استعداد تحصیلی!!!!!

این عیدهای کتاب و دفتر و جزو انگار سر این ندارند که دست از سر ما ور دارند!!! عید امسال که نور علی نوره. هر روزش رو باید برم سرکلاس استعداد تحصیلی.....

اینم شکل تازه ای از ادا و اطوار سازمان سنجشه. اولش میگن هرکی هر چی دوست داره بره انتخاب کنه و بخونه. بعد یه کم مونده تموم شه یکهو میگن هاااااان! دیدی گول خوردی!!!! حالا باید اول ۳0تا سوال ریاضی جواب بدی!!! تا بتونی بقیه اش رو بری!!! خوب من یادم نییییییییست. یادم نیست. یه عالمش هم اصلا نخووندم. چطور جناب استاد پای تخته سراغ را با قاف مینویسند، کسی نمی گه بهشون برند و ۱۰ تا سوال نگارش جواب بدند!!! این بدتره یا این که یک دکتر علوم انسانی ندونه  یه معادله ی لعنتی چند تا ریشه داره؟ چی می شه خووووووب !!!!من یادم نییییییییست!!! یه عالمش هم اصلا نخوندم.

 

باران باران

داشت بارون می یومد دلم می خواست واست اس ام اس بدم:

وای باران باران

شیشه ی پنجره را باران شست

از دل من اما

چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

ولی یادم افتاد که چقدر باید ازت دلگیر و ناراحت باشم.

 اما چرا نبودم؟؟

از انسان ها غمی به دل نگیر زیرا خود نیز غمگینند با آن که تنهایند ولی از خود می گریزند

زیرا به خود  و به عشق خود و به حقیقت خود شک دارند پس دوستشان بدار اگر چه دوستت ندارند!

................................................................................

در جهانی این چنین سرد و سیاه

با قدم هایت قدم هایم به راه

من هر گز قفسی   برای تو  نمی شوم

اگر تو پرنده ی  من باشی

روزی دل من آشیانه ی جاودانه  تو خواهد شد .

..................................................................

خسته شدم از  کلاس زبان های دراز

خدایا  کاش یکشنبه ها را حذف کنی.

دفاع

بعضی دوستان و البته پاره ای از  خویشاوندان  من هر روز صبحشون رو با این اس ام اس شروع می کنند : بلاخره تاریخ

دفاعت معلوم نشد؟!گاهی با اندکی اضافات !

امروز  بهشون اس ام اس دادم :

تاریخ دفاع  سوم آبان تعین شد به کسانی که تشریف نیاورند  به قید قرعه جوایز نفیسی اهدا می شود

لطف کنید نیاید!(خوب آخه من کلّی استرس دارم  ).خصوصا  با این داوری که واسه من انتخاب کردند ! روزایی که باهاش

کلاس داشتم  شب قبلش از شدت ترس و اضطراب تا صبح کابوس می دیدم .

خدایا مرسی فقط تو می دونی که چقد رمن دعا کردم  که این آقاهه  داورم نشه .

 

بدشانسی

 

بدشانسیه بزرگیه اگه  تو یه داداش کنجکاو  (؟؟!!) و زیادی غیرتی داشته باشی!

 اما بدشانسی بزرگتر  اینه که یک روز با دوستت بری دربند و شارژ گوشی او ن تموم شه و یک ساعت و

نیم با گوشی تو  اس ام اس های عاشقانه با دوست پسرش رد و بدل کنه و درست فردای اون روز تو  با

عجله از خونه بری بیرون و گوشیت رو روی میز کامپیوتر همون جایی که داد می زنه بیاید من رو بخونید

جا بذاری!!

 

همین امروز

همین امروز...

 سرعت ما زیاد بود امّا همش تقصیر ما نبود  یه پسر ژیگول تخس پشت سرمون بود و مدام چراغ می داد و

 بوق می زد بهش راه دادیم امّا اون از راست سبقت گرفت و درست وقتی رسید جلوی ما پا ش را گذاشت روی

 ترمز

 نرگس  هم با این که سرعتمون زیاد بود پاش رو کوبید  روی ترمز ..

  سرعت ما زیاد بود امّا همش تقصیر ما نبود .

 

 همین امروز

 پایان نامه ی من تموم شد شنبه  استادم نامه ی تاییدش را به دانشگاه می ده تا برای دفاع تاریخ

 مشخص کنند .یه دلشوره ی عحیبی دارم  یه حسی که نباید زیاد بهش پر و بال بدم خوب می دونم ...

 

 

عطش تابستان و من

 گنجشکی کوچک که،به جرعه آبی خوشنودم

 و به ریزه نانی راضی

 احساس خوشبختی ابدی با من است

 پرواز

 رازی است که در من نخواهد مرد

 دنیا بالهای من است.

 

همین امروز

من و الهام آشتی کردیم

بدجنس می دونه من  منت کشی بلد نیستما   اووووووووووم

 من بهش اس ام اس دادم  

 من چگونه بی تو نگیرد دلم؟

 اینجا که ساعت و آیینه و هوا به تو معتادند ...

 

اون جواب داد :

 سایه ی معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد؟

 ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود

 

بعد من بهش گفتم داس میگی؟؟؟

اون گفت آره عسلی دروغم چیه محتاجتیم

 

گر من گنه جمله جهان کردستم                               لطف تو امید است که گیرد دستم

گفتی که به وقت عجز دستت گیرم                          عاجز تر از این مخواه کاکنون هستم

کاش خدا دروغگو ها رو هم دوست داشت

 

امروز نشسته بود زیر  اُپن آشپز خونه و با  شمشیر پلاستیکیش ور می رفت و زیر لب غر میزد که

ای کاش خدا دروغگو ها رو هم دوست داشت.

اصلا من این خدا رو  که نمی گذاره من بستنی بخورم  دوست ندارم .

 آخه  چند دقیقه قبل به من گفته بود به بابا علی دروغکی می گم ناهارم رو خوردم تا بهم  بستنی بده منم

بهش گقتم :خاله جون خدا دروغگو ها رو دوست نداره حالا اون زیر اُپن  آشپزخونه نشسته بود

و با غضب  به غذاش نگاه می کرد و به جون خدا غر

می زد.

 

.............................................................

 اینم به مناسبت پایان نامه:

زاهدی با محاسن طویل  در  نور شمع کتابی می خواند در حاشیه ی کتاب با خط زیبا نوشته شده بود

 

ریش بلند نشانه ی  حماقت است.زاهد فورًا محاسنش را روی  شمع می گیرد ُ یکباره همه ی محاسن زاهد آتش

 

 می گیرد

 در کنار نوشته می نویسد درستی  این سخن به تجربه اثبات شد.

یه روز داغ

 

وقتی سر ظهر یه روز داغ تابستونیه و تو یک ربع زود تر از دوستت رسیدی اونجا که باید بقیه راه رو تا باشگاه یا هر جا ی دیگه دو نفری برید،  وقتی آفتاب یه راست می زنه تو مخت و دنبال یه جا واسه فرار از گرما می گردی ،وقتی اوّلین چیزی که به چشمت می خوره یه تابلوی زرد بزرگ یه مطب پوسته، وقتی دلت واسه یه قطره آب لک زده و آسته آسته به طرف مطب می ری ،وقتی  طب خلوته، وقتی دلت می خواد بری و از خلوتی که برای اوّلین بار تو تهران و مطب پوست دیدی نهایت استفاده رو بکنی، وقتی ته  کیفت چک می کنی و با اطمینان وقت می گیری و می ری تو...

 

وقتی دکتر جوان دستت رو که بی هدف تو هوا می چرخه می گیره  وسط کلمات بی ربطت می پره و  ازت چند تا سوال تخصصی و ژنتیکی می پرسه و تو در عرض چند ثانیه همه دنیایت فرو می ریزه ،وقتی  می فهمی اسیر یه بیماری خاموش لاعلاج شدی،  وقتی  آروم آروم خنده ی پر رنگت محو می شه و یه غم عظیم می پره تو صورتت که عرض چند ثانیه یه عالمه تکیده شده ،  وقتی می فهمی دو سه ماه وقت داری که به آیینه نگاه کنی  وبغض  تو گلوت گیر می کنه  اون وقت اگه خیلی مغرور باشی فقط چند قطره اشک می ریزی شایدم هنوز خیلی شوکه تر از اونی که اشک بریزی ....

 

وقتی دنیا واست اندازه ی یه قفس کوچیک می شه وقتی هیچ جیزی خنده دار نیست ،وقتی دلت می خواد هر کسی باشی جز موجود رنجور و بیماری که خودتی وقتی دستات رو پنهان می کنی ،وقتی دلت به اندازه ی همه ی دنیا می گیره....

 

 

وقتی تشخیصش پزشکت تایید نمی شه ،وقتی همه امیدوارت می کنند ،وقتی هنوز مرددی تشخیص های جدید از روی ترحمه  یا واقعیت داره،وقتی عرض چند دقیقه دنیای کوچیکت دوباره روشن می شه وقتی  با دارو و کرم همه چی به روز اوّ لش بر می گرده  ،وقتی توسالم سالمی ...اون وقت ...درست اون وقته که تو یادت می ره امروزت آرزوی محال دیروزت بود...

آمده ام که سر نهم

 

آمده ام که سر نهم ،عشق ترا به سر برم

 ور تو بگوییم که نی ،نی شکنم ،شکر برم

 

آمده ام چو عقل و جان ،از همه دیده ها نهان

 تا سوی جان و دیدگان مشعله نظر برم

 

آمده ام که ره زنم ،بر سر گنج شه زنم

 آمده ام که زر برم ،زر نبرم خبر برم

 

 گر شکند دل مرا ،جان بدهم به دلشکن

گر ز سرم کله برد ،من ز میان کمر برم

 

 اوست نشسته در نظر ،من به کجا نظر کنم ؟

 اوست گرفته شهر دل ،من به کجا سفر برم ؟

 

 آنکه ز زخم تیر او کوه شکاف می کند

 پیش گشاد تیر او ،وای،اگر سپر برم

 

 در هوس خیال او همچو خیال گشته ام

وز سر رشک نام او ،نام  رخ قمر برم

 

 این غزلم جواب آن باده که داشت پیش من

 گفت بخور،نمی خوری؟پیش کسی دگر برم

 

خیلی خوبم   مثل مولانا ُخیلی بهتر  به قول نارایا نا شاید این یک نشانه است اگر هم نیست اونقدر خوبم  که دلم می خواد

باشه

...

دل به غم سپردن

در عبور سالها

زخمی از زمانه و

خسته از خیالها

برگ بی درختم و

در مسیر بادها

نه سکوتی

نه صدایی

نه درنگی

نه نوایی

نه مرا مانده امیدی

نه مرا مانده پناهی ...

دریغ است ایران که ویران شود

 

مدت ها طول خواهد کشید تا در دلم جایی برای دوست داشتن پیدا شود....

 

 هــمــانا که آمــد شــما را خبـــــر                    که مــــا را چه آمد ز اخـــــــتر به ســـر
ا
ز این مار خوار اهریمن چهـــرگان                     ز دانایی و شــــــــرم بــــی بهرگـــــان
نه گنج و نه نام و نه تخت و نـــژاد                     همی داد خواهند گیتـــــــی به بــــاد
از این زاغ ســاران بی آب و رنــگ                      نه هوش و نه دانش نه نام و نه ننگ
. . .
پـــــر از درد دیـــــــدم دل پارســـــا                    که اندر جـــهــان دیـــو بــد پادشـــاه
نــــمانــیــم کـیـن بوم ویــران کنند                     هــمــی غــارت از شــهـر ایران کنند
نـــــخوانـنـد بر ما کــــسـی آفــرین                    چـــو ویـــران بود بوم ایـــران زمـــین
دریغ است ایران که ویـــران شـــود                کـــنــام پــلنــگان و شــیران شـــود
همه سربه سر تن به کشتن دهیم                   از آن به که ایران به دشمن دهیم
چو ایـــران مبـــــاشد تــــن من مباد                در این مرز و بوم زنده یک تن مباد…

 

 

 

آنقدر آلوده است

 

 عشق غمناکم

 

  با بیم زوال

 

که همه زندگیم  می لرزد...

باران می بارد

 

دلم هوایت را کرده...

باران می بارد

دلم هوایت را کرده...

چای می نوشم

دلم هوایت را کرده...

گریه می کنم    

...

...

...

دلم هوایت را کرده بود...

نوروز من

 

یه سال، نه !انگار ده سال،  یا صد سال بزرگ شدم اونقدر بزرگ شدم که گاهی فکر می کنم اگه از اینم بزرگتر شم دیگه هیچ جا جام نمی شه....

 بهار باده ها آمد خوش آمد
 به صد حرف و ندا آمد خوش آمد

غریب و آشنا فرقی ندارند
غریبی آشنا آمد خوش  آمد

 

 

 امروز دوازدهمین روز هم گذشت.

 نوروز من امسال  بوی اسفند می داد و بهمن، شاید هم کمی پیش تر...

 کتاب وکتابخانه و فیش و پایان نامه با این تفاوت که نوروز من امسال، بیتابانه در انتظار پایان است...

 

هوس باغ و بهارانم نیست

ای بهین باغ و بهارانم تو 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اندر نوشتن پایان نامه

 

وه چه خوب آمدی، صفا کردی!                        چه عجب  شد! که یاد ما کردی

ای بسا آرزوت می کردم                              خوب شد آمدی، صفا کردی

آفتاب از کدام سمت دمید؟                             که تو امروز یاد ما کردی؟

هیچ دیدی که اندراین مدت                             از فراقت به ما چها کردی

 

چندک  ماهیست در نوشتن پایان نامه آنچنان که باید ،عزم جزم کرده  روزگاری بسا سخت و غم انگیزی  را می گذرانیم

 

 گاهی چو  کودکی نا رسیده ،اندر خم همان کوچه اول  دامن در کشیده ! مغموم، به حال خود گریستیم و

 

 گاهی سوار بر مرکبی رهوار صحرا ها  در نوردیدیم ،صحرا در نوردیدنی!!!!!

 

گاه در کتابخانه ای نمور، بر سطر سطر نوشته هایمان قاه قاه خندیدیم و  بر موضوع طنز اثر طنازیدیم و

 

گاه تمامی  خط خطی ها را ناشی از ذهنی بیمار و خط خطی یافتیم و پاره نمودیم

 

باشد که راهی درست بیابیم....

 

دست بر دار از دلم ای شاه                             که تو این ملک را گدا کردی

با تو هیچ آشتی نخواهم کرد                           با همان پا که آمدی برگرد!!!!

 

 

 

 مردان در صید عشق به وسعت نا متناهی مردند

 گدایی عشق می کنند

 تا وقتی مطمئن به تسخیر قلب زن نشدند،

اما همین که مطمئن شدند...

 مردانگی را در کمال نا مردی به جا می آورند

((دکتر علی شریعتی))

تنها باش...

 

خدایا عاشقان را غم مده

شکرانه اش با من

 

با تو ام ..

 

 ای لنگر تسکین !

 

                  ای تکان های دل!

 

ای آرامش ساحل!

 

                   با تو ام..

ای نور!

 

                 ای منشور!

 

ای تمام طیفهای آفتابی!

 

ای بنفشابی!   

                 با تو ام..

 

ای شور، ای دلشوره ی شیرین!

 

                  با تو ام..

 

ای شادی غمگین!

 

                  با تو ام..

 

  ای غم!

 

                 غم مبهم!

 

ای نمی دانم..

 

                هر چه هستی باش!

 

اما کاش...

 

               نه، جز اینم آرزویی نیست!

 

هر چه هستی باش!

 

                  اما باش...

آب را گل کردند...

 

می گن ۶-۴۵سالشه اما خیلی جونتر به چشم میاد

 صورت استخونی و کشیده ای داره با چشم های عسلی و مغرور و ابروهای پر پشت  که جدی تر از اونچه هست نشونش می ده و یه بینی خوش فرم ،پوست مهتابی و صدای گیرا و کمی خشن . قدش بلنده و همیشه کت و شلوار های مارک دار و خوش دوختی تن می کنه با کفش های همیشه براق

 

می گن ۶-۴۵سالشه اما خیلی جونتر به چشم میاد

 این ترم نقد ادبی تدریس می کنه و می گن استاد بلا منازع متون فلسفی و اسلامیه میگن تمام کتابهای شریعتی رو جویده قران را حفظه و انجیل و تورات می دونه      می گن چند تا زبان بلده چون معتقده هر اثری را باید به زبان اصلی خووند و به ترجمه بی اعتقاده و

می گه خدا یه نمه تو زندگیش پر رنگ تره

 

می گن ۶-۴۵سالشه اما خیلی جونتر به چشم میاد

 دو تا دختر 5 و 12 ساله داره  دوتا پری چشم عسلی  که برعکس باباشون خیلی می خندن

 

می گن ۶-۴۵ سالشه  اما خیلی جونتر به چشم میاد

 می گن 2 هفته پیش همسرش را طلاق داد  اون روز رو خوب یادمه همون روزی که نازنین زیادی ناز شد!! همون روزی که نازنین واسه رفتن به اتاقش جلوی آینه نرفت درست همون روز که در مورد قیافش زیاد سوال پیچم نکرد...

 

میگن ۶-۴۵ سالشه ،نازنین می گه ۶-۴۵سالشه،نازنین می گه خیلی جذابه، نازنین می گه با همه ی خشم تو صداش گاهی زیادی رمانتیک میشه، نازنین میگه  چادر بهم میاد؟؟!!آخه خواستگار جدیدم یه شارع به تمام معناست ...

 

فهمیدن عشق را چه مشکل کردند

ما را ز درون خویش غافل کردن

 

انگار کسی به فکر ماهی ها نیست

سهراب بیا که آب را گل کردند...

یا هو

 

یک شبی مجنون نمازش را شکست         بی وضو در کوچه ی لیلا نشست

سجده ای زد سجده بر درگاه او                پر زلیلا شد دل پر آه او

عشق لیلا مست مستش کرده بود         فارغ از هر بود و هستش کرده بود

لحظه ای از دل ستانش یاد کرد               زد به سیم آخر و فریاد کرد

گفت یارب از چه خوارم کرده ای             بهر لیلا یی به دارم کرده ای

در پی او هرچه صحرا گشته ام             ساز دیگر زن که امشب خسته ام

گشته ام افسانه افسونم نکن              من که مجنونم تو مجنونم نکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم                 این تو و لیلای تو ،من نیستم

گفت:ای دیوانه لیلایت منم                  در رگ و پیدا و پنهانت منم

سالها با جور لیلا ساختی                  در کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم                 خود شدم مجنون و با غم ساختم

سوختم در حسرت یک( یا ربت  )          غیر لیلا برنیامد از لبت

سالها اورا صدا کردی، ولی                 دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم شبی می خوانیم         در حد لیلای خو می دانیم

حال ،این لیلا که خوارت کرده بود         درد عشقش بی قرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم          صد چو لیلی کشته ی راهت کنم

.........................................................

به من گفتی که دل دریا کن ای دوست

همه دریا نثار ما کن ای دوست

دلم دریا شد و دادم به دستت

مکش دریا به خون پروا کن ای دوست.....

باید اول ز تو پرسند که چنین خوب چرایی؟؟!.....

 

ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی                    بی دوست زندگانی ذوقی چنان ندارد

 

به یاد بی دغدغگی شبهای خوابگاه  باز امشب کنار همیم  من وتو

 -الهام :الهااااااااام  من خوابم میااااد بریم پتوهارو بیاریم ؟ منم که دلم نمی اومد اون چشما رو پراز خواب ببینم ۲تا پتو ۲تا متکا رو که همه ی داراییمون تو شبای سرد اشپزخونه ی واحد۷ بود به سرعت باد می اوردم و .........خرو پفی که در عرض ۲ثانیه حتی کمتر نوید یه خواب عمیق رو می داد که بی خوابی چند ساعته ی من رو به رخم میکشید

-ناهید:ااااااااااااااااا الهام بد جنس!!!!من خرو پف می کنم؟من کی خر و پف کردم

-الهام :بابا خروپف که نه  !صدای نفس های خوابالود

زندگی گرمی دل های بهم پیوستست                تا درآن دوست نباشد همه درها بستست

قهرامون!!!!الهام یادت میاد یه ظهر زمستونی بود

خوب یادمه،  زمستون بود اما پرتوهای  کمرنگ خورشید گرمای مطبوعی را بعد از روزهای برفی  ایجاد کرده بود  سرمای عجیبی خورده بودم و گوشهام بد جوری درد می کرد !  چند روزی بود با هم

 سر سنگین بودیم  مدتی از  شروع کلاس گذشته بود  که حس کردم دیگه نمی تونم سر کلاس باشم  در کیفم را باز کردم، ۱بلیط تا خوابگاه کافی بود...

۱۰ دقیقه -۲۰-۳۰  ...دقیقه گذشته بود و الهام نیومده بود ،رفتم رو تختم  سرم را کردم زیر پتو  تا اومدنش گریه کردم  چون فکر می کردم دیگه دوستم نداره ...وقتی اومد گفت ۴۵ دقیقه تموم داشتم تو دانشگاه دنبالت می گشتم.....

اوقات خوش آن بود که با دوست بسر شد        باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود

آن نفس که شد عاشق اماره نخواهد شد

به مناسبت بزرگداشت مولانای بزرگ

جلوه ی حق است این،معشوق نیست

خالق است  این گوییا مخلوق نیست

 

 

گر رود دیده و عقل و خرد جان تو مرو                 که مرا دیدن تو بهتر از ایشان تو مرو

 

آفتاب و فلک اندر کنف سایه ی توست                 گر رود این فلک و اختر تابان تو مرو

 

ای که درد سخنت صافتر از طبع لطیف                گر رود صفوت  این طبع سخندان تو مرو

 

اهل ایمان همه در خوف دم خاتمتند                     خوفم از رفتن تست ای شه ایمان تو مرو

 

تو مرو گر بروی جان مرا با خود بر                  ور مرا می نبری با خود ازین خوان تومرو

 

با تو هر جزو جهان باغچه و بستان است           در خزان گر برود رونق بستان تو مرو

 

هجر خویشم منما هجر تو بس سنگدل است        ای شده لعل زتو سنگ بدخشان تو مرو

 

که بود ذره که گوید تو مرو ای خورشید ؟          که بود بنده که گوید به تو سلطان تو مرو

 

هست طومار دل من به درازای ابد           بنوشته ز سرش تا بن پایان تو مرو

 

گر نترسم زملال تو بخوانم صد بیت                  که ز صد بهتر وزهجده هزاران تو مرو

 

من از نهایت شب حرف می زنم

 

 

زن واژدها هر دو در خاک به                        جهان پاک ازین هردو نا پاک به

و....

داستان غم انگیزیست ...

غم انگیز تر این که زن های ایران زمین ما به آن باور یافتند...

 

که

چنین گفت دانا که دختر مباد                     چو باشد به جز خاکش افسر مباد

و

 

به نزد پدر دختر ار چند دوست                       بتر دشمن و مهترین ننگش اوست؟؟؟؟؟؟!!!!!!

 

-دختر که از خونه تنهایی بیرون نمی ره!

-دختر که با صدای بلند نمی خنده!

-دختر که جواب نمی ده!

-دخترکه وقتی می خنده نباید دندوناش معلوم بشه!

-دختر که تو خیابون نمی دو وه!

-دختر که این طوری لباس نمی پوشه!

-دختر که.....

دروغه محضه اگه بگیم تو شهر خودمون تو همین پایتخت که ادعای آدمای روشن فکراش

 تا آسمون هفتم می ره این حرف ها رو نشنیدیم...

 

 من از نهایت شب حرف می زنم...

از آن جا که دستهایت را می بندند

 بر پاهایت زنجیر میزنند

 خنده ات را می کشند

نگاهت را محکوم می کنند

 وبر تنگی قفست حتی ،پرده می کشند

از آنجا که تو بیگناه ترین زندانی آنی

اما...

 گوش کن

اصلا فرض که مردمان هنوز در خوابند

فرض که هیچ نامه ای هم به مقصد نرسید

فرض که بعضی از اینجا دور

حتی نان از سفره

 و کلمه از کتاب

 و شکوفه از انار

و تبسم از لبانمان گرفته اند

با رویا هامان چه می کنند؟؟؟؟

سید علی صالحی

 

ماه من

 

خدایا!

 

 

تو آنی که خود را بخشنده خواندی پس مرا ببخش....

 

شاملو و آیدا

 

  نام کوچکم را دوست نمی دارم

 تنها وقتی تو آن را آواز می کنی

این نام زیبا ترین کلام جهان است

 

وقتی از کتابخانه میام بیرون همه ی مغزم پره از عشق اهورایی شاملو و فدا کاری های آیدا

 و سطر های ساده ای که جلوی چشم های من جان می گرفتند

_ جناب شاملو شما  در شعر ها تون یک دوره ی آیدایی دارید.

-چطور می شه از آیدا ننوشت وقتی جان و جهان من آیدا بود!؟!

-آیدا زندگی نبود بهانه ی زندگی کردنم بود.

 

باز از اون روزها یی که از صبح یک بی میلی بیمار گونه  سراغت میاد و حال نداری به جلو ی پات نگاه کنی تا یه وقت زمین نخوری یا حتی بری و مثل همیشه مدت ها  زل بزنی به اتاق شیشه ایه همیشه براق و تمیزه مصطفی رحمان دوست ،همونجایی که همیشه پر از نقاشی های ساده است و جای رد پای  کودکی

 همه ی آدم های دنیا ..

بین قفسه های کتاب با بی حوصلگی  وول می خوری تا روضه الانوار را پیدا کنی ، باید از سبک کتاب یه مقاله مفصل بنویسی حتی فکر خوندن این کتاب زمخت اذیتت می کنه ..کتاب را پیدا می کنی دستت را دراز

 می کنی  کنار تاریخ جهان گشای جوینی و نام همه ی شعر های تو!!! چه اسم قشنگی بی اختیار دستت به سمت اون کتا ب می ره سرگذشت احمد شاملو! به زبان خودش!!!!!

هوووووووووووووووووووووووم!!!!!!

 به خودت قول می دی که تنها چند دقیقه، بعد حتما یه مقاله ی توپ می نویسم و شروع میکنی به خوندن از ابتدا تا انتها....

 

نگاه از صدای تو ایمن می شود                          چه مومنانه نام مرا آواز می کنی

 

وقتی از کتابخانه میای بیرون همه ی مغزت  پره از عشق اهورایی شاملو و فداکاری های آیدا

 

من بهارم ،تو زمین

من زمینم ، تو درخت

من درختم، تو بهار

ناز انگشتای بارون تو باغم می کنه.....

 

 

باز زندگی...

 

 زندگی درک همین امروز است

  فهم نا فهمیدن ها

  شاید این خنده که امروز دریغم کردی

  آخرین فرصت همراهی ماست

 

3،2،1....نه انگار سر تموم شدن ندارند!!!!

یه جاده کویری و این همه انتظار!!!! چه نا خوشایند...

یه تریلی نارنجی که از صخره های سنگی، به سمت  وسعت دره می تاخت ،با یک شتاب بی نهایت  وهم انگیز..

((بوم))

یه فاجعه....

3،2،1...نه انگار سر تموم شدن ندارند!!!

یه جاده کویری و این همه انتظار!!!چه نا خوشایند..

یه جاده آسفالت کم عرض ،کوه های سنگی سمت راست و دره های بی وسعت سمت چپ

 

3،2،1...نه انگار سر تموم شدن ندارند!!

یه جاده ی کویری و این همه انتظار!!!چه نا خوشایند...

یه تریلی نارنجی ،چند دقیقه جلو تر از ما،

 درست به اندازه ی  ا شمارش همه ی گوسفند ها....

گوسفند هایی که گذرشان از عرض جاده همه را در انتظار نا خوشایندی گذاشته بود.

 

3،2،1....

یک زندگی تازه

من و دوربین ها

 

این ترانه بوی نان  نمی دهد

بوی حرف دیگران نمی دهد

 

بازم غروب جمعه بود و خوابگاه و دوست شیمیست ادیبم ازم خواسته بود واسش شعر بخونم ...

 

_wowدختر تو فوق العاده ای!!!

صدا متعلق به تازه وارد اتاقمون بود دختر ساده ای بود و خوب ..قد بلند ابروهای کشیده و سفید پوست که صورت تپلش  مهربونی عجیبی به هیات بزرگش داده بود.

-تو لطف داری

-تعارف نبود چرا واسه اجرا تست نمی دی؟؟فردا صدا سیما تست اجرا می گیره منم اسم نوشتم ،تو هم بیا صدای گیرایی داری، مسلط و با اعتماد به نفسی

_بدم نمی یاد ولی....

-سنگ مفت گنجشکم مفت خودت و امتحان کن!!نکنه می ترسی؟؟

-ترس؟؟نه.. اتفاقا جالبه !باشه میام اما فقط واسه این که اجرای تورو ببینم.

چشمات که به تاریکی عادت می کرد یه حجم وسیع  می دیدی با پرده های بلند تیره که پرتوهای کمرنگ بنفش رنگی روشون آروم و با ابهت می رقصیدند بعد یه صندلی چوبی تیره،یه میزه تیره و 4تا دوربین بزرگ تیره  که پشت هر کدوم مردهایی ایستاده بودند، آدم هایی که همه ی حجم صورتهاشون پشت ریش های جو گندمی و بعضا سیاهشون گم بود و به سختی می شد از خط های کنار چشم های تنگشان سن هاشون را تخمین زد.

آدم هایی با لباس ها یک دست سیاه با دکمه های تا نهایت بسته که آدم نه از سنگینی فضا و دوربین که از حس مشمئز کننده ی خفگی نفسش تنگ می شد و ضربان قلبش به شماره می افتاد .

-بشین !چند تا برگه روبروته بردار وبه دوربین نگاه کن و  با صدای بلند بخون ...

آروم و با طمانینه دستم و جلو بردم و برگه ها را بر داشتم .

وای!!! یه عالمه کلمات قلمبه سلمبه ی غلط غلوط و خنده دار که من مطئنم نویسنده اش هم نمی تونست  پشت این همه دوربین و نگاه های خیره یک دونش را حتی درست روخونی کنه.اضطراب عجیبی  از نوک پا آروم آروم وجودم و در برمی گرفت یه لحظه حس غریبی دلم را به لرزه انداخت حسی که می گفت از پسش بر نمیای اما من می دونستم که نباید بهش پر و بال بدم، سر را که از روی برگه ها بلند کردم چهره بر عکس و روشن خودم را تو دوربین ها می دیدم بازم یه لبخند محو همه ی صورتم را پوشونده بود نفس عمیقی کشیدم ، به خودم قول داده بودم پشت دوربین ها زیادی جدی باشم

سینه ام را صاف کردم و آماده  خوندن شدم ...

برگه 1 شماره 5 ،بعدی 24، بعدی 1، بعدی.....

Cut_

1،2،3 ضبط می شه....حالا یه شعر از بر بخون..

فهمیدم که می خوان اذیت کنند و دنبال بهونند، آخه من خودم دیدم با اون خانم چادریه که فقط دو تا چشمش پیدا بود و همه چی را اشتباه می خوند  همونی که ریز ریز می خندید و گوشه صحنه ایستاده بود هواسش به همه بود چه ساده  بر خورد کردند

 اما من که چادر به سر نداشتم.....

1...2....3...ضبط می شه

 

-دل ها هوای عالم بالا نمی کنند                     این شعله ها صعود فراموش کرده اند

 

آه این چه غفلت است که پیران عصر ما          با قد خم سجود فراموش کرده اند

 

 

 

 

شاهنامه و زنان نه حسود...

این استاد خردمند شیعه مذهب طوس هم عجب استادی بوده ها !! کلی از خجالت مردها در اومده ...

حالا اگه تو این دوره زمونه هفت قران به میون، زبونم لال، گوش شیطان رجیم کر!بگی بابا آخه استاد، این چی بود  گفتی ؟!حتی پیش خودت..!!!دیوار موش پیدا می کنه و از فردا همه ابروهاشون واست میره تا کیوان و مشتری !!

البته من کاری به همه ابیات وزین و پر محتوا ی شاهنامه ندارم و خیلی خوب می دونم شاهنامه منابع زیادی داشته (عقل جای دیگر نشیند)

همین داستان فریدون و ضحاک ..

داستان از اونجا آغاز می شه که کاوه از فریدون می خواد حال ضحاک از خدا بی خبر را بگیرند

فریدون فرخزاد نیکنام هم با یال و کوپال، بلند می شه  بره  قصر ضحاک ،اول که اون نگهبان بخت برگشته از همه جا بی خبر را به پرنده تبدیل می کنه و می ره تو قصر ضحاک و

 یه کاره و هنوز پا در رکاب ، دست جفت زنای ضحاک را می گیره و  با هم دیگه!!!!!!!!!!! می بردشون شبستون.

 ارنواز و شهناز هم که قربونشون برم زن شبستون!!!! انگارضحاک و غیرضحاک واسشون

 تو فیر چندانی نداره ..

 قابل توجه تر این که.پهلوان اسطوره ای جناب استاد تنها 16 سال سن داره !!!!(بازم گلی به گوشه جمال ضحاک به زن مردم که کاری نداشت ،لا اقل...)

تازه وقتی  ضحاک رگ غیرتش باد می کنه و می ره زناش را پس بگیره با گرز گاو میش چنان  می زنه تو ملاجش که شب وروزش یکی می شه ...

از هر چی بگذریم  قراین و شواهد نشون می ده استاد مسلم توس زیاد با زن ها حشر و نشر نداشته چون اگه همه چیزه داستان هم عین واقعیت باشه !!؟؟...

 

 نمی دونسته زن ها چه موجودات حسودین!!!!

خیال تو..

شبی از شبها

   یاد من

                  -پاورچین پاورچین-

از درز خانه برون رفت

و ندانستم کی باز آمد

                                  وکجا بود

آنقدربو بردم

که تنش بوی دلاویز تو را با خود داشت...............                    

 

                                                                                                                    محمدزهری