
اگر خدا نخواهد...
در میان گرد باد بی رحم زندگی، شمع بی سر پناه امید و آرزوهایت هرگز خاموش نخواهد شد.
ایمان دارم
باور کن ... . .

اگر خدا نخواهد...
در میان گرد باد بی رحم زندگی، شمع بی سر پناه امید و آرزوهایت هرگز خاموش نخواهد شد.
ایمان دارم
باور کن ... . .
ای عشق مرا به شط خون خواهی برد
چون قیس به وادی جنون خواهی برد
فرهادصفت در آرزویی شیرین
دنبال خودت به بیستون خواهی برد . . .

تا درون نیمکت جا می شدیم
ما پر از "تصمیم کبری" می شدیم
پاک کن هایی ز پاکی داشتیم
یک تراش سرخ لاکی داشتیم
کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هایش درد داشت
گرمی دستانمان از آه بود
برگ دفترها به رنگ کاه بود
همکلاسیهای من یادم کنید
باز هم در کوچه فریادم کنید
همکلاسیهای درد و رنج کار
بچه های جامه های وصله دار
بچه های دکۀ سیگار سرد
کودکان کوچه اما مرد مرد
کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
جمع "بودن" بود و تفریقی نبود
کاش میشد باز کوچک می شدیم
لا اقل یک روز کودک می شدیم
یاد آن آموزگار ساده پوش
یاد آن گچها که بودش روی دوش
ای دبستانی ترین احساس من
باز گرد این مشقها را خط بزن... .

اگر ماه بودم، به هرجا که بودم
سراغ تو را از خدا مي گرفتم
وگر سنگ بودم، به هرجا که بودي
سر رهگذار تو جا مي گرفتم
اگر ماه بودي، به صد ناز شايد
شبي بر لب بام من مي نشستي
وگر سنگ بودي، به هرجا که بودم
مرا مي شکستي، مرا مي شکستي... .. .

از واقعه اي تو را خبر خواهم كرد
وان را به دو حرف مختصر خواهم كرد
با عشق تو در خاك نهان خواهم شد
با مهر تو سر ز خاك بر خواهم كرد

جاذبۀ سیب، "آدم" را به زمین زد؛
و جاذبۀ زمین، سیب را…
فرقی نمیکند،
سقوط، سرنوشتِ دل سپردن به هر جاذبهای، غیر از خداست...
به جاذبهای میاندیشم که پروازم میدهد...
خدا…