اول از همه بگم دو روز پیش یعنی 18 آبان تولدم بود.
تقریبا دو ماه و ۱۰ روز مونده تا تولد ائلمان. اما بالاخره این کم غذایی کار دستش داد و از دکترش خواستم براش یه چکاپ کامل بنویسه. مخصوصا که گفت دو کیلو نسبت به وزن نرمال کم داره و قدش هم چند سانتی کوتاهه. _ منم سر این قد چقدر حساسم! فکر کنم بخاطر کوتاه قدی خودم باشه _ خلاصه یه روز بردیمش آزمایشگاه . ولی خیلی سخت بود خون گرفتن از یه رگ کوچولو . بمیرم برای پسرکم که چقدر گریه کرد. جالب این بود که با اینکه میدونست درد داره ولی اون یکی دستش رو هم آورد جلو تا خون بگیرن. اول آروم آروم میگفت نمیخوام. ولی بعد گریه شد شدیدتر شد. تا چند ساعت بعدش هم هی به دستش نگاه میکرد و بغض میکرد.
خدا رو شکر مشکلی نبود تو آزمایشهاش. دکتر فعلا دو تا شربت داده تا یکماه بعد دوباره ببریمش که تغییرات وزن و قدش رو چک کنه. نمی دونم مشکل غذای ائلمان چند سالگی برطرف میشه. البته خدا رو شکر باید بگم فعلا ماهی و کباب رو خوب میخوره. که میترسم از اونها هم زده بشه.
دو هفته پیش هم با ائلمان رفتیم سینما. عصر یکی از روزهای دلگیر پاییزی من و ائلمان تنهایی حوصله مون سر رفته بود. بابایی هم قرار بود دیر بیاد خونه. یهو به ذهنم رسید ائلمان رو ببرم فیلم " کلاه قرمزی و بچه ننه" رو ببینه! با کلی ذوق و شوق رفتیم و منتظر نشستیم. همش یه ردیف پر شد !!! با اینکه ائلمان کم و بیش خوشش اومد ونشست به دیدن فیلم (البته اخرهاش دیگه داشت از صندلیها میرفت بالا) ولی من خودم اصلا خوشم نیومد. همش میگفتم چرا این فیلم رکورد فروش رو زده! بهر حال زمان خوبی بود برای مادر و پسری.
چند وقت پیش هم از طرف مهد بردنشون قلعه سحرآمیز. راستش چند روز بعدش که خبر تصادف اتوبوس راهیان نور! اومد از رضایتمون برای فرستادن ائلمان پشیمون شدم. یهو یه ترسی اومد تو وجودم. ولی خب بهشون خیلی خوش گذشته بود. مخصوصا که سوار اتوبوس شده بودن و ائلمان عاشق اتوبوس و کلا ماشینهای سنگین مث کامیون و 18 چرخ و ایناست... 
خدا رو شکر با مهدش خوب کنار اومده. فقط صبحها یکمی سخت بیدار میشه. اونم بخاطر اینکه بعدازظهر زیاد میخوابه. حتی وقتی بعدازظهر بیدارش میکنم میگه خوابم میاد و میخواد بخوابه.
مربیهاش هم ازش راضین. جالبه که تو خونه خیلی کم نقاشی میکشه یا رنگ میکنه ولی مربی نقاشیش خیلی تعریفشو میکنه و میگه نسبت به بقیه نقاشی و رنگش عالیه!
حتی غذاشو هم تو مهد بهتر میخوره. و یه چیز دیگه اینکه مربیش میگه رابطه ائلمان با همکلاسیهای دخترش خیلی بهتره و ترجیح میده پیش اونا بشینه تا پسرها!!!
سه شنبه هم جلسه اولیا و مربیان داشتن تو مهد که خوب بود.
دیگهههه آهان این وروجک من عاشق نینی کوچولوهاست. یه دختر عموی سه ماهه داره به اسم حسنا. هر بچه ای رو میبینه میگه شبیه حسناست. یا میگه ما هم بریم حسنا بیاریم!
عمو موسیقی و عمو قصه مهد رو خیلی دوست داره. مخصوصا تو خونه میاد از عمو موسیقی تقلید میکنه و اهنگ میزنه. اگه علاقه داشته باشه و حوصله کنه تصمیم دارم سال دیگه ببرمش کلاس موسیقی.
خوشبختانه احساس میکنم نسبت به قبل بیشتر به حرفم گوش میده و آرومتر شده. خدا رو شکر.
راستی مهر ماه یه سر رفتیم شمال. فکر کنم بهترین موقع واسه شمال رفتن همین مهر ماهه. هر چند یه مقدار آب دریا سرد شده بود ولی هوا عالی بود...
ممنون به ما سر میزنین. 