خوشبختی نبردیست 


 که برای بدست اوردنش بایدکوشید


نه احساسی که براثرانتظاربدست اید.

اي اشک ،

 گرم و آرام ببار بر گونه بيمار من ،

 اي غم ،

 تو هم لذت ببر از اين همه آزار من 

خداوندا نمی دانم 

در این دنیای وانفسا 

كدامین تكیه گه را تكیه گاه خویشتن سازم

نمیدانم

نمی دانم خداوندا.

در این وادی كه عالم سر خوش است و دلخوش است و جای خوش دارد.

كدامین حالت و حال و دل عالم نصیب خویشتن سازم

نمی دانم خداوندا

به جان لاله های پاك و والایت نمی دانم

دگر سیرم خداوندا.

دگر گیجم خداوندا

خداوندا تو راهم ده. 

پناهم ده .

امیدم خداوندا . 

كه دیگر نا امیدم من و میدانم كه نومیدی ز درگاهت گناهی بس ستمبار است

ولیكن من نمیدانم

دگر پایان پایانم. 

همیشه بغض پنهانی گلویم را حسابی در نظر دارد و

می دانم كه آخر بغض پنهانم مرا بی جان و تن سازد.

چرا پنهان كنم در دل؟

چرا با كس نمی گویم؟

چرا با من نمی گویند یاران رمز رهگشایی را؟

همه یاران به فكر خویش و در خویشند. گهی پشت و گهی پیشند

ولی در انزوای این دل تنها . چرا یاری ندارم من . كه دردم را فرو ریزد

دگر هنگامه ی تركیدن این درد پنهان است

خداوندا نمی دانم

نمی دانم 

و نتوانم به كــس گویم

فقط می سوزم و می سازم و با درد پنهانی بسی من خون دل دارم.

دلی بی آب و گل دارم 

به پو چی ها رسیدم من

به بی دردی رسیدم من

به این دوران نامردی رسیدم من

نمیدانم

نمی گویم

نمی جویم نمی پرسم

نمی گویند

نمی جوند

جوابی را نمی دانم

سوالی را نمی پرسند و از غمها نمی گویند

چرا من غرق در هیچم؟

چرا بیگانه از خویشم؟ 

خداوندا رهایی ده

كلام آشنایی ده

خدایا آشنایم ده

خداوندا پناهم ده

امیدم ده

خدایا یا بتركان این غم دل را

و یا در هم شكن این سد راهم را

كه دیگر خسته از خویشم

كه دیگر بی پس و پیشم

فقط از ترس تنهایی

هر از گاهی چو درویشم

و صوتی زیر لب دارم

وبا خود می كنم نجوای پنهانی

كه شاید گیرم آرامش

ولی آن هم علاجی نیست

و درمانم فقط درمان بی دردیست

و آن هم دست پاك ذات پاكت را نیازی جاودانش هست...


خدايا کفر نمي‌گويم،

پريشانم،

چه مي‌خواهي‌ تو از جانم؟!

مرا بي ‌آنکه خود خواهم اسير زندگي ‌کردي.

خداوندا!

اگر روزي ‌ز عرش خود به زير آيي

لباس فقر پوشي

غرورت را براي ‌تکه ناني

‌به زير پاي‌ نامردان بياندازي‌

و شب آهسته و خسته

تهي‌ دست و زبان بسته

به سوي ‌خانه باز آيي

زمين و آسمان را کفر مي‌گويي

نمي‌گويي؟! 

خداوندا!

اگر در روز گرما خيز تابستان

تنت بر سايه‌ي ‌ديوار بگشايي

لبت بر کاسه‌ي‌ مسي‌ قير اندود بگذاري

و قدري آن طرف‌تر

عمارت‌هاي ‌مرمرين بيني‌

و اعصابت براي‌ سکه‌اي‌ اين‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمين و آسمان را کفر مي‌گويي

نمي‌گويي؟!

خداوندا!

اگر روزي‌ بشر گردي‌

ز حال بندگانت با خبر گردي‌

پشيمان مي‌شوي‌ از قصه خلقت از اين بودن، از اين بدعت.

خداوندا تو مسئولي.

خداوندا تو مي‌داني‌ که انسان بودن و ماندن

در اين دنيا چه دشوار است،

چه رنجي ‌مي‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است


مدت هابود که مي خواستم رازي را که در سينه دارم به تو بگويم.

 اما نتوانستم.

دوست داشتم هنگامي که از کنارم مي گذري اين راز را در چشمان عاشقم بخواني.

ولي تو با بي اعتنايي مي گذشتي تا اينکه امروز قلم را برداشتم تا از بي مهريت بنويسم.

ولي وقتي قلم را از روي کاغذ برداشتم ديدم نوشته ام:

"با تمام وجود دوستت دارم"

گاهی چه دیر میفهمیم

و چه زود از دست میدهیم

و چه ساده فراموش میکنیم

اما همواره تلخ میگذریم...

از کوچیـــــــــــــــــــــــــــــــکی با هم بزرگ شدیم

مـــــــــــن و غـــــــــم وتنــــــــــــــــــــــــــــــــــهایی

اونا بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــزرگ شدند

ولی من هنوز کوچــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیکم

ای کاش

امشب در خلوت تنهايي ام آهسته بي تو گريستم

کاش صداي هق هق گريه ام را باد به تو مي رساند
...

تا بداني که بي تو چه ميکشم


کاش قاصدک به تو مي گفت که در غياب تو


رودي از اشک به راه انداخته ام
....

و کاش پرنده ي سوخته بال عاشق از جانب من


به تو اين پيغام را مي رساند که
:

اميد و آرزوهايم بي تو آهسته آهسته


در حال فرو ريختن است

صدایی می آید ... از فرسخها دور تر از من

نوا ی زندگی شاد ترین سبک را می نوازد

خنده ای به لبم مینشیند و لبش را خندان می کنم

چراغی روشن می شود شبیه فانوس

قدیمیها می گویند چراغ عشق است و جدیدها می گویند عادت است

از فرسخها دورتر صدای سبزی به دلم می نشیند

باران می آید و زیر باران به آن صدا فکر می کنم

دل در دل ندارم .... شاید تقدیر بوده است

شاید این صدای خداست که می گوید زندگی مثل سیب معلق در هوا است

سیب معلقی که می چرخد و هر روز یک رویش را به تو نشان می دهد

اما مهم این است آین صدای سبز فرسخها دورتر

آرامش را بخشید و خنده بر لبانم نشاند

صدای سبز فرسخها دور تر بخوان تا بخوانم

اگر عشق بورزید می گویند که سبک مغزید...

اگر شاد باشید می گویند که ساده لوح وپیش پا افتاده اید....

اگر سخاوتمند و نوعدوست باشید می گویند که مشکوکید...

اگر گناهان دیگران را ببخشید می گویند ضعیف هستید...

اگر اطمینان کنید می گویند که احمقید...

اگر تلاش کنید که جمع این صفات را در خود گرد آورید٬

مردم تردید نخواهند کرد که شیاد و حقه بازید

خاطرات يه آدم در اينجا

يادتونه مي گفتين ان شاالله بري مدرسه.....ديديد رفتم...چي شد؟؟؟


يادتونه مي گفتين ان شاالله بري دانشگاه....ديديد رفتم...چي شد؟؟؟


يادتونه مي گفتين ان شالله عروسيييت.....ديديد عروسم کردم...چي شد؟؟؟


يادتونه مي گفتيد ان شاالله يه بچه مي ياري...ديديد آوردم...چي شد؟؟؟


من همش مي خواستم يه کاري کنم تا بدونيند منم مي تونم اوني که شما مي گيد بشم....

اما خودمو فراموش کردم....خودم مي خواستم به کجاها برسم....

شما نگفتين ان شا الله روز مرگت...اما ديديد که من مُردم....... اون وقت بود فهميدم هميشه نمي شه به حرف شما عمل کرد....!!!(خاطرات يه آدم در اينجا

بر او ببخشاييد

بر او ببخشاييد
بر او كه گاه گاه
پيوند دردناك وجودش را
با آب هاي راكد
و حفره هاي خالي از ياد مي برد
و ابلهانه مي پندار
كه حق زيستن دارد
بر او ببخشاييد
بر خشم بي تفاوت يك تصوير
كه آرزوي دوردست تحرك
در ديدگان كاغذيش آب ميشود
بر او ببخشاييد
بر او كه در سراسر تابوتش
جريان سرخ ماه گذر دارد
و عطر هاي منقلب شب
خواب هزار ساله اندامش را
آشفته ميكند
بر او ببخشاييد
بر او كه از
درون متلاشيست
اما هنوز پوست چشمانش از تصور ذرات نور مي سوزد
و گيسوان بيهده اش
نوميدوار از نفوذ نفسهاي عشق مي لرزد
اي ساكنان سرزمين ساده خوشبختي
اي همدمان پنجره هاي گشوده در باران
بر او ببخشاييد
بر او ببخشاييد
زيرا كه مسحور است
زيرا كه ريشه هاي هستي
بارآور شماست
در خاكهاي غربت او نقب مي زنند
و قلب زود باور او را
با ضربه هاي موذي حسرت
در كنج سينه اش متورم مي سازند

هر موقع خواستی از كسی جدا بشی

 یادت نره بهترین راه اینه كه بهش بگی برای همیشه خدانگهدار،

شاید طرف مقابلت ناراحت بشه و قلبش بشكنه

ولی بهتر از اینه كه منتظر بمونه...

مپندار که از عشق تو دل برگیرم…

 

ترک روی تو کنم دلبر دیگر گیرم…

 

 بعد صد سال اگر از سر قبرم گذری…

 

من کفن پاره کنم عشق توازسرگیرم

اخر دنیا

چند وقت حس برای زندگی ندارم...........

نمیدونم چرا....

شاید دلیلش تنهایی باشه....

انگار دنیا برام به اخر رسیده....

شایدم تازه اول دنیام....

ولی هر چیزی که هست.....

امید چندانی نیست....

فقط بعضی مسائل هست که تا حالا امیدوارم کرده....

نمیدونم تا کجا میتونم ادامه بدم ..................تا کجا...؟؟؟؟؟؟؟