تابلوی ثابت


وقتی با کسی حرف می زنی و حرفتو متوجه نمیشه، سخته!
وقتی با کسی حرف نمی زنی و حرفتو متوجه نمیشه، سخت تر!
آخه بعضی وقتا هست که اون قدر آدم خسته و گیج و مبهوته، دیگه نای حرف زدن نداره...
بدتر از هرچیز این که توی این شرایط که آدم داغونه و تنها، سکوتش یه جور دیگه تعبیر بشه.
...
تو تموم زندگیم هیچ وقت مثل این روزا میون فکر و خیالام سرگیجه نداشتم.
نمی دونم چی می خوام و چی نمی خوام! کاش یه هاتفی میومد و منو از سردرگمی خلاص می کرد!
درسته هنوز هم لبخند می زنم و زندگی جریان داره! اما روحم مُدام داره گریه می کنه. مدام بغض دارم.
مثه بچه ای شدم که به ناکجا خیره شده: تنها، بی پناه و مضطرب، وسط یه جنگل پر از درخت، گم شده!
مثه پیرمردی که نای راه رفتن نداره و وسط یه جاده برفی داره یخ می زنه و آروم آروم روح از بدنش جدا میشه!
...
همه ما آدما یه جورایی تنهاییم...
اما وقتی عمقِ این تنهایی آدمو می سوزونه که می فهمی، هیچ کی نمی فهمدت و تو خیال می بافی فقط...!
+ همه یه روزی میریم... کسی نمی مونه... مهم "اثر"یه که ازمون به جا می مونه... رد یه چیزایی هیچ وقت پاک نمیشه... شاید علت به ظاهر نباشه و دیده نشه، اما معلول هست و اثر و نمودِ خودش رو داره...
+ استاد زبان شناسیمون میگفت: یک زبانشناس واقعی، یک انسانِ موفقه و میتونه روابط اجتماعی موفقی داشته باشه و...! چون توی انتخاب واژه هاش خیلی دقت می کنه! من خیلی از دانشجوهامو از روی واژگانی که توی حرف زدنشون استفاده می کنن می شناسم! در ضمن، سعی هم نکنید وقتی حس و بار کلمه ای رو نمی شناسید ازش استفاده کنید که به طور مفتضحانه ای لو میرید که دارید نقش بازی می کنید و...! (وقتی استاد داشت اینا رو میگفت، داشتم به این فکر می کردم که اگه زبان شناسی تونست "سکوت" آدما رو معنی کنه و از روی جنس سکوتشون اون فرد رو بشناسه، کارش فوق العاده ست نه تجزیه و تحلیل کلام!)
+ حذف شد! (وقتی گفتن دردی رو کم نمی کنه، همون بهتر که حذف شه.)
من هیچ هیچ هیچم و هیچ است جای تو
خالی تر از خلا شده ام در هوای تو
لبریزم از ترنم داوودی سکوت
آماده ام برای ظهور صدای تو؟
از من گرفت عشق تو ایمان و کفر را
دیگر چه مانده تا بدهم در بهای تو؟
خود را به شوق آمدنت سر بریده ام
بردار این سری که نهادم به پای تو
آه ای دل شکسته که متروک مانده ای
خالی مباد وسعت بی انتهای تو
تطهیر کن به خون و خدا را به خود بخوان
" امن یجیب..." مژده که آمد خدای تو
شاعر: قربان ولیئی
+ اول کلام، سپاس از خدایی که همیشه هست و بعد از او بندگان خوبش که چون او آرام بخش طوفان های من اند. دیروز دوباره با مادر تلفنی حرف زدم. تازه رسیدن خونه. صداش خیلی سرحال تر بود. ( هروقت صدای آروم و بی حال بعد از عملش که یادم میاد داغون میشم) فقط یه چیزی (که خودمم نمی دونم دقیقا چیه از نظر پزشکی!) باید تا چند روز دیگه بهش وصل باشه و... القصه، حال مادرم شکرِ خدا خیلی بهتره و بی نهایت سپاس هم از خداوند و هم از دعاهای یکایک شما خوبان.
+ امروز رفته بودم خرید، یه سری هم به کتابفروشی مورد علاقه م که تازگیا تو این شهر پیداش کردم، زدم. تصادفی یه کتاب خوب دیدم و خریدمش. شعر این پُست رو که نوشتم از این کتابه. (بماند که چه حالی بعد از خوندن این شعر بهم دست داد و چه قدر نزدیک بود به اون چیزی که می خواستم بگم اما نمی دونستم چه جوری و...) خلاصه، اونایی که عاشق شعر، به ویژه غزل پارسی، هستن، حتما از خوندن این کتاب لذت می برن.
+ مراقب "خود"تون باشید! این یک هشداره! شاید زمان اون جوری که ما انتظار داریم، طولانی و کافی نباشه! شاید هم . . .!
یاحق...

مادر: سلام
من: سلام! بهتری الحمدلله؟! خداروشکر که بخیر گذشت.
مادر (با کمی مکث و با صدای آروم): فقط درد دارم...
[تا خواستم چیزی بگم ادامه داد و گفت]: مامان جان ناراحت نباشیا...!
من: (به سختی گفتم) ایشالله زودی خوب میشی.
مادر: ببخش، دیگه نمی تونم حرف بزنم.... خداحافظ!
من: خداحافظ...!
+ چند دقیقه قبل از این مکالمه کوتاه، با پدرم صحبت کردم. صداش مثه همیشه نبود! حس کردم اون صلابت قبل رو نداشت! حتی اولش یه کم صداش لرزید اما خودشو کنترل کرد! می دونم که ناراحته و بهش سخت میگذره... مادر من فقط 47 سالشه! خیلی توی زندگیش سختی کشیده و امروز که باید یه آرامش حداقلی داشته باشه گرفتار مریضی و...!!! نمی دونم چه حکمتی داره اما باز هم خداروشکر که اون جور که شنیدم وضع عمومیش خوبه و عملش خوب بوده. (اما من تا وقتی نرم خونه و مادرمو از نزدیک نبینم و روی ماهشو نبوسم آروم نمی شم... دلم آشوبه!)
+ دیشب مثه بچگیام سرمو بردم زیر پتو و با خدا دعوا کردم!!! اون قدر گریه کردم که خوابم برد. خدایا، ممنون که هنوز هستی. خدایا از عمر من کم کن به آرامش و سلامت مادرم اضافه کن... ممنون از همتون که دعا کردید برای مادرم... الهی هیچ مادری توی بستر بیماری نباشه... پارسال که بیمارستان بود واسه عملش رو یادمه چقدر سخت بود دیدن درد کشیدن مادر... صحنه بعد از تصادف پارسال رو هم یادمه... چقدر سخته آدمیزاد با همه ادعاش گاهی هیچ کاری نمی تونه بکنه! اینجور موقع هاست که آدمای غافلی مثه من تازه می فهمن، باید یه جاهایی ترمز کنن! امان از غفلت. خدایا، کمک کن دچار "نسیان" نشیم... آمین.
+ نذرمو ادا می کنم. به هر قیمتی که باشه... به هر سختی که باشه...!!! حلال کنید. ببخشید اگه با گفتن یکی از دردام ناراحتتون کردم... الهی همتون شاد باشید به حق مادر سادات، زهرا (س)..

ز ره هوس به تو کی رسم نفسی ز خود نرمیده من
همه حیرتم به کجا روم به رهت سری نکشیده من
چه بلا ستم کش غیرتم چقدر نشانه ی حیرتم
که شهید خنجر ناز تو شده عالمی و تپیده من
من بیدل و غم غفلتی که ز چشم پر ز فسون دل
همه جا ز جلوه ی من پر است و به هیچ جا نرسیده من!
شاعر: بیدل دهلوی
دانلود (شعر بالا): غم غفلت- محمد اصفهانی
+ امروز ظهر بابا زنگ زد و گفت رفتن قم! گفت: "الان روبروی ضریح هستیم." گفتم: "قم؟! به سلامتی... چه بی خبر!" گفت: "اومدیم تهران دنبال کارای مامان... فردا قراره بستری شه واسه عمل... اومدیم زیارت قبلِ عمل و..."
بعد با مامان صحبت کردم... تا صداشو شنیدم نزدیک بود بزنم زیر گریه...!!! به هر بدبختی که بود خودمو کنترل کردم... با همه این اوصاف یه کم بهش روحیه دادم و... اما بعدش مدام دارم گریه می کنم و دلم آشوبه... مادرم باید درد بکشه و من نتونم کاری براش بکنم! حتی نتونم پیشش باشم... اون مریض باشه و من غافل ازش و... از وقتی اومدم اینجا و ازش دور شدم، دوباره مریضیش حاد شده... نمی دونم شاید اینا همش نشونه س واسه منی که غافلم و مشغولِ...! می دونم همه شما که دارید این متنو میخونید مادراتونو دوست دارید.... خواهشا واسه مادر من هم دعا کنید... دعا کنید آروم باشه و عملش خوب...
+ خدایا، من دیگه روم نمیشه باهات حرف بزنم... خودت میدونی چرا... به همین بارون عصر جمعه قسمت میدم، که به من و کارام نگاه نکن، به محبت مادرم قسم، کمکش کن. خدایا، نذر می کنم که اگه این بار عملش موفقیت آمیز باشه، سخت ترین کار دنیا (که خودت خوب میدونی چیه برام!) رو برای رضای تو انجام بدم...

برداشت شما از این کاریکاتور چیه؟!
( لطفا در یک جمله اولین برداشتی که به ذهنتون میاد رو برام بنویسید. )
دعوت نوشت:
از کاریکاتورها و عکس های جذاب شما برای استفاده در پُست های "برداشت آزاد" استقبال می شود.
دل نوشت:
بال کوبیدم قفس را بشکنم، عمرم گذشت . . . وا نشد بدتر از آن بال و پرم را باد برد! "حامد عسکری"

این چندمین باریه که یه متنی رو نوشتم و عمومیش نکردم.
امروز به یه بدبختی اینترنتمو شارژ کردم که بتونم یه حرفی رو که امشب وقتش بود بزنم اما نشد
یعنی ترسیدم از تکرارِ دردی که ممکن بود مثل گذشته تکرار شه و باز من بمونم و پشیمونی از شکستن سکوت!
پس مطلبمو رمزدار میذارم برای دل خودم و چشایی که امروز خیلی گریه کرد و هیچ کی جز خدا ندید.
حکمت این روزای زندگی رو کاش زودتر بفهمم. کاش میشد ذهن رو شیفت دیلیت کرد!
...
+ ای کاش خواب امروزم، واقعیت بود! ای کاش ... ای کاش امشب خوابم ببره!

سکوت همیشه نشان رضایت و آرامش نیست.
به نظر من آدمی که هیچ کی صداشو نمی شنوه خطرناک ترین موجود روی زمینه! چون یا بعد از سکوتش، طوفانی در راهه که به دیگران آسیب میزنه و یا به احتمال قوی تر همونطوری که سکوتش باعث مرگِ صداش شده، دیر یا زود باعث مرگ خودش هم میشه! یا اون قدر بی اعتقاد و سُستِ که خودش دست به یک کار احمقانه میزنه و به همه چی پایان میده و یا هنوز به یه چیزایی اعتقاد داره و فقط با غُصه خوردن و فکر و خیال خودش رو به خط پایان نزدیک می کنه!
آدمی که سکوت می کنه، لزوما آدمی نیست که حرفی واسه گفتن نداره یا از حرف زدن بدش میاد! آدمی که سکوت می کنه، بیشتر به این دلیلِ که مخاطبی نداره که سراپا گوش باشه و فقط و فقط به حرفایِ اون گوش بده! آدمی که سکوت می کنه لزوما آروم نیست... بی مشکل و فکر و خیال نیست... فقط ساکته... فقط خسته ست از اعتماد به گوش هایی که یا حرفاشو هیچ وقت کامل نشنیدن یا شنیدن و خندیدن و رفتن و یا بدتر از هرچیزی حرفاشو نفهمیدن...
از ما که گذشت اما اگه دیدید یه آدم ساکت و به ظاهر آروم به شما اعتماد کرده، با شما راحته و دوست داره باهاتون حرف بزنه حواستون باشه که ممکنه این اولین و آخرین باری باشه که اون آدم، با کوهی از حرف که سال هاست روی ذهن و قلبش سنگینی می کنه، به یک نفر اعتماد کنه. بنابراین، اگه از شما ناامید بشه معلوم نیست چه بلایی سرش بیاد. آره، شاید دوست نداشته باشید به هر دلیلی به حرفای اون آدم گوش بدید، ولی سعی کنید از همون ابتدای امر نذارید یه همچین تیپ آدمایی بهتون اعتماد کنن و امید ببندن...
این روزها پُرم از حرف هایی که هر آدمی میتونه فقط به یک "آشنا" (به تعبیر دکتر شریعتی) توی زندگیش بزنه؛ اما به هر طرف که نگاه می کنم، هیچ نشانی از آشنایی نمی بینم. دوست دارم زودتر به اون شهرِ دور و اتاق کوچیک خوابگاه برگردم و لااقل دلم از این نسوزه که کنار خانواده م هستم و تنهام! اون جا تنهایی یه جور درده که باهاش می سازم اما اینجا...!!! نمی دونم تا کی و تا کجا باید قلب و ذهنم حرف هایی رو با خودش حمل کنه که هیچ... نمی دونم!
+ دیشب داشتم به دفتر شعرم و چیزایی که گاهی توی اون دفتر کوچیکم می نویسم نگاه می کردم. دیدم از 89 شروع شده و تا الان که 93 ست ادامه داره. از اون روزی که توی دفتر روزنامه کار می کردم و تا الان که... یه چیزی خیلی منو ترسوند این که توی تموم این سال ها نتونستم یه خط ازون دفتر رو واسه کسی بخونم! شاید روزی توی یه کتاب کوچولو چاپ شن اما امیدوارم که این طور نشه! چون بعدش مطمئنم لااقل بعضی از آدمای دور و برم کمی برنجن از حرفام! هرچند اون جا هم احتمالا کسی سر از کلمات من در نمیاره مثه الان! مثه همین پُستی که تا این جا خوندید...!!!
دانلود نوشت: تنها (علیرضا قربانی)
تقدیم به "تنها"یی که قافیه شعرهای بی وزن من است!
لطفا اگه جنبه شو ندارید گوش ندید! چون خیلی غمگینه...