دهه فجر آئینه است که خورشید اسلام در آن درخشید و به ما منعکس شد.





رهبر معظم انقلاب در جریان سفر خود به استان خراسان شمالی درباره حجاب برخی استقبال کنندگان اظهارنظر کردند.
رهبر معظم انقلاب خطاب به مسئولان فرمودند:«خودتان را مجهز کنید،مسلح به سلاح معرفت و استدلال کنید،بعد به این کانونهاى فرهنگى-هنرى بروید و پذیراى جوانها باشید.
با روى خوش هم پذیرا باشید؛با سماحت،با مدارا.فرمود:«و سنّة من نبیّه»،که ظاهراً عبارت است از «مداراة النّاس»؛مدارا کنید.ممکن است ظاهر زنندهاى داشته باشد؛داشته باشد.
بعضى از همین هائى که در استقبالِ امروز بودند و شما - هم جناب آقاى مهماننواز، هم بقیهى آقایان- الان در این تریبون از آنها تعریف کردید،خانم هائى بودند که در عرف معمولى به آنها میگویند«خانم بدحجاب»؛اشک هم از چشمش دارد میریزد.حالا چه کار کنیم؟ردش کنید؟مصلحت است؟حق است؟نه، دل،متعلق به این جبهه است؛جان،دلباختهى به این اهداف و آرمانهاست.
او یک نقصى دارد.مگر من نقص ندارم؟نقص او ظاهر است،نقصهاى این حقیر باطن است؛نمىبینند.«گفتا شیخا هر آنچه گوئى هستم/آیا تو چنان که مینمائى هستى؟».ما هم یک نقص داریم،او هم یک نقص دارد.با این نگاه و با این روحیه برخورد کنید.البته انسان نهى از منکر هم میکند؛نهى از منکر با زبان خوش،نه با ایجاد نفرت.بنابراین با قشر دانشجو ارتباط پیدا کنید.»
برای هر مشکلی بهترین و قابل دسترس ترین راه حل را پیدا می کردند و در مقابل حتی توقع تشکری هم نداشتند و برای رفع مشکل ها منتظر حکم و دستور هم نمی ماندند.
این عکس هم یکی از همان موارد است.به جای این که منتظر نردبان مخصوص شوی،خودت یا علی بگو و بالای کانال را دید بزن.
در مورد این عکس حرف دیگری نیست.ببینید و برای این همت بسیجی یا علی بگویید.
اوایل بهمن ماه 137۷ بود و بعد از ماه مبارک رمضان.همراه"مسعود دهنمکی"و فرزندانم سعید و مصطفی-که آن موقع هفت–هشت سال بیشتر نداشتند–خدمت مقام معظم رهبری بودیم.نماز جماعت مغرب و عشا در جمع کوچک مان به امامت آقا خوانده شد و آقا همان جا روی سجاده برگشت رو به ما و حال و احوال و گپ و گفت شروع شد.تازه نشریه شلمچه،به ضرب و زور"عطاالله مهاجرانی"وزیر ارشاد اصلاحات تعطیل و قلع و قمع شده بود.
مسعود تقویم زیبایی را که در نوع خود در آن زمان بی نظیر بود، با خود آورده بود تا تقدیم آقا کند.سررسید جالب"یاد یاران"با تصاویر رنگی شهدا که در نوع خود اولین بود.
آقا،سررسید را گذاشتند جلویش و شروع کردند به تورق.برای هر کدام از شهدا که تصویرش را می دیدند،خاطره یا نکته ای می گفت.از شهید"سیدمجتبی هاشمی"که فرمودند:"آقا سید برای خودش در آبادان حال و هوایی داشت."تا شهید"عباس بابایی"که آقا خواب زیبایی را که چند شب قبل از آن شهید دیده بودند،تعریف کردند.
شهید"محمود کاوه"که آقا از آشنایی اش با خانواده آن عزیز در مشهد گفت و شهیدان دستواره که چند روز قبل از آن،به سر مزار آن سه برادر شهید رفته بود و ...
هر کدام از تصاویر زیبا،احساس آقا را با خود همراه داشت.مثلا عکس شهید"علی اشمر"–قمرالاستشهادیین لبنان-برای آقا خاطره آخرین دیدار پدر آن شهید و برادر بزرگ تر او محمد را به همراه داشت،که حاج منیف گفته بود:"آقا،من حاضرم همین پسرم محمد را هم به راه اسلام و ولایت فدا کنم."و آقا که بر پیشانی محمد بوسه زده بودند؛و چندی بعد،محمد اشمر در عملیات مقاومت جنوب لبنان،با گلوله صهیونیست ها که بر پیشانی اش نشست،به شهادت رسیده بود.
از بقیه بگذریم.
همه اینها را گفتم تا به این جا برسم.
آقا در بین صحبت هایش فرمود:
"تصویر شهیدی در اطاق من هست که بسیار زیباست و خیلی به آن علاقه دارم."
وقتی پرسیدم متعلق به کدام شهید است؟ایشان فرمودند که نامش را نمی دانم. سپس به آقا میثم–فرزندشان-گفتند که برود و آن عکس را بیاورد.
دقایقی بعد که صحبت ها درباره عظمت شهدا گل انداخته بود،آقا گفتند:
"حتما باید شما اون عکس رو ببینید."
سپس رو به میثم کردند و مجددا گفتند:"شما برو اون عکس شهید رو از اطاق من بیار."
که آقا میثم رفت و سرانجام عکس را آورد.
کارت پستال کوچکی بود از شهیدی با بادگیر آبی،که بر زمین تفتیده شلمچه آرام گرفته بود.
آن عکس را قبلا دیده بودم.عکسی بود که"موسسه میثاق"منتشر و پخش کرده بود.زیر آن هم نام شهید را نزده بودند.
عکس را که آورد،آقا با احترام و ادب خاصی آن را به دست گرفتند و رو به ما نشان دادند.همان طور که آن را جلوی چشم ما گرفته بودند،فرمودند:
"شما به چهره این شهید نگاه کنید،چقدر معصوم و زیباست...الله اکبر...من این را در اطاق خودم گذاشته ام و به آن خیلی علاقه دارم."
ناگهان یاد کلامی از دوست عزیزم"حسین بهزاد"افتادم.
چندی قبل از آن،حسین همان عکس را نشانم داد و نکته بسیار مهمی را تذکر داد.آن شهید جوان با سربند خود لوله اسلحه اش را بسته بود و...
به آقا گفتم:
"آقا،یک نکته مهمی در این عکس هست که مظلومیت او را بیشتر می رساند."
آقا نگاه عمیقی به عکس انداختند و با تعجب پرسیدند که آن نکته چیست؟که حرف حسین بهزاد را گفتم:
"این بسیجی،با سربند خود لوله اسلحه اش را بسته که گردوخاک وارد لوله اسلحه نشود.یعنی این شهید هنوز به خط و صحنه درگیری نرسیده و با اسلحه اش هنوز تیر شلیک نکرده است."
با این حرف،آقا عکس را جلوتر بردند و در حالی که نگاهش را به آن عزیز دوخته بود،با حسرت و با حالتی زیبا فرمودند:
"الله اکبر...عجب...سبحان الله...سبحان الله"
دست آخر،آقا مسعود زرنگی کرد و از آقا خواست تا اجازه دهدند عکس آن شهید را به عنوان یادگار به او بدهند.آقا هم پذیرفتند و روی دست راست شهید بر عکس،امضا کردند و به عنوان یادگار به مسعود دادند.
دیدن این مطلب باعث شد تا این خاطره آقا را درباره شهید را ذکر کنم:
مزار این شهید کجاست؟
با دیدن تصاویر شهدا،به یک عکس خیره شد و ناگهان فریاد زد که این«هادی»من است.من با دستان خودم این کلاه را برایش بافتم.
سالهاست عکسی از یک شهید را در صفحات مختلف اینترنتی،وبلاگها،سایتها و حتی بر دیوارهای شهرها میبینیم.عکس شهیدی که با لباس بارانی آبی خود و کلاهی که به گفته مادرش او برای فرزندش بافته است،از مظلومیت شهدایمان در دل صحراهای جنوب سخن میگوید.
به گزارش خبرگزاری دانشجویان ایران(ایسنا)،هادی ثناییمقدم یازدهم تیرماه 1351 در شهرستان لنگرود بدنیا آمد.این نوجوان بسیجی روز 23 دیماه سال 1365 در منطقه عملیاتی«شلمچه»به شهادت رسید اما پیکرش هیچگاه بازنگشت.همرزمان او از نحوه شهادتش بر اثر اصابت مستقیم تیر میگویند یادآور میشوند که هادی به همراه تعداد زیادی از شهدا به کنار جاده انتقال داده شد. پارچه سفید به همراه چوبی در کنار او قرار داده شد تا آمبولانسها راحت او را پیدا کنند و به عقب برگردانند.آنها از آن محل دور شدند، آمبولانسها تعدادی از شهدا را به سمت پشت خط آورد ولی خبری از پیکر هادی نبود.
تا به امروز کسی نفهمیده است بر سر پیکر شهید هادی ثناییمقدم چه آمده است؟عدهای میگویند احتمال دارد گلوله خمپارهای به کنار پیکرش خورده و او را در زیر خاک پنهان کرده و همین امر باعث شده است که آمبولانسها او را پیدا نکنند.
سالها از این ماجرا گذشت و از هادی تنها یک مزار خالی در شهرمان باقی ماند.در یکی از روزها مادر شهید به زیارت مزار فرزندش به گلزار شهدا میرود و پس از دعا و فاتحه از جای خود بلند میشود. ظاهرا در گلزار شهدا،نمایشگاه عکسی از شهدای کشورمان برپا بوده است. مادر شهید ثناییمقدم به تصاویر شهدا نگاه میکند و به یک عکس خیره میشود و ناگهان فریاد میزند این هادی منه....این هادی منه... .
خانوادههای شهدای حاضر در گلزار شهدا دور او جمع میشوند.کسی نمیدانست چه اتفاقی افتاده است. مادر شهید به سمت مسئول نمایشگاه میرود و میگوید این عکس را از کجا آوردهاید؟،چه کسی این عکس را گرفته است؟آنها نمیدانستند صاحب این عکس و عکاس آن کیست.اما مادر شهید میگوید:
- این هادی منه...من با دستان خودم این کلاه را برای او بافتم.این هادی منه...
روزی در منزل مقام معظم رهبری،در خدمت ایشان بودم،بحث قدری به طول انجامید و نزدیک نماز مغرب شد. پس از نماز،معظم له به من فرمودند:«آقا رحیم!شام را مهمان ما باشید.»در عین حال که این را توفیقی می دانستم،خدمتشان عرض کردم:«اسباب زحمت می شود.»مقام معظم رهبری فرمودند:«نه بمانید،هر چه هست با هم می خویم.»وقتی سفره را گشودند و شام را آوردند،دیدم شام چیزی جز املت ساده نیست.
«به نقل از سردار رحیم صفوی»
به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق،عکسی که می بینید٬در اردیبهشت ماه سال 1373،توسط«احسان رجبی»به ثبت رسیده است.محل عکس برداری،ارتفاع 112،واقع در شمال منطقه ی عملیاتی«فکه»است.برادر حسین احمدی،پیکر شهیدی که به تازگی تفحص شده است،نظاره می کند.پیکر این شهید که پس از 12 سال،چهره نمایانده است،ویژگی بسیار بارز و تکان دهنده ای دارد.


«کتاب ولی امر،ص۸۶»