دهه فجر آئینه است که خورشید اسلام در آن درخشید و به ما منعکس شد.

افسران - دهه فجر آئینه است که خورشید اسلام در آن درخشید و به ما منعکس شد .

ایرانی و لبنانی در سنگر «دفاع از حرم»

به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق، «سید جعفر حسین هاشم» به تاریخ 9 اردیبهشت 1366 در روستای «عين التينة» واقع در غربِ «دره‌ی بقاع» (لبنان) متولد شد.در نوجوانی به «مقاومت اسلامی لبنان» پیوست و هنگام آغاز دفاع مقدس از شرافتِ شیعه در «سوریه»، به یگان های «مدافع حرم» ملحق شد. وی در روز جمعه، 10 آبان 1392 در نبرد با سرسپرده‌گان «اسلام آمریکایی»، پای در بساط «عند ربهم یرزقون» نهاد و به عمه‌ی جلیله اش پیوست. هفده روز پس از شهادت این فرمانده‌ی لبنانیِ «مدافعان حرم»، «محمدحسن (رسول) خلیلی» مدافع ایرانی حرم «زینب کبری(سلام الله علیها)»، هنگام دفاع از حریمِ بارگاه «حضرت رقیه(سلام الله علیها)» بال در بال ملائک گشود و چند روز بعد، پیکرش در قطعه 53 بهشت زهرای تهران (ردیف : 787 شماره :4)، تا روز ظهور مولایش، به امانت گذاشته شد.
تصویری که مشاهده می کنید، یادگاری است تاریخی که «سید‌جعفر حسین هاشم» و «محمدحسن (رسول) خلیلی» را، مدت کوتاهی پیش از شهادت، در کنار هم، به ثبت رسانده است.

فرزندان معنوی «حضرت روح الله» از لبنان و ایران، در جوار حریمِ عصمتِ اباعبدالله (صلوات الله علیه) دست در دست هم نهاده اند تا در نبرد با تبارِ «شرک و تکفیر» و نواده گان «ابوسفیان»، آینده‌ی تاریخِ «اسلام ناب محمدی(صلوات الله علیه)» را رقم بزنند و تو ای برادر!
بگو که از کدامین قبیله ای

عکس / مدافع ایرانی در کنار مدافع لبنانی حرم
مدافعان حرم «آل الله»، شهیدان «سید جعفر حسین هاشم» (با پیراهن زرد) و «محمدحسن (رسول) خلیلی»

عکس / مدافع ایرانی در کنار مدافع لبنانی حرم
مزار شهید مدافع حرم زینبی «سید جعفر حسین هاشم» در روستای «عين التينة» واقع در غربِ «دره‌ی بقاع»

«راز مخالفت با ولی و حجت زمانه»

سلام.

می گویند خامنه ای مسیر انقلاب را بعد از امام منحرف کرد.

امام‌ خامنه‌ای(مدظله‌العالی)

می گویند انقلاب را قبول داریم. امام را قبول داریم. خامنه ای را قبول نداریم.

چرا؟

اما این حرف ها به گوش ما آشناست.

آنجایی که به رسول خدا می گفتند ما خدا را قبول داریم. تو را قبول نداریم.

به امیر المومنین می گفتند پیغمبر را قبول داریم تو را قبول نداریم.

به امام خمینی می گفتند امام زمان را قبول داریم تو را قبول نداریم.

امام زمان را قبول داریم مراجع تقلید را قبول نداریم. و ...

همیشه به حجت زمانه که میرسند یک گام عقب هستند.

اما به نظر می رسد همانطور که بت پرستان به دروغ می گفتند خدا را قبول داریم.

معاویه به دروغ می گفت پیغمبر را قبول داریم و ...

این ها هم دروغ می گویند امام زمان را قبول داریم.

باور کنید دروغ می گویند... .

نظر جالب امام خامنه ای در مورد افراد بدحجاب شرکت کننده در مراسم استقبال

رهبر معظم انقلاب در جریان سفر خود به استان خراسان شمالی درباره حجاب برخی استقبال کنندگان اظهارنظر کردند.

رهبر معظم انقلاب خطاب به مسئولان فرمودند:«خودتان را مجهز کنید،مسلح به سلاح معرفت و استدلال کنید،بعد به این کانونهاى فرهنگى-هنرى بروید و پذیراى جوانها باشید.

با روى خوش هم پذیرا باشید؛با سماحت،با مدارا.فرمود:«و سنّة من نبیّه»،که ظاهراً عبارت است از «مداراة النّاس»؛مدارا کنید.ممکن است ظاهر زننده‌اى داشته باشد؛داشته باشد.

بعضى از همین هائى که در استقبالِ امروز بودند و شما - هم جناب آقاى مهمان‌نواز، هم بقیه‌ى آقایان- الان در این تریبون از آنها تعریف کردید،خانم هائى بودند که در عرف معمولى به آنها میگویند«خانم بدحجاب»؛اشک هم از چشمش دارد میریزد.حالا چه کار کنیم؟ردش کنید؟مصلحت است؟حق است؟نه، دل،متعلق به این جبهه است؛جان،دلباخته‌ى به این اهداف و آرمانهاست.

او یک نقصى دارد.مگر من نقص ندارم؟نقص او ظاهر است،نقصهاى این حقیر باطن است؛نمى‌بینند.«گفتا شیخا هر آنچه گوئى هستم/آیا تو چنان که مینمائى هستى؟».ما هم یک نقص داریم،او هم یک نقص دارد.با این نگاه و با این روحیه برخورد کنید.البته انسان نهى از منکر هم میکند؛نهى از منکر با زبان خوش،نه با ایجاد نفرت.بنابراین با قشر دانشجو ارتباط پیدا کنید.»

زود به تهران برگرد........

 

بسیجی یعنی این........

عکس / بسیجی یعنی این بسیجیان در سالهای دفاع مقدس،یک ویژگی اساسی داشتند.

برای هر مشکلی بهترین و قابل دسترس ترین راه حل را پیدا می کردند و در مقابل حتی توقع تشکری هم نداشتند و برای رفع مشکل ها منتظر حکم و دستور هم نمی ماندند.

این عکس هم یکی از همان موارد است.به جای این که منتظر نردبان مخصوص شوی،خودت یا علی بگو و بالای کانال را دید بزن.

در مورد این عکس حرف دیگری نیست.ببینید و برای این همت بسیجی یا علی بگویید.


تصویر شهید"هادی ثنایی مقدم"زینت بخش اطاق آقا

15531.jpg

اوایل بهمن ماه 137۷ بود و بعد از ماه مبارک رمضان.همراه"مسعود دهنمکی"و فرزندانم سعید و مصطفی-که آن موقع هفت–هشت سال بیشتر نداشتند–خدمت مقام معظم رهبری بودیم.نماز جماعت مغرب و عشا در جمع کوچک مان به امامت آقا خوانده شد و آقا همان جا روی سجاده برگشت رو به ما و حال و احوال و گپ و گفت شروع شد.تازه نشریه شلمچه،به ضرب و زور"عطاالله مهاجرانی"وزیر ارشاد اصلاحات تعطیل و قلع و قمع شده بود.


مسعود تقویم زیبایی را که در نوع خود در آن زمان بی نظیر بود، با خود آورده بود تا تقدیم آقا کند.سررسید جالب"یاد یاران"با تصاویر رنگی شهدا که در نوع خود اولین بود.
آقا،سررسید را گذاشتند جلویش و شروع کردند به تورق.برای هر کدام از شهدا که تصویرش را می دیدند،خاطره یا نکته ای می گفت.از شهید"سیدمجتبی هاشمی"که فرمودند:"آقا سید برای خودش در آبادان حال و هوایی داشت."تا شهید"عباس بابایی"که آقا خواب زیبایی را که چند شب قبل از آن شهید دیده بودند،تعریف کردند.
شهید"محمود کاوه"که آقا از آشنایی اش با خانواده آن عزیز در مشهد گفت و شهیدان دستواره که چند روز قبل از آن،به سر مزار آن سه برادر شهید رفته بود و ...

هر کدام از تصاویر زیبا،احساس آقا را با خود همراه داشت.مثلا عکس شهید"علی اشمر"–قمرالاستشهادیین لبنان-برای آقا خاطره آخرین دیدار پدر آن شهید و برادر بزرگ تر او محمد را به همراه داشت،که حاج منیف گفته بود:"آقا،من حاضرم همین پسرم محمد را هم به راه اسلام و ولایت فدا کنم."و آقا که بر پیشانی محمد بوسه زده بودند؛و چندی بعد،محمد اشمر در عملیات مقاومت جنوب لبنان،با گلوله صهیونیست ها که بر پیشانی اش نشست،به شهادت رسیده بود.

از بقیه بگذریم.

همه اینها را گفتم تا به این جا برسم.
آقا در بین صحبت هایش فرمود:
"تصویر شهیدی در اطاق من هست که بسیار زیباست و خیلی به آن علاقه دارم."
وقتی پرسیدم متعلق به کدام شهید است؟ایشان فرمودند که نامش را نمی دانم. سپس به آقا میثم–فرزندشان-گفتند که برود و آن عکس را بیاورد.

دقایقی بعد که صحبت ها درباره عظمت شهدا گل انداخته بود،آقا گفتند:
"حتما باید شما اون عکس رو ببینید."
سپس رو به میثم کردند و مجددا گفتند:"شما برو اون عکس شهید رو از اطاق من بیار."
که آقا میثم رفت و سرانجام عکس را آورد.

کارت پستال کوچکی بود از شهیدی با بادگیر آبی،که بر زمین تفتیده شلمچه آرام گرفته بود.
آن عکس را قبلا دیده بودم.عکسی بود که"موسسه میثاق"منتشر و پخش کرده بود.زیر آن هم نام شهید را نزده بودند.

عکس را که آورد،آقا با احترام و ادب خاصی آن را به دست گرفتند و رو به ما نشان دادند.همان طور که آن را جلوی چشم ما گرفته بودند،فرمودند:
"شما به چهره این شهید نگاه کنید،چقدر معصوم و زیباست...الله اکبر...من این را در اطاق خودم گذاشته ام و به آن خیلی علاقه دارم."

ناگهان یاد کلامی از دوست عزیزم"حسین بهزاد"افتادم.
چندی قبل از آن،حسین همان عکس را نشانم داد و نکته بسیار مهمی را تذکر داد.آن شهید جوان با سربند خود لوله اسلحه اش را بسته بود و...
به آقا گفتم:
"آقا،یک نکته مهمی در این عکس هست که مظلومیت او را بیشتر می رساند."
آقا نگاه عمیقی به عکس انداختند و با تعجب پرسیدند که آن نکته چیست؟که حرف حسین بهزاد را گفتم:
"این بسیجی،با سربند خود لوله اسلحه اش را بسته که گردوخاک وارد لوله اسلحه نشود.یعنی این شهید هنوز به خط و صحنه درگیری نرسیده و با اسلحه اش هنوز تیر شلیک نکرده است."

با این حرف،آقا عکس را جلوتر بردند و در حالی که نگاهش را به آن عزیز دوخته بود،با حسرت و با حالتی زیبا فرمودند:
"الله اکبر...عجب...سبحان الله...سبحان الله"
دست آخر،آقا مسعود زرنگی کرد و از آقا خواست تا اجازه دهدند عکس آن شهید را به عنوان یادگار به او بدهند.آقا هم پذیرفتند و روی دست راست شهید بر عکس،امضا کردند و به عنوان یادگار به مسعود دادند.

15531.jpg

دیدن این مطلب باعث شد تا این خاطره آقا را درباره شهید را ذکر کنم:

مزار این شهید کجاست؟

با دیدن تصاویر شهدا،به یک عکس خیره شد و ناگهان فریاد زد که این«هادی»من است.من با دستان خودم این کلاه را برایش بافتم.
سالهاست عکسی از یک شهید را در صفحات مختلف اینترنتی،وبلاگ‌ها،سایت‌ها و حتی بر دیوارهای شهرها می‌بینیم.عکس شهیدی که با لباس بارانی آبی خود و کلاهی که به گفته مادرش او برای فرزندش بافته است،از مظلومیت شهدایمان در دل صحراهای جنوب سخن می‌گوید.
به گزارش خبرگزاری دانشجویان ایران(ایسنا)،هادی ثنایی‌مقدم یازدهم تیرماه 1351 در شهرستان لنگرود بدنیا آمد.این نوجوان بسیجی روز 23 دی‌ماه سال 1365 در منطقه عملیاتی«شلمچه»به شهادت رسید اما پیکرش هیچگاه بازنگشت.همرزمان او از نحوه شهادتش بر اثر اصابت مستقیم تیر می‌گویند یادآور می‌شوند که هادی به همراه تعداد زیادی از شهدا به کنار جاده انتقال داده شد. پارچه سفید به همراه چوبی در کنار او قرار داده شد تا آمبولانس‌ها راحت او را پیدا کنند و به عقب برگردانند.آنها از آن محل دور شدند، آمبولانس‌ها تعدادی از شهدا را به سمت پشت خط آورد ولی خبری از پیکر هادی نبود.

تا به امروز کسی نفهمیده است بر سر پیکر شهید هادی ثنایی‌مقدم چه آمده است؟عده‌ای می‌گویند احتمال دارد گلوله خمپاره‌ای به کنار پیکرش خورده و او را در زیر خاک پنهان کرده و همین امر باعث شده است که آمبولانس‌ها او را پیدا نکنند.
سال‌ها از این ماجرا گذشت و از هادی تنها یک مزار خالی در شهرمان باقی ماند.در یکی از روزها مادر شهید به زیارت مزار فرزندش به گلزار شهدا می‌رود و پس از دعا و فاتحه از جای خود بلند می‌شود. ظاهرا در گلزار شهدا،نمایشگاه عکسی از شهدای کشورمان برپا بوده است. مادر شهید ثنایی‌مقدم به تصاویر شهدا نگاه می‌کند و به یک عکس خیره می‌شود و ناگهان فریاد می‌زند این هادی منه....این هادی منه... .
خانواده‌های شهدای حاضر در گلزار شهدا دور او جمع می‌شوند.کسی نمی‌دانست چه اتفاقی افتاده است. مادر شهید به سمت مسئول نمایشگاه می‌رود و می‌گوید این عکس را از کجا آورده‌اید؟،چه کسی این عکس را گرفته است؟آنها نمی‌دانستند صاحب این عکس و عکاس آن کیست.اما مادر شهید می‌گوید:
- این هادی منه...من با دستان خودم این کلاه را برای او بافتم.این هادی منه...

                                                                                  «وبلاگ حمید داوودآبادی»

هر چه هست با هم می خوریم!!

روزی در منزل مقام معظم رهبری،در خدمت ایشان بودم،بحث قدری به طول انجامید و نزدیک نماز مغرب شد. پس از نماز،معظم له به من فرمودند:«آقا رحیم!شام را مهمان ما باشید.»در عین حال که این را توفیقی می دانستم،خدمتشان عرض کردم:«اسباب زحمت می شود.»مقام معظم رهبری فرمودند:«نه بمانید،هر چه هست با هم می خویم.»وقتی سفره را گشودند و شام را آوردند،دیدم شام چیزی جز املت ساده نیست.

«به نقل از سردار رحیم صفوی»

عکس پاهای بسته فرزندِ خمینی(ره)

به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق،عکسی که می بینید٬در اردیبهشت ماه سال 1373،توسط«احسان رجبی»به ثبت رسیده است.محل عکس برداری،ارتفاع 112،واقع در شمال منطقه ی عملیاتی«فکه»است.برادر حسین احمدی،پیکر شهیدی که به تازگی تفحص شده است،نظاره می کند.پیکر این شهید که پس از 12 سال،چهره نمایانده است،ویژگی بسیار بارز و تکان دهنده ای دارد.

دست ها و پاهای شهید با سیم تلفن بسته شده و در غربت و مظلومیت بی مانندی،به احتمال قوی،زنده به گور گردیده است.سیم تلفن های دور پاها به خوبی مشخص است.این معامله ای است که بعثی ها با بسیاری از بسیجیان و پاسداران مظلوم گرفتار شده در حلقه ی محاصره ی فکه کردند.
آیا به راستی کسی جز این رزمندگان بی نام و نشان،شایستگی اطلاق عنوان«فرزند خمینی»را دارد؟کسانی که تنها به عشقِ آن نایب امام عصر(عج)وحشیانه ترین شکنجه ها را به جان خریدند و با گوشت و پوست و خون خود،با امامِ عشق بیعت نمودند.
آی شما میراث داران روح الله!وای بر روزگارتان!پاهای بسته ی این بسیجی، هشداری است هولناک برای شما!هیچ یادتان هست کدام میراث  حضرت روح الله است که خودش فرمود اگر از آن غفلت کنید،گرفتار دوزخ الهی شده و خواهید سوخت؟؟


می ترسم خیلی ها باور نکنند...

حجت الاسلام سید علی اکبری:«ما زمانی خدمت ایشان(امام خامنه ای)رفتیم و از آقا درخواست نمودیم تا اجازه بفرمایند از داخل منزل شان وضعیت زندگی شان را فیلم برداری کنیم٬تا مردم وضعیت زندگی رهبر خود را ببینند و بفهمند که ایشان چگونه زندگی می کنند.آقا فرمودنند:«اگر شما بخواهید زندگی مرا نشان بدهید می ترسم خیلی ها باور نکنند

«کتاب ولی امر،ص۸۶»