درسوگ دوست

 

صابره جانم

رفیق لحظه های تنهایی

همپای شبگردیهای خیالی

هفت روز و هفت شب است

که جانم از اندوه رفتنت ویران وجهانم از جای خالی ات خراب است

مهربانِ ماهروی بی مانند

باور دارم که مرگ ، پایانِ بودنت نیست اما آغاز دلتنگی ست...

عزیزِ دلِ دردمندم

ازرفتنِ بی خداحافظی ات پیداست که دیگر سلامم را پاسخ نمی گویی

رفیق جانم،اصلا رفیقِ جانم

کسی مرا در مرگ تو تسلا نداد

چونکه میان تن‌های ما نسبتی نبود

اما روح تنهایم را تو خویشاوند بودی بانوی عاشق...

می دانم که زندگی را با تمام رنجهایش دوست می داشتی

می دانم که میلت به ماندن بود

اما...

اما هیچ...

چونکه نمی دانم چرا باید می رفتی!!!

دوستت دارم ومیدانم که دیگر تکرار ان جمله را در پاسخم نمی گویی

به جان‌ِ دلِ بیقرارت ، بی اندازه دلتنگم...

دلتنگ تو و دلتنگ مادری که مهربانی تو تسلای دردِ نبودنش بود

راستی به مادرم سلام برسان وبگو:

دوستش دارم...

 

پی نوشت:صابره ی عزیزم،مخاطبِ مهربان امضای خدا بود

روح نازنینش در آرامش مطلق باشد.

 

گمشده

تو ، خود را می جویی
من خدای را و دیگری...
 گاه به گاه
بی وعده ی دیدار
در منزلی به هم می رسیم
دردهای مشترکمان را
در سکوت دوره می کنیم
گمشده هایمان را
به نشانی که خود نمی دانیم
از یکدیگر سراغ می گیریم
انگار خودِ پنهان تو
و خدای خاموش من
وگمشده ی غریب دیگری
سخت خویشاوند همند!
تو سکوت مرا می شنوی
من نگاه تو را می خوانم
و این آشنایی
به یافتن، امیدمان می بخشد...

 

همدرد

و تنها 

یک همدرد

یک همروح

می تواند قلب تو را

با همه ی دردمندی ، بخنداند...

 


"برای دوست ترین دوست"

سلام
پیش ازشرح دلتنگی،بگویمت:
توکه بانوی بارانم می خوانی
خود
نابترین اجابت دعای بارانی!!!
واما بعد...
حال دلم خوب نیست
ملالی هست جزدوری شما
ملال گم شدنم
درسکوت تو و همهمه ی دنیا...

چندیست باران که می بارد
تو نمی آیی
اندوه نبودنت می آید
دست دلم را می گیرد
وبه تماشای آن روزهای رازآلود رویایی می برد
که توبودی وتوبودی وتو...
واندکی من
که حالادیگرنیست!

قرارمان‌ بر بی قراری بود،بماند
اما سخت است،درداست
که نشانمان نیز در بی نشانی باشد
تو می دانی ومن
که این واژه ها
نه حکایت عاشقانه است
نه شور شاعرانه...
تمنای بیماری ست
محتاج دم مسیحایی ...

دوست داشتن اگر

               به دلیل است

                          نه از دل...

                                ترجیح دلم

                                     تنهایی نجیبانه است

                                               بر آشنایی غریبانه...!

 

برای خوبترین دوست که این دفتر یادگار اوست:

 

بعضی آدمها

بی دعوت  می آیند

و بی رخصت می روند

اما تکه ای از خود را در تو بر جای می گذارند

و پاره ای از تو را با خود می برند

و تو آنقدر مات این آمدن و رفتن می شوی

که دیر می فهمی اینان رسولان خدایند

که رسالتشان تنها

واداشتن تو به زندگی ست!

آدمهایی که شبیه کسی نیستند

اما برای تو آشناترین آشنایند!

چنان که از انکار ناگفته هایت دست می کشی

و به اندازه عمر رفته ات هم صحبتشان می شوی

به حریم دل و جانت محرمشان می دانی

و از عریانی روحت در حضورشان پروا نداری

نه در دوراهی تردید رهایت می کنند

و نه حتی در بیراهه ی کفر از تو می گریزند

انگار که بیش از خودت به تو مومنند!

تو را بسیار می بخشند و هیچ طلب نمی کنند

چنان که دلت می خواهد

همه ی مهرت را بر جانشان بیفشانی!

تمام ذرات بودنشان معناست

بی آنکه در هیچ واژه ای بگنجند

و می روند اما هرگز خاطره نمی شوند

انگار که همیشه حوالی دل تو هستند

در سکوت و فریاد،دراندوه وشادمانی

و در بغض و تبسم خویش

همواره ردی از حضورشان می یابی

و این چنین با تو می مانند

با آنکه رفته اند...!

 

پی نوشت:

الهی؛

پیش و بیش از شور حسینی

شعور حسینی مان عطا فرما!

شب آرزو

نه فقط امشب ، که همه  شب و هر لحظه،آرزویم این است:

که خدا بزرگترین  باورمان باشد و نزدیکنرین دوست 

چونکه امضای اجابت هر آرزو ، به دست اوست...!

 

گمشده

گاهی گمان می کنم از تو گم شده ام

و تو می دانی برای آنکه می خواهد در تو گم شود

از تو گم شدن چه ویرانی وحشتزایی ست...

چه سقوط بی پایان و چه نابودی نمایانی ستَ!

وقتی میان من و تو ، جز من و تو نیست

چه بیم دارم که بگویم گاهی حتی از لطف لطیف تو به تنگ می آید دلم...

حس خوشایندی ست که هیچکس را توان بازگرداندن رای تو از من نیست

ور نه بعضی آدمها با کوتاهی بییش و زبانهایی همیشه مهیای نکوهش،چه برسر دلم می آوردند.

آدمهایی که تنها می توانند گفتار و رفتارم را بشنوند و تماشا کنند

و همیشه گمان می کنند حقیقت همان است که شنیده و دیده می شود

و چه خوب است که تو اندیشه ی مرا فهم می کنی و احساسم را لمس...

از تنگنای لطافت لطفت گفتم که بسیاری اش روحم را به حیرت می کشاند و دلم را در محنت می نشاند.

تو می دانی کسی را به نام تو خواندن و دری را به شوق دیدار تو کوفتن و به تماشایت نرسیدن چه رنج

جانکاه و محنت فزایی ست و من این هر دو را می شناسم.

گاه از بس که آشنایی چه غریب می نمایی خدا...

و گاه این دل را که خانه ی توست ، در جستجوی خویش به هر کجا و ناکجا می کشانی خدا...!!!

تا ببینم خدایی که در آسمان می جستمش،همان است که در این خاکدان یافته ام

خدایی که در لطافت برگ گل می بوییدمش،همان است که در نیش خارهای بی شمار،طعم حضورش

را چشیده ام.

خدایی که خیال می کردم چون کوه پشت بودنم ایستاده است

همان است که در تمام لحظه ها جز در کنار من نمانده است

اصلا" پناهی که پشت سر باشد،خود دلواپسی عظیمی ست

و همیشه آدم را مضطرب می کند که مبادا به پشت سر نگاه کند و پناهش را نبیند

هر که پشتم به اوست پناهم نیست

هر که در کنار من است و دستم را می فشارد که بودنش را به یادم بیاورد

تنها او حامی و همراه من است

و تو اینگونه ای و نیز هر که آیینه ی تو و آشنای عشق است.

بندهای بندگی را می گشایم

نه اینکه نخواهم بنده ات باشم

پیشتر می خواهم در حوالی بودن تو،بی بند و بهانه عاشقی کنم

و می دانم که تو عاشق را از اسیر دوست تر می داری

و کدام عاشقی ست که اسیر نباشد...؟!

پس عاشقم بخواه،عاشقم بمان وعاشقم بمیران...

 

ادامه ی مطلب برای دوستان و همراهانم...

 

دوست

دوست یعنی

        صاحب دلی 

             که سهم تو

                     از مهربانی خدا

                                در نزد اوست ...

 

برای روحی که رو به زوال است

برای جانی که جامش تهی ست

به قدر مهربانیت دعا کن ای دوست...