دلم کمی خدامیخواهدبرای بندگی بی حدوحصر, تابدوم, بی قرار, تامسجد, تامعبدتاکویر.تاخدا


کودکی باخوداندیشید:خداچه میخورد وچه میپوشد ودرکجامنزل دار:

نداامد:خداغم بندگانش رامیخورد...گناه انهارامیپوشاندودردل شکسته انان ساکن است ....


پ.ن:

فامیل دور:گاهی کسی رادوست داریم امااونمیفهمد.گاهی کسی مارادوست داردمانمیفهمیم .

خلاصه یه مشت نفهم جمع شدیم تشکیل اجتماع دادیم...:))



پ.ن:

مهربانی جاده ای است که هرچه بیشترروند.خطرناکترمیگردد.نمیتوان بازگشت .امالحظه ای بایددرنگ

 کردوشایدگامی به بیراهه برداشت...(دکترعلی شریعتی)


"امضــــــــــا:الـــــــــینا":9:


هر وقت از دست کسی یا چیزی ناراحت شدی  فقط یه لحظه به نبودنش  یا نداشتنش  فکر کن.


ادم هــــا لالـــت میکنند....

بـــعدهی میپرســــــند.....

چراحــــــرف نمــــیزنی؟....

این خنــــــده دارتــــرین....

نمایشنامه ی دنیــــابود...

(نیل سایمون)


بی ربط نوشت:دل درد گرفته ام ان قدر که فنجـان های قهــوه را سر کشیده ام اما…تو ته هیچکدام نبودی…


هوینطوری نوشت:!.:.اَگـﮧ میخوـای یکیُِو ـاَز دَست بدـی.:.!
.

فقَطــ کآفیـﮧ دوستِش دـاشتِـﮧ بآشی.؟

.
!.:.ـهَمین کآفیـﮧ.:.!


پی نوشت:خـدایا...امروز را مهمانم باش...به یک فنجان قهوه ی تلخ...!!! وقتش رسیده...طعم دنیایت را بدانی...


من نوشت:من حالم خوبه هاجوگرفته خوشم اومدازاین متناگذاشتم:)


"امضــــــــــا:الـــــــــینا":9:


خدا...

استاد دانشگاه با این سوال­ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند
آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟

آیا شیطان وجود دارد؟ آیا خدا شیطان را خلق کرد؟
شاگردی با قاطعیت پاسخ داد: بله او خلق کرد.

.....

بقیه ادامه(ارزش خوندن داره)


"امضــــــــــا:الـــــــــینا":9:

 

ادامه نوشته

...


زنـــدگــــــــــی مثـــــــــل دوچـــــــرخــــــــه ســــــــواری مــــــــــی مـــــــونه …

واســــه حفـــظ تعــــادلــت...

همـــــیـشه بایـــد در حرکــــت باشـــــی … (آلبرت انیشتن)


پ.ن:وقتی بیش ازحددوسش داری,

حسودمیشی,حساس میشی

چشم دیدن نگاههای بقیه روبهش نداری,

چشم نداری ببینی غیرازتوبابقیه هم حرف میزنه,

همش ازش دلگیروناراحت میشی,مدام نگرانودلواپسشی,

ایناهمش ازدوست داشتن زیاده,

امااون فکرمیکنه داری بهش گیرمیدی که خاک توسرخرش کنن:|


"امضــــــــــا:الـــــــــینا":9:


...


دیــالــوگ مــاندگــار جــان ویـــن:

پـــــول خُــوشبَختـــــی نمیــــاره

ولــــــی...

گریِــــه کَـــردَن تـــوی یِـــه مـرسِـدِس بنـــز

آسونتَـــر از گِریــــــه کِـــردَن روی یـــه دوچَرخــــــه س ...!!!


پ.ن1:"زن قداست داره واسه سایه بالاسربودن بایدمردبودنه نر(دیالوگ فیلم رسوایی)"

پ.ن2:"یه مورچه صدبارم دونش بیفته،صددفعه ورش میداره...واسه چی؟واسه اینکه امیدداره(پسرخاله)"


"امضــــــــــا:الـــــــــینا":9:

...

 

دنیا ، به شایستگی هایت پاسخ می دهد نه به آرزوهایت

پس ، شایسته ی آرزوهایت باش


پ.ن:یلدامبارک:))

"امضــــــــــا:الـــــــــینا":9:


ادما روزی معنی حرف هایشان را

میفهمند...

روزی متوجه رفتارشان میشوند...

که

با کسی از جنس خودشان

مواجه شوند...


هویجوری نوشت:"چقدر خوشحـال بود شیطــان، وقتی سیب را چیدم؛گمان می کرد فریب داده است مرا؛
نمی دانست تو پرسیده بودی:مرا بیشتر دوست داری یا ماندن در بهشـــت را..
"


"امضــــــــــا:الـــــــــینا":9:

 


مترسک را دار زدندبه جرم دوستی باپرنده!!!که مبادا تاراج مزرعه را به بوسه ای فروخته باشد....

راست میگفت سهراب :این جا قحطی عاطفه است...


پ.ن:"رگ های پاییزیسرشار از شعور ِ درخت اندو خاطرات ِ سه فصل را بر دوش می کشندآرام قدم بگذار ….بر چهره

ی تکیده ی آن هااین برگها حُرمت دارند..درد ِ پاییز ،درد ِ ” دانستن ” است"


پ.ن:"دقت کردین !؟قصه‌ها واسه ” بیدار کردن ” آدما نوشته شده اما ما واسه ” خوابیدن ” ازشون استفاده می‌کنیم !


"امضــــــــــا:الـــــــــینا":9:

                     

صدای باران زیباترین ترانه خداست

که طنینش زندگی را برای ما تکرار می کند؛ نکند فقط به گل آلودگی کفشهایمان بیندیشیم!؟


پ.ن:"مے گوينـد قِسمتـــ نيستـــ حِکمَتـــ استـــ !!.....خدايـا . . ..مـَن معنیِ قِسمتـ و حِکمَتـــ را نمے دانمــ.امـآ تـو

معنےِ طاقَتــــ را مے دانـی . . ....مـگــه نــه ؟؟؟


"امضــــــــــا:الـــــــــینا":9:

              

وقتی دلتنگ باشی تمام آرامش یک ساحل را هم به تو بدهند

بازهم دل توبارانیست. . .خیس تر از دریا. . .خراب تر از موجها. . .


پ.ن :"آرامش آنست که بدانی در هر گام دست تو در دست خداست لحظه هایتان آرام" 


"امضــــــــــا:الـــــــــینا":9:

                        

"همه ی بدبختی های ما ناشی از این است که
نسل کهنه ی ما به تحجر مبتلاست،
و نسل جدید به هـــیچ و پـــوچ . . . !"

دکتر شریعتی


پ.ن:"بعضــی اشک ها هستندبـی دلیل ، بی بهانه ، یک دفعه ، نصف شبی عجیب ، آدم را آرام می کنند . . . !


"امضــــــــــا:الـــــــــینا":9:

                         

...

  

ادامه نوشته

اکبر عبدی همبازی مرحوم حسین پناهی، خاطره-ای از همکار سابقش می-گوید که خواندن آن خالی از لطف نیست.
اکبرعبدی می-گوید:
«یک روز سر سریال بودیم.
هوا هم خیلی سرد بود.
از ماشین پیاده شد بدون کاپشن.
گفتم: حسین این جوری اومدی از خانه بیرون؟ نگفتی سرما می-خوری؟!
گفت: کاپشن قشنگی بود نه؟
گفتم: آره.
گفت: من هم خیلی دوستش داشتم ولی سرراه یکی را دیدم که اون هم دوستش داشت و هم احتیاجش داشت.
من فقط دوستش داشتم! 


پ.ن:ادامه مطلبم سربزنین:)


"امضــــــــــا:الـــــــــینا":9:


          

ادامه نوشته

هارواردکلی

پسر فقیری که از راه فروش خرت و پرت در محلات شهر، خرج تحصیل خود را بدست میآورد یک روز به شدت دچار تنگدستی شد. او فقط یک سکه ناقابل در جیب داشت.

در حالی که گرسنگی سخت به او فشار میاورد، تصمیم گرفت از خانه ای تقاضای غذا کند. با این حال وقتی دختر جوانی در را به رویش گشود، دستپاچه شد و به جای غذا یک لیوان آب خواست.

دختر جوان احساس کرد که او بسیار گرسنه است. برایش یک لیوان شیر بسیار بزرگ آورد.

پسرک شیر را سر کشیده و آهسته گفت: چقدر باید به شما بپردازم؟

دختر جوان گفت: هیچ. مادرمان به ما یاد داده در قبال کار نیکی که برای دیگران انجام می دهیم چیزی دریافت نکنیم.....


پ.ن:"اینویکی ازدوستان برام فرستادخوشم اومدگذاشتم:)(اقاپژمان مچکر)"

"امضــــــــــا:الـــــــــینا":9:

            

ادامه نوشته

شهرمن...

شهر من اینجا نیست !

اینجا…
آدم که نه!
آدمک هایش , همه ناجور رنگ بی رنگی اند!
و جالب تر !
اینجا هر کسی
هفتاد رنگ بازی میکند
تا میزبان سیاهی دیگری باشد!
شهر من اینجا نیست!اینجا…
همه قار قار چهلمین کلاغ را
دوست می دارند!
و آبرو چون پنیری دزدیده خواهد شد!
شهر من اینجا نیست!اینجا…
سبدهاشان پر است از
تخم های تهمتی که غالبا “دو زرده” اند!
من به دنبال دیارم هستم,

شهر من اینجا نیست…شهر من گم شده است!




پ.ن:"عزیزدلم":)))»

پسرخاله یه کیک مسموم کننده روخودش تنهاخورده بودکه بقیه نخورن مریض بشن.

مجری گفت چراننداختی دور؟

گفت مورچه هامیخوردن مریض میشدن!!

به مورچه هاکه نمیشه سرم زد!!

گناه دارن خب...




پ.ن2:"پاییزودوست دارم زیاااااااد.....

اصن تواین هوامخصوصاتوشمال چایی داغ میچسبه عجیب بشینی کنارپنجره بیرونوتماشاکنی...:)




 

پ.ن3:"بریدادامه مطلب عکس گذاشتم:)"



                     


"امضــــــــــا:الـــــــــینا":9:




ادامه نوشته

من اومدم :)

11مهرتولدمه درجریان باشین کادویادتون نره:))

پ.ن:تولدم مبارک:9:


"امضــــــــــا:الـــــــــینا"

دیگر نه " شلــــــــــوار پاره" نشانه ی" فقر" است....

نه" سکوت "علامت" رضایت".....

دنیای غریبیســـــــــــــــــــت ارزشــــــــــــــــها "عـــــــــوض" شده اند !!!!!

و" عوضـــــــــــــــــــــــــــــی" ها با اززش.....


پ.ن:"ازادمهابت نسازید...!این خبانت است...هم به خودتان....هم به خودشان...!خدایی میشوند که خدایی نمیدانند...!وشمادراخرمیشویدسرتاپاکافرخدای خودساخته....!


"امضــــــــــا:الـــــــــینا"  :9:

                       

در هیاهوی زندگی دریافتم چه دویدن هایی که فقط پاهایم را از من گرفت در حالیکه گویی ایستاده بودم !چه غصه هایی که فقط به سپیدی مویم حاصل شد در حالیکه قصه کودکانه اى بیش نبود !دریافتم کسی هست که اگر بخواهد میشود و اگر نخواهد نمی شود !به همین سادگی …


پ.ن1:"این روزهابه جای "شرافت"ازانسانهافقط "شر"و"افت" میبینی!...

وقتی کسی اندازت نیست....دست به اندازه ی خودت نزن.....(حسین پناهی)


پ.ن2:"ادامه مطلب سه تادیگه عکس گذاشتم حتماببینین:)


"امضــــــــــا:الـــــــــینا"  :9:

                        

ادامه نوشته

چه مهمانان بی دردسری هستندمردگان نه به دستی ظرفی راچرک میکنند.نه به حرفی دلی را آلوده.تنهابه

 شمعی قانعندواندکی سکوت....(حسین پناهی)


پ.ن:"ادامه مطلب چنتاعکس ازجنگلای شهرمون گذاشتم ببینین«روی(عکس)کلیک کنین:) "


"امضــــــــــا:الـــــــــینا"  :9:

                       

ادامه نوشته

دنیا آنقدر جذابیت های رنگارنگ دارد که تا آخر عمر هم بدوی ..
چیزهای جدیدی هست که هنوز میتوانی حسرتشان را بخوری ...
پس یک جاهایی در زندگی ترمز دستیت را بکش ، بایست و زندگی کن ..

پ.ن:"خدایا! یا نوری بیفکن یا توری..ماهی کوچکت از تاریکی اقیانوس می ترسد..."

"امضــــــــــا:الـــــــــینا"  :9:
                        

سخت است یکرنگ ماندن

در دنیایى که مردمش براى پررنگ شدن حاضرند هزار رنگ باشند . . .


پ.ن:"اینجا زمین است ، زمین گرد است !تویی که مرا دور زدی ..... فردا به خودم خواهی رسید !!!!

حال و روزت دیدنیست....


"امضــــــــــا:الـــــــــینا"  :9:

                          

عجب رسمی ست رسم آدمیزاد
که دور افتاده را کم میکنند یاد
که دور افتاده حکم مرده دارد 
که خاک مرده را کی میبرد باد                                                                                                                              "پ.ن:"آنان که بودنت را قدر نمی دانندرفتنت را "نامردی" میخوانند"

"امضــــــــــا:الـــــــــینا"  :9:


                         

یاد میگیری هر دست دادنی به معنای رفاقت نیست

یاد میگیری تفاوت میان حرف و برف را

یاد میگیری اینکه عشق به زبان نیست  به زمان است

یاد میگیری هدیه‌ ها، معنی عهد و پیمان نمی‌دهند

یاد میگیری زمان گرانبهاترین چیزیه که داری  برای هر بی سروپایی صرفش نکن

یاد میگیری  ذره یی نور در تاریکی غنیمت است

یاد میگیری توهر شرایطی که هستی شاکر، قانع و مفید باشی

یاد میگیری شیطان آنقدر هم بد نیست در قیاس با بعضی ها

«حالا میفهم چرا سجده نکرد»

یاد میگیری به هرکسی دل نبندی و با خداحافظی ها نشکنی

یاد میگیری خیلی می ارزی.



پ.ن:"بزرگتر که می شوی غصه هایت زودتر از خودت قد می کشند لبخندهایت را در آلبوم کودکیت جا میگذاری وناخواسته وارددنیای لبخندهای مصنوعی میشوی شاید بزرگ شدن، آن اتفاقی نبود كه انتظارش را میكشیدم…!"


"امضــــــــــا:الـــــــــینا"  :9:

                      

                        

 اَز آدمہا بگـــذر 
دلتـــ را گنده تر ڪـטּ 
ناراحتـــ ایـטּ نبـــاش ڪہ چرا 
جاده ے رفاقتـــ 
با تو همیشہ یڪ طرفہ استـــ 
مہم نیستـــ اگر همیشہ یڪ طرفہ اے
شاد باش ڪہ چیزے ڪم نگذاشتہ اے
و بدهڪار خودتـــ ، رفاقتتـــ 
و خـــدایتـــ نیستے

پ.ن:"سکوتخطرناکتر از حرفهای نیشدار استکسی که سکوت میکند ،
روزیسرنوشتحرفهایش را به شما خواهد گفت.

"امضــــــــــا:الـــــــــینا"  :9:
 
                        

ایـــטּ جــــآ زَمیــــטּ اَستــ حَــ ـوآ بـــوלטּ تـــآوآטּ

سَنگینــــے לآرל . حَــ ـوآ کِــﮧ بـــآشـے بَعضـــیهآ

هَوآ بَـــرِشآטּ مے לآرל کِــﮧ آלم اَنـــد . . .


پ.ن:"هیچ وقت هیچ انسانی راتا مقام خدایی ارتقاء ندهید!می‌رود از آن بالاعذاب نازل می‌کند بدتر از عذاب الهی!"


"امضــــــــــا:الـــــــــینا"  :9:

                        

گذشته ای که حالمان را گرفته است,


آینده ای که حالی برای رسیدنش نداریم,


و حالی که حالمان را بهم میزند.


چه زندگی شیرینی...!



پ.ن:"کتاب زندگی ات راتنهابرای شماراندکی ازمردم بازکن.


چراکه دراین جهان انگشت


شمارندکسانی که فصل های کتابت رادرک کنند.


دیگران تنهاکنجکاوندکه بدانند.



"امضــــــــــا:الـــــــــینا"  :9:


                         




به قول حسین پناهی:

می دانی ، یک وقت هایی باید روی یک تکه کاغذ بنویسی "تـعطیــل است" و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت، باید به خودت استراحت بدهی، دراز بکشی دست هایت را زیر سرت بگذاری به آسمان خیره شوی و بی خیال ســوت بزنی، در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند، آن وقت با خودت بگویـی :

بگذار منتـظـر بمانند....



"امضــــــــــا:الـــــــــینا"  :9:

                        


میگـــن سیگـار بــه آدم آرامــش میده !

کاش یکی پیدا میشــد بــتونــه قد یه نخ سیگــار باشـــه


پ.ن:"خدا پرسید :میخوری یا میبری؟و من پاسخ دادم:می خورم!چه می دانستم لذتها را می برند و حسرتها را می خورند."



"امضــــــــــا:الـــــــــینا"  :9:

                        

                          

آدم ها عجیب اند . . .


در کودکی به عروسکی که باید با آن بازی کنند،

دل می بندند!

اما وقتی بزرگ می شوند،

با دل آدمی که باید به آن دل ببندند،

بازی می کنند!!!



پ.ن:"بســــاطــ کرده امــــو تمامــــ نداشتــــه هایمــــــ رابه حراجـــــ گذاشتـــــه ام …بیــــــ انصافـــــ چانه نزنـــــحسرتــــــ هایمــــــ …به قیمتـــــ عمرمــــتمامــــــ شـــده !"



"امضــــــــــا:الـــــــــینا"   


                         

                     



                                                دختـــــــر

(ﺩﺧﺘﺮﯼ ﺯﯾﺒﺎ ﺑﻮﺩ ﺍﺳﯿﺮ ﭘﺪﺭﯼ ﻋﯿﺎﺵ، ﮐﻪ ﺩﺭﺁﻣﺪﺵ ﻓﺮﻭﺵ ﺷﺒﺎﻧﻪ
ﺩﺧﺘﺮﺵ ﺑﻮﺩ)
ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺭﻭﺯﯼ ﮔﺮﯾﺰﺍﻥ ﺍﺯ ﻣﻨﺰﻝ ﭘﺪﺭﯼ ﻧﺰﺩ ﺣﺎﮐﻢ ﭘﻨﺎﻩ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﻗﺼﻪ
ﺧﻮﺩ ﺑﺎﺯﮔﻮ ﮐﺮﺩ . ﺣﺎﮐﻢ ﺩﺧﺘﺮ ﺭﺍ ﻧﺰﺩ ﺯﺍﻫﺪ ﺷﻬﺮ ﺍﻣﺎﻧﺖ ﺳﭙﺮﺩ ﮐﻪﺩﺭ
ﺍﻣﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ ﺍﻣﺎ ﺟﻨﺎﺏ ﺯﺍﻫﺪ ﻫﻢ ﻫﻤﺎﻥ ﺷﺐ ﺍﻭﻝ ﺩﺧﺘﺮ ﺭﺍ ......... .
ﻧﯿﻤﻪ ﺷﺐ ﺩﺧﺘﺮ ﻧﯿﻤﻪ ﺑﺮﻫﻨﻪ ﺑﻪ ﺟﻨﮕﻞ ﮔﺮﯾﺨﺖ ﻭ ﭼﻬﺎﺭ ﭘﺴﺮ
ﻣﺴﺖ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺍﻃﺮﺍﻑ ﮐﻠﺒﻪ ﺧﻮﺩ ﯾﺎﻓﺘﻨﺪ ﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﻭﺿﻊ،
ﺍﯾﻦ ﺯﻣﺎﻥ، ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺳﺮﻣﺎ، ﺍﯾﻨﺠﺎ ﭼﻪ ﻣﯿﮑﻨﯽ ؟
ﺩﺧﺘﺮ ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﺑﯿﺸﻪ ﻭ ﺟﺎﻧﺶ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺁﺭﯼ ﭘﺪﺭﻡ ﺁﻥ
ﺑﻮﺩ ﻭ ﺯﺍﻫﺪ ﺍﺯ ﺧﯿﺮ ﺣﺎﮐﻢ ﭼﻨﺎﻥ، ﺑﯿﭙﻨﺎﻩ ﻣﺎﻧﺪﻡ.
ﭘﺴﺮﻫﺎ ﺑﺎ ﮐﻤﯽ ﻓﮑﺮ ﻭ ﻣﮑث ﻭ ﺩﯾﺪﻥ ﺩﺧﺘﺮ ﻧﯿﻤﻪ ﺑﺮﻫﻨﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ
ﮔﻔﺘﻦ ﺗﻮ ﺑﺮﻭ ﺩﺭ ﻣﻨﺰﻝ ﻣﺎ ﺑﺨﻮﺍﺏ ﻣﺎ ﻧﯿﺰ ﻣﯿﺂﯾﯿﻢ.
ﺩﺧﺘﺮ ﺗﺮﺳﺎﻥ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﭼﻬﺎﺭ ﭘﺴﺮ ﻣﺴﺖ ﺗﺎ ﺻﺒﺢ ﭼﮕﻮﻧﻪ
ﺑﮕﺬﺭﺍﻧﺪ ﺩﺭ ﮐﻠﺒﻪ ﺧﻮﺍﺑﺶ ﺑﺮﺩ . ﺻﺒﺢ ﮐﻪ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﺪ ﺩﯾﺪ ﺑﺮ ﺯﯾﺮ ﻭ
ﺑﺮﺵ ﭼﻬﺎﺭ ﭘﻮﺳﺘﯿﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﺣﻔﻆ ﺳﺮﻣﺎ ﻫﺴﺖ ﻭ ﭼﻬﺎﺭ ﭘﺴﺮ ﺑﯿﺮﻭﻥ
ﮐﻠﺒﻪ ﺍﺯ ﺳﺮﻣﺎ ﻣﺮﺩﻧﺪ.
ﺑﺎﺯ ﮔﺸﺖ ﻭ ﺑﺮ ﺩﺭ ﺩﺭﻭﺍﺯﻩ ﺷﻬﺮ ﺩﺍﺩ ﺯﺩ ﮐﻪ:

ﺍﺯ ﻗﻀــــــﺎ ﺭﻭﺯﯼ ﺍﮔﺮ ﺣـﺎﮐــــﻢ ﺍﯾﻦ ﺷـــﻬــﺮ ﺷـﺪﻡ

ﺧﻮﻥ ﺻـﺪ ﺷـﯿـــﺦ ﺑﻪ ﯾﮏ ﻣﺴـﺖ ﻓﺪﺍ ﺧـــﻮﺍﻫﻢ ﮐﺮﺩ

ﻭﺳــﻂ ﮐﻌـــﺒــﻪ ﺩﻭ مِــیخـﻮﺍﻧﻪ ﺑﻨــــﺎ ﺧـــﻮﺍﻫﻢ ﮐﺮﺩ

ﺗﺎ ﻧﮕــــﻮﯾﻨــﺪ که ﻣﺴــــــــــﺘﺎﻥ ﺯ ﺧــــﺪﺍ ﺑﯿـﺨــﺒﺮﻧد


"امضــــــــــا:الـــــــــینا"