گذشت...

مردم می گویند :آدم های خوب را پیدا کنید و بد ها را رها کنید اما باید اینگونه باشد خوبی را در آدم ها پیدا کنید و بدی ها را نادیده بگیرید.هیچکس کامل نیست.

وابستگی

غم بادم ترکید..حال در درونم شوریده بارانی بر پاست..سنبله وجودم خزان شد.اگر سراغ من آیید دیگر نیایید..در اینجا احساسی نیست.هستی ام چه زود خزان شد.معشوقه به سامان رسید اما ما هنوزسرگردانیم..چه زود وابسته میشویم من دگر به این وابستگیها نمیخندم چون از غم آخرش میترسم

هیچ و پوچ

چشمانم  دیگر از این نامردیها سوخت..... من دگر ازین تنهاییها زانوی غم به بغل نمیگیرمو...به هیچ وپوچش نمیگریم.. آب در وجودم خشکید... نور در چشمانم خاموشید..اما چه شد..نه او آمد.نه من رفتم!!

 

دلم...

 

دل من که تپید تو چرا رفتی!!؟؟یعنی تپیدنه دلم را نشنیدی..مگر همیشه نمیگفتی.تمام من مال توست؟!چگونه است تو از تمام خود بیخبری..من از این تپش های بیهدف اندوه وار غمگینم و از تمام دنیا بیزارم.دنیایی که تپش هایم را محو خاطرات کرد...

هستی....

آن کلاغ سیاهه قصه ها به خانه اش رسید ..اما تو نیامدی..دلم به وسعت دریاها برایت تنگ است نازنینم..کجای قصه من گم شدی..که اینگونه مرا سوزاندی..من از انتظار ترسی ندارم..تا به فرداها بر پهنه ی این دروازه مینشینم.تو بیا..فقط بیا..تو که بیایی آسمانم آبی میشود..تو که بیایی شبم مهتابی میشود..وجودم دریایی میشود.. گل های این آبادی شکوفه میدهند..

بارالهی آن گونه نباشد که آن روز نباشم....باشدم با خود ببینم بهار زندگانیم را...

ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

دلتنگـی ؛ پیچیــده نیســت... یک دل.. یک آسمان.. یــک بغــض و.... آرزوهــای تـَـرک خـورده ! ... به همین ســادگـی

.....؟؟؟

سحر گاهان میان ربنای سبز دستانت اگر...!!رد شد خیال من ...دعایم کن.

در کوچه های انتظار...

در کوچه های سرد و تاریک شهر

هزاران صدای خوش و زنده,

با هزاران گام خسته می گذرد

در کوچه های سرد و خالی شهر من,

صداست که منتظر است…

خاطره ها به خواب رفته اند…

و من هنوز منتظر…

پشت پنجره ی بسته…

به انتظار نشسته ام…

اهسته این راز را بگو..

حرف شب اعتبار ندارد.

کاش سهراب نمی رفت به این زودیها...

 

به سراغ  من اگر می اید پشت هیچستانم

پشت هیچستان جایی است

پشت هیچستان رگهای هوا پر قاصدک های است

که خبر می ارند  از گل وا شده ی دورترین بوته ی خاک.

روی شنها هم نقشهای سم اسبان سواران ظریفی است

که صبح به سر تپه ی معراج شقایق رفتند

پشت هیچستان چتر خواهش باز است

تا نسیم عطشی در بن برگی بدود

زنگ باران به صدا  می اید

ادم اینجا تنهاست

و در این تنها یی سایه نارونی تا ابدیت جاری است

به سراغ من اگر می ایید

نرم و اهسته بیا یید مبادا ترک بردارد

چینی نازک تنهایی من...

 

نیایش...

خدایا…

بااین همه توانایی و نیرویی که به ماعطا کردی باز هم نتوانستیم سپاس بخششهای بیکرانت رابجا اورده

 به شکرانه نعمتها یی که به ما ارزانی داشته ای تو را بنده ای فر مانبردار باشیم. کیست که بتواند انچنان

که بزرگی جلال تو میپردازد سپاس گفته و شکرگذار استان مقدست باشد

خدایا…

بخششهای رنگارنگ تو نه تنها ما را گرفتار جهان ساخت,بلکه چنان در خود پرستی غرقمان کرد که ترا از یاد برده,به خویشتن پرداختیم.همان طور که شعاع افتاب را مادر نباتات قرار دادی,تا انها را در دامن خویش بپروراند

نور مهرت را در قلب ما بتاب و دلمان را از محببت خود روشن کن,چنان ما را بپروران که شایسته بندگی تو

باشم.

خدایا…

به هر گوشه ای می نگرم,مظهر بزرگی و جلال تو اشکار است,میدانم این همه زیبایی جمال توست,چه

خوب بود چشم دل داشتیم و انچه را میبایست می دیدیم.

خدایا…

چنان کن که جانی را که به ما داده ای همچنان پاک و کامل, به تو باز گردانیم و این جسم خاکی را به خاک

  سپاریم بیا… همچو تو محبوبی جان فشاندن کاریست بس کوچک

خدایا…

اگر دیگران از تو بهشت می خواهند در اشتباهند,در مقابل تو هر چیز گرانبها یی بی ارزش است

خداوندا بگذار از تو ,دامان پرمحبت ومهرت را بخواهم زیرا همه چیز از ان توست,و انکه تورا

خواهدهمه چیز دارد

خدایا…

طاقت رنج جهان را ندارم و از قهر تو بسی بیمناکم,از گنج بی پایان توانایی خود برخوردارم کن

تا مشکلات روزگار را هیچ شمارم و به راه تو گام برداشه بخاطر تو زندگی کنم وفردا در بهشت

تو بیارامم….

وقتی نرگس مرد...

 

وقتی نر گس مرد,گلهای باغ همه ماتم گرفتند و از جویبار خواهش کردند,که برای گریستن به آنها چند قطره آب وام دهد

جویبار آهی کشید و گفت:

به اندازه ای نر گس را دوست می داشتم که اگر تمام آب های من به اشک مبدل شود و آن را بر مرگ نرگس بپاشم,باز کم است.گل ها گفتند: راست می گویی,چگونه ممکن بود,با آن همه زیبایی نرگس را دوست نداشت!!!جویبار پرسید:مگر نرگس زیبا بود؟؟؟

گل ها گفتند:تویی که نرگس ههمیشه خم می شد و صورت زیبای خود را در آب های شفاف تو تماشا می کرد,پس باید بهتر از هر کس بدانی که نر گس زیبا بود.جویبار گفت: من نرگس رابرای این دوست می داشتم,که وقتی خم می شد و به من نگاه می کرد می توانستم زیبایی خود را در چشمان او تماشا کنم...

ای بهار آرزوهایم...

باد می آید و خیال می برد

هیچ ردپایی  از آواز نمانده است

صدا وآهنگ یادگار شده اند

سراغ آرزوهایم را از شمع سوخته گرفته ام

دعا کنید برای زندگی ام

تا بتوانم میان بهشت و دوزخ

سیب های نا رسیده آرزوهایم را پیدا کنم

من محتاج تکه های شادی ام

تا در بینهایت عشق

با طعم پختگی سیر شوم....

                                   

رهگذری از جنس باران

دیر زمانی است که در دل تو آشیان کرده ام

دیر زمانی است که مثل پرستویی بر روی شانه هایت بال می گشایم

به سویت پرواز می کنم

ودر دلت آرام می گیرم

گاه گاهی آنجا تا به انتهای دلت سرک می کشم

تو که برای دیدنم نمی آیی

من برای دیدنت می آیم,قلم به دست

آنگاه از من می پرسی:چه برایم نوشته ای؟

درونم آتشی پر پا می شود,تنم سرد می شود

نگاهم را از نگاهت می گیرم

و به سوی حقیقت می فرستم

حقیقت این است که ایستاده است

وتو با نگاهی رازم را می خوانی

پس نیازی به نوشتن نمی یابم

اما باز حقیقت احساس را می نویسم

و به دلت می سپارم

می نویسم اما

تو به دیدارم نمی آیی

تو چشمانم را نمی بینی

سرم دوران می کند,چشمانم سیاهی میرود

مرا در این مکان تکه گاهی نیست

در ذهنم مجسمه ات را ساخته ام

ولی چه کنم که سیمایت نامفهوم و مبهم است

و بعد از رفتن هم نشانه ای از خود بر جای نمی گذاری

به خودم می ایم....

حال,سنگینی نگاهت را احساس می کنم

ممنتظر جوابی

نمی دانم زیر سنگینی این نگاه,چگونه تاب بیاورم

چه خیالاتی در سر می پرورانم

من این لحضه ها را میشکنم

تا زودتر به دیدارت بیایم

تا فاصله ی این دیدارها را کمتر احساس کنم

باز تنم به سردی نشسته است

به تنها چیزی که می اندیشم

دادن جوابی به تو و آ رامش دوباره است...

 

 

 

جاده ای بی انتها...

                                                                                              Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service

جاده,

جاده ای لغزان و هولناک

شب,

شبی ظلمانی و سیاه

کوچه ای تاریک و غریب

از عبور رهگذر

هوا,

هوای دلگیر

هوای سرشار از سکوت

سکوتی سرد و سنگین, چشمانی پریشان و ملتمس

چشمانی که با انتهای کوچه گره خورده اند,

اشکبار ومنتظر....

ذکر ودعای چکاوک بیقرار,

لبهای بسته......

از تکرار لحظه دیدار

دستانی لرزان, بلند به سوی اسمان

قلبی بی تپش,بغضی نشسته در گلو,

آماده برای شکستن.....

گونه ها یی خیس از اشک,

از آن شبی می گویم ,

از آن شبی که رفتی و دیگر نیامدی,

از آن شبی که روح بیکرانت به آسمان پرواز کرد

از اآن شبی,که عشق در عطش انتظار مرد

از آن شبی که رفتی و شب از درد فراقت سیاپوش شد

و شقایق داغدار....

از ان شبی می گویم که رفتی و دیگر نیامدی

و آتش چنان سوخت بال وپرت را,

که حتی ,ندیدم خاکسترت را

ای کاش...همان روز,برده بودی با خود

پاره ی دیگر بیکرت را...؟

                                          

دلتنگی.....

                                                                                          Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service

دخترم لبخند بزن امشب برای لبخند تو جشن گرفته ام.. دلبندم امشب شبنم می اید تا گونه هایت را بوسه باران کند شاید از دیدگان من می اید.. بخواب تا شاید من را در بهشت خوابها یت ملا قات کنی...

شب...

                                                                                         Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service

 ای شب سکوت کن تا همه بدانند که درد تنهاییت چیست؟سکوت به من چنان آرامشی می دهد که گاه از خود بی خود می شوم و در پهنای آسمان لاجوردیت به دنبال رویایی می گردم تا شاید بتواند این سکوت پر رمز و راز را به دنیایی پر از احساس تبدیل کند.

تنها یگانه ی هستی....

 

Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service

مهربانا دوست داشتن را برایم معنا کن تا برایم معنا شود دوست داشتنت آن هنگام که تو در من قلبی نهادی نمی دانستم که چگونه آن را مملو ازمهربانی های بی دریغ تو کنم و اینک غمگین تر از دیروز به دنبال اشیانه ای هستم تا مرا از خود به تو برساندتو نیاز منی ومن محتاج این نیازتنهایم نه به این معنا که کسی نباشد؟؟نه...هستند کسانی که مثل من هنوز تو را درک نکرده اند و در آسمانی که پر از تاریکی است حتی یک ریسمان برای متصل شدن به تو ندارند,من از این همه تاریکی می ترسم,آری می ترسم که روز به روز از من دور شوی و مرا در این تنهایی از خود رها کنی,اما این را هم می دانم که من خلاصه ای از تو هستم,مثل قطره ای از باران که به دریایی از لطف تو متوسل می شوم پس پروردگارا... یاریم کن تا بتوانم با تمام وجود تو را درک کنم من نیاز خود را به درگاه  تو آورده ام تو نیز در های خود را به روی من باز کن و به من یاری ده... مهار امور زندگی خود را به دستان پر مهرت می سپارم تا گنا هان مرا ببخشایی  و مرا در زندگی هدایت کنی تا کسی شوم که تو می خواهی.

آمین...

 

سلام…

سلام بر تو ای  دوست باوفای من

وقتی تو را دیدم دریافتم  که از قبیله ی دیگر هستی

از قبیله ی آسمان سیمایت را در خورشید دیدم

نگاهت را در ماه خواندم

من از پنجره ی چشمان تو با آسمان آشنا شدم و به ستارگان سلام گفتم

من دلم را در صمیمیت باران چشمان تو شستم

تو از طلوع برایم گفتی ومن آفتاب را در آینه ی  نگاهت یافتم

اینک تو نیستی و من با یاد تو در کوچه ی اندوه آسمان به تو سلام می کنم

امشب در خلوت تنها یی ام بر صفحه ی این کاغذ بی رنگ خاطرات جاودانه مان را می نگارم و نقش فردا را رسم می کنم

فردایی که از آن بی خبرم

فردایی که هنوز معلوم نیست  باشد یا نه…

  

عشق را اینگونه معنا کنیم...

جوهره ی آفرینش مفرد است و این جوهره,عشق نام دارد.عشق نیرویی است که ما را بار دیگر به یکدیگر می پیوندد تا تجربه ای را که در زندگی های متعدد و در مکان های متعدد جهان پراکنده شده است,بار دیگر متراکم کند.عشق یگانه پل میان جهان نامرئئ و جهان مرئئ است که همه ی آدمیان آن را می شناسندیگانه زبان موثر برای ترجمه ی درس هایی است که کیهان هر روز به آدمیان می آموزد.

تو به من خندیدی...

تو به من خندیدی و نمی دانستی که من با چه دلهره ای از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم٬باغبان از پی من تند دوید٬سیب را دست تو دید٬غضب الود به من کرد نگاه٬سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک٬و تو رفتیو هنوز خش گام تو تکرار کنان می دهدازارم و من اندیشه کنان غرق این پندارم

که چرا باغچه ی کوچک  خانه ی ما سیب نداشت؟؟؟