنوان مقاله : حمايت از زيان ديده و مسئوليت توليد كننده در حقوق فرانسه نویسندگان مقاله: دكتر ناصر كاتوزيان نشریه: مجله دانشكده حقوق و علوم سياسي  >  دوره: ۶۸، شماره: دریافت (781.2 kB) چکیده ‏309 دریافت تاكنون عنوان مقاله : سياست قضايي و دفاتر اسناد رسمي نویسندگان مقاله: دكتر ناصر كاتوزيان نشریه: مجله دانشكده حقوق و علوم سياسي  >  دوره: ۶۸، شماره: دریافت (454.3 kB) چکیده ‏219 دریافت تاكنون عنوان مقاله : ماهيت و اثر اماره حقوقي نویسندگان مقاله: دكتر ناصر كاتوزيان نشریه: مجله دانشكده حقوق و علوم سياسي  >  دوره: ۶۴، شماره: دریافت (795.3 kB) چکیده ‏275 دریافت تاكنون عنوان مقاله : ياس از اثبات و اصل برائت نویسندگان مقاله: دكتر ناصر كاتوزيان نشریه: مجله دانشكده حقوق و علوم سياسي  >  دوره: ۶۶، شماره: دریافت (445.2 kB) چکیده ‏301 دریافت تاكنون عنوان مقاله : اصول منطقي حاكم بر تفسيرقانون اساسي نویسندگان مقاله: دكتر ناصر كاتوزيان نشریه: مجله دانشكده حقوق و علوم سياسي  >  دوره: ۶۶، شماره: دریافت (481.7 kB) چکیده ‏208 دریافت تاكنون عنوان مقاله : تحوّل نهاد وقف و دور نماي آينده آن نویسندگان مقاله: دكتر ناصر كاتوزيان نشریه: مجله دانشكده حقوق و علوم سياسي  >  دوره: ۴۸، شماره: دریافت (887.8 kB) چکیده ‏235 دریافت تاكنون عنوان مقاله : خطاي ورزشي و مسئوليت ورزشي نویسندگان مقاله: دكتر ناصر كاتوزيان نشریه: مجله دانشكده حقوق و علوم سياسي  >  دوره: ۴۳، شماره: دریافت (762.0 kB) چکیده ‏300 دریافت تاكنون عنوان مقاله : نقدي تحليلي بر قانون روابط موجر و مستأجر نویسندگان مقاله: دكتر ناصر كاتوزيان نشریه: مجله دانشكده حقوق و علوم سياسي  >  دوره: ۴۵، شماره: دریافت (957.4 kB) چکیده ‏171 دریافت تاكنون عنوان مقاله : تفسير قرارداد نویسندگان مقاله: دكتر ناصر كاتوزيان نشریه: مجله دانشكده حقوق و علوم سياسي  >  دوره: ۷۰، شماره: دریافت (1.2 MB) چکیده ‏421 دریافت تاكنون عنوان مقاله : عصر تجربه و حقوق تجربي اصول جبران خسارت در نظام حقوقي آمريكا نویسندگان مقاله: دكتر ناصر كاتوزيان نشریه: مجله دانشكده حقوق و علوم سياسي  >  دوره: ۴۱، شماره: دریافت (419.5 kB) چکیده ‏173 دریافت تاكنون عنوان مقاله : جايگاه حقوق اسلامي در نظم حقوقي نویسندگان مقاله: دكتر ناصر كاتوزيان نشریه: مجله دانشكده حقوق و علوم سياسي  >  دوره: ۳۶، شماره: دریافت (922.4 kB) چکیده ‏183 دریافت تاكنون عنوان مقاله : ارزش سنت و جذبه عدالت در توارث همسران نویسندگان مقاله: دكتر ناصر كاتوزيان نشریه: مجله دانشكده حقوق و علوم سياسي  >  دوره: ۳۹، شماره: دریافت (744.6 kB) چکیده ‏124 دریافت تاكنون عنوان مقاله : وضع حقوقي بنا و درخت احداث شده بوسيله خريدار مال شريك پيش از اخذ به شفعه نویسندگان مقاله: دكتر ناصر كاتوزيان نشریه: مجله دانشكده حقوق و علوم سياسي  >  دوره: ۲۸، شماره: دریافت (378.2 kB) چکیده ‏159 دریافت تاكنون عنوان مقاله : نيرنگ به قانون در روابط موجر و مستأجر نویسندگان مقاله: دكتر ناصر كاتوزيان نشریه: مجله دانشكده حقوق و علوم سياسي  >  دوره: ۲۸، شماره: دریافت (827.2 kB) چکیده ‏156 دریافت تاكنون عنوان مقاله : مبناي حقوقي انفساخ عقد جايز در اثر مرگ وحجر يكي از دو طرف نویسندگان مقاله: دكتر ناصر كاتوزيان نشریه: مجله دانشكده حقوق و علوم سياسي  >  دوره: ۲۵، شماره: دریافت (402.1 kB) چکیده ‏151 دریافت تاكنون عنوان مقاله : معماي تجديد نظر در احكام و تعارض نيروهاي اجتماعي نویسندگان مقاله: دكتر ناصر كاتوزيان نشریه: مجله دانشكده حقوق و علوم سياسي  >  دوره: ۳۸، شماره: دریافت (569.6 kB) چکیده ‏143 دریافت تاكنون عنوان مقاله : حكومت قانون و جامعه مدني نویسندگان مقاله: دكتر ناصر كاتوزيان نشریه: مجله دانشكده حقوق و علوم سياسي  >  دوره: ۷۲، شماره: دریافت (400.2 kB)      

دانلود مقالاتی از پروفسور ناصر کاتوزیان

   صفحه: 1 از 1  

عنوان مقاله : عدالت و حقوق بشر
نویسندگان مقاله: ناصر كاتوزيان
نشریه: فصلنامه حقوق  >  دوره: ۳، شماره:

دریافت (125.1 kB) چکیده ‏242 دریافت تاكنون

عنوان مقاله : مسؤوليت ناشي از توليد و عرضه سيگار
نویسندگان مقاله: ناصر كاتوزيان
نشریه: فصلنامه حقوق  >  دوره: ۳، شماره:

دریافت (273.1 kB) چکیده ‏249 دریافت تاكنون

عنوان مقاله : ويژگي هاي اعتبار امر قضاوت شده در امور كيفري نقدي بر قرار داديار
نویسندگان مقاله: ناصر كاتوزيان
نشریه: فصلنامه حقوق  >  دوره: ۱، شماره:

دریافت (162.4 kB) چکیده ‏237 دریافت تاكنون

عنوان مقاله : مسئوليت ناشي از خسارت هاي زيست محيطي
نویسندگان مقاله: ناصر كاتوزيان، مهدي انصاري
نشریه: فصلنامه حقوق  >  دوره: ۲، شماره:

دریافت (340.3 kB) چکیده ‏190 دریافت تاكنون

عنوان مقاله : محدوديت هاي آزادي قراردادي بر مبناي حمايت از مصرف كننده
نویسندگان مقاله: ناصر كاتوزيان
نشریه: فصلنامه حقوق  >  دوره: ۳، شماره:

دریافت (256.5 kB) چکیده ‏228 دریافت تاكنون

عنوان مقاله : تحول مفهوم تقصير در حقوق مسؤوليت مدني
نویسندگان مقاله: ناصر كاتوزيان
نشریه: فصلنامه حقوق  >  دوره: ۳۹، شماره: ۱

دریافت (342.9 kB) چکیده ‏2,514 دریافت تاكنون

Powered by ITOrbit  |  Contact Us

 

مصاحبه ای با پروفسور ناصر کاتوزیان راجع به حقوق زنان

ادامه نوشته

آيين نكوداشت استاد ناصر كاتوزيان برگزار شد                  

ادامه نوشته

انجمن علمي حقوق دانشگاه تهران برگزار مي‌كند؛آييـــن تجــليل از مقام استـــاد دکتر ناصـــر کــــاتوزي

ادامه نوشته

سرزمين سنگ و آب ميزبان ناصر كاتوزيان استاد علم وعدالت بود

ادامه نوشته

برگزاري مراسم تجليل از پروفسور ناصركاتوزيان در محل تالار انتظار كرمانشاه

ادامه نوشته

نامگذاري دانشكده حقوق دانشگاه آزاد كرمانشاه به نام ناصر كاتوزيان

ادامه نوشته

دانش حقوق در ايران با نام ناصر كاتوزيان گره خورده است

ادامه نوشته

پروفسور ناصر كاتوزيان: وكيل وظيفه نظارت بر كار قاضي را بر عهده دارد

ادامه نوشته

عکس رنگ و روغن روی کاغذ استاد دکتر ناصرکاتوزیان

عکس رنگ و روغن روی کاغذ استاد دکتر ناصرکاتوزیان

دکتر ناصر کاتوزیان (حقوق دان). (1381)

 رنگ و روغن روی کاغذ، 40×50 سانتی متر.

 نقاشی برای روی جلد کتاب

 

  Dr. Nasser Katouzian(Lawyer) . (2002)

  Oil on paper, 50 × 40 cm.

  Painting for the book cover

شکایت نمایندگان مجلس از شاه به دادگستری

ادامه نوشته

ارزش سنت و جذبه عدالت در توارث همسران

ادامه نوشته

اعتبار قضيه محكوم بها (3)

ادامه نوشته

اهميت ذاتي قانون و فنون قانونگذاري

ادامه نوشته

معماي تجديدنظر در احكام و تعارض نيروهاي اجتماعي

ادامه نوشته

وکیلان اهل ایران از دیدگاه ویکی پدیا

ادامه نوشته

گفت‌وگوي مهرنامه با ناصر کاتوزيان حقوقدان برجسته و استاد دانشگاه تهران


گفت‌وگوي مهرنامه با ناصر کاتوزيان حقوقدان برجسته و استاد دانشگاه تهران

مسائل فقهی را عقلی می‌کرد

 مریم باقی / سمیرا وکیلی
[ شناسه مقاله: 1756 ]   [ موضوع: بولتن ]   [ بازدید: ۸۳۲ ]

شماره ۱۰، فروردین ۱۳۹۰

دكتر كاتوزيان قريب به نيم قرن است كه سابقه تدريس در دانشگاه را دارد. او 40 عنوان كتاب در رشته حقوق تاليف و تدوين كرده است كه به دليل تخصص او در رشته حقوق خصوصي و حقوق مدني غالبا در اين زمينه‌اند. كاتوزيان از همكاران قديمي و دوستان صميمي دكتر گرجي بود. هر دو سال‌ها در دانشكده حقوق دانشگاه تهران سمت استادي داشتند. گفت‌وگوي زير با دكتر كاتوزيان به بررسي ديدگاه‌هاي همكار ديرينه‌اش دكتر گرجي و نيز خاطراتش از او پرداخته است.

به نظر شما چه شد که دکتر گرجي وارد شاخه حقوق شده و کارهاي حقوقي انجام دادند زيرا کساني که تحصيلات حوزوي و فقهي دارند الزاما به حقوق ورود پيدا نمي‌کنند؟

حقوق با فقه و اصو ل و قواعد فقهي بسيار در ارتباط است. نسل قديم مانند مرحوم سنگلجي، مرحوم مشکات و مرحوم شهابي كه فقه را خوب مي‌دانستند بازنشسته شده و يا فوت کردند. جاي چنين فردي در دانشگاه خالي بود. دانشکده حقوق کشش داشت که با افرادي از ساير دانشکده‌ها به‌خصوص دانشکده الهيات كه علاقه داشتند وارد دانشکده حقوق شوند، همكاري كند. دکتر گرجي ابتدا هم، در دانشکده الهيات بودند و هم به صورت حق‌التدريسي در دانشکده حقوق مشغول به تدريس بودند که پس از مدت کوتاهی ايشان را كلا به دانشکده حقوق منتقل كردند و وجود ايشان لازم هم بود.

آيا تسلط دکتر گرجي در مباحث فقهي منجر به اين شد که جاي خالي آن بزرگان پر شود؟

بله، اينطور شد.

به دليل اينكه دكتر گرجي هم، دانش‌آموخته حوزه بود و هم دانشگاه. هم فقه مي‌دانست و هم حقوق، تجربه جمع اين دو دانش سنتي و جديد در او چگونه تجربه‌اي بود؟ در واقع چقدر چنين تجربه‌اي راهگشاي مشكل سنت و تجدد در ايران است؟

دكتر گرجي در آن بخش از حقوق که بيشتر مربوط به مسائل روز است و تجدد را به‌وجود آورده كمتر مطالعه داشتند مانند حقوق تجارت بين‌الملل، در حقوق بين‌الملل خصوصي. ارتباط ايشان بيشتر با فقه بود و بر آن تسلط داشتند. فقه با حقوق به‌خصوص با شاخه حقوق مدني قرابت دارد و پايه حقوق مدني است. ایشان فقيهي بود که مي‌خواست تمام مسائل را عقلي کند. دقت کنيد ايشان از ميان تمام فقها کتاب «الذريعه الي الاصول الشريعه» سيد مرتضي را نيز تصحيح کرده و اعراب گذاري كرده‌اند كه كاري دشوار است و بر آن مقدمه‌ای نوشته‌اند كه بسيار مقدمه جالبي است، اين در حالي است که سيد مرتضي در فقه، رئيس مکتب عقلي است. ايشان در زمره کساني هستند که به عقل و منطق بيشتر از حديث و مباحث نقلي اهميت مي‌دهند.

دکتر گرجي هنگامي كه از نجف به ايران عزيمت مي‌کنند، وارد دانشگاه مي‌شوند و به جاي اينکه در حوزه بنشينند و پس از اجتهاد مدارج علمي حوزوي را ادامه بدهند دانشگاه را پايگاه خود قرار مي‌دهند. گمان مي‌کنيد ايشان تاچه حد در پيوند حوزه و دانشگاه تاثير داشتند؟

به نظر من ايشان چهره‌اي محبوب بود و مي‌توانست با نگرش خود استادان را به مباحث حوزه جلب كند. برخي چهره‌ها نامطلوب هستند ولي ايشان نه‌تنها از آن قبيل نبود بلكه جذب‌كننده بود و اين هم شايد به جهت ميل و گرايش ايشان به عقل بود و به همين دليل متفاوت بود. اگر بخواهيم از ديد حوزه و دانشگاه بررسي کنيم ايشان انگيزه‌اي بسيار مفيد بود براي اينکه دانشگاهيان را نسبت به کساني که تحصيلات حوزوي دارند خوش‌بين کند. مطالبي که ايشان استقراء مي‌کرد تا آنجايي که مربوط به کار خودشان بود- مثلا در حوزه حقوق مدني- به‌اندازه‌اي دقيق بود و خوب خوانده بود كه تحسين برانگيز بود. زيرا کساني هستند که ادعاي فقاهت دارند و فقط کتاب‌هايي را که در حوزه تعليم ديده‌اند بلدند و فراتر از آن را نمي‌دانند، ولي ايشان اينطور نبود. مکاسب شيخ را خوب مي‌دانست و به ادبيات عرب تسلط داشت و بسیار روشنفکر بود. به طور مثال ديده بودم وقتي از ايشان در خصوص تلقيح مصنوعي سوال پرسيده مي‌شد به راحتي مطالب جديد را هضم مي‌کرد و راجع به آن پاسخ مي‌داد.

دکتر گرجي و افرادي چون او چقدر در بومي و اسلامي کردن علوم انساني نقش داشته يا موثر بوده‌اند ؟

دکتر گرجي هيچ‌گاه در قلمرو کاري خود با ما [به عنوان حقوق‌دان دانشگاهي] اختلافي نداشته و نظرات ايشان شبيه نظرات ما بود اما در بعضي موارد متفاوت فکر مي‌کرد. به عنوان نمونه ايشان در فقه استحسان را حجت نمي‌دانست يعني به عنوان امري عادلانه و نيکو به آن توجهي نکرده يا کمتر مورد توجه قرار مي‌داد اما همين امر در حقوق با مکتبي که من از آن طرفداري مي‌کنم و عدالت را هدف اصلي قواعد حقوقي مي‌دانم، عادلانه است. حقوق‌دان به عنوان يک متفکر بايد سعي بر اين داشته باشد، قواعد حقوقي را به‌گونه‌ای تفسیر کند که به عدالت برسد. به‌عنوان مثالی دیگر، ايشان استقرا را در فقه حجت نمي‌دانست و معتقد بود استقرا ناقص است و حکمي که از آن به دست مي‌آيد ناقص است، پس يقين حاصل نمي‌کند. دو نظام فقهي و حقوقي با يکديگر متفاوتند. فقها بر اين باورند که بايد نظر خداوند را درک کنند بنابراين بسيار محتاط رفتار مي‌کنند و بسيار محافظه‌کار‌تر از حقوق‌دان‌ها هستند و بايد هم باشند ولي حقوق‌دانان اين وسواس و احتياط را ندارند و نظر قانونگذار هرگاه به سوي عدالت کشيده شود خشنود مي‌شوند. فقه و حقوق ذاتاً اين تفاوت را با يکديگر دارند.

در حال حاضر اين بحث مطرح است که علوم انساني بومي شود و بحث‌هاي اسلامي کردن دروس در رشته‌هاي علوم انساني شنيده مي‌شود . دکتر گرجي هم علوم جديد را با فقه تطبيق مي‌دادند. فکر مي‌کنيد ايشان در اين زمينه چه نظراتي داشتند؟ با توجه به اينکه گاه افراد به مقايسه و تطبيق ميان علوم اسلامي و علوم روز مي‌پردازند و پژوهش مي‌كنند بي‌آنكه الزاما قصد اسلامي كردن يا بومي کردن داشته باشند آيا دکتر گرجي معتقد بودند علوم انساني بايد بومي يا اسلامي شوند؟

خير، البته نظر من در اين رابطه چيز ديگري است اما دکتر گرجي کار خود را مي‌کردند. اعتراضي نسبت به اينکه اين بومي است يا نه نداشتند و کار خود را به درستي انجام مي‌دادند. هنگامي كه من با دانشجويان دكتر گرجي صحبت مي‌کردم آنها از دکتر به نيكي ياد مي‌كردند و هيچ اعتراضي نسبت به او نداشتند و هيچ‌گاه نمي‌گفتند ايشان مطالبي مي‌گويند که امروز به درد ما نمي‌خورد. دکترخودشان سره را از ناسره تشخيص مي‌دادند و مطالبي را که لازم بود بيان شود تصفيه مي‌کردند. تمايل ايشان به عقلي کردن شرع بود.

با توجه به اينکه دکتر گرجي داراي درجه اجتهاد بودند و مي‌توانستند در فقه استنباط کرده و نظرات خود را بيان کنند فکر مي‌کنيد اين توانسته بود منجر به اجتهاد نو در برخي از حوزه‌هاي حقوقي توسط ايشان شود؟

دکتر گرجي همين طور بودند. همان‌طور که بيان کردم ايشان در برخورد با مسائل مستحدث(مسائلي که تازه به وجود مي‌آيند و سابقاً وجود نداشتند) خوب مي‌توانست آنها را با مسائل روز تطبيق بدهد.

آيا نمونه‌هايي از اين موارد را يعني اجتهاد نويي كه ايشان بيان كرده باشند، مي‌توانيد نام ببريد؟

امور مالکيت فکري يكي از آن موارد است. تقريباً اکثر فقها در اين زمينه اشکال دارند و معتقدند مالکيت بايد يک ما‌به‌ازاي خارجي داشته باشد. يعني شيئي بايد در عالم خارج وجود داشته باشد تا مالکيت بر آن تعلق گيرد و فکر و ابتکار انسان داراي اين ويژگي نيست. در حالي كه در حقوق جديد، اگر مالكيت را مادي هم تحليل كنيم، شي در اين ميان مهم نيست. وقتي مي‌گويم مالکيت، يعني حقي که من بر يک شي خارجي دارم. وقتي مي‌گويم مالکيت را من منتقل کردم به شما، يعني حق خودم را به شما منتقل کردم. در عالم اعتبار حقي که داريم مي‌توانيم منتقل کنيم. و در مالکیت تاکید بر این حق است نه شی. بنابراين در مالکيت فکري نداشتن مابه‌ازاي مادي خارجي نقص نيست.

من وقتي اين مساله را با دکتر گرجي مطرح کردم مشاهده کردم ايشان هم مالکيت را به اين صورت تحليل مي‌کنند و اين باعث تعجب و تحسين من شد. من با دکتر گرجي بيش از ساير اساتيد نزديک بوده و با يکديگر صحبت مي‌کرديم. تقريباً از سال 70 تا يکي دو سال پيش تمام مدت مسير رفت و آمد به دانشگاه را با هم بوديم و در اتومبيل با يکديگر بحث‌هاي علمي مي‌کرديم. يک سنت بين ما وجود داشت که غالبا صبح‌ها در دانشگاه نيم ساعت قبل از شروع کلاس‌ها يا من به اتاق ايشان مي‌رفتم يا ايشان به اتاق من مي‌آمدند و بيشتر صحبت‌هاي علمي كرده و گاه هم در مورد مسائل اداري دانشگاه سخن مي‌گفتيم. ايشان پذيراي نظرات جديد بودند و در كارشان خشک و متعصب نبودند و دليل محبوبيت ايشان هم همين امر بود. همه به دکتر گرجي به عنوان يک پدر و يک بزرگ نگريسته و احترام مي‌گذاشتند.

دکتر گرجي تنها يک دوره کوتاهي رياست دانشکده حقوق و علوم سياسي را بر عهده داشتند. چرا؟

دوره‌اي که دکتر گرجي رياست دانشکده را بر عهده داشتند دوره التهاب بود و اصلاً نظم و ترتيب را به سختي مي‌شد در دانشگاه اعمال کرد. افرادی هم کارشکني مي‌کردند که رياست را بر عهده بگيرند و معمولاً انسان‌هايي که اهل علم و تحقيق هستند چندان علاقه‌اي به کار‌هاي اداري و توبيخ کردن و از اين قبيل کار‌ها ندارند. بنابراين ايشان مدت کوتاهي رياست دانشگاه را بر عهده داشتند و در آن مدت هم تغييري در دانشکده حقوق ايجاد نکردند. در آن دوره قرار شده بود استادان از کارت ورود و خروج استفاده کنند که من از اين کار امتناع کردم به دليل اينكه کار ما با کار کارمندان و سايرين متفاوت است و وقتي دکتر گرجي از اين موضوع مطلع شدند گفتند که من نسبت به شما اين حرف را ندارم و اين موضوع نسبت به اساتيدي مطرح است که اصلاً به دانشگاه نمي‌آيند. ايشان چنين وسعت ديدي داشتند.

با توجه اينکه مولفان حقوق جديد در ايران در دوره رضا شاه اكثرا دانش فقه سنتي را هم داشتند چرا ايجاد دادگستري مدرن كه در دوره علي‌اکبر داور پايه‌گذاري شد، گفته مي‌شود به نوعي به سکولاريسم حقوقي انجاميد و حكومت پهلوي را سكولار مي‌دانستند؟ شما خود به اينکه به سکولاريسم حقوقي رسيده بود باور داريد؟ اگر داريد چرا؟

قبلا در دادگستري نوين کساني که مي‌خواستند قضاوت کنند، کتب فقهي خوانده بودند و بر اساس آن قضاوت مي‌کردند. وقتي قانون مدني به وسيله انجمن علمي كه آن زمان وجود داشت تهيه، تدوين و تنظيم شد، در آن زمان مرحوم سيد محمد فاطمي و مرحوم منصورسلطنه که ليسانس حقوق خود را از کشور فرانسه دريافت کرده بود نيز در آن حضور داشتند. به اين جهت قانون فرم و شکل اروپايي به خود گرفت اما محتواي آن اسلامي بود. وقتي چيزي در قانون متبلور شد حيات خاص براي خود پيدا مي‌کند. بنابراين قانون مدني در عين حال که پايه‌هاي آن در فقه بود اما شاخه‌هاي آن در يک محيط بازتري پرورش يافت و تفسير‌هاي متفاوتي ارايه كرد. تغيير در حقوق فقط با تغيير در قوانين پديد نمي‌آيد بلکه بيشتر با تغيير تفاسير با ديدگاه‌هاي مختلف است كه شكل مي‌گيرد. وقتي حقوق اسلامي در قانون خاص متبلور شد طبيعي است که حيات خاص خود را پيدا خواهد کرد و رنگ اجتماعي گرفته و نياز‌هاي اجتماعي در آن دخالت پيدا مي‌کند. نام آن را سکولاريسم بگذاريم يا نه اما حقوق از فقه جدا شد.

فکر مي‌کنيد اکنون ادامه همان روند است؟

به همان دليلي که قبلاً هم گفتم مباني فقه و حقوق با يکديگر متفاوت هستند و ما نياز به فقه داريم. اما تلقي حقوق‌دانان از فقه و استفاده از آن با تلقي فقها متفاوت است. ابزارها مشترک است، به طور مثال اگر فقها به مفهوم موافق استناد مي‌کنند ما هم همان كار را مي‌کنيم ولي هدف‌ها متفاوت است. فقها به دنبال استنباط احکام الهي هستند بنابراين محافظه‌کارترند اما هدف حقوق‌دانان رسيدن به عدالت است ازاین‌رو با مسائل روز به نرمي برخورد مي‌کنند. وقتي آن احكام وارد قوانين مي‌شوند به روز مي‌شوند.

يعني مي‌توانيم از فقه، برداشت و استنباط کنيم و خلاف آن رفتار نکنيم و در عين حال سکولار باشيم؟

کاملاً همين طور است و اين هنر يک حقوقدان است كه ما سعي کرده ايم در کتاب‌هاي‌مان از آن استفاده کنيم. اگر به کتاب‌هاي من رجوع کنيد بيشتر از 50 درصد آن فقه است و اگر آن کتاب را به هر دانشگاه اروپايي و آمريکايي ببريد و باز خوانيد آنها احساس نمي‌کنند از حقوق قديم گرفته شده است. طرز ارائه بسيار مهم است و اين فقط از کساني بر مي‌آيد که طرز بسته‌بندي جديد را هم بشناسند و علم جديد را شناخته و در آن مطالعه کرده باشند و الا با همان طرز فکر قديمي کارايي کمتري ديده مي‌شود.

آقاي دکتر گرجي نزد اساتيد و فقهاي شناخته شده‌اي در نجف مثل آيت‌الله خويي بودند. مشرب فقهي مرحوم خويي در ديدگاه حقوقي و علمي دكتر گرجي چقدر ديده مي‌شود؟ فکر مي‌کنيد ايشان چقدر از ديدگاه‌هاي اين فقها تاثير گرفته بودند؟

بسيار زياد تاثير پذيرفته بودند. آيت‌الله خويي هم فقیهي بودند که مسائل روز را درک مي‌کردند و خيلي از عقايد ايشان با پيشينيان متفاوت بود.

آيا گمان مي‌كنيد نسل افرادي مانند شما و دکتر گرجي که حقوق را بر مبناي فقه ارزيابي و مطالعه كرده‌ايد در دانشکده‌هاي حقوق در آينده ديده خواهند شد؟

من اميدوارم که نسل آينده خيلي بهتر شوند. ما به جايي نخواهيم رسيد که هيچ‌گاه به فقه نياز نداشته باشيم. من اين موضوع را قبول ندارم كه بي‌نياز از توجه به فقه باشيم. زيرا ما هر چقدر مدرن باشيم ساخته گذشته خودمان هستيم. از گذشته بريدن، صفت پسنديده‌اي نيست. من جمله‌اي در مقدمه کتاب «ضمان قهري و مسووليت مدني» نوشته‌ام با اين عنوان که: «گذشته و آينده هر دو حقيقت هستند. بنابراين رستگار کسي است که يک چشم به گذشته داشته باشد و يک چشم به آينده يعني تمام حقيقت را ببيند.در اينجا حقيقت دو نيم شده است نيمي در گذشته و نيمي در آينده» و خدا نکند روزي بيايد که ما از گذشته خود ببريم. مثل خيلي از ملت‌ها که اين کار را کردند و نتيجه نامطلوبي گرفتند. ولي طرز تفکر و استنباط‌ها در بستر زمان تغيير مي‌کند. مثل اينکه نمايشنامه‌اي از شکسپير را ممکن است در کنار حوض خيابان ري اجرا کنند و گاه ممکن است در تئاتر لندن.درست است نمايشنامه‌نويس يکي است ولي اجرا کننده هم مهم است. قواعد فقه و حقوق هم همين‌طور است. کسي که اين قواعد را اجرا مي‌کند، بايد ديد، عاقل و متبحر است يا نه؟ علم روز را درک مي‌کند يا نه؟

به نظر شما دکتر گرجي در کتاب‌ها چه نوآوري‌هاي داشتند؟ ديدگاه‌هاي نو دکتر گرجي در زمينه حقوق چه بوده است؟

ايشان کتابي دارند تحت عنوان «مقالات حقوقي» که آن مقالات در رابطه با حقوق است. آثار ايشان غالبا فقهي است و اين اثر مکتوب ايشان صرفا در رابطه با حقوق است. بنده قصد ندارم در رابطه با دکتر گرجي اغراق کنم و بگويم ايشان چهره تاثير‌گذار حقوق در کشور بودند ولي همواره سعي بر اين داشته‌اند که خود را با قوانين جديد تطبيق دهند. زيرا کار ايشان بيشتر در رابطه با اصول و قواعد فقه بوده است؛ يعني کار ابزار گذاري نه کاري نتيجه گيري. در اصول و قواعد فقه مسائل دقيق بسياري وجود دارد که در کمتر دانشي مي‌توان سراغ آن را گرفت و همانطور که پیشتر گفتم، دليل آن اين است که چون فقها بر اين نظرند حکم خدا را استخراج مي‌کنند، دقت و محافظ ‌کاري لازمه کارشان بوده است.

آيا مي‌توان گفت دکتر گرجي در تبديل علم اصول فقه به قواعد جديد که بتوان آن را در دانشگاه شناساند پایه‌گذار بوده‌اند؟

بله. همين‌طور بودند.

همان طور که مي‌دانيد مباحث فقهي در قوانين، فقط در قانون مدني ورود نداشته‌اند بلکه رد پاي مباحث فقهي و اسلامي در قانون مجازات هم ديده مي‌شود و اين موضوع پس از انقلاب اسلامي شکل پررنگ‌تري هم به خود گرفت. نظر دکتر گرجي در اين رابطه چه بود؟ آيا ايشان موافق اسلامي کردن قوانين جزائي بودند؟

ايشان رئيس دپارتمان حقوق جزا هم بودند و اساتيد حقوق جزا به اصرار ايشان را برده بودند که دپارتمان حقوق جزا را سرپرستي کنند. ميان حقوق مدني و حقوق جزا تفاوتي وجود داشت. به اين تعبير که قانون‌گذار ما از سال‌ها پيش، شايد 60 يا 70 سال گذشته، در حقوق مدني به اين فکر افتاده بود که فقه را مدرنيزه کرده و آن را پياده کند اما در حقوق جزا نه اساتيد حقوق جزا به اسلامي کردن اين حقوق پرداختند و نه حقوق جزاي اسلامي به صورت قانون در آمده بود که بخواهند آن را مطالعه کنند. بنابراين پس از انقلاب و اسلامي شدن قوانین، حقوق جزا با شوکي روبه‌رو شد. وجود دکتر گرجي براي دپارتمان حقوق جزا، نعمت بزرگي بود و داوطلب بودند که دکتر گرجي مدير گروه جزا هم باشند. البته نکته ديگري هم كه وجود داشت اين بود که ايشان حکم پدر را داشتند و خط‌مشي اخلاقي‌شان به‌اندازه خط مشي علمي شان اهميت داشت.

پس از انقلاب كه قانون مجازات عمومي به قانون مجازات اسلامي تبديل شد آيا دکتر گرجي در اين زمينه نقشي داشتند و نظراتي هم دادند يا خير؟

در تجديد نظر قانون مجازات اسلامي آن‌طور که من شنيده‌ام بي‌تاثير نبوده‌اند اما در آن لايحه اوليه که بخش قصاص آن ناپخته بود حضور نداشتند.

ايشان با اسلامي شدن قانون مجازات عمومي موافق بودند؟

بله، ايشان موافق اين امر بودند.

شما با نگاهي که به کتاب‌هاي دکتر داريد فکر مي‌کنيد کدام يک از آثار ايشان برجسته‌تر هستند؟

تمايل ايشان به کتاب «ذريعه»«سيد مرتضي» “ كه سرآمد مکتب عقلي است و خبر واحد را قبول ندارد و اينکه ایشان چنين کتابي را تصيح کرده و بر آن تعليق زده، نشان مي‌دهد که او هم چنين تفکري داشته‌، يعني در عقلي کردن مسائل شرعي اهتمام مي‌ورزيد. دوم اينکه اعراب گذاشتن بر اين کتاب کار ساده‌اي نيست. اعراب را بايد طوري بگذارند که معاني تغيير نکند و صرف و نحو عربي آن درست باشد. تسلط ايشان نسبت به زبان عربي کاملاً روشن است و واقعاً هم خوب درس خوانده بود و از فقهاي جديد هم تمايل ايشان به “مکاسب شيخ”بسيار زياد بود. آيت‌الله خويي و ميرزاي نائيني از فقهاي مورد توجه دکتر گرجي بودند. من زماني از ايشان پرسيدم که کدام يک از کتاب‌هاي مربوط به اصول را ترجيح مي‌دهيد و ايشان کتاب ميرزاي نائيني را نام بردند. آيت‌الله خويي شاگرد ميرزاي نائيني بودند و دکتر گرجي هم شاگرد مرحوم خويي.

دكتر گرجي به تاريخ فقه هم علاقه داشتند. ايشان کتابي هم در اين زمينه به نام «تاريخ فقه و فقها» دارند. مقدمه‌هايي که بر اين ترجمه‌ کتاب‌ها نوشته‌اند، فقط شرح حال نيست بلکه توضيح عقايد هم است و تسلط ايشان را به تاريخ فقه نشان مي‌دهد.کتاب ديگري هم ايشان به نگارش در آوردند كه کتاب سال کشور هم شد و آن تصحیح، تعليق بر کتاب” جوامع الجامع” طبرسي است که مقدمه جامعی بر آن نوشته‌اند. شيخ طبرسي يکي از بزرگترين مفسران شيعه است و در طول تاريخ هم اهل سنت او را قبول دارند و هم اهل شيعه و در تفسير او کمتر خرافه ديده مي‌شود و سعي کرده‌اند مطالب را عقلي کنند. اين کتاب را هم دکتر گرجي تصحيح کرده و بر آن اعراب گذاشته‌اند. به مسير فکري دکتر مي‌توان از روي همين کتاب‌ها پي برد و چيزي که من از نزديک ديده‌ام با استنباطم از ايشان براي کار‌هاي مدرني که انجام داده‌اند تطبيق مي‌كند. از آثار ديگر ايشان بررسي تطبيقي حقوق خانواده را مي‌توان نام برد که عده‌اي از حقوق‌دانان به راحتي توانسته‌اند با دکتر گرجی کار کنند و ايشان بر تدوين اين کار نظارت کرده و فقه اماميه را با فقه اهل سنت و قانون مدني و قوانين ساير کشور‌ها تطبيق مي‌دادند. خط و مشي ايشان طوري بود که همه حقوقدانان سرپرستي شان را در چنين تحقيقاتي مي‌پذيرفتند.

در پايان اگر خاطره‌اي از دکتر گرجي به ياد داريد كه جالب باشد براي ما نقل كنيد؟

دکتر گرجي به اجراي اصول و قواعد بيشتر از من اصرار داشتند و من معتقدم که بايد مشاهده، تجربه و استقرا کرد. ديد و تجربه آموخت. ايشان هم اين موضوع را رد نمي‌کرد اما تکيه‌شان بيشتر به قواعد بود. يک روز زماني که از درب دانشکده حقوق با هم خارج مي‌شديم پله‌هاي دانشکده حقوق را که ديروز پله بود برداشته بودند و آنجا را مسطح کرده بودند تا معلولان هم بتوانند عبور و مرور کنند و ايشان همانطور که راه مي‌رفتند به خيال اينکه پاي‌شان را روي پله مي‌گذارند بلند کردند و به سمت پايين پرتاب شدند. من بازوي ايشان را گرفتم و گفتم نتيجه اعتماد به اصل استصحاب اين است و به شوخي به ايشان گفتم شما گذشته را دليل بر آينده مي‌دانستيد و داشتيد مي‌افتاديد اما من زير پايم را نگاه مي‌کنم.