در افق ایستاده بودم و هنگامه ی غروب بود!
آنقدر به
سمت خورشید برف انداختم تا انکه خاموشش کردم...
در افق ایستاده بودم و هنگامه ی غروب بود!
آنقدر به
سمت خورشید برف انداختم تا انکه خاموشش کردم...
به خاطر ناتوانی فکریمونه!!!
و شاید هم در آن واحد نداشتن شناخت همه جانبه!
وگه نه قانون همواره درسته!
اینکه هر کس در زندگی یه فلسفه ای داره کاملا درسته ولی این موضوش
فرق می کنه!
چون زندگی مثلا اختیاره و از اجبار به دوره
اما قانون اجبار مطلقه!!!
هیچ کس نمی تونه در قوانین تناقض ایجاد کنه یا مثلا ردش کنه!
من سوم دبیرستان از طریق نسبت وزن خودم روی زمین در فاصله ی ۰ متری و وزنم در ماه (که ۶/۱ وزن ما در زمینه ) می خواستم فاصله ی ماه تا زمین رو به دست بیارم که به این نتیجه رسیدم که وزن ما در روی کره ی زمین وابسته به شعاع زمین !پس انرژی پتانسیل روی زمین ۰ نیست!!!
با استفاده از تناسب وزن به شعاع زمین و وزن در ماه و ارتفاعش از مرکز زمین وزن اجسام از ۱ گرمی تا ۱۰۰۰۰ تنی رو هم که محاسبه می کردم درست در میومد!!!
همین یه تناقض باعث شده بود خیلی چیزای دیگه رو هم نقض کنم!
بعد از چندین ماه بحث و جدال های فراوان (که البته چند تا از اساتید بهم یواشکی گفته بودن جوجه خودت رو بکش کنار واست گرون تموم می شه!!!)یکی از استادهای فوق العاده ی فیزیک(ما بهش می گیم پدر علم فیزیک) متوجه شد که من در معادله ای که بر حسب انرژیه در طرف دیگه ش یه ارتفاع اضافه کردم!
به عبارتی ژول + متر بی معنی بود...
خلااااصه تمام اینها رو گفتم تا تهاجم های شما رو به سمت خودم دفع کنم!
انرژی بیش تری مصرف نخواهم کردن واسه ضربه زدن!!فقط دفع جودان گیری بود[چشمک][خونسرد]
فقط در همين اندازه مي تونه محال باشه!
اما فراتر از اون غير ممكنه!!!!
حداقل تو فلسفه ي من!!!
چون يه چيز نمي تونه هم غلط باشه و هم درست.
همواره يك جواب درست وجود داره!!!
پ .ن :خيلي ها در مورد محال نبودن ضديت بهم هجوم آوردن گفتم نظرم رو مستقيما
بيان كنم بهتره!
در كل نظر شخصيه خودم بود اصراري هم ندارم كه همه با من هم عقيده باشن!![]()
حرکت است٬ هیچ چیز ثابت نیست .
پس "در یک رود دو بار نمی توان پا نهاد".زیرا بار دوم که پا در رود می نهم٬
نه رود همان است که بود نه من.
اضداد ویژگی جهان است!
هراکلیتوس ۵۴۰ـ۴۸۰ پیش از میلاد ٬ اهل افه سوس در آسیای صغیر ٬ تغییر مداوم را
در واقع اساسی ترین سرشت طبیعت میدانست.به طرز وحشتناکی به ادراک
حسی خود اعتماد داشت!در صورتی که عقل بیش تر فلاسفه ی هم دوره ی
هراکلیتوس به این اعتقاد داشتن که :عقل حکم می کند که هیچ چیز نمی تواند
تغییر کند!
از عقل پیروی کنیم یا حواسمان؟
پارمنیدس می گفت:
هیچ چیز نمی تونه تغییر کنه => به ادراکهای حسی خود نباید اعتماد کنیم
هراکلیتوس از سوی دیگر وگوید:
همه چیز تغییر می کند=> ادراکهای حسی ما قابل اعتمادند.
![]()
ضدیت بین دو فیلسوف تا این اندازه؟؟؟محاله
"... اوديپ پادشاه به سرزميني لشكر كشي كرد و پس از كشتن
پادشاه آن سرزمين با همسر پادشاه مقتول ازدواج نمود.حال آنكه
نمي دانست پدر خود را كشته و با مادر خود ازدواج كرده!!!
او از مادر خود صاحب 4 فرزند شد
....اوديپ روزي كه حقيقت را فهميد چشمان خود را با سنجاق سر
مادر خود(همسرش!) از جا در آورد....
بغرنج تر از این وجود داره؟؟؟
دردناکتر از این هست؟؟؟
به قول زیگموند فروید : پسر ها به مادر خود میل دارند و دختران به پدر!![]()
و زماني كه مرگ فرا برسد ما ديگر زنده نيستيم…
فلسفه ي مادي مي تواند وحشت انسان را از مرگ و جزاي خدايان از بين ببرد!
گويا اپيكور با اتم باوري دموكريتوس هم عقيده بوده!!!
پ.ن :" ۳۸ هنر همیشه بر حق بودن!"(ارتور شوپنهاور فیلسوف بزرگ آلمانی)
کتابی بس قبیح!!!...
تو عمرم یک چنین کتابی نخونده بودم![]()
امروز از دانشگاه که میومدم دیدم:
پسربچه ای دستپاچه از سکوی کنار خیابون بالا می رفت با ذوق!
و مادر با اشتیاق و لبهای خندون به یاری طفل خردسال می شتافت...
از تندترین شیرها بدوند.
هر صبح که شیرها از خواب بیدار می شوند می دانند که باید تندتر از
کندترین غزال ها بدوند.
مهم نیست که شیر باشیم یا غزال !
"مهم این است که بدانیم هر صبح که خورشید بر
میآیدباید بهتر بدویم"
آآآآآآآآدم پیدا کنید!!!
سجده خواهم کرد...
دلم از سنگ که می شود باز هم برایت تنگ می شود...
و هر جا که می گریند دلم می خواد از ته دل بخندم....
جدیدا اگه دلم گریه خواست واسم مهم نیست تو خیابون باشه یا
مهمونی یا عروسی....
من گریمو سر می دم....
جدیدا حس خوب رهایی دارم......
رهایی
ر ه ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا یییییی .....
در این بیشه زار خزان زده
شاید دوباره گلی بروید
شبیه آنچه که در بهر روییده بود
پس به نام زندگی هرگز مگوی هرگز
چنان که آغاز کرده ای بر همان خواهی ماند...
ماها چطوری آغاز کرد ه ایم؟؟؟
ماها روی چی همچنان ماند ه ایم؟؟؟...
هر وقت به آسمون نگاه می کنم همه فکر می کنن منتظر کسی یا چیزی
هستم!
اما من نه منتظر کسی ام ونه چیزی و نه اتفاقی!!
من فقط به ابرها نگاه می کنم
من فقط به تغییر شکل ابرها در هر لحظه نگاه می کنم
و از بی ثباتیش لذت می برم
از بی قید و بندیش
از بی خیالیش
از بی تفاوتیش نسبت به همه ی نگاههای عاقلانه مشتاقانه که به سمتشه
ابر عقل نمدارد
ابر اختیار ندارد
ابر شعور ندارد
اما آدمها دارند!!...
چقدرمحبت آمیزه که ابرها بالای تمام اتفاقات وحشتناک روی زمین هستن
ومی بیننش اما
بی خیال ازشون می گذرن
و چقدر زیباست که من با وجود اینکه می دونم ابرها اصلا اعتنایی به آدمها
ندارن ٬ چشم ازشون بر نمی دارم
من ابرها رو به به هر شکلی که دلم بخواد می بینم
به هر شکلی که خودم بخوام
معرکه اس(ابرها هم برای من مهم نیستن!!!)
اگه نباشن هم مهم نیست ! من چیزهای دیگه واسه خودم پیدا می کنم!!!
من دلم می خواهد ابرهای کومولوس
راگاز بگیرم![]()
اگه ابرهای ولادیمیر مایاکوفسکی شلوار می پوشیدن خب پس می تونیم
فرض کنیم که بارون هم(...!)
=>دریا هم فاضلاب!!!
وقتی بارون می باره همه می دون بیرون تا بارون با صورتشون عشقبازی کنه!
ها ها ها
حالا چطور؟
باز هم می خوایم بارون صورتمون رو ببوسه بیاد تا روی لبامون باهاش بازی
کنه و بعد سر بخوره و تو کل بدنمون رخنه کنه؟؟؟
...
..
.
به خاطر تفکرات زشتم از همه تون بی نهایت عذر می خوام واقعا نتونستم
رامشون کنم!
احساس می کنم کل دنیا (هرچه غیر از انسان)با بی عقلیشون ما رو به سخره گرفتن
طبیعت هر وقت دلش بخواد دهن آدمها رو سرویس می کنه
توی سوره ی غافر نوشته شده:
آفرینش آسمان و زمین از آفرینش آدمیان مهم تر است!!!
خلاصه ما نفهمیدیم خدا وقتی انسان رو خلق کرد به خودش احسنت گفت
یا وقتی آسمون و زمین روآفرید؟؟؟اگه آسمون و زمین مهم تر بودن پس چرا
هندونه زیر بغل ماها گذاشت؟؟؟...
آدمها محکومند به زندگی کردن در چهار چوب فقط به خاطر قدرت فهمشون![]()
یک هفته فرجه داشتم .تو این یه هفته ۴ تا
کتاب فلسفی خوندم .دیشب هم کتاب" سه شنبه هابا موری " رو شروع
کردم![]()
همش همین مدلی بودم!
تازه چقدر هم تو دلم به همه ی کسایی که تو خونه خودشون رو حبس می
کنن و می شینن درس می
خونن می خندم و دلم واسشون می سوزه!!!(توی دلم بهشون پوزخندمیزنم
)
همش تا بینهایت کله خراب بودم و هستم و تازه کلی هم از کارام
ذوق می کنم!!!
به قول همه : همش ساز مخالف می زنم!!
(به نظر من فقط نظر های مخالفه که می تونه
محرک باشه
وذهن رو بیش تر درگیر کنه !ومسلما وقتی ذهن
درگیرتر باشه به اشراف و تسلط بیش تری نسبت
به موضوع دست پیدا می کنه!)
ولی در کل احساس می کنم با این کارام روی روح و روان مامان وبابام
اگرچه تو خونمون دمکراسی
آزاده و اونا سعی نمی کنن زیاد توی فلسفه ی زندگیم تحریف ایجاد کنن
ولی همش با پندهای والدینانه
(به گفته ی خودشون:وظیفه ی پدرانه و مادرانه)به من نشون می دن که
زیاد از کارام سر در نمیارن!!!
![]()
![]()
![]()
البته من خودم هم اغلب از کارهای خودم
سر در نمیارم!!!
بی خیال...
دیشب داشتم به این موضوع فکر می کردم که : خیلی نامردیه که یک
انسان به اون عظمتش (حالا در
حد خودش) مثلا لگنش بشکنه و بر اثر شوک حاصل از خونریزی زیاد داخلی
بمیره!!!تو صلیب سرخ یاد گرفتم ![]()
(البته می دونم خنده نداره ولی خب خندم گرفت)
مغز بشر به اون عظمت یا مثلا قلب به اون پر معنایی در اثر شکستگیه لگن
از کار بیفته!
چرا هر قسمت ازبدن سیستم مستقل نداره؟؟؟
جدیدا یه موضوع دیگه هم ذهنم رو مغشوش کرده!!![]()
نمی دونم چرا توی دعای بعد از نمازهای جماعت اون قسمت که می
گن:خدایا به ما حوریان بهشتی عطا کن ! خانم ها هم می گن آمین!!!...
به شدت هم می گن آآآآآآآآمین...
خودم با گوشام شنیدم!!!![]()
![]()
کتاب"دیوانه وار" کریستین بوبن ٬ "گفتا که خراب اولی "
مارگریت دوراس ٬ "بی سرنوشت " ایمره کرتیس و
"ابر شلوار پوش " ولادیمیر مایاکوفسکی
رو اگه تونستید حتما بخونید![]()
کسی که تا چند وقت پیش هرکدوم از کتابهاش رو می خوندم لذت می بردم!
اما الان که بیش تر رو حرفهاش فکر می کنم می بینم خیلی جاها اشتباه کرده!!!
شریعتی می گفت:
خدایا!
چگونه زیستن رو تو به من بیاموز٬ چگونه مردن را خود خواهم
آموخت!
حالا من می گم:
خدایا!
یرای چه زیستن را تو به من بیاموز٬برای چه مردن را خود خواهم
آموخت!!!(اصلا مخلص مردن هم می شم!!!)
دکتر جون کجا بودی؟![]()
![]()
بی دوست در بهشت بودن سخت تر از بودن در جهنم است!
حالا من می گم:
بی عشق دربهشت بودن تلخ تر از در دنیا ماندن است!!!
آخه دکترجون کجا بووووووووودی؟؟؟
یعنی واقعا جهنم از دنیا بدتر؟؟؟
پس عدالت خدا چی می شه؟؟؟
ذهنم خیلی درگیر سوال های پایه ای و همیشگی شده!
گر كافر و گبر و بت پرستم هستم
هر طائفه اي به من گماني دارد
من زآن خودم هر آنكه هستم هستم
هر وقت سی دی های اخترشناسی٬ کیهان شناسی٬ستاره شناسی
و...می بینم
تمام چهار ستون بدنم می لرزه!!!
بغض تمام وجودم رو می گیره!
یهو متوجه می شم که دارم به پهنای صورتم اشک می ریزم و هیچ چیز و
هیچ کس نمی تونه جلو دارش
باشه
جز گذر زمان...
همش به خودم می گم:
رها تو کجای این دنیای پرعظمت واستادی؟
همش می گم:
رها یعنی همه ی اینا کل این عظمت واسه تسخیر ماهاست؟
همه ی اینا واسه اینه که بیش تر بفهمیم؟
رها !چقدر فهمیدیش؟؟؟....
رها!چقدر درکش کردی؟؟؟...
رها !چقدر رها شدی؟؟؟...
رها !...
دیشب یه سی دی کیهان شناسی می دیدم که اولش خیلی دردناک بود!!!
دوربین از دور وارد کهکشان هایی که نمی دونم وارد سحابی هایی که
نمی شناختم وارد سیاه چاله ها
وارد سفید چاله ها وارد سیارات بی نهایت زیبا شد بعد وارد کهکشان
راه شیری شد از تمام سیارات
گذشت و به زمین رسید...
زمین تاریک بود...
تاریک و ترسناک ...
یهو یه توده گل مانند رو که به شکل جنین روی زمین که پر از ماسه بود
نشون داد...
بعد توده گل به سختی و آروم آروم ایستاد...
آدم بود...
یه آدم گلی...
دور و برش رو یه نگاهی کرد و رفت...
فقط جای پاهاش بود که باقی موند...
فقط جای پاهاش بود که باقی موند...
.
.
.
مطمئنم که خدا منتظرش بود!
اما او رفت...
.
.
.
خدا از اون روز همچنان در انتظارشه...
خدا از اون روز به جای پاهاش نگاه می کنه و به خودش می گه:
او بر می گردد...
دیشب باز هم خودم رو محکوم کردم به نشناختنش.
دیشب باز هم شرمنده شدم از اینکه او به ما نگاه می کنه.
دیشب باز هم دلم می خواست یه قطره بشم برم تو دل دریا
یه دونه شن بشم برم تو دل صحرا
یه سنگ بشم برم تو دل کوه
برم ...فقط برم ...
دلم می خواست فرار کنم از دست خودم...
یه جایی برم که منو نبینه و من یه کم از احساس شرم درآم
اما نشد...
اما نشد...
ماها خودمون رو بیهوده درگیر مسائل بی ارزش می کنیم که از مسائل
اصلی و پیچیده
فرار کنیم!
واقعیت غیر قابل انکاریه!!!
حاضریم همه چیز رو دروغ کنیم همه چیز رو کتمان کنیم تا مبادا یه کم به
خودمون سختی بدیم که هدف
اصلیمون رو پیدا کنیم...
بیداربودم و موسیقی گوش می دادم .فکرم هم خیلی آشوب بود
باز هم طبق معمول به پیانوی مورد علاقم که رسیدم گذاشتمش رو دوره تناوب !
فکرو همچنان درگیر...
نمی دونم چرا اما ۶ بار تمام ٬ فقط متوجه ی نقطه ی پایانی پیانو شدم!!!!؟؟؟
فقط نقطه ی پایانیش!!!!
دیشب به این موضوع فکر می کردم که :
طول جاده متناسب با بزرگیه هدف و تفکرش مهمه ؟یا که نه!مهم
وصل شدن به هدف؟؟!!
.
.
.
تو این نقطه(پایان) به این نتیجه رسیدم که از دید خودم نقطه ی پایان اصلا مهم
نیست!!!!!!
به نظر من اهداف و تفکرات بهانه هایی هستن واسه بیش تر شدن دانسته
ها و یافته ها...
و یافتن دانسته ها و یافته ها امکان پذیر نیست جز
در رویارویی با احساس کمبود دانستن!
و کمبود دانستن رقم می زنه نیاز داشتن رو!
و در نهایت رفع نیاز هم نیاز داره به تفکر عمیق و
همه جانبه و پیدا کردن درست ترین جواب...
وصال مهم نیست ! مهم اینه که با چه دیدگاه
و تفکری به هدفمون حتی نزدیک می شیم!
اما نفهمیدم چرا فقط متوجه ی نقطه ی پایانی پیانو می شدم؟؟؟!
پ.ن:ماه به زمین از مشتری به زمین خیلی نزدیکتره .
ماه از مشتری خیلی کوچیکتره.
اما
فقط به خاطر دور بودن مشتری ٬ اندازه ی جفتشون یکیه!و حتی گاهی
مشتری کوچکتر هم هست!
مهم اینه که اگه مشتری هزاران سال نوری هم از زمین دورتر باشه باز هم
از ماه بزرگتره
و این هم گفت و گو نداره!!
پ.ن ۱:و در آخر هم این فکر بهم چنگ می زد که:
همه ی این درگیری های فکری برای چی؟برای کی؟
فقط برای اینکه به اندازه خودم ٬درکم کنم؟!
یا اینکه فقط به اندازه خودم ٬درکش کنم؟!
هم به خلیج فارس ختم می شده ٬گربه ی ایران نشسته
بوده!!!
به علت گشاد بودن جناب گربه از همه طرف مسخره می شدیم!!!
مقامات دلسوز برای حفظ آبروی باقیمانده(!) و جلوگیری از بیشتر شدن
اتهامات و رسوایی ها و متلک ها در طی رایزنی های وافرتصمیم گرفتند
پاهای این گربه ی گشاد و چموش را قطع کنند تا ایرانیان غیوردر مقابل
تمسخرات اجنبی باری دیگر سر بلند کنند(البته با افتخار)
در وضعیت فعلی اگه آقا گربه یاد هندوستان کنه(!)مقامات تصمیم گرفتن
واسش ویلچر بخرن !!!(از این ویلچر باحالا که استفهن هاوکینگ داره !چه
کنیم گربه شیطونه و می خواد با دکمه مکمه ها ی ویلچره بازی کنه !!!خدا
رو
چه دیدی شاید زد و گربه ی ما هم تئوریه خودش رو در مورد سفید چاله ها
و سیاه چاله ها دادو روی این جناب هاوکینگ و کم می کردو باری دیگر ایران
رو سر بلند می کرد)
ناگفته نماند که چون حرکت گربه در حد تیم ملی بود یعنی گربه به خاطر
ملت غیورمان پاهایش را از دست داده مقامات درجه ی جانبازی به ایشون
(آقا گربه)اعطا فرمودند!!!
گربه سرش رو بر باد نده؟!!!
ای بابا! ما سر گربه ایم!!!کمک کمک ...
خوشا به حال استا نهای مرکزی!!!
کرور ها ساله که بره ها گل ها رو با وجود خارهاشون می خورن !
کرور ها ساله که باد و برف و بارون و طوفان و...گل ها رو با وجود خارهاشون له می کنه!
اما تا حالا کسی نپرسیده که چرا گل ها با این وجود همچنان خار می سازن؟!
چند تا خار پر پره که تاب مقاومت از گل رو در برابر هیچ چیزی نداره!!
تنها کاری که می کنه اینه که اوج حس نوازش رو از آدمها می گیره!!!
یا بهتر بگم اوج عشقبازی انسان با خودش رو نابود می کنه... اما چرا؟
یعنی گل ها اینقدر مغرورن که حتی آدم ها رو هم لایق عشقبازی با خودشون نمی دونن؟
خود آزاری؟
یا اینکه آدمها مستحق این نوازش نیستن؟
یا اینکه ادمها هنوز هم که هنوزه به جایی نرسیدن که گل ها رو درک کنن؟؟
5 میلیارد سال از عمر زمین می گذره و من نمی دونم آیا قبل از آدم هم گل ها خار می ساختن ؟
آدمها اگه بخوان می تونن خار گل ها رو با چاقو بتراشن وبعد هم راحت
نوازشش کنن اما آیا گل هم دوست داره که بدون خار باشه؟؟
نمی دونم هیچی نمی دونم فقط احساس می کنم همونطور که بچه ها اگه
یه چاقوی پلاستیکی دستشون باشه احساس قدرت و امنیت می کنن گل
ها هم فقط به احساس خودشون کار دارن!!!
و این هم پر واضحه که بچه ها برای چی دوست دارن احساس قدرت کنن!!
یعنی گل ها هم به همون دلیل؟
هر چیزی که تو این دنیا وجود داره فقط به احساس خودش اینکه
خودش چی دوست داره فکر می کنه و همونطور هم عمل
می کنه...
همه وجودها خودخواهن همه شون
تنها چیزی که می دونم اینه که چقدر دلم می سوزه واسه کسایی
که با عشق , گل های رز تو حیاط کوچیک خونشون پرورش میدن....
با توجه به این پستم اصلا حال خوبی ندارم....
فلسفه ی خارگل ها داغونم م کنه ....
تاب توانیم اورد طوفان سیل اسای زندگی را که شاخه هایمان را میشکنند
زمستان گذشته است گل ها شکفته اند
و زمان نغمه سرایی پرندگان فرا رسیده است
و تو ای کبوتر من که در شکاف صخره ها و در پشت سنگ ها پنهان هستی
بیرون بیا و بگذار صدای شیرین تو را بشنوم
و صورت زیبای تو را ببینم
زیرا که اکنون دیگر زمستان به پایان رسیده است
تو را به جای همه ی کسانی که می شناخته ام دوست میدارم
تورا به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم
برای خاطر عطر نان گرم و
برفی که اب می شود
برای خاطر نخستین گناه
تو را به خاطر دوست داشتن
دوست
می دارم
تو را به جای همه ی کسانی که دوست ندارم دوست میدارم
سپیده که سر بزند در این بیشه زار خزان زده شاید دوباره گلی بروید
شبیه ان چه که دربهار روییده بود
پس به نام زندگی هرگز مگوی هرگز
چنان که اغاز کرده ای بر همان خواهی بود
مرسی از دعاهاتون!...
هویت من که دیگه لو رفت!!!
البته اگه یه کم اخبار ورزشی گوش کنید!!!
ک ا ر ا ت ه
![]()
تو: ۲*۲=۳ !
من با همین فرضم می رم جلو وبر پایه ی همین فرض غلط اعداد بزرگتری رو در هم ضرب می کنم!!
تو هم با فرضت می ری جلو و اعداد بزرگتری رو در هم ضرب می کنی....
اول اشتباهات من از تو بیشتر می شه!چون ۵ >۳!
اما نه من متوقف می شم نه تو متوقف می شی!!
چون انسانیم و تحمل راکد موندن رو نداریم!!
خلاصه چون جفتمون تا بی نهایت می ریم جلو خطاهای جفتمون هم بی نهایت می شه!!!و اصلا هم مهم نیست که اول اشتباهات من زیادتر بود...چون من و تو ٬تو بی نهایت با هم ٬ هم عدد می شیم!!!
نتیجه اینکه به قول آقای غلامعلی فرد :شتر سواری دولا پهنا کار خفن و سیاسی هستش...!!!
اشتباه اشتباهست .ماست مالیزاسیونش نمی شه کرد!هیچ کاریش هم نمی شه کرد!!
روزمون مبااااااااااااااااااااارک!!
واسم دعا کنید! هفته بعد کرمان مسابقه دارم
امتحان میان ترم داشتم اصلا وقت نشد بیام آپ کنم!
واز رفتن تو را آگاه خواهم کرد
و می دانم که پر اندوه می آیی به بالینم
و با اشک پشیمانی همی کوشی به تسکینم
دم مرگم دم مرگم تو را پیغام خواهم داد
سکوتم را که چندین سال باز نگشودم در آنجا باز خواهم گفت
در آنجا جمله یاران را زگرد بستر خود دور خواهم راند
و تنها با تو در ساعات آخر راز خواهم گفت
راز تلخ و پر اندو از عمری که از دست رفت و دیگر باره آن را باز می خواهم
برایت باز می گویم که با جانم چه ها کردی چه نشترها به مغز استخوان کردی
سپس دفترهای شعرم را به رسم یادگاری بر تو می بخشم به آب دیده می بندم
بگو از عذاب شبهای یلدا را بی مونسی شبهای تنها را
چرا از عشقی که می دانم به من داری سخن نمی گویی؟
چرا یک گام این سو بر نمی داری چرا خاموش می مانی؟چرا؟
و ما دنیایمان چون قصه های روشن زیبا و یک نور است
ولی این را بدان!
دنیای عشق و عاشقی از ترس بیرون است
و این تک واژه ی موهوم مرا از قلب بیرون است...
پی نوشت : آواژه از من راضی باشه
مرام رو دارید
پ.ن۲:چند روزیه که دلم به طرز وحشتناکی گرفته...
اسمش رو گذاشتم چنگیز!!![]()
به نظر شما چنگیز رویایی و ملوس تره یا طغرل آیا؟![]()
البته من اسم رودابه رو هم دوست می داشتم اما متاسفانه به علت جنسیت خرگوشم نمی تونم
ولی می خوام هفته بعد اسمش رو بذارم رودابه![]()
![]()
...
به قول آقای علی مساوات:مخلصیم!
بشنو که سوگ نامه ی ویرانی من است
امشب نه اینکه شام غریبان گرفته ام
بلکه به یومن آمدنت جان گرفته ام
گفتی غزل بگو غزلم شور و حال مرد
بعد از تو حس شعر فنا شد خیال مرد
گفتم مرو که تیره شود زندگانی ام
با رفتنت به خاک سیه می نشانیم
گفتی زمین مجال رسیدن نمی دهد
بر چشم باز فرصت دیدن نمی دهد
وقتی نقاب محور یک رنگ بودن است
معیار مهر ورزیمان سنگ بودن است
دیگر چه جای دلخوشی و عشقبازی است
اصلا کدام احمق از این عشق راضی است
این عشق نیست فاجعه ی قرن آهن است
من بودنی که عاقبتش نیست بودن است
حالا به حرف های غریبت رسیده ام
فهمیده ام که خوب تو را بد شنیده ام
حق با تو بود از غم غربت شکسته ام
بگذار صادقانه بگویم که خسته ام
بیزارم از تمام رفیقان نا رفیق
این ها چقدر فاصله دارند تا رفیق
من را به ابتذال نبودن کشانده اند
روح مرا به مسند پوچی نشانده اند
تا این برادران ریاکار زنده اند
این گرگ سیرتان جفا کار زنده اند
یعقوب درد می کشد و کور می شود
یوسف همیشه وصله ی نا جور می شود
اینجا نقاب شیر به کفتار می زنند
منصور را هر آینه بر دار می زنند
اینجاکسی برای کسی کس نمی شود
حتی عقاب درخور کرکس نمی شود
جایی که سهم مرد به جز تازیانه نیست
حق با تو بود ماندنمان عاقلانه نیست
ما می رویم چون دلمان جای دیگر است
ما می رویم هر که بماند مخیر است
ما می رویم گر چه زالطاف دوستان
بر جای جای پیکرمان زخم خنجر است
دل خوش نمی کنیم به عثمان و مذهبش
در دین ما ملاک مسلمان ابوذر است
ما می رویم مقصدمان نا مشخص است
هر جا رویم بی شک از این شهر بهتر است
از سادگی ست گر به کسی تکیه کرده ایم
اینجا که گرگ با سگ گله برادر است
ما می رویم ماندن با درد فاجعه است
در عرف ما نشستن یک مرد فاجعه است
دیریست رفته اند امیران قافله
ما مانده ایم و قافله پیران قافله
اینجاده گرچه جای من و پای لنگ نیست
باید شتاب کرد مجال درنگ نیست
بر درب آفتاب پی باج می رویم
ما هم بدون باد به معراج می رویم....
پی نوشت: دوستان عزیزی که پرسیدند این شعر از خودمه :نه این شعر از من نیست!!متاسفانه شاعر بزرگوارش رو هم نمی شناسم!