به نام خدایی که فراتر از همه اندیشه هاست

جایی برای نوشتن می خواستم
جایی آرام به دور از مشغله های روزمره
جایی که بشه بدون ترس از کم توجهی مخاطب با خاطری آروم بنویسم اونچه رو که به فکر و ذهنم خطور میکنه

رویای طبابت موضوع سریالی وبلاگ ماست

پزشک شدن هنر نیست ، باید طبیب بود تا حال دل را خوب کرد

سلام و درود بر همه دوست داران قلم

رویای طبابت قسمت دوازدهم

در یکی از محله های شرق تهران درحال ویزیت بودم

شلوغ بود

به نظر می آمد اکثریت ساکنین آن محله توانایی مالی خوبی برای ویزیت پزشک ندارند

مادری با سه فرزند ۱۰ سال و کوچکتر وارد شدند

ظاهری پریشان و چهره هایی غمگین داشتند

از آن چهره ها که آدم وقتی میبیند دلش میخواهد هرچه در توان دارد برای کمک به آن ها بدهد

هر سه فرزند سوءتغذیه داشتند وزن کم، قد کوتاه،...

بزرگترینشان که ۱۰ سال داشت رنگ پریده بنظر میرسید طوری که تقریبا مطمئن بودم فقر آهن نیز دارد حتی یکبار هم چکاپ ساده نداده بود. چکاپی که ما به همه بچه های یک ساله و بزرگتر پیشنهاد میکنیم

وقتی میخواستم داروهایشان را نسخه کنم پرسیدم بیمه دارید ؟ گفت داشتیم. شوهرم معتاد شد از کار اخراج و بیمه اش را لغو کردند.

از داروهایی که به همراه داشتیم درحد نیازشان دادیم

فکرکردم میخواهند خداحافظی کنند که دوباره گفت راستی (به فرزند وسط اشاره کرد) شب ها دچار خارش ناحیه مقعد میشود چه دارویی بدهیم ؟

داشتم مبندازول را برایش نسخه میکردم فکرکردم چه میشود خانواده ای اینقدر محروم باشد که حتی حریف کرم و انگل هم نشود.

خدایا عاقبت همه بچه هارا بخیر کن

تنگ نظری

چه میشود که چشم دیدن برتری دیگران را نداریم

چه میشود که با پیشرفت دوستان و آشنایان ناراحت میشویم

چه میشود که حسادت، ما را اینقدر از هم دور میکند

چه میشود که تنگ نظری پای ثابت بیشتر روابط اجتماعی است

کسی که تلاش میکند مستحق پاداش است حتی اگر تلاشش نتیجه مثبت نداشته باشد. تو نیز تلاش کن. تو نیز سعی کن هرروز بهتر از نسخه دیروزت باشی. با مطالعه ، با پشتکار ، با ایمان و انگیزه، با عشق به همه چیز، با امید هرروزت را بساز‌ و خسته نشو. درست است ؛ همه شبیه به هم نیستند. همه هدف و سرنوشت یکسانی ندارند. ولی ایمان داشته باش خدایی که تو را آفریده رهایت نکرده و در بزنگاه ها دستت را میگیرد و بالا میکشد. پس برای زندگی و آینده و آرامش و آسایش خودت بجنگ اگر میخواهی حسرت های احتمالی در آینده نابودت نکند !

وظیفه

حتی از فکرکردن به این جمله که :
"خداروشکر کار خیر انجام دادیم"
هم باید ترسید...
اینقدر ما در زندگی مدیون لطف خداییم
و اینقدر به او بدهکاریم که هرچقدر هم تلاش کنیم
کم هست و باید جزو وظیفه بندگی دونسته بشه
هروقت دچار غرور شدی به خدا پناه ببر و ابراز نیستی کن !

رویای طبابت قسمت یازدهم

امروز اورژانس مرکز طبی یه دختربچه ۷ ساله اومد با شکایت عدم توانایی در دفع ادرار از ۲ روز قبل. هیچ علامت همراهی رو ذکر نمیکرد حتی در معاینه هم مثانه بمبه و تندرنس (لمس دردناک) نداشت.

مادرش گفت دوروز پیش ناحیه واژینال خارش داشته نگاه کردم دیدم یکم قرمزه براش پماد هیدروکورتیزون زدم.

جمله آخرش منو به فکر فرو برد

پرسیدم شما و همسرتون هردو شاغلید ؟ گفت بله

گفتم شما نیستید بچه کجا میمونه ؟ گفت پیش مادربزرگش

گفتم مطمئن هستین که کسی اذیتش نکرده ؟ مامان یکم فکر کرد گفت فکر نکنم بعد تو گوش دخترش جوری که منم میتونستم بشنوم پرسید سه روز پیش که پسرداییت (که همسن و سال دختر بود) اومده بود خونه مامان جون اذیتت نکرد ؟

دیدم دختربچه با نگرانی شدیدی که تو چهره اش بود به نشانه تایید سر تکون داد

گفت آره به من گفت بریم زیر پتو و...

این خاطره رو تعریف کردم تا یکم حواسامون بیشتر جمع باشه

رویای طبابت قسمت دهم

اینو مینویسم تا یادآوری باشه برای خودم تا آخر عمر، که جور بهتری عمل کنم

امروز اول صبح که رفتیم مریض های NICU رو ویزیت کنیم سرپرستار بخش با دست پاچگی وارد بخش شد و وسایل مراقبت از نوزاد تازه متولد شده مثل اکسیژن ساز و ماسک و غیره برداشت و با عجله به بلوک زایمان رفت ما حدس زدیم شاید نوزادی بعداز زایمان بدحال شده... یه سر از بخش اومدم بیرون دیدم رئیس بیمارستان دم در بلوک زایمان وایساده و یه حالت استرسی داره.. فهمیدم احتمالا یه فرد مهم یا بستگان مسئولین زایمان داشته که رئیس و سرپرستار و پرسنل اتاق عمل در تکاپو هستن! اومدم بیرون دیدم استادم (فوق تخصص نوزادان) داره با عجله و نفس نفس زنان میره به سمت بلوک زایمان و زیر لب میگه ٬امان از این سفارشی سازی ها٬ ! گفتم چی شده استاد گفتن نوه آقای فلان مسئول کشوری به دنیا اومده یه ساعت پیش به من زنگ زدن گفتن سریع خودتو برسون اینجا...

منم دنبالش رفتم ببینم چه خبره. از همون بیرون اتاق عمل پرسنل یه جوری استریلیزاسیون رو رعایت میکردن و به ما هم تذکر میدادن که پیش خودم گفتم اگه همیشه همین جوری باشن دیگه عفونت بیمارستانی غلط میکنه کسی رو درگیر کنه! وقتی رسیدیم به اتاق عمل دیدم یه فوق تخصص نوزادان و یه جراح زنانی که نمیشناختم و احتمال خیلی قوی به صورت سفارشی از بیرون اومده بودن به علاوه دوتا فوق تخصص اطفال بیمارستان خودمون بالاسر مادر و نوزاد تازه به دنیا اومده و عاری از هیچ مشکلی هستن.

به پرستار بخشمون گفتم هروقت برای بیمارای عادیمون همین قدر حساسیت به خرج دادیم اون موقع باید خیالمون راحت باشه که نونمون حلاله...

بله. موعد سزارین دختر یکی از مسئولین مهم کشور بود.

ای کاش یادمون بمونه اگه به جایی رسیدیم اجازه ندیم تفاوتی بین ما و بقیه قائل بشن. چرا که آیه صریح قرآن میگه ارزش هر انسان پیش خدا تقواست. (نه پول و قدرت و محبوبیت)

رویای طبابت قسمت نهم

رویای طبابت

نمیدونم باید از کجا شروع کنم

تابستون ۱۴۰۲ ، تابستون آسونی نبود

حقوقم به نصف کاهش پیدا کرد چون بخش های اینترنیم تموم شده بود و به شدت تحت فشار بودیم

همسرم به خاطر مشکل کیسه صفراش عمل جراحی داشتن و یه دو سه هفته ای درگیر بودیم تا رو به راه بشن

همه اینا نیازمند یه اتفاق و یه خبر خوب بود.

بابل منزل آبجی بودیم که تماس گرفتن درست شدن سفر اربعین کربلا رو بهمون اطلاع دادن چون موقع ثبت نام ظرفیت تکمیل شده بود و تو لیست رزرو بودیم. منتها فرقش این بود که فقط با کاروان درمانی میتونستیم بریم که شامل بود از چهار پنج تا متاهل و خواهرهای دانشجوی دانشگاه که اغلب جدیدالورود بودن.

چندروز مونده بود به حرکت مسئول کاروان با من تماس گرفت گفت میخوایم کلاس جمع بندی داروها رو برای دانشجوها برگزار کنیم و از من خواستن برای تدریس برم.

منم روزی که مشخص شده بود رفتم یه سری مطالب کاربردی درمورد عفونت ها و تجویز آنتی بیوتیک و مشکلات گوارشی و پوستی که تو اربعین به شدت شایع هستن به دانشجوها گفتم و روز بعدش هم باید شفاهی ازشون میپرسیدم که چیا یاد گرفتن و ایراداتو باهم حل میکردیم. الان که دارم اینارو مینویسم ناراحتم که انقدر زود اون روزا گذشت و الان فقط یه خاطره ست.

روز موعود که اتوبوس ها از تهران راه افتادن حدود دوسه ساعت بعداز حرکت حدودای شهر ساوه بودیم یکی از دوستام زنگ زد گفت محمد نتایج آزمون دستیاری (تخصص) رو تو سایت زدن برو ببین ایشالا که همونیه که میخواستی... من و خانمم که کنارم نشسته بود به جرئت میتونم بگم هزار بار مردیم و زنده شدیم تا سایت باز شد و مشخصاتو وارد کردیم دیدم بــــــله ! انتخاب اول رشته اطفال دانشگاه بقیه اله قبول شدم. اون حالم قابل وصف نبود دیگه تا روز آخر سفر تو ابرها بودم. جدا از اینکه خودش خبر خیلی خوبی بود اینکه در شروع همچین سفری این خبر رو شنیدم خیلی شگفت انگیز بود برام. واینکه برای اولین بار اشک پدرم و پدرخانمم رو درآوردیم. البته اشک شوق...

خب اطفال رو هم تقریبا به اندازه نورولوژی دوست داشتم و با روحیاتم سازگار بود.. ولی خب رشته پر مسئولیتی هست و کار با بچه ها دل شیر میخواد !

برگردیم به سفر...

این سفر بار سومی بود که مشرف میشدم کربلا. ولی تفاوت های زیادی با سفرهای قبلیم داشت. نمیدونم چرا حزن عجیبی داشتم تو کل سفر هم نجف هم کربلا آخ آخ کربلا رو نگم که این شهر دیوونه م کرد. وقتی چشمم برای اولین بار به تل زینبیه افتاد ناخودآگاه تجسم کردم اون تپه و سراشیبی گودال و اتفاقاتی که حضرت زینب اون ساعت ها شاهدش بودن و عشق رو با همه وجودم حس کردم.

اولین بارم بود که داخل حرم امام حسین و حضرت ابوالفضل مشرف میشدم و ضریح مبارک رو زیارت میکردم. بوی بهشت میوزد از کربلای تو / ای صد هزار جان گرامی فدای تو حسین جان

بوی سیب حرم کربلا مست میکنه آدم رو. سیر نمیشه از حرم هرکس به مشامش برسه این بو.

ای کاش تموم نمیشد.

ای کاش زودتر این چیزارو درک میکردم.

ای کاش همه بتونن حداقل یه بار تجربه اش کنن.

حرم امام حسین با آقاحمیدرضا یه گوشه ای از صحن نشسته بودیم و اتفاق عجیبی که افتاد این بود که یه بچه تقریبا یک و نیم ساله که مشخص بود تازه راه رفتن یاد گرفته دست به دست پدرش قدم میزدن که تعادل بچه بهم میخوره میوفته رو زمین و عجیبش این بود که بچه بلند نشد و یه نقطه از فرش رو که روش افتاده بود خم شد باحالت سجده بوسید بعد بلند شد به راهشون ادامه دادن !

خدا قسمت همه آرزومندها بکنه اینچنین سفرهارو.

دلسوزی

گاهی دلسوزی هم تاوان داره..

حواستون باشه تو چه موقعیتی و برای کی دلسوزی میکنید

همون بهتر غیر از خدمت به خلق الله، مابقی جاها سرمون تو کار خودمون باشه و مسائل دیگران رو به خودشون واگذار کنیم

عشق+ثروت

۲۵/۳/۱۴۰۲
۱۰ سال قبل فکر میکردم عشق همه چیز است ؛ آدم که عاشق بشود بقیه اش خود به خود پیش میرود و خدا درست میکند. اما حالا میدانم عشق به قول امروزی ها مواد نگهدارنده لازم دارد. مانند آبمیوه ای لذیذ که اگر این مواد را نداشته باشد درعرض چند ساعت خراب می شود.
پول ، آسایش ، آرامش ، احترام ، قدردانی و چند شاخص مهم دیگر که اکنون ذهنم در به یادآوردنشان یاری ام نمیکند در نگهداری از این سرمایه با ارزش یعنی عشق بسیار مهم هستند.
پول شرط خوشبختی نیست. اما خدا میداند شاید من بهتر از خیلی های دیگر این را فهمیدم که پول شرط بقاست. کمبودش ناراحتی می آورد، افسردگی می آورد، تحریک پذیری می آورد، آنقدر پیش میرود که انسان از درون پوچ میشود.

مهمانی خاص

دیشب مهمان آقا حمیدرضا بودیم
ساعت حدود ۱۰ شب بود گفتن براتون سورپرایز داریم
روزی شما هم شده
بعد شروع کرد به تعریف کردن :
اسیر داعش شده بود.
برای اینکه ازش حرف بکشن تک تک انگشت های پاشو بریده بودن ولی مقاومت کرد
و کلی شکنجه دیگه که مجال گفتن نیست.
طی تبادل اسرا ، این شهید زنده هم تبادل شد و برگشت به میهن.
حاج قاسم بابت آزادی حلب از بشار اسد هدیه ای گرفته بود ؛ پرچمی که مدتی روی گنبد حضرت زینب نصب شده بود.
با برگشتن این بزرگوار ، برای قدردانی از زحماتش و سختی هایی که متحمل شده بود ، حاج قاسم این پرچم رو هدیه دادن به ایشون.
طی سفرهای بعدی که به سوریه و مناطق جنگی داشتن این پرچم رو همراهشون میبردن و پیکر هر شهیدی رو که می آوردن قبل از فرستادنشون به کشور، اون پرچم رو با بدن هاشون متبرک میکرد. گفتن با حدود ۲۰۰ تا شهید متبرک شده از جمله شهید بیضایی، شهید صدرزاده، شهید بلباسی و ... و مثل جونش مواظبت کرده از این پرچم تا بعداز سفر آخرت با خودش دفن کنه. (البته که خدا حفظشون کنه)
خلاصه بعداز سه چهار ماه تلاشِ دوست عزیزمون این رزمنده راضی شده مدتی پرچم رو قرض بده. یکی از دلالیل دعوت ما هم همین سورپرایز بوده.
الحمدلله که روزی مون شد و خدا این سعادت رو نصیبمون کرد تا ما هم یه بهره ای ببریم.
تا اینجا مقدمه بود.
پرچم رو که از داخل کیف بیرون آوردیم و باز کردیم چنان بویی بلند شد که خدا میدونه همچین رایحه ای رو هیچ جا حتی حرم معصومین تجربه نکرده بودیم. اگه بخوام اسمی برای رایحه اش بگذارم "بهشت" رو انتخاب میکنم. واقعا بوی بهشت بود. چنان صفایی و چنان حیاتی داشت که هیچ طبیعتی و کلی تر بخوام بگم هیچ مخلوقی از مخلوقات مادی خدا رو اینطور ندیده بودم. هرکاری میکردیم از درآغوش گرفتنش سیر نمیشدیم.
نمیتونست بوی یه عطر ساختنی باشه. چون اگه عطر بود دست هامون بوی مشابهی میگرفت که درکمال تعجب نگرفت.
نمیدونم چرا اون لحظه خواسته ای به ذهنم نرسید. تنها کاری که کردم این بود که انگشتر عقیقم رو درآوردم گذاشتم تو پرچم و تاش کردم تا متبرک بشه
آدم خیلی پیش میاد با پرچم حرم معصومین یا پیکر شهدای گمنام تو مساجد یا هیأت ها مواجه بشه ولی واقعا پیش نمیاد پرچم گنبدی رو براتون بیارن که هم مدتی دست شهید سلیمانی بوده هم با پیکر حدود ۲۰۰ شهید مدافع حرم متبرک شده
خلاصه که الحمدلله رب العالمین

تقدیم به او که دل از ما ربود

چه بسا در جست و جوی عـشـق بی مقدار
من اما، ز جــان، دوست تر می دارمت

رویای طبابت قسمت هشتم

کارورزی رو تموم کردیم و با خاطرات خوب و بدش سپری شد. الان که دارم اینو مینویسم هنوز یه سری کارا دارم که بعدا درباره خودشون و نتیجه هاشون صحبت میکنم.

از کارورزی چیز زیادی ندارم بگم. همه اش کار بود و کار... کارهای مفید و غیر مفید زیادی انجام دادیم.
۱۲۰ تا کشیک سخت و آسون وایسادیم.
شیرینی هم داشت تلخی هم داشت. ولی چیزی که ارزشمنده و ماندگاره قطعا اتفاقات خوش هست که اون هم درصد زیادیش ارتباط مستقیم با ذهن ما داشته و داره. تصمیم دارم چند مورد از اتفاقات طنز و شیرین این دوران رو تعریف کنم تا هم برای خودم بمونه هم شاید برای عزیزانی که مشتاق هستن جالب باشه :

به اتفاق رزیدنت سال یک و سال دو جراحی رفته بودیم برای مریض شالدون بزاریم.. سال دو شروع کرد به پرپ و درپ محل شریان فمورال و میخواست سوزن رو فرو کنه که سال یک (با دوبرابر سن) پرسید خب دکترجان من چیکار میتونم انجام بدم ؟ سال دو یه آهی کشید گفت دکتر شما دست مریضو بگیر نترسه!!! بنده خدا هم تا آخر کار دست مریض تو دستش بود و ماساژش میداد !

از یه مریض آژیته (بی قرار) مشکوک به سیروز خیلی محترمانه و با رعایت اصول رازداری پرسیدم حاج آقا الکل که مصرف نمیکردین، درسته ؟ عصبانی شد داد زد مرتیکه چی میگی ؟! من یه عمر سرهنگ این مملکت بودم به من میگی الکلی ؟! دیدی کسی به خمینی (امام خمینی) بگه نماز میخونی یا نه ؟! فقط شانس آوردم کتک نخوردم!!
با برعکس این خاطره هم برخورد داشتم. همون شرایط یعنی مریضی که مشکوک به سیروز بود درمورد الکل ازش پرسیدم جواب منفی داد بعد دخترش گفت عه بابا همین دیشب با هم خوردیم که..!

این خاطره هم برای یکی از رزیدنت هامون بود که زمانی کمپ ترک اعتیاد داشت : آقای جوونی اومد که کاهش هشیاری داشت تست اعتیاد چک کردیم بعد خیلی اتفاقی بتاش مثبت شد (یعنی باردار بود!!!) بعد فهمیدیم برای اینکه در بره، نمونه ادرار خانمشو داده بود !!

به اتفاق یکی از اساتید اطفال رفتیم ویزیت نوزاد تازه متولد شده، مادر نوزاد یکم نگران بود پرسید آقای دکتر پشت سر بچه ام یکم کجه.. چیکار کنم ؟ استاد گفت ببرش این آدرسی که میگم یه نشون بده.. مادره هم سریع کاغذ و خودکار درآورد مشغول نوشتن شد. استاد : ببرش اتوبان صیاد شیرازی، خروجی بابایی، نبش خیابون، صافکاری ممد !!!!! یعنی مردیییییم از خنده

آقای میانسالی رو خیلی با استرس و اضطراب که بدویین بابام داره میمیره نجاتش بدین، آوردن اورژانس سریع نبضشو چک کردیم دیدم نبض نداره یکی از کمک بهیارها شروع کرد به ماساژ قفسه سینه دو سه تا که فشار داد مریض چشاشو باز کرد یه سیلی محکم تو صورت کمک بهیار بدبخت زد ! بعد فهمیدیم مریض معتاده خودشو زده بود به مردن اما اینکه چطور نبضش اونقدر ضعیف بود عجیب بود واقعا
پ.ن: ماساژ قفسه سینه عمل فوق العاده سنگین و دردناکیه تو خیلی از موارد احیا حتی چندتا از دنده ها میشکنه..

صبح که میخواستیم شیفت اورژانسو تحویل بگیریم همراه یکی از مریضایی که شب قبل اومده بودن اومد وضعیت مریضشو از استاد بپرسه، استاد پروندشو نگاه کرد چندتا نکته گفت بعد گفت CRP مرضتونم که بالاست بعد همراهش گفت آخ آره آقای دکتر این CRPش خیلی اذیتش میکنه!!!

ساعت سه صبح رفتم اتاق اورژانس دیدم استاد خیلی عصبانیه داره آروم تو دلش به یکی از مریضا فحش میده! ازش پرسیدم چی شده مگه استاد ؟ جواب داد مرتیکه ۹۰ سالشه ساعت سه صبح اومده میگه ادرارم شتاب نداره.. آخه فلان فلان شده تو این سن شتاب میخوای چیکار ؟!

اورژانس هفت تیر بودیم یه جوون مست تصادف کرده بود آوردنش با کلی لسریشن (پارگی) صورت.. شروع کردیم دونه دونه دوختن. رفیقم بی حسی هارو میزد منم میدوختم. رسیدم به بینیش چیزی حدود سه سانت عرضی رو پل بینی پارگی داشت شروع کردم بخیه کردن همینطور که پیش میرفتم مریض داد میزد هرچی فحش خواهر و مادر بود نثارم میکرد منم توجهی نمیکردم میگفتم تو حال خودش نیس.. از یه جایی مشکوک شدم که این چه مرگشه واقعا ؟! از رفیقم پرسیدم تو مگه بی حس نکردی همه جاشو ؟ یکم فکرکرد گفت عههههه یادم رفت بینی شو بی حس کنم!!!! منم دیگه تقریبا کامل زده بودم بخیه هاشو..

اینترن روان بودم با استاد (خانم دکتر...) داشتیم مریض های بخش رو ویزیت میکردیم، یکی از مریض ها به استاد گفت خانم دکتر من از زمان جنگ موجی شدم پسرمو کتک زدم خانممو کتک زدم و این حرفا... استاد هم انگار خیلی موضوع پیش پا افتاده ای هست با یه حالت تمسخرآمیز بهش گفت موج ؟! منظورت موج دریاست ؟! چون من موج دیگه ای نمیشناسم ! مریض اونجا جوابی نداد. وقتی فرداش میخواستم نوت روزانه مریضو بزارم رفتم اتاقش (اشتباه محض!) بهش گفتم حالت خوبه ؟ مشکل خاصی نداری ؟ جواب داد: خوب نیستم آقای دکتر! گفتم چرا ؟ (حالا همینجور که پیش میره داره عصبانی تر میشه) گفت این خانم دکترِ شما منو مسخره میکنه میگه موج یعنی چی.. زن جماعت چه میدونه جنگ چیه، جبهه چیه! (عصبانیتش داره به اوج میرسه و کم کم میخواد از تخت بیاد پایین!) و همینطور که کلی فحش نثار انقلاب و نظام و جمهوری اسلامی میکرد دستشو مشت کرد که بیاد منو بزنه سریع از اتاقش پریدم بیرون و سپردمش به نگهبانا ! خلاصه نکته مهم اینکه خواستید نوت مریضای روان رو بزارید هیچ وقت تو اتاقشون نرید!!!


درمانگاه قلب بودیم به اتفاق استاد و رزیدنت و استاژر مریض میدیدیم. آخرین مریض یه آقای مسنی بود قبل از اینکه بیاد اتاق پزشک رفته بود نوار قلب گرفته بود. (نوار قلب اینطوریه که باید پیرهن و جوراب رو دربیاری زیرپوش رو هم کامل بدی بالا تا لیدها مستقیما به پوست قفسه سینه و مچ دست و پاها وصل بشه) مریض چون دیگه وقت تموم شده بود و استاد هم میخواست دیگه جمع کنه بره، با همون حالت آشفته و دکمه های باز پیرهن و زیرپوش روی شلوار اومد نوارو نشون استاد داد. آخرش قبل از اینکه بره بیرون رو همون صندلی روبه روی دکتر (فاصله یک متری) که نشسته بود، ایستاد شلوارشو کامل کشید پایین (فقط لباس زیر داشت!) و خیلی ریلکس زیرپوش و پیرهنشو مرتب کرد بعد رفت بیرون!.. یادمه هنوز در اتاقو نبسته بود که هممون عین بمب اتم ترکیدیم از خنده!!!

اشتباه یا تقدیر

فکر کردن به اینکه ندونی تصمیم احتمالا اشتباهت به خاطر کم تجربگی و بی تجربگیه یا تقدیر و سرنوشت ، خیلی آزاردهندست.

اینجاست که "خدایا عاقبت کارم رو به خودت میسپارم" معنا پیدا میکنه..

ریا را در هیچ مکانی ندیدم جز در بطن عبادتگاه ها ،
جز در آن جا که روی زبان ها فقط ذکر خدا جاری بود ،
جز در آن جا که در و دیوارش را با احادیث و وصیت های شهدا رنگ کرده اند.
بله... ریا ، کاغذ دیواری زیبایی است که پشت آن دیواری در حال پوسیدن و پاشیدن است.
رعایت نکردن حق الناس ، حرام خواری محض است.
وظیفه ای در ساعتی مقرر به دوش تو باشد، اولویت تو هرچیزی غیر از رسیدگی به این وظیفه باشد، باید بگویم نانی که روی سفره توست عاقبتت را سیاه میکند.
ای کاش بفهمند..

عضو ۶۰ گرمی شگقت انگیز !

خیلی وقت بود چیزی ننوشته بودم. ولی تو روزمره آدم با افراد و حرف هایی برخورد میکنه که نمیشه گله نکرد...

به همون اندازه که انسان توانایی داره با شنیدن یه جمله مثل "امروز چقدر زیبا شدی" ، "تو دوست خوبی هستی" به وجد بیاد و روزش به بهترین شکل ساخته بشه ، میتونه با شنیدن بعضی حرف ها، ساعت ها یا روزها حالش خراب بشه.

خیلی خیلی خیلی مراقب این عضله ۶۰ گرمی داخل دهانتون باشید که نیروبخش ترین و مخرب ترین عضو این جسمِ دنیاییِ فناپذیره.

فعلا درگیر کارهای فارغ التحصیلی هستم نمیرسم خیلی چیزی بنویسم ولی همچنان اعتقاد دارم نوشتن بهترین کاره و ان شاءالله با قدرت برمیگردم...

رویای طبابت قسمت هفتم

از آی سی یو تماس گرفتن
درخواست مشاوره عفونی داده بودن

به اتفاق استاد رفتیم پای تخت یکی از بیمارا
اتاق ایزوله بستری بود
تو نگاه اول فکر کردم یه پسربچه ده دوازده ساله ست که موهاشو تراشیده
بعد که چشمم افتاد به پرونده اش فهمیدم یه دختر ۱۸ ساله ست. درگیر با ALL یا خودمونی بگم سرطان خون

علی رغم اینکه آزمایشات و سی تی داغونی داشت و پر از ضایعات ایجاد شده بوسیله حضرت آسپرژیلوس بود، ولی در جواب احوال پرسی استاد درحالی که موبایل به دست بود با یه حالت آرامش و خونسردی خاصی گفت الحمدلله از دیروز خیلی بهترم...

بیرون اتاقش داشتیم پرونده اش رو بررسی میکردیم و استاد مشغول نوشتن اوردر جدید بودن که صدای اثر جناب کریمخانی رو شنیدیم
آمده ام
آمدم ای شاه پناهم بده
خط امانی ز گناهم بده...

اولش فکر کردم تلویزیونه
داخل اتاقو نگاه کردم دیدم صدا از گوشی بیماره
و اشک هایی که پشت هم سرازیر میشد

نتونستم بیشتر صبر کنم و سرم رو به کار دیگه ای گرم کردم تا بغض کار دستم نده

یا امام هشتم
نمیدونم این اشک ها از دلتنگی بود ،
از گلایه بود ،
یا هرچی
ولی خودتون که آبرو دارین محضر پروردگار ، واسطه شین هر عزیزی که شمارو دوست داره اینجوری ناتوان نشه و از خدا بخواین شفا بده همه بیماران رو

اشکالی نداره.. ما و همکارامون بیکار بشیم ولی عوضش خوشحال باشیم که هیچ بیماری وجود نداره، همه خوشبخت باشن، سلامت باشن و پول و پای اومدن به زیارت شما رو داشته باشن

ان شاءالله

به یاد موندنی باشیم

شخصیتمون رو جوری پرورش بدیم که با مرگ ، در یادها باقی بمونیم نه اینکه به مانند تلویزیونی خاموش بشیم طوری که انگار هیچوقت نبودیم


دوره زمونه ای شده که به جای اینکه بجنگیم حالمونو خوب کنیم، باید بجنگیم که ناراحتی ها و رژه رفتن های روی اعصاب و روان منجر به دپرس شدنمون نشه !
عجیبه که بعضیا حتی در آخرین لحظاتِ درکنار شما بودن، کوچیک ترین تلاشی نمیکنن که خاطره خوشی رو براتون به جا بزارن 🤦🏻‍♂️

زندگی

مثل یه جاده ست
زندگی رو میگم ؛
با ایستگاه های متعدد
و رسیدن به هر ایستگاه
یعنی پشت سر گذاشتن ایستگاه قبلی
و اینکه دیگه خبری از مشکلات گذشته نیست
باید آماده رخدادهای جدید باشیم
چه خوب چه بد
چه شاد چه غم انگیز
یه جوری میگذره
که هر ده سال به خودمون میایم
میگیم این کجاش ارزش اذیت شدن داشت

 

درباره دانشگاه

تو مدتی که دانشگاه بقیه الله مشغول تحصیلم خیلی از دانش آموزای عزیز هرسال از شرایط قبولی و امکانات و شرایط تحصیل و فارغ التحصیلی و ... از ما سوال میکنن. به طور خلاصه عرض میکنم خدمتتون

اولا باید بگم این یه دانشگاه نظامیه (با عرض پوزش بنده هیچ اطلاعی از ارتش و ناجا ندارم) و برای راحتی خودتون بهتره درصورتی که با روحیاتتون به لحاظ عقیدتی و سلیقه سازگاری داره تشریف بیارید اینجا.

نکته دوم قبولیه. خب مواردی که قبل از دانشگاه مهمه، بسیجی فعال بودن، رضایت اقوام و شورای بسیج و محل و از این قبیل قطعا توی قبولی تاثیر داره.

سال ۹۴ که ما اومدیم حداقل تراز قبولی پزشکی ۹۵۰۰ و پیراپزشکی ۸۵۰۰ بود. الان رو باید از دفترچه ها پیگیری کنید.

سوم، ازلحاظ معاینات و مصاحبه خیلی نگران نباشید. همینکه مشکل جسمی جدی نداشته باشید‌ و آشنا با یه سری احکام معروف تر و مهم تر، (که قطعا خیلیاشو بلدید و نیازی به مطالعه قبلش اصلا نیست) و علاقه مند به نظام و رهبری باشید، بقیش رو به خدا بسپارید ان شاءالله درصورت کسب نمره کافی قبول میشید.
شما از بدو ورود نیروی رسمی محسوب میشید و بعداز تحصیل درجه بهتون تعلق میگیره.

چهارم. دانشگاه اساتید خوب و درجه یکی داره و به شرط تلاش و مطالعه خودتون میتونید خیلی راحت پله های ترقی رو طی کنید.

پنجم در مورد دوره آموزشی. اولا ممکنه بدو ورود باشه ممکنه تابستون سال بعدش باشه. دوم ممکنه تهران باشه ممکن هم هست قم باشه. فرقی نمیکنه و حتی اگه قم باشه براتون خیلی بهتره. به واسطه حرم حضرت معصومه (س) و جمکران و مراسمات مختلف باعث میشه دوری رو کمتر احساس کنید و کمتر اذیت بشید. مدتش هم بین ۲ تا ۴ ماه متفاوته.
(البته دوره خانم ها خیلی کوتاه تر و مختصرتره)

ششم. طبق قواعدی که تا به امروز حاکم بوده، بعداز تحصیل دو تا سه سال میرید طرح. طرح ممکنه نزدیک خونتون باشه ممکنه جزایر خلیج فارس باشه. تا حدودی بستگی به محل سکونت سابقتون داره. مثلا اگه مشهدی باشید، به احتمال زیاد طرحتون سمت شرق، جنوب شرق یا شمال شرق کشور میشه.
بعداز طرح میتونید با شرایطی مثل گرفتن اعلام نیاز از شهر مورد نظرتون انتقالی بگیرید به شهر مورد نظر (که کار سختی نیست و به احتمال خیلی زیاد به راحتی موافقت میکنند). و تا چهار سال نمیتونید ادامه تحصیل بدید. درنتیجه اگه نتونید مستقیماً بعداز عمومی یا کارشناسی ادامه تحصیل بدید به احتمال زیاد ۵-۶ سال نمیتونید وارد ارشد یا تخصص بشید. نوع تقسیم هم قاعده خاصی نداره و براساس دلخواه فرد تقسیم کننده تقسیم میشید.

هفتم. حقوق و بیمه از بدو ورود تعلق میگیره.. مبلغش هم براساس کف حقوق هست و در صورت متاهلی دوبرابر میشه.

درکل اگه بخوام مزایا و معایب رو دسته بندی کنم، میتونم بگم‌ از مزایا میشه به داشتن حقوق، بیمه از بدو ورود، امکانات تجاری و رفاهی ویژه سراسر کشور، قبولی تخصص راحت تر نسبت به دانشگاه های بیرون و ...
و معایب هم خب به دلیل نظامی بودن محیط درسی یه سری محدودیت ها هست مثل رعایت کامل حجاب خانم ها (البته که حجاب مصونیت است نه محدودیت 😉) و پوشش آقایون در محیط دانشگاه و حتی توی خوابگاه ها، محدودیت احتمالی در ادامه تحصیل مخصوصا ادامه تحصیل مستقیم بدون طرح (یعنی امکان داره اجازه ندن) و مورد دیگه اینکه به راحتی نمیشه از‌کشور خارج شد و یه سلسله مراتبی داره و رضایت مافوق و مسئول جایی که در حال خدمت هستی شرط خروج از کشوره. (البته درمورد سفر زیارتی زیاد سخت گیری نمیکنن)

بازم اگه عزیزی سوال داشت کامنت بزاره پاسخ میدم.

امتحان ناخونده !

از حدود ده سالگی به بعد هرازگاهی با پسردایی میرفتیم خونه مادربزرگه که حاج ننه صداش میکنیم و از تنهایی درش میاوردیم (خدا همه مادربزرگارو حفظ کنه) اونم تنها بود و تنهایی اذیتش میکرد

کلاس دوم دبیرستان (دهم) موقع امتحانات ترم اول بود که یه روز بعداز امتحان به هوای اینکه فرداش فورجه هست و پس فردا امتحان ادبیات دارم، بلند شدیم رفتیم خونه حاج ننه و دوسه تا هم فیلم از ویدیوکلوپ امانت گرفتیم و با کلی چیپس و پفک و تنقلاب به قول معروف رفتیم صفاسیتی و ریکاوری برای امتحان بعدی...

فیلمارو دیدیم و با مادربزرگه گفتیم و خندیدیم
صبح تلفن زنگ خورد. مامان بود. گفت معاون دبیرستانت زنگ زده گفته پسرتون کجاست ؟ امروز امتحان داره هنوز نیومده..
همونجا یه نیم سکته زدم
بعد جالب اینجاست که معاون گفته بود ما همه بچه هارو نگه میداریم سر جلسه که پسر شما به امتحان برسه و بهش استرس وارد نشه 😅
سریع رفتم خونه با بابام رفتیم برای امتحان.. امتحان که چه عرض کنم هیچی نخونده بودم، هیچی !

مدرسه ام هم شهر دیگه ای بود و یه هفت هشت کیلومتری تا خونمون فاصله داشت.. بابا گاز میداد تا رسیدیم مدرسه سریع پیاده شدیم‌ و دوییدیم به سمت سالن امتحان. دیدم بـــله همه نشستن منتظر بنده که برسم به امتحان. داشتم از خجالت آب میشدم
خلاصه امتحان رو دادیم و برخلاف انتظارات نمره م شد ۱۶ و یکی از ماندگارترین امتحانات دوران مدرسه ام شد 😊

رویای طبابت قسمت ششم

دوسال کارآموزی هم گذشت. دوره ای که مقارن شد با یکی از سیاه ترین دوران تاریخ به نام کرونا یا کووید ۱۹. از اولش تا آخرش و همچنان باهاش دست و پنجه نرم میکنیم
حالا که مشغول خوندن برای آزمون پره انترنی هستم و نگاه میکنم به این گذر زمان میبینم چقدر زود میگذره.. چه زود داریم اینترن میشیم و به فارغ التحصیلی نزدیک !
درمورد کارآموزی خیلی حرفی برای گفتن ندارم چون به خاطر هم زمانیش با کرونا یه مقدار مردم از مراجعات کم ضروریشون خودداری میکردن و حتی به درمان های خانگی و طب سنتی رو میاوردن. همین باعث میشد اکثر بخش ها و درمانگاه ها خلوت تر (البته به جز بخش و کلینیک های مربوط به کرونا) و کارآموزی ما هم کمتراز حالت و زمان عادی باشه. اغلب درس خوندن بود و امتحان دادن.
چیزی که این دوران بیشتر برام فایده داشت درس های زندگی بود.‌ همکاری، همدلی، مسئولیت پذیری و از خودگذشتگی. هرچه قدر زمان میگذره بیشتر به این نتیجه میرسم که باید زندگی‌ کنم. مهم تراز اون باید بزارم خانوادم زندگی کنن. نه به این معنا که کار و هدفمو معطل کنم بلکه در کنار این، به خانواده و آسایش اونها هم اهمیت ویژه ای بدم. پنج سال زندگی‌ توی شهر غریب، دور از هر دو خانواده، خونه کوچیک، حقوق خیلی ناچیز (طوری که مجبور بودیم از خیلی از تفریحاتمون یا بعضی وقتا از همه تفریحات بزنیم)، تازه خرج بچه هم بود (البته جدا از خرج، الحمدلله جمع سه نفره باعث شد خیلی از ناراحتی هامون کم بشه و امید به آیندمون چندبرابر بشه.) کی این چیزا رو درک میکنه ؟!
همه از دور میگن به به و چَه چَه، چه زندگی‌ خوب و آرومی دارن، آقاهه دکتره، دغدغه ندارن ! کی واقعیتو میفهمه ؟! من بهتون جواب میدم : هیچکس !
هیچکس درک نمیکنه دور باشی و حتی فقط پول رفت و برگشتو نداشته باشی بری شهر و دیارت عزیزانتو ببینی چه دردی داره، نمیدونن اینکه نتونی از وسط ماه به بعد خانم و بچتو یه بستنی فروشی ببری چه دردی داره، نمیفهمن زندگی با یه بچه تو خونه ۳۰ متری تو شهرک که دسترسی کمی به مرکز شهر داره و تازه هر یکی دو ماه یه جاش خراب میشه چه حسی داره.
ممکنه فکر کنید که خب خودت خواستی، میتونستی زن نگیری یا حداقل نامزد میموندی،‌ ولی میدونید چیه ؟ این رو هم کسی درک نمیکنه که تنهایی و خوابگاه مجردی چه قدر برام عذاب آور بود. با این حال با همه وجود تن به این سختی ها دادم‌ چون کنار همسرم و دخترم خیلی خیلی احساس آرامش بیشتری دارم و طعم زندگی رو خیلی بهتر میچشم. اما بدونید همه زندگی آرامش نیست، آسایش هم باید به مقدار کافی باشه که خوب زندگی کنی چون اگه نباشه همه چی زندگیت تحت الشعاع قرار میگیره حتی ایمانت !
بله. باید همه اینارو جبران کنم. باید به این دوری پایان بدم. دغدغه مالی همسرم رو کم کنم و تمام خواسته هاشو با جون و دل برآورده کنم. باید تمام سعیم رو بکنم جایی رو برای زندگی انتخاب کنم که باب میلش باشه
به زودی، به حول و قوه الهی ان شاءالله.
برای اینکار حاضرم از خیلی از خواسته هام بزنم

معجزه شهدا

شنیده بود قراره چند تا شهید گمنام بیارن تو محله شون دفن کنن..
خیلی خوشش نمیومد میگفت می خوان قبرستون کنن محله رو 😒
دختر کوچیکش بیماری سختی داشت و دکترها جواب کرده بودن
خلاصه شهدا رو آوردن و دفن کردن
شب خوابی دید
جوانی توی خوابش اومد و به مرد گفت درسته تو دوست نداشتی ما بیایم اما حالا که اومدیم حق همسایگی رو به جا میاریم بلند شو و رو به قبله سه بار بگو الحمدلله تا دخترت شفا پیدا کنه
از خواب پرید. سراسیمه کاری که بهش گفتن انجام داد
و غافلگیر از اینکه دختر ناتوانش از جا بلند شد 😍
و یک خوشحالی وصف ناپذیر.

پ.ن : اگه مقبره شهدایی نزدیک خونه یا محل کارتون دارید خیلی قدر بدونید سعی کنید هر روز یا حداقل هر هفته به زیارتشون برید. باهاشون رفیق شید. صحبت کنید و خواسته هاتونو بهشون بگید
اینا پیش خدا خیلی آبرو دارن مخصوصا از نوع گمنام
و قطعا هواتونو خواهند داشت. 😉

راه فرار

راه فرارتو پیدا کن

همه ما یه وقتایی کلافه ایم، یه وقتایی استرسای گوناگون بهمون فشار میاره، یه وقتایی دلتنگیم...
اما نکته ای که وجود داره اینه که هرکسی مطابق علایقی که داره میتونه یه سری راه ها برای خودش انتخاب کنه که از این حالات بد دوری کنه.

من اسمشو گذاشتم راه فرار ؛ فرار از کلافگی، فرار از استرس، فرار از اندوه.

باید بگردی یه لیست از کارایی که حواستو پرت میکنه یا حالتو خوب میکنه بنویسی، نمیدونم مثلا کتاب خوندن، فیلم دیدن، رفتن به مسجد، بازار، تلفن زدن و هزاران کار دیگه.
مهم اینه که این یه چیز ویژه ست و حتی منحصر به فرده. شخص با شخص فرق میکنه.

موفق باشید.

یک علافی پردرد

وقتی ساعت ۸ صبح کلاس دارم، ساعت ۷ونیم با عجله راه میوفتم تا بعداز پیمودن ۲۳ کیلومتر به بیمارستان برسم، پیام داده کلاس دیگه ای برگزاره، کلاس شما ۹ به بعد تشکیل میشه. حالا آیا ۹ و ربع تشکیل میشه ؟ ۹ و نیم ؟ یا ۱۰ ؟

باطری گوشیم ۲۰ درصده و نوشتن این مطلب داره دقیقه ای یک درصد از شارژم کم میکنه، بدون پاوربانک و شارژر، بسته نت ندارم و هربار روشن خاموش کردن اینترنت کلی از شارژ پولی و باطریم میخوره، درس و کتابم رو هم به هوای اینکه ساعت ۸ میام تا ۱۰ بعد برمیگردم خونه میخونم همراهم نیاوردم.

رفیقامم نیستن بشینیم باهم چرت و پرت بگیم و به آموزش دانشکده و به حسن کلیدساز و دار و دستش بد و بیراه بگیم، نیستن که بشینیم بررسی کنیم ۲۰۶ بهتره یا ساینا، طالبان با افغانیا چیکار کرده، دیروز چقد آمار طلا و دلار و کرونا بوده، ورزشگاه های اروپا چجوری پر از جمعیته و مرگ و میر ندارن و اینکه چرا باید تو یکسال گذشته تعداد پزشکانی که درخواست مهاجرت دادن چندبرابر بشه... سوالاتی که بی تحلیل موندن و مغزی که داره فشار میاره ول کن و برگرد (خوشبختانه یا متاسفانه اغلب اوقات جای مباحث علمی تو گفت و گوهای روزمره مون خالیه !)

مشکل اینجاست که نمیدونم قراره چقد منتظر باشم
اصلا دوست ندارم بنزینم هدر بره (با احتساب اینکه رفت و برگشتم حدود ۷-۸ لیتر از سهمیه بنزینم کم میکنه) چون یکی دو هفته بعد برای رفتن به شهرستان لازمش دارم و همین الانش ۳۰ لیتر تو کارتم مونده

خلاصه بعضی وقتا یه جوری علاف میشم که احساس میکنم عذاب الهیه

آخرشم کنسل شد... 

آشنای بی همتا

 غریبی را دوست ندارم
غریب بودن آدم را تنها میکند
و کسی که تنهاست، امید ندارد ؛ حال دلش خوب نیست
اما تو این دوره زمونه آشنا هم باشی فرق چندانی به حالت نمیکند
همه به دنبال گرفتاری هایشان هستند
دیگر برای کسی فرقی نمیکند بنی آدم آیا عضوی به درد دارند یا نه !
همدردی شده آرزو...
می بینید ؟!
هم غریبی بد است هم آشنایی !
غریبه باشی یا آشنا گاهی دلگیری ها زورشان از تو بیشتر میشود
در این هیاهو اما
خوش به حال کسی است که دل به آشنایی بی همتا بسته باشد
آشنایی دلسوز، مهربان و از همه مهم تر آرامبخش
بله... الا بذکر الله تطمئن القلوب
این آشنا را داشته باشی، با هزار هزار خلق چه آشنا باشی چه غریبه، آرامش داری
آری
او خودش همه چیز را درست خواهد کرد
یعنی قول داده که می کند. 😉

محمد محمدی

آنتی بیوتیک

سفیکسیم : ۹۰٪

آموکسی سیلین : ۸۶٪

 پنی سیلین ۷۸٪

سفتریاکسون : ۷۲٪

آزیترومایسین : ۶۴٪

اریترومایسین : ۴۷٪

...

وقتی میگیم خودسرانه آنتی بیوتیک (چرک خشک کن) مصرف نکنین، دقیقا میخوایم همچین شرایطی 👆 پیش نیاد که داره به سرعت اتفاق میوفته متاسفانه 😷

این اعداد نشون میده هر داروی آنتی بیوتیک چقدر جوابگوی جنگ علیه میکروب هاست 🦸(جدول بالا دقیقه و اصلش خیلی کامل تر هست منتها معروف ترین ها و شناخته شده ترها رو گذاشتم)
مثلا در مورد آموکسی سیلین ۸۶ درصد مقاومت ایجاد شده، یعنی از ۱۰۰ نفر فقط ۱۴ نفر با این دارو جواب میگیرن

جالب اینجاست که خیلی از بیمارا ، پزشک خوب رو کسی میدونن که دارو زیاد براشون بنویسه و اگه خدایی نکرده به خواسته شون توجه نکنه تو همه شهر پر میکنن که فلان دکتر هیچی سواد نداره رفتم پیشش فقط استامینوفن داد بهم 🤦🏻‍♂️🤦🏻‍♂️

در حالی که تو خیلی از کشورهای غربی پزشک باید هفت خوان رستم رو رد کنه تا بتونه یه آنتی بیوتیک معمولی (که مثل نقل و نبات تو یخچالا و سبدای دارومون هست) تجویز کنه 👌

و آینده چیزی نیست جز عصری که یه سری دلال از کمبود داروی موثر سود میبرن

انرژی مثبت +

یادت باشه این که چه اتفاقی خوبه چه اتفاقی بد ، این که چی باعث خوشحالیت میشه چی باعث ناراحتیت ، اینکه نسبت به موضوعی خوش بین یا بدبینی ، همه و همش برمیگرده به اینجا 🧠 یعنی ذهن خودت...
تا کی برای بدست آوردن احساس خوشحالی و خوشبختی دنبال منابع بیرونی باشیم ؟! اصلا مگه میشه بیرون از خودمون پیداش کرد ؟ یادمون باشه همیشه، اینو باید قاب کنیم بزنیم به دیوار تا همیشه جلو چشامون باشه 👈 منشا اصلی حال خوب، خودمونیم.
تو خودمون جست و جو کنیم نه کوچه و خیابون و آدمای دیگه

باز قدیما یکم صمیمیت ها و همدردی ها بیشتر بود، ولی متاسفانه تو عصری داریم زندگی میکنیم که خیلیامون انقد دغدغه و روزمرگی داریم که کمتر حوصله همدردی با کسی رو پیدا میکنیم
پس حواست باشه.. اینجا🧠 رو درست کنی، سخت نگیری، زود ببخشی، با خودت کنار بیای، خودتو دوست داشته باشی، عزیزانتو دوست داشته باشی، این چند صباح زندگی رو هم ازش لذت میبری...

نفسم از جای گرم بلند نمیشه. برای اثباتشون کافیه فقط چند روز چیزایی که درموردشون ذهنیت منفی داشتین یه جور دیگه بهشون نگاه کنین

کتاب های صوتی

حتما تا حالا این دغدغه براتون پیش اومده که وقت های مرده تون رو چطور بگذرونین

منظورم اوقات فراغت نیست، وقت مرده یعنی وقتی که در حالت عادی هیچ استفاده ای ازش نمیکنین مثل نشستن تو اتوبوس، مترو، سرویس دانشگاه، حتی ماشین خودتون وقتی مسافت نسبتا زیادی رو میخواین طی کنین

یه گزینه طلایی که خودم مدت ها ازش غافل بودم کتاب صوتیه.. رمان ها و کتاب های مشهوری که یا به خاطر مشغله ها وقت خوندنشون رو نداریم یا پول برای خریدنشون که فکر کنم دومیه دلیل قانع کننده تریه 

حقیقتش منم اهل موسیقی و مداحی هستم و یه وقتایی اینا هم لازمه مخصوصا موزیک کلاسیک که اکثر روانشناس ها هم پیشنهاد کردن هر چند وقت چند دقیقه موسیقی کلاسیک گوش کنیم برای کمتر شدن استرس های روزمره که واقعا هم موثره. 
منتها از یه جایی دیگه زیادش ممکنه آدم احساس پوچی کنه ، بیشتر از اینکه حس خوشایند بهش دست بده، حس زدگی پیش میاد. این دوره زمونه که اکثر چیزا مجازی شده باید نهایت استفاده رو کرد. وقت های مرده رو اگه در طول روز جمعشون کنیم شاید حتی به دوساعت هم برسه مخصوصا اگه تو شهرای بزرگ زندگی میکنین و باید کلی تایم تو ترافیک و مسیرهای مختلف بزارین، میشه حتی تو این تایم ها هم بزرگ و بزرگتر شد.

تغییر کوچیک

گاهی وقتا یه تغییراتی تو زندگیتون ایجاد کنین. میتونه تغییر خیلی کوچیکی باشه
مثلا تو یه ظرف جدید غذا بخورین، طرز راه رفتن تونو عوض کنین یه جور دیگه قدم بزنین
درسته به نظر ناچیز میان ولی هراز گاهی تغییرشون بدین، هم باحاله و آدم کیف میکنه هم آرامش بخشه 👌

درمورد رشته پزشکی

دوستی سوال کرده شنیدم پزشکی رشته وحشتناکیه که هیچ کار اضافه ای نمیتونی بکنی و همش درسه و درس!
من مشاور نیستم اما میتونم دوستانه یه سری چیزا بگم شاید بدردتون بخوره😊
اولا اگه واقعا علاقه مندین و عاشق پزشکی هستین به هیچ وجه به نظر اطرافیان و دوستان مبنی بر نتونستن یا درجه سختی توجه نکنین

سختی این رشته ۱۰۰ درصد به خود شخص ربط داره واینکه چقد به کارش و درسش و موقعیت اجتماعی آیندش علاقه داره. مطمئن باشین همین علاقه تمام سختی هارو شیرین میکنه و خودش تشویق به خوندن و وقت گذاشتنه
همه اهداف بزرگ قطعا تو مسیرشون سختی هایی هم دارن بستگی داره که چقدر اون هدف رو به عنوان یه پایان کار خوب دوست داشته باشی..

دوما نگران تفریح و اینا هم نباشین لطفا!
انگیزه برای شروع یه چیزه، انگیزه برای ادامه دادن یه چیز دیگست و به شدت حساس و حیاتیه. پس یه لازمه دیگه برای این هدف حفظ انگیزه ست که نیاز مبرم به یه شادی و نشاط نسبی داره

تو پرانتز بگم که ورودی ما حدود ۳۰ نفر بودیم. هیچ کدوم از ما رو نمیشناسم که برای تفریحش وقت نذاشته باشه😁 چون بدون گهگاهی تفریح یا خوشگذرونی واقعا نمیشه درس خوند و انرژی رو حفظ کرد

من هم متاهلم هم بچه دارم هم تفریح میکنیم و هفته ای چندبار بیرون میریم هم روزی سه چهار ساعت درس میخونم و عشق میورزم به کارم

توکلتون به خدا باشه با تلاش و انگیزه موفق میشید ان شاءالله