یکی از همکاران، سالها در کلاسهای آموزشی برای معلمان (دورههای ضمن خدمت) تدریس میکرد و تقریباً حرفهایش برای همگان تکراری شده بود و این را همه میدانستند.
***
یک روز مبصر، دانشآموزی را به دفتر مدرسه آورد و گفت: «آقا اجازه! معلممان میگوید: این درس نمیخواند و باز هم تکالیف را ننوشته. شما پیگیری کنید.»
مبصر رفت. دانشآموز در درس نخواندن، شیطونی و شیرینزبانی سابقهدار بود. یکدفعه جوش آوردم: «این چه وضعیه؟ چرا درس نمیخوانی؟ این دفعهی چندمه که میآیی دفتر؟ حالا دیگه میفرستمت ضمن خدمت کلاس آقای... تا بفهمی باید درس بخونی. آنجا بروی، میدانی چی میشه؟ باید حرفهای سی سال قبل که همهاش تکراری است را بشنوی. تو حتماً باید بروی آنجا... .»
دانشآموز که از توپ و تشرهای من بیشتر از حرفهایم ترسیده بود، گوشهی شلوارم را گرفته بود و التماس میکرد: «آقا تو را به خدا، من را انباری بفرست؛ اما ضمن خدمت نفرست، آقا! من حوصلهی سی سال قبل را ندارم، آقا! التماس میکنم... .»
از یک طرف خندهام گرفته بود که دانشآموز فکر میکرد دورهی ضمن خدمت جای ترسناکی است و او چطور حرفهای مرا حفظ کرده بود و به خودم تحویل میداد، از طرف دیگر چطور این جملهها به ذهنم رسید که به جای تنبیه، بچه را بترسانم تا درسش را بخواند.
***
چند روز بعد حکایت را برای آقای ... تعریف کردم و حلالیت طلبیدم. او با صمیمیت تمام خندید و گفت: «امان از این فکر خلّاق!»