اما پشیمانم؟ هرگز؛
شش سال گذشت از تمام شدن همه چیز و امشب من کاملا تو را بخشیدم و خودم را نیز هم
شش سال گذشت از تمام شدن همه چیز و امشب من کاملا تو را بخشیدم و خودم را نیز هم
غم خنجر میکشد و من هنوز زیر این مدام مردن ها زندهام!
یه خمپاره خورده درست وسط برجک راهبردیم؛ میگرن داره نصفم میکنه، اهدافم پاره پاره افتاده یه گوشه، چهل روز آنفولانزای قطع نشونده اعصابم رو نموده! در خوف و رجا مثل کِلکی سی و پنج ساله بالا پایین میشم، دلخورم، رنجورم ولی با همه اینا من پُر رو هستم و ابداً از رو نمیرم! و نخواهم رفت. این نوشته کاربردش فقط واسه چند سال بعده که برگردم به پشت سر نگاه کنم و خمپاره فعلی رو به یاد بیارم و یادم نره من آدم از میون خمپاره دویدن و ساختن و مین خنثی کردن و تخریبچی بودنم!ا ین برجک لاجون رو سرپا میکنم و ادامه میدم، من از میون همین خمپاره بارونها همیشه خودمو پیدا کردم، بازم میکنم و فرقش اینبار اینه، من زیر بارش خمپاره منِ جدیدی میسازم صد فورجه بهتر از الانِ خودم!
یادت باشه دختر جون به قول رفیقی «تو خودت جادو و معجزه خودتی!»

شبست، همه شش نفر دیگر در این خانه خوابند و من بیدارم، نشستهام در نشیمن و فکر میکنم، قدرت به بستر رفتن را ندارم، امشب سر شب یکهو حس کردم تمام نشخوارهای اگزیستانسیالم که در روانکاوی سال نود و هشت دود شده بود و رفته بود هوا، به یکباره برگشتند و مرا در حالی که پای سینک ظرف میشستم از پشت در آغوش کشیدند، یکهو به خودم لرزیدم و آن ها همه در من ته نشین شدند، و حالا از بامداد فردا عجیب میترسم و هیچ علاقه ندارم بخوابم و فردا که باید خیلی زود برخیزم، پس از پنج سال دوباره آن ها را ببینم که در بسترم به من زل زده اند و میگویند ما نشخوارهای اگزیستانسیالت هستیم و خب کاش هرگز صبح نشود.
تمام این پاییز مثل یک پلک زدن گذشت، نشستهام به عبور مضحکش نگاه میکنم، به سی ساله شدن پارهی تنم، خواهرکم، به سی و پنج سالگی خودم، به دردهای مگو، به زود رسیدن چیزهای عجیب، به کودکان چهل پاره! ، به توان معلول خودم، به دستم توی پوست گردو، به یخ کردنم، به کاسه چه کنم چه کنمی که وقتی این بچهها را نگاه میکنم به دست دارم! به ریخت مضحک خودم، به مغز مضحک تر خودم، به اینکه هیچ وقت این قدر از خودم بیزار نبودم! و من چقدر سیب زمینی و بی اثرم، وقتی که این بچه ها مثل برگ گل هر روز و هر روز پر پر می شوند! تکه تکه می شوند!

فکر میکنم من هر شب با دیدن این بچه ها پتانسیل دارم خودکشی کنم! میل عمیقی از فروپاشی در من رخ میدهد! اما اما اما عجیب تر اینکه این دیدن ها دارد مرا از درون می لرزاند تا بسازد، چگونه هم می پوسم و هم میرویم!
چطور این دو ادغام شده!!! چطور با از درون متلاشی شدن به ساختن میرسم! راستش تنها جواب من، همین خون های پاک و کوچک ست که به ناحق ریخته شده و منِ هیچ تر از هیچ باید نگهبان ناچیزی باشم برای ققنوس شدن این خون ها از درون قتلگاه تا آسمان، آخ که چقدر کلمه ها معلولند این روزها، چقدر لالم و پر حرفم، چقدر بیچارهام و مستحقم، چقدر درمانده ام و مدیرم! چقدر راه گم کردهی راه بلدم!!!
سیوپنجی که سر رسید با جسوری و صبوری و سمجی! یکسالی که آن قدر چرخ زدم که حالا خودم هم خودم را نمیشناسم!!! یک من جدید سبز شده در این جسم، پیرتر شدم و توأمان جوان تر، خطر کردم و به قعر اقیانوس اطلس درونم رفتم! و بر لبهی سیوشش میدانم که من سرتق و پر روی درونم برای «رسیدن» اصلا دست بردار نیست و حاضر است خیلی بیش از خیلی سمج باشد و زبل! خیلی قرار است بازی داده نشود و مثل بچه پر روها تخس باشد و کم نیاورد، قرار است سی و ششِ پر از بالا پایینی در پیش باشد که کف دستم پر از تاول و زانوها خونی باشد امااا لبخندم عمیق باشد و گشاد! :)
برای خود سی و پنج ساله ام به وقت تولد انفرادی در شیربنی فرانسه

تند تند می نویسم و اشک می ریزم، کلمات مثل عنکبوت های مرده و مچاله شده پخش شدن رو کاغذ و هیچ تکونی نمیخورن! از متن فیلمنامه پرت میشم به زندگی واقعی، به یه چیز بی ربط! ذهنم پر از خرچنگ شده، صدای راه رفتن و چنگالاشون میاد که به هم میخورن، سرمو تکون نمیدم مبادا صداشون به خاطر تکونای من بیشتر بشه!، خودکار خوب نمی چرخه رو کاغذ، باید بگردم قلم و کاغذ مناسبمو پیدا کنم، دیگه نه تایپ آرومم میکنه نه نوشتن رو کاغذ، کلمات پشت هم میریزه رو کاغذ، مثل شیر آب، کاغذ رو گرفتم زیرش که بشینه روی کاغذ.

میرم تو کلمات فیلمنامه، یه کُنش نوشتم که مجدد میخونمش و گریهم شدت میگیره، بلند بلند گریه کردم، خیلی وقته بلند گریه نکردم، کجا خوندم میگفت گریه حجامت روحه، گریه رو رها کردم... کلمات مثل آبشار ریخت روی کاغذم و کاغذم از انبوه کلمات چرک شد؛ رفتم تو متن و کنار "این" نشستم و نوازشش کردم؛ بغضمو فرو خوردم، نمی خواستم "این" گریه های منو ببینه، خوبم شد که ندید، "این" خیلی رنجوره، دیگه دیدن این گریه ها حقش نیست، بذار به درد خودش بمیره، راحت باش "این" ، راحت باش، به دردت بمیر اینِ کوچکِ طفلکی.
تو زندگی قبلی چهار شهریور روز مهمی بوده لابد...
تصور می کنی قوی شدی! پوستت کلفت شده! بازم می تونی بزنی به دل ماجرا، بازم میتونی جمع کنی همه چی رو، بازم می تونی زخماتو خودت رفو کنی، بازم میتونی، بازم می تونی، بازم میتونی والله که دیگه نمیشه، این پوست انقدر کلفت شده که مفصل ها دیگه حرکت نمیکنه، این درد انقدر زیاده که زندگی کردن عادی یادت رفته، مگه آدم چقدر طاقت داره! هر چند وقت یکبار کنترش صفر بشه و اد از سر شروع کنه، ما قوی نبودیم چاره نداشتیم، ادا قوی ها رو در آوردیم، حالا هم یه سری وقایع پا گذاشتن رو خرخرهمون نمیذارن نفس بکشیم، یه سری داستانا خار شده تو گلومون نه میره پایین نه میاد بیرون! چی بگم از چی بگم، نمیخواد نزدیک من بشینی دردی میشی، برو اونورتر بشین بندهی خدا، برو اونورتر.

خونه داشته باشی و بی خانمان باشی...
لنز طبی چشمم را در آوردم و پوستم را با روغن کرچک و بادکش ماساژ دادم، نخ دندان کشیدم و مسواک زدم، صورتم را برای بار دوم با فوم شستم و آبرسان زدم، مرطوب کننده هم زدم و روغن ترکیبی به مژه و ابرو ها کشیدم، نایت گارد جدید را از قاب درآوردم و شستم و رفتم تا آشپزخانه و دو لیوان آب خوردم و یک لیوان آب به دست در تاریکی راهرو رفتم جلوی کتابخانه و کورمال کورمال یک کتاب نو از بستهی کتاب هایی که همین دو روز پیش پیک آورده بود و تحویل نگهبان داده بود و من فردا صبحش درون کتابخانه چیده بودم برداشتم و آوردم درون تخت، گذاشتم روی بالشم، معمولا کتاب تا پای تخت می آید اما درون تخت نه، چون معتقدم کتاب که همراهم بیرون آمده آلوده شده، یک نفر نهیب زد که مگر همین کتاب نو درون کتابفروشی و چاپخانه دستمالی و آلوده نشده نادان!، کتاب را برداشتم برانداز کردم، ناله برآورد که: بخدا من تمیزم؛ خندیدم گفتم می دانم، حتی اگر یک شی خیلی تمیز در این دنیا باشد تو و دوستانت هستید، پشت چشم نازک کرد و لبخند زد، گذاشتمش روی صندلی کنار تخت، و تقویت ناخن را باز کردم و به ناخن های انگشتان پا کشیدم و یک قلپ آب سرد خوردم و دراز کشیدم، داشتم فکر میکردم از صبح هزار کار میکنم و هر هزار کار را که تیک میزنم گمان میکنم خیلی کار درستم، لیست ها پایانی ندارد و هر روز کمتر وقت دارم برای انجام امور، مدام میدَوَم و کمتر می نشینم و همزمان در صدها جبهه میجنگم، بماند که درون مغزم مدام صدای انفجارست، اما از بیرون ساکتم! خیلی ساکت، همین تقویت ناخن را که میزدم به ناخن انگشتان پاهایم فکر می کردم چه کسی این همه تکلف به زندگی ما آدم ها وارد کرد! بهتر بگویم چه کسی این همه تکلف وارد زندگی ما زن ها کرد؛ زن بودن یکطرف، مادر بودن یک طرف، انسان بودن هم یک طرف! چه حال خنده داریست از صبح در بیری کلاژی از تمام نظام ها و هنجارهای خود ساخته و قانون های روتین شده دست و پا میزنیم تا شب؛ همان تصویر کذایی زجرآور که همین بالا و پایین های فوق الذکر را به زندگی زن امروز دیکته کرده! اما به یک مرد! بعید میدانم. به راستی واقعا زندگی یک مرد اینقدر پیچیده است!

راستش این روزها بسیار میدوم برای کسب کردن، و این ها همه با لذت است و بی اجبار، خودم میخواهم تمام این الف تا ی دویدن را! اما امروز داشتم فکر می کردم این همه دویدن باعث شده کمتر از پنجره به بیرون نگاه کنم و در زندگی سرک بکشم! و از شما چه پنهان گمان می کنم دارم زندگی را زیر آفتاب ظهر مرداد ماه ذبح می کنم و جان دادنش را تماشا میکنم! کاش از خودم دو نسخه داشتم، یکی حسابی کار می کرد و می دوید و دیگری حسابی میزیست و لبخند میزد و در آغوش میکشید!
به قول محمود دولت آبادی که الحق قصه زندگی من هم همین است:
آن جا یک قهوه خانه بود.
اما ننشستیم به نوشیدن دو تا استکان چای.
چرا؟
دنیا خراب می شد اگر دقایقی آن جا مینشستیم
و نفری یک استکان چای میخوردیم؟
عجله،
همیشه عجله...
کدام گوری میخواستم بروم؟
من به بهانه رسیدن به زندگی،
همیشه زندگی را کشته ام...
عکسنوشت: سال پیش همین روزها، مینا عکس را بیخبر از من برداشته و خب دوستش دارم
عنوان نوشت: اسم کتابی از محمود دولت آبادی