مـِهمــآטּ بــوه{!}

ِدَلمــ گِرفتـ ـهـ اَز ایـטּ شَهـ ــر
کهـ آدَمــ هآیَشــ هَمچـ ــوטּ هَوآیَشــ
نآپآیدآرَنـ ــد ...
گآهـ آنقـَ ــدر پآکـ کهـ باوَرَتــ نِمے شـَ ــوَد
گآهـ آטּ چنـ ــاטּ آلودهـ کهـ نَفَسَــــــــتـ ـ ـ ــ ـ مے گیـ ــرد!!...

دلـــَم گــِرفتـه
ازاینـکـه هـَستــے
امـانــَدارבلم کآر دست است ،
خوבم بآفتمش !
تآرش رآ از سکوت
پوבش رآ از تنهآیـﮯ ،همیـטּ است که “خریـבار” نـבارد . .

مــَتــــ ...
نامردی در رفاااااقت
امردی در رفاقت...

زانوهامو بغل کرده
بودمو نشسته بودم کنار دیوار
دیدم یه سایه افتاد روم
سرم رو آوردم بالا
نگاه کرد تو چشمام، از خجالت آب شدم
تمام صورتمو عرق شرمندگی پر کرد
گفت:تنهایی
گفتم:آره
گفت:دوستات کجان؟
گفتم: همشون گذاشتن رفتن
گفت: تو که می گفتی بهترین هستن!
گفتم:اشتباه کردم
گفت: منو واسه اونا تنها گذاشتی
گفتم:نه
گفت:اگه نه،پس چرا یاد من نبودی؟
گفتم:بودم
گفت:اگه بودی،پس چرا اسمم رو نبردی ؟
گفتم:بردم، همین الان بردم
گفت:آره،الان که تنهایی،وقت سختی
..(گُر گرفتم از شرم-حرفی واسه جواب نداشتم)
-سرمو انداختم پایین-گفتم:آره...
گفتم:تو رفاقتت کم آوردم،منو بخش
گفت:ببخشم؟
گفتم:اینقدر ناراحتی که نمی بخشی منو؟ حق داری...
گفت:نه! ازت ناراحت نبودم چیو باید می بخشیدم؟
تو عزیز ترینی واسم،تو تنهام گذاشتی اما تنهات نذاشته بودمو نمی ذارم
گفتم:فقط شرمندتم
گفت:حالا چرا تنها نشستی؟
گفتم:آخه تنهام
گفت:پس من چی رفیق؟ من که گفتم فقط کافیه صدا بزنی منو تا بیام پیشت
من که گفتم داری منو به خاطر کسایی تنها می ذاری که تنهات می ذارن
اما هر موقع تنها شدی غصه نخور،فقط کافیه صدا بزنی منو
من همیشه دوست دارم،حتی اگه منو تنها بزاری،
همیشه مواظبت بودم،تو با اونا خوش بودی،منو فراموش کردی تو این خوشی
اما من مواظبت بودم،آخه رفیقتم،دوست دارم
دیگه طاقت نیاوردم،بغض کردمو خودمو انداختم بغلش،زار زدم،گفتم غلط
کردم
گفتم شرمنده ام،گفتم دوست دارم،گفتم دستمو رها نکن که توخودم گم بشم
گفتم: دوست دارم….
داد زدمو گفتم: تو بهترین رفیقیییییییییییییییی تو بن بست رفیقی!
یک کلام،خدا تو بهترینی
لحظه های تنهایی......

لحظه هایی هست که وقتی سخت دلگیری دردت را در سینه ات فرو می ریزی تا آشکار نگردد.
لحظه هایی هست که وقتی اشک در چشمانت حلقه زده، بغض می کنی اما پشت لبخندی ساده پنهان خواهی کرد.
لحظه هایی هست که وقتی دلت خیلی گرفته و می خواهی درد دلت را فریاد بزنی از سنگینی بغضت نمی توانی.
لحظه هایی هست که سخت، خسته می شوی از دست کسانی که حرف هایت را نمی فهمند و باز چیزی نمی گویی.
لحظه هایی هست که وقتی از تنهایی زمین گیر می شوی، سرت را به دیوار تنهاییت می گذاری و باز هیچ نمی گویی.
لحظه هایی هست که دلت می خواهد فریاد زنی و خالی شوی از هر چه درد، ولی باز نمی توانی...
و
لحظه ایی که سخت تر از تمام لحظه هاست. لحظه ای که عادت می کنی به هر چه درد و چه سخت لحظه ایست...

در روزگاران غریبی پسرک ساده ای که فکر عاشقی حتی به ذهنش نمیرسید عاشق دختری شد که برایش شده بود دوای هر درد.
هر روز و هر شب کارش شده بود ماندن در اتاقی که جلوه گاه قلب شکسته ی او بود، قلب زخمی ای که نیاز به یه پرستار داشت.
پرستاری که بی صبرانه مشتاقش بود؛ کسی که تنها او میتوانست آرامش را به او هدیه دهد.
و برای گرفتن این هدیه دلش را به دریا زد ، و جلو رفت!
ساعت ها منتظر معشوقه ی خود در کوچه پس کوچه ها ماند. اما مثل اینکه اتفاقی رخ داده است،خبری از معشوقه ی او نیست.
کجا میتواند باشد؟! سوالی که بدجوری ذهن اورا به خود مشغول کرده بود.
بد از هفته ها دنبال کردن؛ معشوقه ی خود را یافت،درحالی که دیگر او چشمی با خود به همراه نداشت.
پسرک داستان ما حالا دو دل شده است! یاد حرفهایش می افتد یا او یا مرگ!؟؟
با خود میگوید چگونه از عشقی دل بکنم که مدت هاست بهش وابسته شده ام! خدایا این حق من نبود، آخه چرا؟ چیکار کنم؟ دیگه ذهنم هم مجال فکر کردن بهم نمیده، کمکم کن........
و اینجاست که او باید انتخاب کند! یا او یا مرگــــــــ.........
پسرک او را انتخاب میکند،همان کسی که آرام دل اوست.و با دلی پر از شورعشق به سمت او روانه می شود
هر چه میخواهد بشود، و در دل خود میگوید این نیز بگذرد........
حالا او روبروی معشوقه ی خود ایستاده است،با دلی پر از اضطراب و دستی که در آن یک شاخه گل رز است.
بوی عطرش در همه جا پیچیده است! دخترک مکث میکند، بوی چیست؟ سکوتی میان آن دو حاکم میشود!
و با صدای پسرک این سکوت درهم میشکند؛ و به رسم روزگار آن دو دلداده یکدیگر میشوند.
دخترک نابینا جوری به مجنون خود دل می دهد که گویا جزء او هیچ کسی را ندارد، بطوری که از دیگران متنفر میشود.
و به محض اینکه بتواند ببیند، به مجنون خود قول ازدواج را میدهد.و پسرک لحظه هارا ثانیه شماری میکند......
و حالا روز موعود فرا رسیده است، آری برای دخترک یک جفت چشم اهدا شده است.
چشمانش را آرام آرام باز میکند،و بی تاب برای رویارویی با عشقش!
صدای پایی می آید، این صدا برای دخترک آشناست.آری او دلداده اش است؛ نزدیک و...... نزدیکتر
و یک نگاه عمیق! و سکوتی که میشه عمق درد را حدس زد.
و صدای پسرک که میگوید قولت را که فراموش نکرده ای؟
هی وای من پسرک نابینا بود، دخترک که دید او هم کور و نابینا است با خود میگوید این چی بخت شومی است که ول کن من نیس!
و در پاسخ به او جواب رد میدهد، زیرا او نابینا است.
پسرک درحالی که بغض تمام وجودش را فرا گرفته بود سرش را به پایین می اندازد و آرام آرام دور میشود و .............. دورتر
در حالی که زیر لبهایش با خود زمزمه میکند (مراقب چشمانم باش) مهربانم!
....چی قصه های رویایی که نبود....
....قصه های پر خیال....
....قصه های مبهوت مانده....
....قصه های شبانه ای که خوابی با خود به همراه نداشت....
....قصه ای تلخ و مجهول.......
....قصه ای که همچون دمی آمد و بازدمی که رفت....
....قصه ی عشق بی احساس....
....منم مثل تو مات این قصه ام....
....چی قصه ای...چی خاطره ای...و چی رویایی....
....انگار که مسیر خوشبختی را یافته بودم....
....مسیری که فقط رد پای یار بود نه خود یار....
....یاری که در نقش خیالم به رخ کشیده بودم....
....خیالی با آرزو های از دست رفته....
....خیالی با رویاهای تباه شده....
....خیالی با می های مانده....
....خیالی پر از اشکو رنجو تنهایی و جدایی....
....و هنوز که هنوزه خیال هایم باقیست....
....من در کجای این خیال گم شده ام؟....
....و با چشمانی پر از آرزو به حقیقت خیره ام!....
....حقیقت چه بود؟....
....میان این بازی کی سوخت؟!....
....همچنان با خیالاتم در غرق جنونم ....
....عجب جنونی هست لامصب!....
....تو این حسو حال عجیبو غریب....
....تو دو تا بال میخوای که رو شونته....
....در این بازی نفس گیر تو....
....از هر مسیری که بری میرسی و از هر دری که بگذری خونته!....
....من از عشق بارون به دریا زدم....
....و حال تو هم به این مهمونی دعوتی....
....ه!....
میبینی چی مهمونی با شکوهی شده؟!!!
تو این لحظه هایی که هم صحبتیم...............
................
می دانــی بیا بنشین اینجــا تا برایت کمــی دَردُ دل کنم ...
از تو چــه پنهان ، شبهــا در خواب ، رخت ِ عروســی را به تن دارم
که دامادش تــویـــی
خوشحال کننــده است نــه ؟
اما همیشــه رخت ِ عروســی ، خبــر از مــرگ بوده !!!
نکنـــد نیاییُ من اینجــا از غصه دلتنگــی ِ نیامدنت
بمیـــرم ؟!!!
تو تعبیـــر ِ خواب بلــدی دلکــــم ؟
بیــا تعبیـــر کن که تا تو فاصلــه ایی نمــانده
بیــا و دلخــوشیم را برایم به باور تبدیل کن
فقط بیـــا
بودنت را می خواهم ... "









پس نگو!
نگو که رویای دور از دسترس خوش نیست
قبول ندارم!
گرچه به ظاهر جسم خسته است،
ولی دل دریایی است...
تاب و توانش بیش از اینهاست
دوستت دارم
و تاوان آن هر چه باشد،باشد
دوستت خواهم داشت، بیش از دیروز
باکی ندارم از هیچ کس و هر کس
که تو را دارم عزیز!!
تخلی تنهایی
یاد توووووووووووووووو.....................
بودن
ولــــی گـــاهـــی
مــیــان بـــودن و خـــواســتـن
فـ ـاصـلــه مـــی اُفــتــد
یه وقـ ـتــهــایـــی هـــســت کـــه
کــســی را بـــا تــمـــام وجــــود میخواهــــی
ولــــــی نــــبـــــــایــــد کــنـــارش بــــاشـــی ...
مرا در روز بارانی دفن کنید تا آتش قلبم خاموش گردد
و
در طابوتی بگذارید از چوب تا بدانند عشق من مانند چوب خاکستر شد .
دستهایم را روی سینه ام قرار دهید تا بدانند همیشه دوست داشتم او را در آغوش بگیرم.
چشمهایم را باز بگذارید تا بدانند همیشه چشم انتظار بودم .
صورتم را رو به غروب آفتاب بگذارید تا بدانند عشق من غروب کرده و زندگی ام تمام شده....
عشق گوهری گرانبهاست اگر با پاکدامنی همراه باشد.
{ناپلئون بناپارت}

پیوند عشق حقیقی حتی به مرگ هم گسسته نمی شود چه برسد به دوری!
{فرانسوا ولتر}

آنچه جذاب است سهولت نیست، دشواری هم نیست، بلکه دشواری رسیدن به سهولتاست .
{کورش کبیر}

انچه در زندگی به طور قطع لازم است عشق و محبت است.بقیه چیزها فقط مفیدند.
{آنتونی رابینز}

مردم به خاطر توقع خود بدبختی می کشند.
{کن کیز}

احترام همان عشق است در تنپوشی ساده.
{فرانکی بایرون}

اگر به انچه انجام می دهی عشق بورزی،احتمال شکست صفر می شود.
{مارک فیشر}

نظرات دیگران را بی چون و چرا نپذیرید بلکه فکر کنید که چه چیزی برای تان مهم است.
{کاترین پاندر}

ابله همیشه دنبال ابله بزرگتر می گردد که او را تحسین کند .
{ بوالو}
شاید این چیزی که میخوام بگم خیلی چندش آور باشه !!!!! ولی خیییلییی هم شیرینه !!!
همین الان ،
یه صحنه دیدم !!!!
یه تراژدی تلخ و شیرین !!!!!!!
کف ِ حیاط ِ خونه !!
دو تا دست و پا بلوری ِ قهوه ای !
یکیشون گــُــنده تر بود و کله پا شده بود !!!
یکیشون ریزجثه تر بود و سر مزار اون یکی وایساده بود !
البته همچین هم مزار نبود ! دست و پا بلوری ِ قهوه ای ِ بزرگ سر و ته شده بود و بلد نبود تهش رو با سرش جابجا کنه ! تهش اومده بود سرش و سرش رفته بود ته !!! تمام فیها خالدونش رو شده بود !!! مثل لوله کشی های روکار ، هرچی زیر داشت کرده بود هوا !!!!! و از امعاء و احشاء تحت البدنش پرده برداری کرده بود ! دست خودش نبود ! از دست و پای بلوریش هم کاری بر نمیومد !!!!
و اوووووووووج تراژدی :
اون دست و پا بلوری کوچیکتر احتمالا دختری ، پسری ، نوه ای ، نتیجه ای ! و یا شایدم نه ! خودش آقا بود و اون ظریف و نحیف تر ِ بانویی بود که نگران شویش بود !! و یا مامش ! و یا بابش !!! به هر حال مصداق ِ بارز " دوست آن است که گیرد دست دوست در پریشان حالی و درماندگی " بود و به عینیت رسیده ی این حقیقت که ، " بنی آدم اعضای یکدیگرند / که در آفرینش ز یک گوهرند " !! در طول شب که ما چند باری مراجعت کردیم از محفل عاشقانه شون ، زیرزیرکی می شنیدیم چیا به هم میگن :
( - تو برو !! تو جون خودت رو به خاطر من به خطر ننداز !!!!
- نــــــــــــه !!! من بدون تو هیچ جا نمیرم ! زندگی بدون تو معنا نداره ! تو باید بلند شی ! تو باید دوباره
روی پاهای خودت وایسی !!! تو میتونی ! من کمکت میکنم !!
ـ نه !!! دیگه امیدی نیست !!! ............. واااااااااای !!! عزرائـــــــــــیل اومد ((( منو میگفت)))
ـ نه عزیزم ! این که سوسکم نیست ! چه برسه به عزرائیل !!! ببین الان خودم سوسکش می کنم !
* میپره جلوی من و من جیغ جیغ کنان در میرم !
ـ دیدی عزیزم چه جوری سوسکش کردم !!!
ـ دستت درد نکنه !!! قربون دست و پای بلوریت !!!!
ـ ای واااااااای !!!! سرخ شدم از خجالت !!! )
داشتم میگفتم ، همینجوری که زیرزیرکی اینا رو میشنیدم ، می دیدم این بلوری ظریف تر دست از تلاش بر نمیداره و چسبیده به اون هرکول ِ و به زور میخواد بلندش کنه !!! و در تمام این عبور و مرور ها من این استمرار در سعی و کوشش رو دیدم ٬٬٬
باشد که ما بیاموزیم از این درس های پندآموز ...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
همش راست بودا ! فکر نکنید داستان حسین شب کرد گفتم براتون !!! مستند ِ مستند !!! از نوع عاشقانه ش!حتی من مطمئنم هنوز هم به پاش نشسته ! تا دم مرگ !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! که فردا صبح شه و مامان ِ خونه با آلت قتاله ی دمپایی هر دوشون رو در آغوش هم به کام مرگ بفرسته !!!!! مامان ِ قاتل ِ خوبم !!!!!!!!!!!!!
تنهایی.........
تنهایی********.....
تها شدن داستانی است تازه ...که هیچ دانشمندی برای
ان راهی پیدا نکرده شما میگید شده من میشیمو تو...... میشیم ما ولی دروغه کسی باید باشه برای
خواستن تو برای خودت ........
کوو..................
کجاست ...............
نشونیش کجاست؟؟؟؟؟.......
از قدیم گفتن گشتیم نبود نگرد نیست ......
ولی یه نشونی میدم برو اونجا هست
..................بعد میفرستم
عشق.........
اگر عشق باشد.........
ناممکن ترین ها را ممکن میسازد...........
تنها برکه ای است که میتوانی در ان غرق بشی در حالی که نفس میکشی
ای کااااااااااااش زندگی را.........
جهان به تصادفی زاده شد
وبه تصادفی خواهد مرد...................
ومن رها شده ام در بادها................
من
فرشته ی خوش گمانی بوده ام
در پی سیمرغی بی نشان
که نشانی خانه ام را گم کرده ام
...............
ای کاش زندگی را مجال مردنی بود
