چشمانت با من گفتند فردا روز ديگري است

از صبح پای لپتاپ بودم. چشمهام دو گوی دردناک سرخ. آلا گفت حداقل گوشیت رو بذار کنار دو دقیقه. بهش گفتم اون وقت با خودم تنها میشم. این جمله اولش فقط یک زنگ خطر بود. بعدها باهاش کنار اومدم. اگه سخت نبود چرا بزرگترین محاکمه آدمها انفرادی ه. تنها شدن آدم با خودش چرا باید بشه سنگین ترین حکم. باید یکی رو پیدا کنم تا بهش بگم منو با خودم تنها نگذار. یا باید مثل ابرقهرمانهای پوشالی فیلمها، برم و با خودم روبرو بشم. با خودی که ساختم و ساختند..

نوشته شده در سه شنبه ۱۴۰۰/۱۱/۱۹ساعت 22:46 توسط نعیمه ح|

اواخر سی و چهار سالگی، تو شلوغی درس و دانشگاه یک شب که ماه تمام بود، چشمهام رو باز کردم و دیدم هیچ دوست و رفیقی ندارم. که باهاش خودم باشم. که باهاش حرف بزنم. که شبهایی مثل این پناه ببرم به خونش. غم انگیز بود اما منطقی. پیدا کردن دوست، نگه داشتنش، صمیمیت، همه هزینه ای میبره که هیچ وقت حاضر نبودم بپردازم. احتمالا شبهای تنهاتر از این هم خواهم داشت. به طور کاملا منطقی
دست کودک درون نق نقو رو گرفتم و بردم تا از کوه پارک مشهد، ماه صورتی رو ببینه.  پارک تعطیل بود. باز هم به طور کاملا منطقی

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۴۰۰/۰۲/۰۸ساعت 5:11 توسط نعیمه ح|

دلم هوای خلوت اینجارو کرد یکهو

همونجوری که هوای خلوت گوجی میزنه به سرم بعضی وقتا

هوای یخی آب سطلی که از چاه میکشیدم

هوای صدای بادی که میپیچید به سیم لخت برق و زوزه میکشید

هوای ساندویچ ماست شور

هوای عشق پاک و سرخورده و لرزون بچگی

بهار 99 و قرنطینه و خونه نشینی و هزار کار نکرده. هزار فکر و خیال. دانشگاهها تعطیل..زندگی تعطیل..فقط بهار و عشوه گری و شبهای تبدار و تنهایی..به راه

راهی اگر هست پیش پام امسال، پیدا میکنم دلیل راه رو. پیدات میکنم..

پ.ن: برگای تازه در اومده درخت کوچیک پست پیش از این بالا بهش معصومیتی داده که خوندن این نوشته درباره ش به خنده ت میندازه..

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۹/۰۱/۱۴ساعت 1:17 توسط نعیمه ح|

نیمه شب از پنجره طبقه چهارم به خیابون نگاه میکنم.  سایه بزرگ یک درخت کوچیک میخکوبم میکنه..نگاش میکنم یاد ترسهام میفتم.. ترسهای کوچیک و بزرگ فلج کننده که چتر شدن روی زندگیم..پاشون به خوابهامم باز شده..آرامش رو ازم گرفته
غروبی به فرشته میگفتم  100 سال پیش  وجود نداشتیم..هیچ خاطره ای از قبل بودنمون نداریم..نمیشه بعد رفتن هم همینطور باشه. .نمیشه دیگه نباشیم..از ترس بودن تا ابد دلشوره میگیرم
درخت تو باد تکون میخوره..سایه ش کشیده میشه کف آسفالت ..باد موذی سردیه. . میزنه به بازوهای لختم..مورمورم میشه..میدوم زیر پتو
انگار هزار سالمه. .انگار هزار سال زندگی کردم .عین فوسکا خستم..دلم نبودن میخاد..دلم نبودن میخاد
موجیم که آسودگی ما عدم ماست..

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۷/۰۶/۰۵ساعت 0:8 توسط نعیمه ح|

بعد ده سال آهنگی رو شنیدن، آهنگی که دستتو میگیره و میبره به ی دنیای دیگه پیش دختری که تو یک شهر کویری بعد یک تب شدید  تو تنهایی نیمه شب از خواب بیدار شده و رادیو رو روشن کرده

یک بوم دو هوا خستم به خدا نمیخوام و میخوام بشم از تو جدا...

بعد مردن چه میکنه این ابزار بی رحم یادآوری.. لذت زندگی رو یادمون میاره؟ .. تو زمستون یکهو طعم آلبالو میاد زیر زبونت.. دلت میخاد ولی نیست.. بعد فکر میکنی که اون موقع این طعمهای غریب از یاد نرفتنی چجوری دست از سرت بر میدارن ..اصلا برمیدارن؟ اونجا هم طعم و بویی در کار هست؟ میشه گهگاهی سر بزنی به آشپزخونه مادرت و از بوی غذاش مست شی؟ ..... میشه گهگاهی یاد زندگی بیفتی؟ مرده ها هوس زنده شدن نمیکنن؟؟

ههعی ..

پ.ن:  داشتم به پستهام ی نگاهی میکردم..در ظاهر شباهتی بهم ندارن. این روزها خودم رو مجبور کردم به موفق بودن. به چیزی که همه بهش میگن پیشرفت. اینجا شاید شده بخش تاریک ذهن و زندگیم.  که لجوجانه هست. هر چقدر ژست خوشبینی بگیرم. هر چقدر به انرژی مثبت و قدرت جذب و این خزعبلات فکر  کنم 😄 هرقدر بخوام جبران کنم سالهایی رو که به سیاهی و ناامیدی گذشت..آدمهایی که یکبار طعم تلخ پوچی دنیارو میچشن محاله فراموشش کنن. این طعم زیر زبونشون هست. حتی وقتی قهقهه بزنن..حتی وقتی لباس عروسی تن کنن..حتی وقتی پله های ترقی رو دو تا یکی برن بالا..حتی وقتی گهگاهی شیرین بشه کامشون

گهگاهی یادشون میاد چقدر از نقشی که بازی میکنن بیزارن.  که چقدر دلشون میخاد دست بکشن از همه چی. که فرار کنن...

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۷/۰۱/۰۹ساعت 20:0 توسط نعیمه ح


آخرين مطالب
» منو با خودم تنها نگذار
» کاملا منطقی
» پیدات میکنم
» موجیم که آسودگی ما. ..
» بعد مردن
» که فراموش بشی
» قبل و بعدها
» یأس
» بذار بخوابیم مادر
» بیراهه رو برگرد
Design By : Pars Skin