گاهانه 1



"بودن يا نبودن"

مساله هملت بود،

من ايمان دارم كه هستم،

وقتي  با هربار ديدن تو

قلبم به تپش مي افتد...


فصل گرم


با اینکه لذت پیاده روی در پاییز

به خیس شدن ناگهانی زیر باران است

گفته بودی

یک چترهمیشه

خاطرت را

جمع می کند.

...

کنار سادگی زمستان

چند قدم دورازتو

درصف درختان بی برگ

ایستاده ام

و دانه هایی که کاشته بودی

در زیر پوستم

نفس می کشند.

...

روزی از راه می رسی

روزی که فراموش کرده ای

چترت را برداری

و جوانه های نورسیده را

غرق لذت می کنی .


شايد چيزي شبيه يك مرثيه!

دوست داري دلتو رها كني از يه اسارت قديمي كه خيلي از روزهاي زندگيتو عجين درد و رنج كرده...

توي دنيايي كه منفعتها حرف اولو مي زنن، احساسات همونقدر تنها و مهجورن كه آدمهاي احساساتي...

عشق ،مثل راه رفتن روي تيغه كوههاي بلنده...به همون اندازه كه لذت مي بري،احتمال سقوطت زياده...

بگذار رها شي از اين اسارت ...بگذارنفس بكشي...دلت هواي تازه ميخواد...هواي تازه خودت...و توي اون هواي تازه،يه مشت پونه كوهي همونقدرمستت مي كنه كه يه بوته گل بابونه...

نه!تو مرد اين ميدون نيستي...مرد دنياي مصلحتها و منفعتها...مرد دنيايي كه آدمهاش همديگه رو وزن مي كنن وازكنار هم مي گذرن...:

"و همچنان كه به تو لبخند مي زنند/درذهنشان طناب دار تو را مي بافند..."

...

پشت اين درخشش سحرآميز،گواراي هيچ آبي نيست...و هيچ عطشي فروكش نمي كنه...اين آب شور ،تنها تشنه ترت مي كنه...عشق مثل اون گل پنج پر،كه يه روز تو سياره يه شاهزاده كوچولو،سر از خاك بيرون آورد،نياز به رسيدگي داره...بايد برگهاشو نوازش كني،بهش آب بدي،خاكشو عوض كني،و گرنه پژمرده مي شه...مي ميره...نابود ميشه...و هيچ وقت كسي نمي فهمه اون يه مشت دونه مي تونسته چه گل زيباي سحرانگيزي باشه...

...

خودتو فريب نده...تنها يه مشت دونه بود كه باد آورده بود و ريخته بود روي خاك...يه مشت دونه كه مي تونست توي يه خاك حاصلخيز،سبز بشه و جوونه بده...اما نشد...نشد كه پا بگيره...نشد كه سبز بشه...هيچ كس مراقبش نبود...و آرزوي شكفتن تو سينه تنگ دونه ها موند و هيچ وقت قفس تنگشو پاره نكرد...اون دونه هاي كوچولو هيچ وقت يه گل شكفته زيبا نشدن...

گاهي بايد چشمهاتو بازكني،بايستي،و خوب تماشا كني...نگذري...چند لحظه مكث...فقط چند لحظه...!

اما هيچ مكثي دركار نيست...آدمها مي گذرن...لحظه ها مي گذرن...و ديگه هيچ وقت،هيچ وقت به خونه اولشون بر نمي گردن...

ميخواي سواراولين قطار بشي و بگذري از اينجا... حتي از پنجره ها به بيرون نگاه نكني...مهم نيست اگه دست تكون دادن كسي رو كه به بدرقه ات اومده ،نبيني...اينطوري در رفتن مردد مي شي...اينطوري دل هواييت،دوباره اسير همون زنجير قديمي مي شه...هواي تازه ميخواي...خسته شدي از كنج قفس!آواز خوندن يادت رفته...ميخواستي به يه درخت جنگلي دل خوش كني و هميشه همونجا،روي يكي از شاخه هاي ستبرش آشيون بگيري...اما نشد...حالا ديگه بايد بري...عشق مثل راه رفتن روي تيغه كوههاي بلنده...

عشق يه آتيش سوزانه...مي سوزي و سكوت مي كني...مثل شتاب گرفتن ابديته در يك لحظه ...يك چشم برهم زدن...تو جووني پيرت مي كنه و نمي فهمي ...

دوست داري دلتو رها كني از سنگيني زنجير يه اسارت قديمي...حرفي لازم نيست...بي صدا و ترانه ميري...مي ري و مي گذري و لبخند مي زني ...حرفي لازم نيست!مجال هيچ كلمه اي نيست...كلمه ها كوچيكن دربرابر اين غم...نگاهت ،صدات،لبخندت ،تمام وجودت گذشتن شده...بي خداحافظي مي ري...

و هيچكس نمي فهمه پشت لبخند معصومانه روي لبهات ،چه بي صدا همه دلتو جا گذاشتي يه جايي وگذشتي...عشق،تنها تنهاترت مي كنه...

"وسيع باش و تنها و سر به زير و سخت!..."

توي دنيايي كه منفعتها حرف اولو مي زنن،احساسات همونقدر مهجورن كه....  .


درباره فیلم جدایی نادرازسیمین


فیلم "جدایی نادر ازسیمین"،این روزها،ایام پررونق اکران نوروزی خودرا می گذراند.این فیلم که درسال 89،بامعرفی برندگان جوایز بیست و نهمین جشنواره فیلم فجر،جایزه بهترین کارگردانی،بهترین فیلمنامه و عنوان "فیلم منتخب تماشاگران"را از آن خودساخت،آخرین ساخته اصغرفرهادی است که درعین حال درشصت و یکمین دوره جشنواره جهانی فیلم برلین درسال 2011،بزرگترین جایزه این جشنواره یعنی خرس طلایی برلین را برای نخستین بار برای یک کارگردان ایرانی به ارمغان آورد.پیش از این ، جایزه خرس نقره ای جشنواره برلین برای فیلم"درباره الی"به همین کارگردان و برای"فیلم آفساید"به جعفرپناهی اهدا شده بود.

فیلم با صحنه حضورزن و شوهری به نام سیمین و نادر در دادگاه آغاز می شود.نادر(پیمان معادی)به دلیل نگهداری ازپدرپیرش که به بیماری آلزایمرمبتلاست،ازرفتن سربازمی زند و سیمین(لیلاحاتمی)که می خواهد به همراه همسرش نادر و دخترش ترمه(سارینافرهادی)ازایران خارج شودوهمه مقدمات این خواسته را فراهم کرده،به ناچاراز دادگاه درخواست طلاق می کند امابارد این درخواست ازسوی دادگاه،مجبورمی شود به خانه پدری برگردد.دراین میان ترمه به امید برقراری آشتی میان مادر و پدر،نزد پدرش باقی می ماند.نادر،ناتوان از نگهداری پدرسالمندخود،خدمتگزار جوانی به نام راضیه (ساره بیات)را که شوهرش حجت (شهاب حسینی)بی اطلاع ازکارکردن او درمنزل نادراست،برای مراقبت ازمنزل دراوقاتی که نادردرخانه نیست،استخدام می کند و این سرآغاز ماجراست.تدوین سریع فیلم،توجه به جزئیات کوچک درفیلم و استفاده ازاین جزئیات درراستای انتقال حس و معنا به مخاطب،باعث شده کارگردان به خوبی بتواند تماشاگررا درطول پخش فیلم با داستان همراه کند.استفاده ازصداهای طبیعی صحنه ها بدون استفاده ازموسیقی درآنها،انتخاب زیرکانه زاویه دید دوربین درطول فیلم،دیالوگهای گزیده و گویا و بازی عمیق،روان،طبیعی و باورپذیر بازیگران در طول فیلم تماشاگررا به راحتی با داستان و احساسات و دغدغه های شخصیتهای آن همراه می کند.ساختارچند لایه داستان فیلم باعث شده تماشاگربتواند ازکشف گره های تدریجی داستانی لذت ببرد و درعین حال بدلیل پیچیدگیهای شخصیتی و اجتماعی افراد قصه نتواند به آسانی درمورد انها قضاوت کند.ارتباط عمیق نادربا دختر11 ساله اش ترمه که به زعم سیمین،اتفاقات درونی دوران بلوغ او با اتفاق بیرونی جدایی نادرازسیمین همزمان شده، ازمرز تعریفهای سنتی فراتررفته و شکل زیبا و مدرنی ازاین ارتباط را به نمایش می گذارد که دربستر مشکلات روزمره  به  حرکت پویا و بالنده خود ادامه می دهد.نادرکه اعتقاددارد مشکل اساسی سیمین درزندگی،ترس  او درمواجهه با مسائل زندگی خوداست،می کوشد ترمه رادرتقابل با هنجارهای ناهنجار جامعه،دختری مقاوم و محکم بارآورد.(صحنه حساب کردن پول بنزین توسط ترمه درپمپ بنزین علیرغم فشارهای اجتماعی و صحنه های بسیاردیگری در طول فیلم نشانگراین اعتقاداوست.)اما درعین حال نادردربسیادی ازموارد دربرخورد با مسائلی که رویکرد صادقانه و شفاف داشتن درآنها،نیازمند ازسرگذراندن چالشهای جدیتریست،ناخودآگاه ضعف و ترس پدرانه خود را درپس واگذاری تصمیم نهایی به دخترش پنهان می کند و درپاسخگویی به سوالات عمیق  او که برخاسته ازدرون انسانی اجتماعی نشده و سیرتی کودکانه است،ناتوان می ماند.حضور موثردو كودك فيلم، دختر راضيه و دختر سيمين،با آن نگاههاي هوشيار و همراهي نامحسوس لحظه به لحظه  با اتفاقات دنياي اطرافشان، مانند وجود زن بيناي راوي رمان "كوري"ژوزه ساراماگودر همراهي با ماجراهاي قصه انگيزه مضاعفي به مخاطب مي بخشد.

فيلم "جدايي نادراز سيمين"روايتگر زندگي روزمره انسانهاي مدرني است كه در مواجهه با سنتها و هنجارهاي اجتماع درپيله خود،دچارسردرگمي و تناقضهاي آشكارمي شوند و درتقسيم  رنج مشتركي كه به آن دچارند،نه تنها باري از يكديگر نمي كاهندكه گاهي حتي از گفتگوي با هم نيزناتوان مي مانند.فيلم به آساني مرزهاي جغرافيايي خود را درمي نوردد و درنگاهي كلي تر به دغدغه هاي انسان درجهان شهر امروزي مي پردازد.

پايان زيبا و تعليق آميز صحنه نهايي فيلم،تماشاگررا در انتخاب دوراهي پيش روي ترمه ،درحاليكه مي دانددرنهايت كدام مسير را برخواهد گزيد،معلق باقي مي گذارد.

 تماشاي فيلم "جدايي نادر ازسيمين " شاهدي بر مدعاي دوباره ديدن و از دريچه نگاه نوديدن است و به قول سهراب سپهري گاهي همين كه در"افسون گل سرخ شناورباشيم"،حتي اگر"راز گل سرخ را نشناخته باشيم"،لذتبخش و زيباست.




هرگونه برداشتي از اين مطلب بدون ذكرمنبع غير مجازاست.

 

بهار

توي اين روزهاي آخر اسفند ،اي كاش ميتونستي به همون سادگي كه پرده هاي پنجره اتاقتو كنار مي

زني و كتابهاي كهنه رو گردگيري مي كني،لايه ضخيم غبارو خستگي رو از روي رفهاي كهنه دلت بروبي

و شكفتن جوونه هاي تازه رو پشت اين چارچوبهاي كهنه و ديوارهاي ستبر جشن بگيري.اي كاش مي

تونستي مثل پرستوها بالهاتو باز كني،پربكشي و از هرجايي كه خاك تو نيست،كوچ كني...

بي سبك و سنگين كردن .بي فكر...بي خيال...كاش مثل همه موجودات اين هستي بهار مي رسيد و

تو طبق يه قانون خيلي قديمي طبيعي موظف بودي به شكفتن...مثل رودخونه محكوم بودي به جاري

بودن...مثل خاك امر مي شدي به نفس كشيدن...اي كاش بهار مي اومد و تو رو از نو خلق مي كرد

نه فقط تو رو...همه دنياي دو ر وبرتو،همه آدمها،راهها،صداها،طعمها،رنگها...

... افسوس كه بهار مياد و هيچوقت ازتو نمي پرسه دلت چي ميخواد...مثل هرسال و با همون شيوه

هاي سال قبل وسالهاي قبلش از راه ميرسه و باز همون هياهو هاي قديمي.....

بهار...زمستون ...پاييز...اين كلمه هاي آشنا!چه فرقي مي كنه وقتي پشت يه پنجره ايستادي و تنها

تماشاميكني اين رنگ به رنگ شدن پيوسته ي مداومو...

...

با اينحال ازپشت اين شيشه هاي بارون خورده، وقتي صداي نفس كشيدن جوونه ها رو زير پوست

خاك ميشنوي،خاطرات نم كشيده اتو مرورمي كني و دل مي بندي به لحظه هاي نيومده...به بهارها و

پاييزها وزمستونهاي  هنوز نرسيده...به فصلهاي ديگه و دنياي دست نيافتني اونور پنجره...

...

اسفند كه از راه مي رسه،بهار جلوه گريها و هياهوگريهاي قديميشو از سر مي گيره ...شايدم

انقدرغرق جلوه هاي خودشه كه هيچوقت تو رو نميبينه...تو روكه مثل هر سال پشت پنجره ايستادي و

برف سنگين دلت انگارخيال نداره با رسيدن هيچ بهاردوباره اي،آب بشه...




گرمتر از خورشيد

گرمتر از خورشيد



با من سخن بگو

حرفي بر لب آر

خورشيدي درآسمانم بگذار

تايخهاي سكوتم را آب كند


من آدم برفي ام

شالت را به گردنم بينداز

و دورم بچرخ و آوازهاي كودكانه زمزمه كن


ازسوزبادهاي سرد

از عطر تلخ كاجهاي گس نارس خسته ام

نسيمي ملايم و معطر باش

يا شاخه اي ياس بخشنده

جاييكه علف هرزه ها

نفس زمين را تنگ كرده اند...


من برفم

تو خورشيد باش


اگرخورشيد شدم

آفتابگردان باش

ساده و صميمي و گرم

نه مثل آن گلهاي كوچك پنج پر

كه گردنهايشان را از شعاع آفتاب بالاتر مي كشند

و به پروانه هاي خال خال

دهن كجي مي كنند


معطر باش

معطر مثل بوي باران

مثل هواي زلال اول صبح

و بگذار در هوايت بوزم

و درهوايم تكرار شوي...


آنها كه از اين حوالي مي گذرند

مثل طعم تلخ يك قهوه تشريفاتي

دلهره آورند

مثل بوي ته مانده هاي سيگار

دركوچه اي كه نفسش

پراز انتظار قرارهاي آخر شب

و وعده ديدارهاي پنهاني است...


تو چاي گرم بياور

با يك ظرف خرماي شيرين

و سلامي كه به انتظارهاي روشن مي پيوندد

و نگاهت را پرواز بده

نه به خطوط ناپيداي پشت پلكم

نه خودنمايي تنم

مرا درعرياني روحم صدا بزن

و هلهله ي قلبم را  بشنو

آنجا كه نگاههايم پشت پلكهاي نجابت پنهان مي شوند

آنجا كه در سكوت سرد زمين برفي

صداي پاي جوانه هاي مشتاق

سرود زندگي مي آفريند

آنجا كه خاك

تشنگيش را از ابرهاي باكره مي جويد

آنجا كه سرابها

وهمي براي عطش مسافرانند...


يك برج بلند مغرور باش

درشهري كه قوطي كبريتها

ازرفت و آمد مورچه هاي كوچك سياه

پر و خالي مي شوند

برجي بلندتر از همه ي ساختمانهاي شهر

رو به وسعت ستاره هاي چشمك زن

و بگذار صداي تبرهايي كه ديروز

ديوارخانه ي آجريمان را فرو ريختند

درخاطرمان بماند

همان خانه اي كه يك باغچه نسترن داشت

با خاكي از غرور گذشته هاي تهي شده

خاكي كه عطر بهارنارنجش

فضاي كوچك حياطمان را

از اشتياق نفس كشيدن مي انباشت...


اصلا

بگذر از اين حرفها...

نگاهم كن!

حرفي بزن!

زود باش!

پيش از انكه چايمان سرد شود

مراگرم كن!






به دوست دوران كودكيم

به دوست دوران كودكيم

 

کجا گم کرده ام دقیقه های کودکیم را؟

آن جورچینهای «شگفتی » و « زیبایی»

صف شکلاتهای عروسکی روزهای جمعه

و گوشواره های صدف

برگوش الهه هاي شني كنار دريا...

كجاست آن كوچه باغهاي انتظار

كه به تابستان ديدارت ختم مي شد

و ضيافت دستانمان زير باراني از انجير و انگور

در حياطي از سخاوت گنجشكها ي شاد

با آن لهجه هاي شيرين اصفهاني

و زاينده رود مهربان

كه دلهايمان را در آن شستيم

و به هم هديه داديم

حالا انجير باغچه ي پدربزرگ

د رخمودگي انتظار دستهاي چيننده

هرروز خميده تر مي شود...

هنوزبوي هيزم سوخته كه مي وزد

خنكي سحرگاه گرگ و ميش

تنها يك "در" فاصله داريم

و لحظه ي ديدار

همه ي شاليزارهاي فريدن و نجف آباد

بوي برنج تازه دم مي گيرند

...

سوهان مي كشم به يادت ناخنم را

چاي تازه دم مي كنم

و زير آفتاب روزهاي آخر شهريور

به فصل سردي مي انديشم

كه در راه است

و شومينه ي دلم

كه دستهايت درآن

هيزمي نمي ريزد

براي روزهاي مبادا...








پازل

پازل


1

زني كه در خيابان راه مي رفت

ازسايه هاي گريزان نشان خودش را مي جست

تكيه گاهش

پاشنه هاي نازك كفشش بود

كه به او ارتفاع مي بخشيد

و جسم بي قرارش را

روي سنگفرشها جابه جا مي كرد...

2

مردي

ازارتفاع اتاقش در آخرين طبقه برج

به داشتن فكر مي كرد

داشتن  "ساختمانها"ي  بیرون برج

به عدد چروكهاي روي صورتش

وته سيگارهاي زير سيگاري

و" زنها"

با لبخندهاي فريبنده و سايه هاي رمنده...

3

پاييز

فصل تاراج بود

به گرفتن فكرمي كرد

گرفتن برگ از شاخه و سبزي از باغ...

4

شهر

پشت پنجره غبارآلود ساختمانهاي سيماني

چرت مي زد،

ودرپرترافيك ترين ساعت روز

خواب لحظه هاي جوانيش را

دردره هاي سبز دماوند مي ديد... .

یک تفاهم

یک تفاهم


...نگاهشو می دوزه به سقف.چشمای خیره‌اش دنبال یه چیزگمی‌می‌گردن و می‌گردن.

می‌گه دلش می‌خواد بپره.مثل یه پرنده کوچولو پربکشه و ازسراین دیوار بره ...

می‌پرسی‌کجا.جوابی‌ نداره.فقط اینو می‌دونه که از این‌همه سقف و سیمان و دود خسته شده.دلش


پنجره‌های بزرگ می‌خواد با طاقچه های پرازشمعدونی.دلش دیوارهای پرپیچک می‌خواد با بوته‌های یاس...یانه...یه‌آسمون صاف‌وآفتابی،بی‌واسطۀ‌پنجره‌ها،بی‌مزاحمت دیوارای بلند...یه جایی که صدای نفس کشیدن برگارو بشنوه...آرامش عمیق شبو با رسیدن غروب حس کنه...

می‌گه‌دلش می‌خوادبا تمام توانش فریاد بزنه...

می‌گی«‌اینا که آرزوهای دوری نیستن . خوب داد بزن...اصلاًهواربکش..ولی بدون آرامش‌ وخوشی‌ بایدتوروح ‌آدم باشه.».میگی اعتقاد داری شادی یه‌ موهبت درونیه.آدم توچارچوب هیچ زمان و مکانی اسیر نیست...اما خوب که فکرمی‌کنی ازخودت می‌پرسی کجا بری که بتونی گاهی حتی‌ ازجغرافیای خودتم بیرون بزنی...ازتاریخی که توشی ،از اون چیزایی که از بدوتولد ،از وقتی‌چشماتو بازکردی، بهت نسبت دادن،چیزایی که هیچکدومشونو خودت انتخاب نکردی...

مثلاً این که همین حالا دقیقاً اینجا باشی:درست همینجا...وفریاد بزنی اینجا مال تواِ... ریشه هات اینجا تو خاک این جنگل نفس می‌کشن.ساقه ات تو همین هوا بال و پرمی‌گیره.قد می‌کشه.رشد می‌کنه ...شایدم خود تویی که ریشه های پیرت رو تو خواب عمیق این جنگل کهنه پهن کردی تا خیالت جمع باشه که هرروز صبح  وقتی بلند می‌شی، درست همونجایی هستی که دیروز بودی.همۀ این جنگلو از بری،با تمام درختها و تپه‌ ها وسنگها وآسمون و اهالی دورونزدیکش...

...

نگاهشو دوخته به صورتت که کجایی؟کجاهایی؟!...چشمای خیره اش دنبال جوابن...

می‌گی فقط اینو خوب می‌دونی که دوست داری یه پرنده باشی تا یه درخت. می‌گه اونم ازاول همینو گفته.

دوتایی میزنین زیر خنده... .

بعد از تو

اين شعر را به مناسبت اولين روز مهر از فروغ عزيزم در وبلاگ خود گذاشته ام و مي پندارم بيش از هر چيز زبان حال سالهاي پس از مدرسه ي ماست.


بعد از تو



ای هفت سالگی!

ای لحظه ی شگفت عزيمت!

بعد از تو هر چه رفت

در انبوهی از جنون و جهالت رفت

بعد از تو پنجره كه رابطه ای بود سخت زنده و روشن

ميان ما و پرنده

ميان ما و نسيم

شكست

    شكست

         شكست

بعد از تو آن عروسك خاكی

كه هيچ چيز نمی گفت به جز آب، آب، آب

در آب غرق شد

بعد از تو ما صداي زنجره ها را كشتيم

و به صدای زنگ كه از روي حرف های الفبا بر می خاست

و به صداي سوت كارخانه های اسلحه سازی، دل بستيم.

بعد از تو كه جاي بازيمان ميز بود

از زير ميزها به پشت ميزها

و از پشت ميزها

به روی ميزها رسيديم

و روی ميزها بازی كرديم

و باختيم رنگ ترا باختيم اي هفت سالگی.

بعد از تو ما به هم خيانت كرديم

بعد از تو تمام يادگاری ها را

با تكه های سرب، و با قطره های منفجر شده ی خون

از گيجگاه های گچ گرفته ی ديوارهای كوچه زدوديم.

بعد از تو ما به ميدان ها رفتيم

و داد كشيديم:

«زنده باد

مرده باد»

و در هياهوی ميدان براي سكه هاي كوچك آوازه خوان

كه زيركانه به ديدار شهر آمده بودند دست زديم.

بعد از تو ماكه قاتل يكديگر بوديم

برای عشق قضاوت كرديم

و همچنان كه قلبهامان

در جيب هايمان نگران بودند

براي سهم عشق قضاوت كرديم.

بعد از تو ما به قبرستانها رو آورديم

و مرگ ، زير چادر مادربزرگ نفس مي كشيد

و مرگ آ ن درخت تناور بود

كه زنده های اين سوی آغاز

به شاخه های ملولش دخيل می بستند

و مرده هاي آن سوي پايان

به ريشه های فسفريش چنگ مي زدند

و مرگ روی آن ضريح مقدس نشسته بود

كه در چهار زاويه اش ناگهان چهار لاله ي آبی روشن شدند


صدای باد مي آيد

صدای باد مي آيد، ای هفت سالگي!


بر خاستم و آب نوشيدم

و ناگهان به خاطر آوردم

كه كشتزارهای جوان تو از هجوم ملخها چگونه ترسيدند

چه قدر بايد پرداخت

چه قدر بايد

برای رشد اين مكعب سيماني پرداخت ؟

ما هر چه را كه بايد

از دست داده باشيم از دست داده ايم

مابی چراغ به راه افتاديم

و ماه ماه ماده ي مهربان هميشه در آنجا بود

در خاطرات كودكانه ی يك پشت بام كاهگلی

و بر فراز كشتزارهای جواني كه از هجوم ملخ ها مي ترسيدند

چه قدر بايد پرداخت ؟ ...