طوری میمیرم که انگار هیچوقت نبودیم...

 

ابتدا به شدت سعی داشتم تا دبیرستان را تمام کنم و دانشکده را شروع کنم، سپس به شدت سعی داشتم تا دانشگاه را تمام کرده و وارد بازار کار شوم، بعد تمام تلاشم این بود که ازدواج کنم و صاحب فرزند شوم، سپس تمام سعی و تلاشم را برای فرزندانم بکار بردم تا آنها را تا حد مناسبی پرورش دهم، سپس می تونستم به کار برگردم، اما برای بازنشستگی تلاش کردم، اما اکنون که در حال مرگ هستم، ناگهان فهمیده ام که فراموش کرده بودم زندگی کنم .
لطفا اجازه ندهید این اتفاق برای شما هم تکرار شود.
قدر دادن موقعیت فعلی خود باشید و از هر روز خود لذت ببرید.
برای به دست آوردن پول، سلامتی خود را از دست می دهیم
سپس برای بازیابی مجدد سلامتی مان پول مان را از دست می دهیم
گونه ای زندگی می کنیم که گویا هرگز نخواهیم مرد
و گونه ای می میریم که گویا هرگز زندگی نکرده ایم

بیمارستا ن روانی

 

به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روان‌پزشک پرسیدم شما چطور می‌فهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟

روان‌پزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب می‌کنیم و یک قاشق چایخورى، یک فنجان و یک سطل جلوى بیمار می‌گذاریم و از او می‌خواهیم که وان را خالى کند.

من گفتم: آهان! فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگ‌تر است.

روان‌پزشک گفت: نه! آدم عادى درپوش زیر آب وان را بر می‌دارد. شما می‌خواهید تخت‌تان کنار پنجره باشد؟



Please read

you never leave the ground

anyone who wishes to put on your feet

if the sky

you may wishes to reach

and no one will be able to stay

apart from the moon


جالبه...؟

 

گروهی از بچه ها در نزدیکی دو ریل راه آهن، مشغول به بازی کردن بودند. یکی از این دو ریل قابل استفاده بود ولی آن دیگری غیرقابل استفاده. تنها یکی از بچه ها روی ریل خراب شروع به بازی کرد و پس از مدتی روی همان ریل غیرقابل استفاده خوابش برد.3 بچه دیگر هم پس از کمی بازی روی ریل سالم، همان جا خوابشان برد. قطار در حال آمدن بود ، و سوزن بان تنها می بایست تصمیم صحیحی بگیرد. سوزن بان می تواند مسیر قطار را تغییر داده و آن را به سمت ریل غیرقابل استفاده هدایت کند و  از این طریق جان 3 فرزند را نجات دهد و 1 کودک قربانی این تصمیم گردد و یا می تواند مسیر قطار را تغییر نداده و اجازه دهد که قطار به راه خود ادامه دهد.

سوال:

اگر شما به جای سوزن بان بودید در این زمان کوتاه و حساس چه نوع تصمیمی می گرفتید؟

بیشتر مردم ممکن است منحرف کردن مسیر قطار را برای نجات 3 کودک انتخاب کنند و 1 کودک را قربانی ماجرا بدانند که البته از نظر اخلاقی و عاطفی شاید تصمیم صحیح به نظر برسد اما از دیدگاه مدیریتی چطور... ؟

در این تصمیم، آن 1 کودک عاقل به خاطر دوستان نادان خود (3 کودک دیگر) که تصمیم گرفته بودند در آن مسیر اشتباه و خطرناک، بازی کنند، قربانی می شود.

کودکی که موافق با انتخاب بقیه افراد برای مسیر بازی نبود طرد شد و در آخر هم او قربانی این اتفاق گردید و هیچ کس برای او اشک نریخت. کودکی که ریل از کار افتاده را برای بازی انتخاب کرده بود هرگز فکر نمی کرد که روزی مرگش اینگونه رقم بخورد.

اگرچه هر 4 کودک مکان نامناسبی را برای بازی انتخاب کرده بودند ولی آن کودک تنها قربانی تصمیم اشتباه آن 3 کودک دیگر که آگاهانه تصمیم به آن کار اشتباه گرفته بودند شد. اما با این تصمیم عجولانه نه تنها آن کودک بی گناه وعاقل جانش را از دست داد بلکه زندگی همه مسافران را نیز به خطر انداخت زیرا ریل از کار افتاده منجر به واژگون شدن قطار گردید و همه مسافران نیز قربانی این تصمیم شدند و نتیجه این تصمیم چیزی جز زنده ماندن 3 کودک احمق نبود.

مسافران قطار را می توان به عنوان تمامی کارمندان سازمان فرض کرد و گروه مدیران  را همان کودکانی در نظر گرفت که می توانند سرنوشت سازمان (قطار) را تعیین کنند.

گاهی در نظر گرفتن منافع چند تن از مدیران که به اشتباه تصمیمی گرفته اند، منجر به از دست رفتن منافع کل سازمان خواهد شد و این همان قربانی کردن صدها نفر برای نجات این چند نفر است.

زندگی کاری همه مدیران پر است از تصمیم گیری های دشوار .با عدم اتخاذ تصمیمات صحیح به سبک مدیریتی، به پایان زندگی مدیریتی خود خواهید رسید.

"به یاد داشته باشید آنچه که درست است همیشه محبوب نیست... و آنچه که محبوب است همیشه حق نیست!"

 

آرزو

 
همگی به صف ایستاده بودند تا از آنها پرسیده شود ؛ نوبت به او رسید : "دوست داری روی زمین چه کاره باشی؟" گفت: می خواهم به دیگران یاد بدهم، پس پذیرفته شد! چشمانش رابست، دید به شکل درختی در یک جنگل بزرگ درآمده است. باخودگفت : حتما اشتباهی رخ داده است! من که این را نخواسته بودم؟!....

سالها گذشت تا اینکه روزی داغ تبر را روی کمر خود احساس کرد ، با خود گفت : این چنین عمر من به پایان رسید و من بهره ی خود را از زندگی نگرفتم! با فریادی غم بار سقوط کرد و با صدایی غریب که از روی تنش بلند میشد به هوش آمد!


حالا تخته سیاهی بر دیوار کلاس شده بود!



امتحان فلسفه...

 

یه روز یه استاد فلسفه میاد سر کلاس و به دانشجوهاش میگه:

امروز میخوام ازتون امتحان بگیرم ببینم درسهایی رو که تا حالا بهتون دادمو خوب یاد گرفتین یا نه…!

بعد یه صندلی میاره و میذاره جلوی کلاس و به دانشجوها میگه:

با توجه به مطالبی که من تا به امروز بهتون درس دادم، ثابت کنید که این صندلی وجود نداره؟!

دانشجوها به هم نگاه کردن و همه شروع کردن به نوشتن روی برگه…

بعد از چند لحظه یکی از دانشجوها برگه شو داد و از کلاس خارج شد…

روزی که نمره ها اعلام شده بود، بالاترین نمره رو همون دانشجو گرفته بود !

اون فقط رو برگه اش یه جمله نوشته بود:

.

کدوم صندلی ؟



فکر کن

به خودت فکر کن

به بدی هایی که خوبت کرد

به فریب هایی که عاشقشان کرد

به غروری که وحشت زده از تو گریخت

به شتابی که او را از تو ربود

به پختگی های خامی که بوی سوختگی می داد

 

به دل واپسی های دیوانه وار پشت پنجره

به لایه های مرطوب نامه هایی که پاره شد

به اعدادی که روزها را شمردند تا امروز

نمی دانم چندم دوریش باشد

به فاصله هایی که از عشق آبستن بودند و نفرت را زاییدند

به چشم های خوابی که پلک هایشان فقط در آینه ها باز می ماند

به خودت فکر کردم ..... به خودم شاید !!!

 

اعتماد ندارم

 

گفته بودم یک بار برای همیشه دوستت خواهم داشت

امروز آن -- همیشه -- هم تمام شد

زیر دوش آب سرد تصمیم ها جدی تر می شوند

ولی به باران بعدی که بیاید اعتماد ندارم - زیر باران تصمیم ها سست می شوند  ...

 

پوزخندی بزن

 عکس های کودکی ام را آب می دهم که شاید بزرگ شوم !!!

نه !  آب کافی نیست  ... به پایش کود می ریزم که  پر بارتر شوم !

نه نه !!     آن چیزی نشد که می خواستم  ...

عکس مادرم را در آغوش پدرم در خاک می گذارم ٬ آب می دهم ٬ که جوانه زنم

که شاید این بار همانی شوم که دلم می خواهد !!!

شعری از یه دوست

 

در سلول سلول من بمان

بيرون دروغاهيي داغ

دست در دست هم گرفتار ني اند

و

مردي خيس

از مرور خويش

چرخ مي خورد

دور ميداني كه عقربه هايش

آويزان هم اند

در من بمان

نه دلتنگ خورشيد

نه بي قرار باران

برايت لباسهاي رنگارنگي خريده‌ام

و مي خواهم رنگين كمان صدايت كنم

 

برایت می نویسم

 

امروز برایت از انتهای کوچه ی آرزوهایم می نویسم، آنجا که  گل امید رویید و با نگاهیی به آسمان پرواز را آموختم.

امروز که برای اولین بار نفس عشق در رگهایم زبانه می کشد تو را در کنار خود که نه بل در درون خود احساس می کنم و می خوانمت...

با تمام وجود احساست می کنم.

تو را از خود می دانم....اصلا تو را خود می دانم.... تو مرهم تمامی دردها و زخمهای این دل بیقراری....

تو به ژرفای عمق آرزوهایم عمیق و پر باری، تو آسمانی از گل و کهکشانی از محبتی...تو ماندگار ترین بوسه ی عالمی بر لبان یک عاشق تهی از امید...

طرح قلبم از عشق تو مایه می گیرد...شوق رنگم از حس تو الهام می گیرد...

مرا تنها نگذار ...

عاجزانه التماست می کنم...

این دل بی عشق تو سرابیست در درون صحرای خشک و بی آب و علف خیال...

 

(پیشکه ش به سروه ی یادم)

نویسنده: پارازیت

 

 

شعرهایت با تاخیر به من می‌رسند
و حرفهایم را از زبان باد می‌شنوی
اصلا باید این پنجره همیشه باز را ببندم
پرده را بکشم
و فکر کنم
دنیا کمی چرخیده
تو ساکن دریایی شده‌ای
که هر روز موج به موج به من نزدیکتر می‌شود
و من پسری که هر غروب
تنها با گردنبند جدیدی از مروارید به خانه برمی‌گردد
شاید اصلا باید دوباره به دنیا بیاییم
تو ماه شوی
تا صبح تمام آسمان را قدم بزنی
چشمک ستاره‌ها را ندیده بگیری
تا زودتر از همیشه طلوع کنم
نه
حتی اگر دنیا بچرخد
دوباره به دنیا بیاییم
فاصله دیواریست
که هیچ گاه کوتاه نمی‌آید ...


تنها اگر مال من بودی....

 

به کجای دنیا بر می خورد؟

اگر باد های موسمی تقدیر

 باران حضور همیشگی ات  را روانه ی کویر نا تمام  تنهایی ام  می کردند

به کجای دنیا بر می خورد؟

اگر حروف نام زیبایت را

در امتداد لطافتِ مخملِ سرخِ نامِ من

 ملیله دوزی می کرد

با حاشیه ای از پیله شکافته ی  همان کرم های ابریشمی

که  از شوق آمدنت پروانه شدند

و راهی از نور و سرور به آسمان گشودند

...

به کجای دنیا بر می خورد؟

اگر در گردش پُر ملال روزگار

خانه ای

شاید به طول عمر حتی یک روز

از آنِ من  و تو می شد

...

ببین همسفر عشق!

در انتهای شب, تنها مانده ام

گویی سپیده هم دیشب در اندوه نبودنت پیمانه زده

و خیال سر زدن به ما را دیگر ندارد

....

به کجای دنیا بر می خورد؟

اگر طلوع سپیده خدا را از خواب بیدار می کرد

....

به کجای دنیا بر می خورد؟

اگر خلا میان دستانمان را شرجی هوای تو پر می کرد؟

...

 اصلا تو بگو

به کجای دنیا بر می خورد؟

اگر تنها  فقط مال من بودی...

                     

عجب آشفته بازاریست دنیا!!!

 

چهار تا دوست که بیست سال بودهمدیگه رو ندیده بودند توی یه مهمونی همدیگه رو می بینند شروع می کنن در مورد زندگی هاشون برای همدیگه تعریف کنن ...
بعد از مدتی یکی از اونا بلند میشه میره دستشویی. سه تای دیگه صحبت رو می کشونن به تعریف از فرزنداشون :

اولی :
پسر من باعث افتخار و خوشحالی منه. اون توی یه کار عالی وارد شد و خیلی سریع پیشرفت کرد.پسرم درس اقتصاد خوند و توی یه شرکت بزرگ استخدام شد و پله های ترقی رو سریع بالا رفت . و حالا شده معاون رئیس و اونقدر پولدار شده که حتی برای تولد دوستش یه مرسدس بنز بهش هدیه داد .!!!!

دومی :
جالبه. پسر من هم مایه ی افتخار و سرافرازی منه. توی یه شرکت هواپیمایی مشغول به کار شد و بعد دوره ی خلبانی رو گذروند . و سهامدار شرکت شد و الان اکثر سهام اون شرکت رو تصاحب کرده. پسرم اونقدر پولدار شد که برای صمیمیترین دوستش یه هواپیمای خصوصیبهش هدیه داد !!!

سومی :
خیلی خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده ... . اون توی بهترین دانشگاه های جهان درس خوند و یه مهندس فوق العاده شد. الان یه شرکت ساختمانی بزرگ برای خودش تاسیس کرده و میلیونر شده. پسرم اونقدر وضعشخوب شده که برای تولد بهترین دوستش یه ویلای ۳۰۰۰ متری بهش هدیه داد !!!

هر سه تا داشتن به همدیگه تبریک میگفتند که دوست چهارم برگشتسر میز و پرسیداین تبریکات به خاطر چیه !!؟؟


سه تای دیگه گفتند : ما در مورد پسر هامون که باعث غرور و سربلندی ما شدن صحبت کردیم.

راستی تو در مورد فرزندت چی داری تعریف کنی؟!

چهارمی گفت : دختر من رقاس کاباره شده و شبها با دوستاش توی یه کلوپ مخصوص کار میکنه!


سه تای دیگه گفتند : اوه مایه ی خجالته. چه افتضاحی!!!

دوست چهارم گفت : نه! من ازش ناراضی نیستم. اون دختر منه و منم دوستش دارم. در ضمن زندگی بدی هم نداره.

اتفاقا همین دو هفته ی پیش به مناسبت تولدش از سه تا از صمیمیترین دوست پسراش ،یه مرسدس بنز و یه هواپیمای خصوصی و یه ویلای ۳۰۰۰ متری هدیه گرفت.

 

در ضمن پارازیت هرگز به تعادل نمی اندیشد...

تکیه بر جای خدا

 

 

 شبی در حال مستی تکیه بر جای خدا کردم

در آن یک شب خدایا من عجایب کارها کردم

جهان را روی هم کوبیدم از نو ساختم گیتی

ز خاک الم کهنه جهانی نو بنا کردم

کشیدم بر زمین از عرش، دنیادار سابق را

سخن واضح تر و بهتر بگویم کودتا کردم

خدا را بنده ی خود کرده خود گشتم خدای او

خدایی با تسلط هم به ارض و هم سما کردم

میان آب شستم سهر به سهر برنامه پیشین

هر آن چیزی که از اول بود نابود و فنا کردم

نمودم هم بهشت و هم جهنم هردو را معدوم

کشیدم پیش نقد و نسیه، بازی را رها کردم

نمازو روزه را تعطیل کردم، کعبه را بستم

وثاق بندگی را از ریاکاری جدا کردم

امام و قطب و پیغمبر نکردم در جهان منصوب

خدایی بر زمین و بر زمان بی کدخدا کردم

نکردم خلق ، ملا و فقید و زاهد و صوفی

نه تعیین بهر مردم مقتدا و پیشوا کردم

شدم خود عهده دار پیشوایی در همه عالم

به تیپا پیشوایان را به دور از پیش پا کردم

بدون اسقف و پاپ و کشیش و مفتی اعظم

خلایق را به امر حق شناسی آشنا کردم

نه آوردم به دنیا روضه خوان و مرشد و رمال

نه کس را مفتخور و هرزه و لات و گدا کردم

نمودم خلق را آسوده از شر ریاکاران

به قدرت در جهان خلع ید از اهل ریا کردم

ندادم فرصت مردم فریبی بر عباپوشان

نخواهم گفت آن کاری که با اهل ریا کردم

به جای مردم نادان نمودم خلق گاو و خر

میان خلق آنان را پی خدمت رها کردم

مقدر داشتم خالی ز منت، رزق مردم را

نه شرطی در نماز و روزه و ذکر و دعا کردم

نکردم پشت سر هم بندگان لخت و عور ایجاد

به مشتی بندگان آْبرومند اکتفا کردم

هر آنکس را که میدانستم از اول بود فاسد

نکردم خلق و عالم را بری از هر جفا کردم

به جای جنس تازی آفریدم مردم دل پاک

قلوب مردمان را مرکز مهر و وفا کردم

سری داشت کو بر سر فکر استثمار کوبیدم

دگر قانون استثمار را زیر پا کردم

رجال خائن و مزدور را در آتش افکندم

سپس خاکستر اجسادشان را بر هوا کردم

نه جمعی را برون از حد بدادم ثروت و مکنت

نه جمعی را به درد بی نوایی مبتلا کردم

نه یک بی آبرویی را هزار گنج بخشیدم

نه بر یک آبرومندی دوصد ظلم و جفا کردم

نکردم هیچ فردی را قرین محنت و خواری

گرفتاران محنت را رها از تنگنا کردم

به جای آنکه مردم گذارم در غم و ذلت

گره از کارهای مردم غم دیده وا کردم

به جای آنکه بخشم خلق را امراض گوناگون

به الطاف خدایی درد مردم را دوا کردم

جهانی ساختم پر عدل و داد و خالی از تبعیض

تمام بندگان خویش را از خود رضا کردم

نگویندم که تاریکی به کفشت هست از اول

نکردم خلق شیطان را عجب کاری به جا کردم

چو میدانستم از اول که در آخر چه خواهد شد

نشستم فکر کار انتها را ابتدا کردم

نکردم اشتباهی چون خدای فعلی عالم

خلاصه هرچه کردم خدمت و مهر و صفا کردم

زمن سر زد هزاران کار دیگر تا سحر لیکن

چو از خود بی خود بودم ندانسته چه ها کردم

سحر چون گشت از مستی شدم هوشیار

خدایا در پناه می جسارت بر خدا کردم

شدم بار دگر یک بنده درگاه او گفتم

خداوندا نفهمیدم خطا کردم ....

كارو

(پارازیت به تعادل نمی اندیشد)

 

خدا هست!



مردی برای اصلاح سر و صورتش به ارایشگاه رفت در حال کار گفت وگوی جالبی بین انها در گرفت انها در باره ی موضوعات و مطالب مختلف صبحت کردند وقتی به موضوع خدا رسیدند ارایشگر گفت: من باور نمیکنم خدا وجود داشته باشد!
مشتری پرسید چرا باور نمیکنی؟
کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد!
به من بگو اگر خدا وجود داشت ایا این همه مریض می شدند بچه های بی سرپرست پیدا میشد؟
اگر خدا وجود می داشت،نباید درد و رنجی وجود داشته باشد
نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه میدهد این چیز ها وجود داشته باشد.
مشتری لحظه ای فکر کرد،اما جوابی نداد،چون نمی خواست جروبحث کند.
ارایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت.
به محض اینکه از اریشگاه بیرون اماد،در خیابان مردی دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده.
ظاهرش کثیف و ژولیده بود.مشتری برگشت و دوباره وارد ارایشگاه شد
میدانی چیست،به نظر من ارایشگر ها هم وجود ندارند!
ارایشگر با تعجب گفت چرا چنین حرفی میزنی؟من اینجا هستم،من ارایشگرم.
من همین الان موهای تورا کوتاه کردم.
مشتری با اعتراض گفت:نه ارایشگر ها وجود ندارند،چون اگر وجود داشتند،هیچ کس مثل مردی که ان بیرون است با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمیشد!
او گفت:نه،ارایشگرها وجود دارند،موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند
مشتری تایید کرد:دقیقا نکته همین جاست!خدا هم وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نمیکنند و دنبالش نمی گردند
برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد

آيا شما هم عضو گروه 99 خواهيد بود؟

 

پادشاهي كه بر يك كشور بزرگ پادشاهي مي‌كرد، باز هم از زندگي خود راضي نبود. اما خود نيز علت را نمي‌دانست.

روزي پادشاه در قصر قدم مي‌زيد. هنگامي كه از آشپز‌خانه عبور مي‌كرد، صداي ترانه‌اي را شنيد. به دنبال صدا پادشاه متوجه يك آشپز شد كه روي صورتش برق سعادت و شادي ديده مي شد. پادشاه بسيار تعجب كرد و از آشپز پرسيد:

چرا اينقدر خوشحال هستي؟

آشپز جواب داد:

قربان، من فقط يك آشپز هستم، تلاش مي كنم تا همسر و بچه‌ام را شاد كنم ما خانه‌اي حصيري تهيه كرده‌ايم و به اندازه‌ي كافي خوراك و پوشاك داريم، بدين سبب من خوشحال و شاد هستم. پس از شنيدن سخن آشپز پادشاه با نخست‌وزير در اين مورد بحث كرد. نخست وزير به پادشاه گفت:

قربان اين آشپز هنوز عضو گروه 99 نيست. اگر او به اين گروه نپيوندد معلوم مي شود كه مرد خوشبيني است. پادشاه با تعجب پرسيد گروه 99 چيست؟

نخست‌وزير جواب داد: اگر مي خواهيد بدانيد كه گروه 99 چيست، بايد كاري انجام بدهيد، يك كيسه با 99 سكه‌ي طلا جلوي خانه‌ي آشپز بگزاريد، بزودي خواهيد دانست گروه 99 چيست؟

پادشاه بر اساس حرفهاي نخست‌وزير فرمان داد يك كيسه طلا با 99 سكه‌ي طلا را جلوي خانه‌ي آشپز قرار دهند.

آشپز پس از انجام كارها به خانه برگشت و جلوي در كيسه را ديد. با تعجب كيسه را به اتاق برد و باز كرد.

با ديدن سكه‌ها‌ي طلايي ابتدا متعجب شد و سپس از شادي آشفته و شوريده گشت. آشپز سكه‌هاي طلا را روي ميز گذاشت و آنها را شمرد. 99 سكه؟ آشپز فكر كرد كه اشتباهي رخ داده است. بارها و بارها طلاها را شمرد. ولي واقعا 99 سكه بود.

او تعجب كرد كه چرا تنها 99 سكه است و 100 سكه نيست. فكر كرد يك سكه‌ي ديگر كجاست؟

شروع به جستجوي سكه‌ي صدم كرد. اتاقها و حتي حياط را زير و رو كرد. اما خسته و كوفته و نا اميد به اين كار خاتمه داد. آشپز بسيار دل شكسته شد تصميم گرفت از فردا بسيار تلاش كند تا يك سكه‌ي طلايي ديگر به دست آورد و ثروت خود را  هر چه زودتر به يك صد سكه‌ي طلا برساند. آن شب تا دير وقت كار كرد. به همين دليل صبح روز بعد ديرتر از خواب بيدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد كرد كه چرا او را بيدار نكرده‌اند. آشپز ديگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمي خواند. او فقط تا حد توان كار مي كرد. پادشاه نمي دانست كه چرا اين كيسه چنين بلايي را بر سر آشپز آورده است و علت را از نخست‌وزير پرسيد.

نخست وزير  جواب داد : قربان حالا اين آشپز رسما به عضويت گروه 99 در آمده است.

اعضاي اين گروه چنين افرادي هستند ، آنان زياد دارند اما راحت نيستند تا آخرين حد توان كار مي كنند تا بيشتر به دست آورند، مي خواهند هر چه زودتر يك صد سكه را از آن خود كنند و اين علت اصلي نگراني ها و دردهاي آنهاست.

آنها به همين سادگي شادي و رضايت را از دست مي دهند و اعضاي گروه 99 ناميده مي شوند.

 

موفقيت به دست آوردن چيزي از است كه دوست داريد و خوشبختي دوست داشتن چيزي است كه دوست داريم.

 

نامت چه بود؟

 

 

نامت چه بود؟     آدم

فرزند؟     مرا نه پدري نه مادري، بنويس اولين يتيم خلقت.

محل تولد؟ بهشت پاك.

اينك محل سكونت؟ زمين خاك.

قدت؟  روزي چنان بلند كه همسايه‌ي خدا، اينك به قدر سايه‌ي بختم به روي خاك.

اعضاي خانواده؟  حواي خوب و پاك، قابيل خشمناك، هابيل  زير خاك.

روز تولد؟  روز جمعه به گمانم روز عشق.

رنگت؟  اينك فقط سياه، ز شرم چنان گناه.

چشمت؟  رنگي به رنگ بارش باران كه ببارد ز آسمان.

وزنت؟  نه آنچنان سبك كه پرم در هواي دوست نه آنچنان وزين كه نشينم بر روي خاك.

جنست؟  نيمي مرا ز خاك ، نيمي دگر خدا.

شغلت؟  در كار كشت اميدم.

شاكي تو؟  خدا.

نام وكيل؟ آن هم خدا.

جرمت؟ يك سيب از درخت وسوسه.

فقط همين؟ همين.

حكمت؟ تبعيد در زمين.

همدستت در گناه؟ حواي آشنا.

ترسيده‌اي؟ كمي.

ز چه؟ كه شوم اسير خاك.

آيا كسي به ملاقات تو آمده؟ بلي

كه؟ گاهي فقط خدا.

دلتنگ گشته‌اي؟ زياد

براي كه؟ تنها خدا.

آورده‌اي سند؟ بلي.

چه؟ دو قطره اشك.

داري تو ضامني؟ بلي.

كه؟ تنها كسم خدا.

در آخرين  دفاع؟ مي خوانمش چنان كه اجابت كند دعا.

 

مي خوانمش چنان كه اجابت كند دعا.

 

 

 

معادله

معادله 1

 

انسان = خواب + خوراک + کار+ تفریح

الاغ = خواب + خوراک

 

پس

انسان = الاغ + کار + تفریح

 

وبنابرین

تفريح – انسان = الاغ + کار

 

بعبارت دیگر

انسانی که تفریح ندارد = الاغی که فقط کار می کند

 

*****

 

معادله ۲

 

مرد = خواب + خوراک + درآمد

الاغ = خواب + خوراک

 

پس

مرد = الاغ + درآمد

 

و بنابرین

درآمد – مرد = الاغ

 

بعبارت دیگر

مردی که درآمد ندارد = الاغ

 

*****

 

 معادله ۳

 

زن = خواب + خوراک + خرج پول

الاغ = خواب + خوراک

 

پس

زن = الاغ + خرج پول

 

 وبنابرین

خرج پول – زن= الاغ

 

بعبارت دیگر

زنی که پول خرج نمی کند = الاغ

 

 

*****

 

 

نتیجه گیری:

 

از معادلات ۲و۳ داریم:

مردی که درآمد ندارد = زنی که پول خرج نمیکند

 

پس:

 فرض منطقی ۱: مردها درآمد دارند تا نگذارند زنها  تبدیل به الاغ شوند..

 و

 فرض منطقی ۲: زنها پول خرج می کنند تا نگذارند مردها تبدیل به الاغ شوند.

 

بنابرین داریم ...

مرد + زن = الاغ + درآمد + الاغ + خرج پول  

و ازفرضهای۱و۲ نتیجه منطقی میگیریم که: مرد + زن = ۲ الاغی که با هم بخوشی زندگی میکنند!

 

خودکشی‌های عاشقانه ..... نوشته‌ی یاسوناری کواباتا/ ترجمه‌ی سودابه اشرفی


زن نامه‌ای از طرف شوهرش دریافت کرد. دو سال از زمانی که مرد دیگر دوستش نداشت و او را ترک کرده بود می‌گذشت. نامه از یک سرزمین دور آمده بود.

«اجازه نده بچه توپش را به زمین بزند. صدای آن قلب مرا می‌شکند

زن توپ را از دختر نه ساله‌اش گرفت.

دوباره نامه‌ای از طرف شوهر آمد. این یکی از پستخانه‌ی دیگری بود.

«بچه را با کفش به مدرسه نفرست. من می‌توانم صدای پای او را بشنوم. این صدا قلب مرا می‌شکند

زن به جای کفش، صندل‌های نرم پای بچه کرد. دختر گریه کرد و دیگر حاضر نبود به مدرسه برود.

یک بار دیگر نامه‌ای از طرف شوهر آمد. فاصله‌اش با نامه‌ی گذشته یک ماه بیشتر نبود اما دست خط مرد به نظر زن خیلی قدیمی آمد.

«اجازه نده بچه از کاسه‌ی چینی غذا بخورد. می‌توانم صدایش را بشنوم. این صدا قلب مرا می‌شکند

زن با قاشق‌ چوبی خودش به دختر غذا داد. درست مثل سه ساله‌گی‌اش. بعد دورانی را به یاد آورد که دختر واقعاً سه ساله بود و مرد روزهای خوشی را کنار او گذرانده بود. دختر خودش رفت از قفسه‌ی آشپزخانه کاسه‌ی چینی‌اش را برداشت. زن فوراً آن را از دست او گرفت و در باغچه به سنگ کوبید: صدای شکستن قلب مرد! زن ناگهان ابروهایش را بالا برد. کاسه‌ی خود را به طرف دیوار پرتاب کرد و آن را شکست. آیا این صدای شکستن قلب شوهرش نبود؟ زن میز ناهارخوری کوچک را از پنجره به باغچه پرتاب کرد. این صدا چی؟ زن خود را به دیوار زد و شروع به مشت کوبیدن کرد. خود را روی پارتیشن کاغذی پرت کرد و مثل نیزه از میان آن گذشت و سقوط کرد. این صدا چی؟

«مامان، مامان، مامان

دختر شیون‌کنان به طرف او دوید. زن به او سیلی زد. آه، به این صدا گوش کن!

هم چون پژواکی از آن صدا، نامه‌ی دیگری از طرف شوهر آمد. از سرزمین و پست‌خانه‌یی دور و جدید.

«هیچ صدایی در نیاورید. درها را نه ببندید نه بازکنید همین‌طور پنجره‌ها را. نفس نکشید. حتا نباید اجازه دهید صدایی از ساعتی که در خانه است بیرون بیاید.

«هردو شما، هردو شما، هردو شما!» زن همان‌طور که نجوا می‌کرد اشکش جاری شد. بعد از آن، دیگر از هیچ‌کدام آن دو، هیچ صدایی شنیده نشد. آن‌ها حتا به کوچک‌ترین صداها پایانی جاودانه بخشیدند. به عبارت دیگر، مادر و دختر هر دو مردند.

و عجیب این‌جاست که شوهر زن هم کنار آن‌ها دراز کشید و مرد.

جزیره


در یک جزیرهء سر سبز و خرم تمامی صفات نیکو و پلید انسان با هم زندگی می کردند

 صفاتی چون: دانایی غرور ثروت شهوت عشق و ... .

در روزی از روزها دانایی همهء صفات را در یکجا جمع کرد و گفت قرار است سیل عظیمی در جزیره جاری شود

 و هر کس لوازم ضروری خود را بردارد و در قایقش بگذارد و آماده سیل شود. همه این کار را کردند

 و باران شدیدی شرو ع به باریدن کرد و سیل بزرگی براه افتاد. همه در قایق خودشان بودند

تا اینکه صدای غرق شدن و کمک خواستن یکی از صفات آمد. آن محبت بود.

 عشق بی درنگ به کمک محبت شتافت و قایق خود را در اختیار محبت گذارد

ولی چون قایق جای یک نفر را بیشتر نداشت محبت سوار شد و عشق در سیل گیر افتاد.

 به دورو بر خود نگاه کرد ثروت را در نزدیکی خود دید از او کمک خواست ولی ثروت در پاسخ گفت:

آنقدر طلا و جواهر در قایق دارم که دیگر جایی برای تو نیست و قایق سنگین است.

عشق نا امیدانه به اطراف نگریست غرور را دید و از غرور کمک خواست.

غرور در جوابش گفت: تو خیس هستی و اگر من به تو کمک نمایم خود و قایقم خیس میشویم.

 آب همینطور بالا می امد و عشق بیشتر در آب فرو میرفت. دانایی و بقیه در دور دست بودن و کسی صدای عشق را نمیشنید

 تا اینکه شهوت به نزدیکی عشق رسید . عشق از او کمک خواست ولی شهوت گفت :

چندین سال است که منتظر یه همچین لحظه ای بودم تا از بین رفتن تو را ببینم.

هر جا که تو بودی جایی برای من نبود و همیشه تو برتر از من و موجب تحقیر من بودی.

عشق دیگر نا امید از زندگی آنقدر آب خورد که از حال رفت.وقتی چشم باز کرد دیگر از سیل خبری نبود و خود را در خانه دانایی یافت.

دانایی به او گفت الان دو روز است که بیهوشی .سیل تمام شده و آرامش به جزیره بازگشته است.

عشق بدو ن توجه به این حرفها در پی این بود که بداند چه کسی نجاتش داده است از دانایی پرسید و دانایی در جوابش گفت:

زمان آری فقط زمان است که میتواند عظمت و جلال عشق را درک کند.




سلامی ار جنس، شاید پاییز

درود



دوستان خوبم سلام.

می دونید چی شد ؟

دیشب دو ساعت مشغول نوشتن یه متن ادبی جالب بودم و saveش کردم رو فلاشم.

گفتم فردا می رم کافی نت و از اونجا می زارم رو وبم .

اما از شانس بد من ،من متنامو با برنامه ی ورد 2007  save کرده بودم اما این کافی نت وردش 2003 ه.

الانم تا یکی دو هفته ی دیگه نمی تونم آپ کنم.

شما ببخشید.



پارازیت به تعادل نمی اندیشد.

عید آمد

 

به نام یگانه مانا

سلامي به وسعت ناشناختگي قلب پارازيت...

اين بار بايد پايبند بود .

چشمهايم را باز مي كنم،دوست دارم اولين چيزي كه چشمانم آن را مي بيند خدايم باشد.

خدايي كه پاك بودنش ذاتيست،خدايي كه دوست داشتنش عاشقانه‌ست،خدايي كه شوقيست براي قلب پارازيت .

امروز اولين روزیست كه براي اولين بار احساس مي كنم مي توانم با پرهاي احساسم پرواز كنم. پروازي به بلنداي خدايم .

ديگر تنهاييم بي معنا خواهد ماند، اكنون فقط يك مرز برايم آشناست ،اكنون قلبم گواه مي دهد كه مي توانم در پناه چشمانت بيارامم.

واين هديه‌ايست بس گرانبها ، كه من مي خواهم با گشودن چشمانم آن را از خدايم بگيرم .

                           

                                                                                                عيد مبارك

پارازیت 

مفتی شهر

 

اي مفتي شهر

از تو بيدار تريم

با اين همه مستي

ز تو هشيار تريم

تو خون كسان نوشيده‌اي

ما خون رضان

انصاف بده

كدام خونخوار تريم؟

 

گويند كه دوزخي بود

عاشق و مست

 

گويند كسان،بهشت با حور خوش است

من مي گويم كه آب انگور خوش است

اين نقد بگير و دست از آن نسيه بدار

آواز دوهول شنيدن از دور خوش است

 

اين مي چه حراميست كه عالم همه از آن مي جوشند

يك دسته به نابودي ما مشكوشند

آنان كه بر عاشقان حرامش كردند

خود خلوت از آن پياله ها مي نوشند

 

آن عاشق ديوانه كه اين خمار مستي را ساخت

معشوق و شراب و مي پرستي را ساخت

بي شك قدهي شراب نوشيد و

از آن سرمست شد و اين جهان هستي را ساخت ...

گويند كه دوزخي بود عاشق و مست

 

 

عاشق این شعرم ....

زاهدا

زاهدا

من كه خراباتي و مستم

به تو چه؟

ساغر و باده بود بر سر دستم

به تو چه؟

تو اگر گوشه ي محراب نشستي

صنم مي گفت چرا؟

من اگر گوشه‌ي مي خوانه نشستم

به تو چه؟

آتش دوزخ اگر قصد تو آماده كند

تو كه خشكي چه به من؟

من كه تر هستم به تو چه؟

آي

تو كه خشكي چه به من؟

من كه تر هستم به تو چه؟

 

از باده مدهوشم كنيد

من همان مجنون مست ياغيم

روز و شب محتاج دست باغيم

يك شب كنار زاهد و

يك شب كنار ساغيم

از باده مدهوشم كنيد

 

در خيمه پنهان مي كنم

مي را ، رو كتمان مي كنم

ترك ايمان ميكنم

هي بشكنم پيمان و

هي تجديد پيمان مي كنم

ترك ايمان مي كنم

از باده مدهوشم كنيد

شاعر هما

 

 پارازیت به تعادل نمی اندیشد

پارازیت یعنی...

 

سلام.

دوستانی که با من همراه می شوید  یک نکته را به خاطر بسپارید پارازیت نمی خواهد پایبند باید ها باشد.

پارازیت خواهان تعادل نیست.

اگر از عشق می نویسد اگر از کفر می نویسد اگر از دنیا مینویسد اگر دل پر دردی دارداگر زبان به گلایه می گشاید اگر ...  فقط می خواهد به یک چیز اکتفا نکند.دوست ندارد  اصول دست و پایش را ببندد.

چرا همیشه باید از شکر گذاری نوشت؟

چرا باید همیشه شکر گذار بود؟
چرا  همیشه باید صورت ها را با سیلی سرخ نگه داشت؟

چرا باید دلی پر آشوب داشته باشیم  اما از روبه راه بودن همه چیز دم بزنیم؟
چرا؟

چرا خودمون رو محدود می کنیم؟

پارازیت یعنی بی تعادلی.

پارازیت به تعادل اعتقاد ندارد.

 پارازیت یعنی دنیایی از ناشناخته ها که به زیباییش می توان قسم خورد.

صداقت ملاک گزنیش مطالب برای پارازیت است.

تا شقایق هست زندگی نباید کرد.

گلهای شقایق هم دروغ می گویند.

 

پس اگر می خواهید با پارازیت همراه شوید  با او هم فکر شید.

پارازیت

با وضو وارد شوید

 

 

  

اینجا یه مکان کاملا خاصه :

لطفا با وضو وارد شوید.

اشتباه نکنید برای وضو گرفتن لازم نیست به آب دسترسی داشته باشد.

اینجا باید برای دلا وضو گرفت نه برای دست و پا و ....

حالا دیدید چقدر اینجا خاصه؟؟؟؟

 

 

با تشکر

پارازیت

گنجشک

 

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.
گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ...
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ...

 

در دلم را تازه کن

درد دلم را تازه کن

از مه تازه باریده بگو

از درون سینه خورشید

از گرمی فریاد نفس سوز بگو

تازه از عشق بریدند مرا

از تیر صد شاخه سوختن و ساختنم

فردا که دگر چهره ماه بر آب نبود

باز پرسیدم از سنگ ته چاه ستاره

چه شنیدی از آن شاه گلهای بنفشه

چه بگویم که دگر تاب گفتار ندارم

که اسیرند کلمات در سینه مجروح

و....

آشفته ام اما..

در بیابان نفسی گفت که آرام

سینه ات ار سخت و دل آزار

سوز سرمای نسیم سحر سرد

باز می ماند و فردای دگر

غنچه گلهای بهاری

به سیمای سر افراز صبا لبخند زنند 

شاعر شعر های من...

 

آه ، ای شاعر شعرهای من .

             چشم ترم نور بی قروبت را میجوید

               تن سردم حلاوت آغوش ترا یاد میکند

                                                   بنگر

مرده ام

  مسیحای هستی مرا جان ببخش تا به یاد آورم روزگار پیروزی را .

  مسیح بودم پدر . ابراهیم بودم یارا. پروردگار من آدم بودم

                                                               بنگر

    خسته و تنهایم در این کوچه های سرد و تاریک

 گم گشته و سرگردان

    من گمشده ام

                گم شده ام در میان هزاران چشم سیاه

                                                     بنگر

         آه مرا بنگر ،

                           ای شاعر شعرهای من.

                                                                سایه ی خدا