این ترانه بوی نان نمی دهد
بوی حرف دیگران نمی دهد
بازم غروب جمعه بود و خوابگاه و دوست شیمیست ادیبم ازم خواسته بود واسش شعر بخونم ...
_wowدختر تو فوق العاده ای!!!
صدا متعلق به تازه وارد اتاقمون بود دختر ساده ای بود و خوب ..قد بلند ابروهای کشیده و سفید پوست که صورت تپلش مهربونی عجیبی به هیات بزرگش داده بود.
-تو لطف داری
-تعارف نبود چرا واسه اجرا تست نمی دی؟؟فردا صدا سیما تست اجرا می گیره منم اسم نوشتم ،تو هم بیا صدای گیرایی داری، مسلط و با اعتماد به نفسی
_بدم نمی یاد ولی....
-سنگ مفت گنجشکم مفت خودت و امتحان کن!!نکنه می ترسی؟؟
-ترس؟؟نه.. اتفاقا جالبه !باشه میام اما فقط واسه این که اجرای تورو ببینم.
چشمات که به تاریکی عادت می کرد یه حجم وسیع می دیدی با پرده های بلند تیره که پرتوهای کمرنگ بنفش رنگی روشون آروم و با ابهت می رقصیدند بعد یه صندلی چوبی تیره،یه میزه تیره و 4تا دوربین بزرگ تیره که پشت هر کدوم مردهایی ایستاده بودند، آدم هایی که همه ی حجم صورتهاشون پشت ریش های جو گندمی و بعضا سیاهشون گم بود و به سختی می شد از خط های کنار چشم های تنگشان سن هاشون را تخمین زد.
آدم هایی با لباس ها یک دست سیاه با دکمه های تا نهایت بسته که آدم نه از سنگینی فضا و دوربین که از حس مشمئز کننده ی خفگی نفسش تنگ می شد و ضربان قلبش به شماره می افتاد .
-بشین !چند تا برگه روبروته بردار وبه دوربین نگاه کن و با صدای بلند بخون ...
آروم و با طمانینه دستم و جلو بردم و برگه ها را بر داشتم .
وای!!! یه عالمه کلمات قلمبه سلمبه ی غلط غلوط و خنده دار که من مطئنم نویسنده اش هم نمی تونست پشت این همه دوربین و نگاه های خیره یک دونش را حتی درست روخونی کنه.اضطراب عجیبی از نوک پا آروم آروم وجودم و در برمی گرفت یه لحظه حس غریبی دلم را به لرزه انداخت حسی که می گفت از پسش بر نمیای اما من می دونستم که نباید بهش پر و بال بدم، سر را که از روی برگه ها بلند کردم چهره بر عکس و روشن خودم را تو دوربین ها می دیدم بازم یه لبخند محو همه ی صورتم را پوشونده بود نفس عمیقی کشیدم ، به خودم قول داده بودم پشت دوربین ها زیادی جدی باشم
سینه ام را صاف کردم و آماده خوندن شدم ...
برگه 1 شماره 5 ،بعدی 24، بعدی 1، بعدی.....
Cut_
1،2،3 ضبط می شه....حالا یه شعر از بر بخون..
فهمیدم که می خوان اذیت کنند و دنبال بهونند، آخه من خودم دیدم با اون خانم چادریه که فقط دو تا چشمش پیدا بود و همه چی را اشتباه می خوند همونی که ریز ریز می خندید و گوشه صحنه ایستاده بود هواسش به همه بود چه ساده بر خورد کردند
اما من که چادر به سر نداشتم.....
1...2....3...ضبط می شه
-دل ها هوای عالم بالا نمی کنند این شعله ها صعود فراموش کرده اند
آه این چه غفلت است که پیران عصر ما با قد خم سجود فراموش کرده اند