مادیان

 

خراب حالی ما لشکری نمی خواهد

بس است آمدن و رفتن نفس ما را !

- صائب -

 

 

زن که باشی

فرقی نمی کند

جنگی ده ساله به راه بیاندازی

یا سیصد سال از عمرت را

صرف بیدار کردن شوهرت کنی...

بیدار شو هلن !

دقیانوس را در گهواره خوابانده ام

و دیگر از خرابه های تروا

صدای گریه هیچ دختر بچه ای

به گوش نمی رسد ...

.

.

.

زن که باشی

فرقی نمی کند

چای بریزی

یا چمدان ببندی !

مادرم چمدان می بندد

و من فکر می کنم

چقدر سخت است که تمام دارایی

یک زن باشی !

 

 

پروپاگاندا

(1)

روی مبل لم می دهی

و روزنامه ات را ورق می زنی

همه چیز خوب است

و صفحه حوادث هم مدت هاست

-         شبیه افکار سردبیر محترم -    

بوی خون نمی دهد

 

(2)

من و انبوه دشمنان فرضی اطرافم

بیش از حد

این مانور را جدی گرفته ایم

تو ؛

استتار کرده ای

 

(3)

آنقدر حرفه ای تعلیم دیده ام

که حتی گلوله های مشقی هم

از مغزم می گذرند

می افتم

و لم می دهم روی مبل

 

(4)

دست هایم را به یاد نمی آوری

و می بینی

خونی که از شقیقه هایم سرازیر شده

چقدر طبیعی به نظر می رسد  

چشم هایم را می بندم ...

 

(5)

چشم هایش را می بندد

ویدئو خاموش

        و روزنامه ها مچاله می شوند

در خیابان ها می دود

و می ترسد از تمام چیزهایی

که زیادی طبیعی به نظر می رسند ...

 

بدون مرز

دیگر به هیچ چیز نمی شود اعتماد کرد

وقتی درتل آویو

ماشه را می کشی

و قلبم در شمس العماره

از کار می ایستد

بیشتر به یاد می آورم

آخرین بار

موهایم را به بند پوتین تو بافته ام

و هر بار که به تو فکر می کنم

مشتی از موهایم را کنده ام

تو اما ؛

مرزهای امپراتوری ات را نقاشی کن

و فراموش کن

گلوله ای که شلیک شد

من بودم ...