الهم صل علی محمد و آل محمد

درخواست از بازدیدکنندگان حرفهای تنهائی

یکی از دوستان واسم یه درددل کامنت گذاشته ولی بدون اسم آدرس و آی دی ازتون خواهش میکنم حتما آدرس بذارید که من در ژاسخ گوئی شرمنده نشم 

عاشق داریم تا آشغ

آشغ : از وقتی اوبه قلبم نهاده . به هرطرف نگاه می کنم او نو می بینم اینطور نمیشه باید بهش برسم

عاشق : اگه خدا اونو برای همراهی من افریده باشه از وقتی به اون برسم تا آخر عمرم  تنها اونو خواهم دید

آشغ :زیباتر از او کسی رو ندیدم

عاشق :با کمال ترو انسان تر از او ندیدم

آشغ :نمی دونم چطور بهش ثابت کنم عاشقش(آشغش) هستم

عاشق: می دونم بهتر از هرکسی از دلم خبر داره

آشغ: به هرقیمتیباشه باید اونو بدست بیارم

عاشق :حتی به قیمت از دادنش برای خوشبختیش تلاش خواهم کرد

آشغ:برای رسیدن به او حاضرم تمام پلهای پشت سرمو خراب کنم

عاشق:اگه رسیدن به او پلی به سمت تعالی هر دوی ماست آرزو میکنم خدا مارو بهم برسونه

آشغ: خدایا مارو بهم برسون

عاشق :خدایا مارا باهم به خودت برسون

راستی ما دنبال عاشقی هستیم یا آشغی؟؟؟!!!!!!! 

عبیر عاشقانه افراد


آیا تا کنون هیچ شی را عاشقانه نگریسته ای ؟

شاید بگویی آری ، چرا که نمی دانی که نگریستن عاشقانه به یک شی یعنی چه . شاید با شهوت به اشیا نگاه کرده ای ، این چیز دیگری است . کاملا فرق دارد ، درست نقطه مقابل آن است . نخست ... سعی کن تفاوت را درک کنی .

چهره ای زیبا ، بدنی زیبا ، تو به آن نگاه می کنی و احساس می کنی که عاشقانه به آن می نگری ولی چرا به آن نگاه می کنی ؟ آیا مایلی از آن چیزی به دست آوری ؟ آن عشق نیست و شهوت است . آیا می خواهی از آن بهره بکشی ؟ آن گاه شهوت است و عشق نیست . آن هنگام در واقع ، تو فکر می کنی که چگونه از آن استفاده ببری ، چگونه آن را تصاحب کنی ، چگونه از آن بدن وسیله ای بسازی برای خوشوقتی خودت .

شهوت یعنی : چگونه از چیزی برای خوشوقتی خودت استفاده کنی و عشق یعنی ، خوشوقتی تو ابدا مطرح نیست . در واقع ، شهوت یعنی چگونه چیزی به دست آوری و عشق یعنی چگونه چیزی ببخشی . این دو درست نقطه مقابل هم هستند .

اگر چهره ای زیبا ببینی و به آن عشق احساس کنی ، احساس بی درنگ تو در آگاهی ات این خواهد بود که چگونه می توانی این چهره را خشنود کنی ، چگونه این مرد یا این زن را خوشحال کنی . در این جا خودت اهمیتی نداری .

در عشق دیگری مهم است اما در شهوت مهم تو هستی . در شهوت تو فکر می کنی دیگری را وسیله خوشحالی خودت قرار دهی ، در عشق فکر می کنی که خودت چگونه وسیله شوی .

عشق تسلیم است و شهوت یک تهاجم .

تو حتی در شهوت نیز از عشق سخن می گویی . پس فریب نخور !!!!!!!!! به درون بنگر ، آن گاه به این ادراک خواهی رسید که در زندگی حتی یک بار نیز به کسی یا چیزی عاشقانه نگاه نکرده ای .

دومین تفاوتی که باید درک شود این است ... اگر عاشقانه به چیزی مادی یا بی جان نگاه کنی ، آن شی به یک شخص تبدیل می شود . اگر به آن عاشقانه نگاه کنی ، آن گاه عشق تو کلیدی می شود تا هر چیزی را به شخص تبدیل سازد . اگر به یک درخت عاشقانه بنگری ، درخت یک شخص می گردد .

هر گاه عاشقانه به چیزی نگاه کنی ، آن چیز یک شخص می شود و برعکس . هر گاه با چشمانی شهوانی به شخصی نگاه کنی ، آن شخص به یک شی تبدیل می شود . برای همین است که چشمان شهوانی دافعه دارند . چرا که هیچ کس نمی خواهد شی شود . وقتی به همسرت با چشمان شهوانی می نگری او احساس ازردگی می کند . در واقع تو چه می کنی ؟ تو یک شخص را ، یک شخص زنده را به وسیله ای بی جان تغییر می دهی . تو می پنداری که چگونه استفاده کنی و آن شخص کشته می شود .

چشمان شهوانی دافعه دارند و زشت هستند .

وقتی با عشق به کسی نگاه کنی ، او والا می گردد . یگانه می گردد . ناگهان او یک شخص می شود . یک شخص را نمی توان با دیگری جایگزین کرد ولی یک اشیا را می توان جایگزین کرد . یک شی قابل جایگزینی است ولی یک شخص جایگزینی ندارد . او یکتا و یگانه است .

عشق همه چیز را یگانه می کند . به همین سبب تو بدون عشق ، هرگز احساس نمی کنی که شخص هستی . تا زمانی که کسی عمیقا دوستت ندارد ، هرگز احساس نخواهی کرد که موجودی یگانه هستی و به راحتی می توان تو را تغییر داد و جایگزین کرد .

در رابطه شهوانی ، همه چیز شی هست و این غیر انسانی ترین کارهایی است که انسان می تواند انجام دهد : تبدیل شخصی به شی .

وقتی عاشقانه می نگری ، خودت را فراموش کن . خودت را کاملا فراموش کن . برای امتحان یه یک گل نگاه کن و خودت را به تمامی از یاد ببر . بگذار گل باشد و خودت کاملا غایب باشی . گل را احساس کن ، آن گاه عشقی عمیق از آگاهی تو به سمت گل روانه می گردد . تو به وجد می آیی و آن گل ، یک شخص می گردد .

به موضوع دیگری نپرداز . با یک گل سرخ یا با چهره معشوقت باقی بمان . تنها با قلبت بمان . با این احساس که چه کنم تا معشوق شادتر و معشوق تر باشد ؟ و وقتی چنین باشد ، تو غایب خواهی بود ، هرگز به خودت توجه نخواهی کرد .

وقتی به خودت توجه نداری ، خالی می گردی ، فضایی درونت آفریده می شود . وقتی ذهنت کاملا به دیگری متوجه می گردد ، آن گاه درونت خلا ایجاد می شود .

با معشوق ، انسان به تمامی ناتوان می گردد ، این را به یاد بسپار . هر گاه عاشق کسی باشی ، احساس عجز کامل می کنی . درد عشق همین است : فرد نمی تواند احساس کند که چه بکند . او مایل است همه کار بکند ، می خواهد تمامی کائنات را به معشوق ببخشد ، ولی چه می تواند بکند ؟

تو تهی هستی و به همین سبب عشق به یک مراقبه عمیق تبدیل می گردد . در حقیقت ، اگر کسی را دوست داشته باشی ، به هیچ مراقبه دیگری نیازی نیست ولی چون در واقع کسی عاشق نیست ، به 112 تکنیک نیاز دارد و حتی شاید این ها هم کافی نباشد . خود عشق بزرگ ترین تکنیک است ولی عشق مشکل است و حتی ناممکن .

عشق یعنی خود را آگاهانه رها کردن و در همان مکان ، جایی که نفس تو وجود داشته ، دیگری را جای دادن . جایگزینی خودت با دیگری یعنی عشق . گویی که اینک تو نیستی و فقط دیگری هست .

سارتر می گوید که دیگری جهنم است و حق با اوست . او درست می گوید زیرا که دیگری فقط برای تو جهنم می آفریند ولی همچنین او اشتباه می کند ، زیرا اگر دیگری بتواند جهنم باشد ، می تواند بهشت هم باشد ، کافی است با عشق نگاه کنیم . هر زن و شوهر برای یکدیگر جهنم می سازند زیرا هر یک می کوشد تا دیگری را تصاحب کند . غافل از اینکه تنها تصاحب اشیا ممکن است ، نه تصاحب اشخاص !

اگر عاشق باشی ، حتی نگاه خیره بسیار زیباست ، زیرا خیره شدن تو ، او را یک شی نمی سازد . آن گاه می توانی مستقیم به چشمان او نگاه کنی . آن گاه می توانی عمیقا وارد چشمان دیگری شوی . تو او را به یک شی تبدیل نمی کنی ، بلکه نگاه تو از راه عشق ، از او یک شخص می سازد . برای همین است که تنها نگاه خیره عاشقان زیباست و گرنه خیره نگریستن زشت است .

هرگاه شخصی را به یک شی تبدیل کنی ، عملی غیراخلاقی مرتکب شده ای ولی اگر سرشار از عشق باشی ، در آن لحظه سرشار از عشق ، این پدیده ، این برکت با هر موضوعی روی خواهد داد و تو زندگی می بخشی .

هنگامی که معشوق به تصاحب در آید ، عشق رفته است . آن گاه معشوق تنها یک شی خواهد بود . می توانی از او استفاده کنی ، ولی برکات هرگز برنمی گردند ، زیرا آن برکات فقط زمانی می آمدند که او یک انسان بود ، دیگری آفریده شده بود ، شخص را در دیگری آفریده بودی و دیگری نیز ، شخص را در تو آفریده بود . هیچ کدام شی نبودید . هر دو ذهنیت هایی بودید که با هم تلاقی کرده بودند دو انسان که ملاقات کرده اند ، نه یک انسان و یک شی .

اگر بدانی که تو نیستی و آگاهی ات با عشقی عمیق به سوی دیگری حرکت کرده باشد به درختان ، به آسمان ، به ستارگان ، به هر کس ، وقتی که تمام آگاهی ات تو را ترک گفته و به سوی دیگری رفته باشد در آن غیبت نفس ، برکات نازل می شوند .

منبع:

مجله روانشناسی - جامعه

 

نامه ای برای یک مسافر

تو را می خوانم :

تو را می خوانم  و تو را با تمام وجود میخواهم .

تو را با تمام حنجره ها فریاد می زنم . ای عابر کوچه های بی کسی ام . چرا دیگر قدم در چشمانم نمی گذاری ، چرا می خواهی در این خزان سکوت ، پشت  این پنجره  چشمانم یخ بزند .

چشمانم تمام وجودت را زمزمه می کند.

درون غار تنهائی ام برای دوریت ، برای مظلومیتت ، دلواپس ترین ثانیه ها را سپری  میکنم. تورا میخوانم

در این برهوت غم .

مهدی(عج) جان ثانیه ای همدم  من باش.

زیر پاهایم غم سبز شده ، چشمانم را هنوز در مسیر راهت قربانی میکنم تورا می خوانم  چرا نمی آیی ، تو را می خوانم ، نه  تو را فریاد می زنم .....

مهدی ام :

من قبل از اینکه معبود سرزمین تنهائی باشم برده آن بودم و حال که می بینی تنهائی برایم شیرین است چون  تورا پادشاه تنهائی ها ،غریبی ها و مظلومیت ها یافته ام .

مهدی من  منتظرم . بیا و مرا از این لحظه ی  تنهائی نجات بده .

                                                                    به امید آنروز 

 

 

نامه ای برای هیچ کس

به نام او که هر چه دارم و تمنای هرچه ندارم از  اوست

تنها که میشوم یادم  می رود  کجای زمین ایستاده ام . یادم می رود  کجای زمان جا مانده ام . فراموش میکنم  چه وقت فراموش شدم . راستی چه روزی بود ؟!

دلم  میخواهد  فراموشت نکنم  امّا نمی شود و قتی تنها می شوم حتی فراموش میکنم چه چیزهائی را فراموش کرده ام . وقتی تنهائی به سراغم می آید برای شاپرکهایی که پشت  شیشه مانده اند  می سوزد و می خواهم پنجره را برایشان باز کنم . امّا انگار فراموش  میکنم .

  وقتی تنهائی به قدم قلبم  می گذارد . دلم می خواهد بچه گربه تنهائی ام را  بغل کنم و به موهایش دست بکشم امّانگار فراموشم  می شود.

وقتی تنهائی به سویم دست دراز می کند ، دلم میخواهد  چشماهایم را ببندم تا عروسک سیاهم منظره بهشت را پشت پلکهایم نقاشی کند . امّ انگار فراموش میکنم .

وقتی تنهائی تمام وجود م را فرا میگیرد  دوست دارم قلم به دست گیرم  و قصه دختر کو چولوی خاکستر نشین را  بنویسم اما  انگار باز یادم می رود .

وقتی در تنهائی غرق می شوم یادم می رود راه قصر آرزوهایم کدام است و دهکده رویاهایم پشت کدام کوه پنهان ؟1

وقتی تنها می شوم یام می رود که بازمانده کدام قافله ام ، آنوقت

                                                       دلم برای تنهائی  ام می سوزد .....

 

به سراغ من اگر می آیید

نرم و آهسته بیایید

مبادا که ترک بردارد

چینی نازک تنهایی من

 دوستون دارم

 

نامه ای به یک مسافر

آقای من

مولای من

ای مسافر بیابانهای تنهائی

مضطر فاطمه (س)

امیر آل محمد ، پدر مهربان  اهل عالم

می خواهم غربتت  راحکایت کنم :

غربتی که دوازده قرن ریشه دوانیده .غربتی که اشک آسمان وزمین را جاری  ساخته.غربتی که حتی برای بعضی از محبانت ،غریب و ناشناخته است . غربتی که اجدادطاهرت پیش از تولد تو،  بر آن گریسته اند .من از تصور این غربت عاجزم .

از کجا شروع کنم؟ از خود بگویم یا دیگران؟! از نسل های گذشته یا نسل امروز؟ از دوستان شکوه کنم یا از دشمنان ؟ از آنانی بگویم که خاطر عزیزت را می آزارند ؟ از آنها که دستان مهربانت را خون ریز می خوانند ؟

مولای من انگار همه چیز دست به دست هم داده تا در غربت بمانی .

نمی دانم چه کسانی واقعا" تو را و ظهور تو را می خواهند ؟ خدا می داند و تو ... تو ... تو...

از خودم ، از خود ناتوان ، از خود پیردل  شروع  می کنم .

می خواهم به سوی تو بر گردم . یقین دارم بر گذشته های پر از خفت و خاری ام ، پر از غفلتم کریمانه چشم می پوشی . می دانم  در همان روزها و سالهای غفلتم برایم دعا         می کردی ، من از تو گریزان بودم . امّا تو همچون پدری مهربان دورادورمرا زیر نظر داشتی ... العفو.... العفو....!

اری مهدی من ، شاید گفتن از غربتت کمی عجیب و غریب باشد . احتمالاً برخی می پرسند :  " مگر امام زمان هم غریب هست ؟  "

آری مولای من غریب است .

مولای من دوست داشتم از همان اوّل ، اذان عشق تو را در گوشم زمزمه کرده بودند . ای کاش از اول هم مرا برای تو نذر کرده بودند  حلقه برده گی ات  را بر گوشم افکنده بودند .

مهدی جان  دوست داشتم با نام تو زبان باز می کردم . ای کاش که اول زبان باز می کردم نزدیکانم مرا به گفتن  ((  یا مهدی )) وا می داشتند .

ای کاش ! مهد کودکم ، مهد آَشنائی  با تو بود . کاش در کلاس اول دبستان ، معلم الفبای عشق تو را برایم  هجّی می کرد  ونام  آسمانی ات را سر مشق دفتر تکلیفم می داد.

آری مهدی ام در دوره راهنمائی  هیچ کس مرا به خیمه سبز تو راهنمائی نکرد . درسالهای دبیرستانم ، کسی مرا با تو پیوند نزد .

د رکتاب جغرافی صحبتی از تو نبود . در کلاس تاریخ ، کسی مرا با تاریخ غیبت ، غربت  وتنهائی تو آشنا نساخت. دردرس دینی به من نگفتند " بابالله " و " دَیّان دین " حق تویی .آری همان آیه ای که در زیارت آل یاسین آمد همانی که مرا عاشقت کرد  :

(( السلام علیک یا باب الله و دَیّان دینه ))

دریغ که در کتاب ادبیات ، ادب به ساحت قدس تورا گوش زد نکردند .

افسوس که در کلاس نقاشی ، چهره ی مهربان تو رابرایم به تصویر نکشیدند.

مهدی گله دارم .

چرا موضوع انشاء ما به جای " علم بهتر است یا ثروت ؟ " از تو و ظهور تو نبود ؟ مگر نه بی تو نه علم خوب است و نه ثروت  !!!

کاش در کنار زبان بیگانه ، زبان گفته گو با تو را به ما  می آموختند ! کاش وقتی برای آموختن یک زبان خارجی به زحمت می افتادم  به من می گفتند : او تمامی زبان ها و   گویش ها و لهجه ها و....را می شناسد .

قطب شمال و جنوب جغرافیا و قطب مثبت و منفی آهن ربا  را  و خواص آنها را شناختم .امّا ندانستم که قطب عالم امکان ؛ مهدی تنهای من است . ندانستم که چرا تو را به این صفت    می شناسند :

((   اسلام علیک  یا قطب العالم   ))  { صحیفه مهدیه }

مولای من . می دانم در دانشگاه هم  کسی برایم  از تو سخن  نخواهد گفت . پرچمی به نام تو افراشته  نخواهد بود . کسی  مرا به سوی تو دعوت نخواد کرد .

مهدی دلم برای تنهائی ات می سوزد . آری این جامعه اسلامی ماست . کسانی که ادعای انتظارت را دارند . مهدی دلم برای غربتت م یسوزد بمیرم واسه  هق هقت .

مهدی می دونم اونجا هم هیچ استادی برایم اوصاف تو رابیان نخواهد کرد .

مهدی خوشحالم که در عمق ضمیر خود  تورا یافته ام . چندی است با دیده ی دل تو را یافته ام . در قلبم گرمی حضورت را با تمام وجود حس  می کنم . نیازی به ظهورت نیست چون  در قلبم هزران بار ظهورت  را جشن گرفته ام . جشنی از جنس نور .

گوئی دوباره متولد شده ام . شوخی بر دار نیست زندگی برایم بدون تو " مردگی " است .

 

((   الهم عجل الولیک فرج الحجه بن الحسن  ))

   

یا مهدی

بیا که دل پر از غم است

نامه ای برای هیچ کس

 ((  این نامه نوشته یه عزیزه که با عنوان  "  نامه ای برای هیچ کس  " واسم فرستاده منم اونو گذاشتم توی وبلاگم  البته با اجازه خودش ))

 

هیچگاه فکر نمی کردم روزی آینه را خطاب کنم  "  دروغگو "

من تمام صداقت لحظه های دوستی ام را با آینه قسمت کرده ام .خیلی وقتها برای غصه های آینه گریسته ام . گاهی آنقدر مقابل آینه ایستاده ام که دیگران فکر کرده اند دیوانه شده ام . امّا حالا روزهای زیادی است که  در آینه فقط یک شبح ناشناس می بینم .مدتی است طنین صدای یک حس سرگردان به من می گوید: نمی شناسی ام ؛ نمی شناسمت ....

مدتی است قناریها  دانه ها را با عشق نمی خورند . می خورند چون عادت کرده اند .

مدتهاست  گلهای شمع دانی با عشق نمی شکفند؛ می شکفند چون عادت کرده اند .

آری .....

روزهای زیادی است که عادت جانشین عشق شده است .

دوستی هایمان ؛ سلام دادن هایمان ؛ نگاه کردن به آسمان ، آمدن ها و رفتن ها  همه و همه از عادات روزمره مان سرچشمه گرفته اند .

دیگر برای کسی مهم نیست لک لک ها کی کوچ می کنند.دیگرحتی صدای خنده جوجه کلاغها را نمی شنویم . دیگرکسی برای آمدن قاصدکها دعا نمی کند.دیگر نور هیچ شمع لرزانی کورسوی ذهنمان را روشن نمی کند .

دیگر برای سوختن عاشقانه یک شمع اشک  نمی ریزیم . خاموشی هیچ شهابی دلتنگمان  نمی کند .

باد بادک های رنگی بچه ها چیزی را به خاطرمان نمی آورند . ستاره ها را نمی بینیم  که چه شاعرانه ÷یغام یک دوست را از سرزمین فرشته ها به ما می رسانند . دل کسی برای زلالی چشمه تنگ نمی شود . روزگاریست که آینه ها را  با قیر اندود می کنند  تا سیاهی  دلهایمان را دیگر به چشم  نیاورد . این روزها دوستی کلمه ای متروک و زشت است  که در  راهروهای غبار گرفته تاریخ گم شده است . مرا از این روزگار بدون عشق نجات بده  بگذار ذره ای از آن ایمان  درخشان  قلبم  را همچون مشعلی در معبد روزگار  روشن سازد .

بگذار من  نغه های گیتارم را به یاد تو بنوازم . بگذار اهلی شدن  آغاز عشق باشد  نه روز مرگ .....

 

 

بی نیازی خدا از عبادت بندگان

گاه که از عبادت مغرور می شویم و گمان می کنیم اگر سحرگاهان از خواب خوش بامدادی صرف نظر کردیم و در نماز ایستادیم  نعوذ با ا...  ، خداوند را بدهکار خویش ساخته ایم . حتی ممکن است باورهای مغرورانه خویش را بر زبان بیاوریم . گاه برخی با افتخار می گویند : چندین سال است نمازم قضا نشده  و عبادت خود را به جا آوردم . البته ان موضوع افتخار کردن هم دارد . به شرطی که به بندگی خود افتخار کند نه اینکه تصور کند با اعمال خویش حقی بر خداوند بزرگ دارد . اساساً خداوند نه به وجود انسانها نیازمند است نه به اطاعت و عبادتشان  .  اگر در قرآن آدمی به عبادت فرا خوانده شده  یا خلقت انسان  به جهت عبادت دانسته شده است ،: از آن روست که خداوند خواسته از این طریق به آدمی لطف کند :

من نکردم خلق  تا سودی کنم                                

بلکه تا بر بندگان  جودی کنم