ترس
ترس
رفتن
رفتن
به کجا ؟
به کدام پناهگاه!
آغوش تو!
خواهم ماند...
ترس
ترس
رفتن
رفتن
به کجا ؟
به کدام پناهگاه!
آغوش تو!
خواهم ماند...
باور کنید همش میخوندمتون و همگامتون بودم ولی به دلیل سرعت افسانه ایی دایال اپ قادر به کامنت گذاشتن نبودم ...![]()
امیدوارم سال خوبی پیش رو داشته باشید .....![]()
دوستتون دارم ......![]()
پ.ن:اولین باریه که از این شکل ها استفاده میکنمااااا!![]()
![]()
براستی آرامش اینجا مرا مدهوش میکرد ...
کافـــه "پیانو(امـ روز فـ ردا)" با تمام صفا و آرامشش با بوی خوشی که مرا مست میکرد با تمام کتاب هاش که زندگی در آن جاری بود و اون حافظ نگفتنیش و اون موسیقی دلنشینش را به خاطر خواهم سپرد
خاطرات خوبی اینجا داشتم اینجا تمام تصویر های تابلوهای نقاشیم شکل میگرفت اینجا تمام غصه های زندگیم فراموش میشد اینجا آروم بودم آرومٍ آرومٍ آروم .....
جای خالیش رو همیشه حس میکنم ....بغضـــ ی توی گلومه ولی نمیتونم کاریش کنم
وقتی به مقصد رسیدم دیدم کتابفرشی جای خود را به فست فود داده
حافظ مولوی خیام و..... جاش رو به سوسیس همبرگر پیتزا داده !
ظاهرا سود فست فود بیشتر از کتابفروشی ست!
نارحتــــــــم مثل همیشه !
تصورات هفته ی پیش
منتظر تغییری در خودم بودم و دائم میگفتم باید کاری کنم تا رنگی تازه ایی بیابم و در بوم سفید کوچکم و با بازی نت هایم آهنگ زیبایی را در زندگی جاری کنم
....قلمو ها را باید بشویم ...سازم را باید کوک کنم
...و به قول طراوت عزیز:هیچ عملی تغییر نمیاره. مگر اینکه عمل کنی که کل مغزتو در بیارن و یکی دیگه بذارن
دخترک به خواب گرمش فرو نمیرفت
!گوسفند ها را شمرد

۱
۲
۳
۴
۵
گوسفند ها میدویدند و سریع رد میشدند
پسرک چوپان آخر صف گوسفند ها ایستاده بود در فکرش (کی گوسفند ها تمام خواهند شد و نوبت به من میرسه
)منتظر بود
منتظر
دخترک وسط شمارش گوسفند ها خوابش برد و هیچ گاه به پسرک نرسید
!
چه میشود سرگذشت شان؟
دخترک تــــــ نها
پسرک تــــــ نها
!!!!
دلتنگی نوشت:دلم برای چهار باغ ...ماشینم ...هنرجوهای غر غروم ...مـــــــــ داد هام
خــــــ ط خـــطی هام
رنــــ گ هام
سازم
و همه و همه و همه لک زده
!دکتر نوشت : تا یک ماه حق کشیدن نقاشی و نشستن پشت اتومبیل را نداری دخترم
!بیمار نوشت: اووف اقای دکتر شرمنده ..!مداد و رنگ ها مو بیشتر از این نمیتونم از خودم دور نگه دارم ! برای بهبود سریع ترم باید تزریق کنم رنگ هامو رو بومم
تشکر نویس :ممنونم از محبت های بیکران شما
لطفا روی من راه نروید....
شاید حتی حوصله تان از این همه بی ربط و گنگ گویی سر رفته باشد...
ولی درکم کنید .....
دلم برات تنگ شده دلم میخواد بهم وقت قبلی بدی و تو یه جلسه خصوصی دو نفره درد دلامو بشنوی...
عصر پاییزیست...
کـلمات کلیدی که این روزها را سرچ میکنم برای حالـم خوب نیست. حال دنیا خوب نیست. بغض میکنم با هر نگاهی میروم تا نا کجاها ...با هر نوشته ایی سفر میکنم سفری بی انتها و بی پایان... با هر نقشی به عمقی فراسویی از تنهایی... سرم درد میکند. این رشته سری بس دراز دارد. هنوز یک خط ننگاشته ام هنوز رنگ هایم بی معنیست چرا که هر چه به تـصویر کشانده ام هیچ نفهمیدند و ظاهر برایشان ملاک بود تا فریاد من در آن نقش
در این نقش فریاد میزنم اهااااای مردم مرا میبینید ؟؟؟؟
نه ! نمیبنند!
به هرچه فکر میکنم توضیح واضحات است. توضیح واضحاتی که گویا خیلی ها هنوز نمیدانند...
کلمات کلیدی که این روزها را سرچ میکنم برای حالم خوب نیست. حال دنیا خوب نیست. بغض میکنم با هر نگاهی میروم تا نا کجاها ...با هر نوشته ایی سفر میکنم سفری بی انتها و بی پایان... با هر نقشی به عمقی فراسویی از تنهایی... سرم درد میکند. این رشته سری بس دراز دارد. هنوز یک خط ننگاشته ام هنوز رنگ هایم بی معنیست چرا که هر چه به تصویر کشانده ام هیچ نفهمیدند و ظاهر برایشان ملاک بود تا فریاد من در آن نقش
در این نقش زندگی ها فریاد میزنم اهااااای مردم مرا میبینید ؟؟؟؟
نه ! نمیبنند!
به هرچه فکر میکنم توضیح واضحات است. توضیح واضحاتی که گویا خیلی ها هنوز نمیدانند...
پ.ن:به پیشنهاد دوستان رنگ قالب تغییر کرد
دوست دارم تغییرات اساسی کنم
مدتیست در ظاهر خودم هم تغییرات اساسی میدهم ! نمیدانم چرا ثابت نمیشومـ!
چه رنگیشون میکنی؟؟؟
معنی رنگ ات چیه؟؟؟
چه رنگی هستی؟؟؟!!!!؟

پ.ن:تصميم دارم همه رنگهاي زندگي ام را احساس كنم ولی بک رنگ خواهم بود ...
بیماری که همش به خاطر تنش ها و استرس هایی که یکی دو سال اخیر بام بود ...
اصلا ناراحت نیستم چون تنش ها و ...همه و همش تمام شده دیگه !
پس میتونم به خودم کمک کنم تا بیماریم بهبود پیدا کنه ....
پ .ن :شروع اغاز ۲۳ سالگیم و شروع فصل جدیدی که مدتها انتظارش را میکشیدم عجیبـــــ بود !عجیبــــــ ....
تو خواستی تا بیایمـ
خواستنت بودنم شد ...
و من۲۳ سال است که به خاطر همین خواستنِ تو هستـم!
هستــم ....هنوز هستـــم ...
پ.ن:باور نمیشه این گذر عـــمر را ...
تا کی باید پا به این قافله دوریدن را ادامه دهـمـــــ ؟!
آرام آرام آرام
انگار مشکلاتم تمام شده
انگار نه
راستی راستی مشکلاتم تمام شد
آواز میخوانم و فریاد میکشم !آواز من به سوی خداست
تحمل صدای بدِ من را داری؟؟؟
آرـی
دارـی
میــــدانم
آوازم و فریاد از آزادیست از رهاییست ...
پ.ن:هم اکنون نور خدا در یکایک یاخته های تنم جریان می یابد.
برای سلامت تابناکم سپاس میگزارم.
استاتید زیبادی از هنر و زیبایی شنایی و خدا حرفــــ میزندد
و حرفــــ میزنند و حرفــــ میزنند ! با کتــــــ شلوارهای زیبا با شخصیت والا!!!!
همه اشک میریزند و همه میگویند فلان استاد به خداشناسی کامل رسیده و خوش به سعادتش ....!!!!
همه اشک میریزن و من قـــاه قاه میخندم !
خنده ام از سره چیســــت؟؟؟
وقتی پا میگذارم به مجلس ها و محفل ها و شب نشینی های هنرمندان میبینم ...!
کاش پیشنهاد های بیشرمانه ایی که میشه را نمیدیدم !!!! کاش هیچ وقت هیچ کدام را نمیدیدم !!!!
باز هم به دو راهی رسیدم!!!
خدای من چه انسانهای ساده ایی به باور پاک بودن این اساتید رسیده اند !!!
اما چـــرا ؟؟؟
اســـتاد هنر ؟؟؟
هـــنرمند؟؟؟
بعد از چندین سال باز هم نتونستم هضم کنمــــــ! ...
پ.ن:از پیشنهادهای بی ادبانه و بیشرمانه و مکرر استاد ... خسته شدم .
نقاشی میکشم نه نه ساز میخوام میرم سر سازم نه نه کتاب هام
وای خدای من چرا نمیتونم یه کار رو درست انجام بدم
نمایشگاهم نزدیکه ولی نمیتونم کار کنم
دور خودم چرخ میزنم
کاش این روزها میتونستم نرم گالری خسته شدم از تدریس
تدریس برای کسایی که معنی هنر رو نمیدونند ...
فقط میخوانند ببینند کی تابلوشون تمامه..!
کی پیکاسو میشند..!
کی میتونند برای جهازیشون یه تابلوی خوشکل بکشند تا به خواهر شوهر و مادر شوهرشون بفهمونند که خیلی هنرمند هستند! و ...
وای خدای من واااااای
پ.ن هنوز به شرایط جدید زندگیم عادت نکردم
یک سال و هشت ماه پیش بود ..
امضای عشق و پیمان را ترسیم کرده بودم و چه احساس میکردم خوشبخت ترین دختر روی زمینم!!!
آرام آرام قدم بر داشت و آرام آرام همه ی همه ی نداشته هایش را قبول کردم ...
دل بستم ...عاشق شدم ...
آرام آرام شکست ...گرفت...له کرد تمام داشته هایم را
پاره کردم تمام وجودم را برای باز نگه داریش زمانی که میدانستم نیست روحم در وجودش
آی خدای من چه کرد ؟؟؟
و امروز
تمـــــــــام شــــــــد
بعد از یک سال و هشت ماه تمام شد
چه ماه ها چه روز ها و چه ساعاتی و دقایقی را سپری کردم
من آنی بودم که میگفت(وجودم تقدیم به کسی که جادوی نگاهش ویرانم میکند)!
به راستی ویرانش کردم؟؟؟
امروز باید امضا کنم ...بغض در گلویم نشسته گلویم را میفشارد و آرام آرام اشک از گوشه ی چشمانم جاری میشود
باید امضا کنم ...امضا میکنم
و تـــــــــــــــــــــــــــمام ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ .
چه راهی پیش رو دارم؟؟؟
بعضی شیاد
و بعضی من را متفکر میدانند
من گـــم شــــ د ه ا م .
قرمز ..آبی...زرد...
مخلوط میکنم ....مخلوط میکنم ...مخلوط میکنم
کم کم خودم هم توش مخلوط میشم
قلمو رو میچرخونم می چرخونم می چرخونم
به دور رنگ هام می چرخمــــــ ...ـــــــ
امــــــ ا نه توی رنگ هام له میشمـــ .... گٍل می شمـــ
میرم سراغ سازم
دو دو سل سل لا لا ســــــی
سکوتـــــــــــ سکوتـــــــــــــــــــــ سکوتـــــــــــــــــــــــــــــــــ
میرم توی کتاب هام گم میشم ورق میزنمـ ورق میزنمـ ورق میزنمـ
اما نـــــــــــــه
دلم بهونه میگیره انگار باید کسی باشه که به امید اون رنگ مخلوط کنم
به امید اون دو دو سل سل لا لا سی بدونه سکوتـــــ بنوازم
و توی کتاب هام اون رو جستجو کنم ....
که درست چیستـــــ و نادرستـــــ کدام استــــ ؟
. گناه چیستــــ و گناهکار کیستـــــ ؟
من خیلی خسته هستم .
تنها خواب
دیر است .
دود از دیدگانت را آزار میدهد .
دیگر نگاه هیچ کس بخار پنجره ات را پاک نخواهد کرد ...
چشمان تو چه دارد که به شب بگوید؟؟؟
شب از من خالی ست ...
شب از من و تصویر پروانه ها خالی ست
نمیدانم وقتی خود تنهای مرا به حال خود واگذارد
و کورسوی نور ,آلاچیق مرا روشن کرد
,دیگران از دیوار نوشته های من چه در می یابند
شاید مرا دیوانه بخوانند ...
و
,ای کاش دیوانه بودم
تا آزاد و سلامت باشم ;
آزاد از تنهایی و سلامت از دانستن ,
زیرا آنها که ما را میفهمند ,
چیزی را از وجودمان به بندگی و اسارت می برند
و روزی فرا خواهد رسید که همه ی خود ها مرا به حال خود واگذارند ...

وااای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا چقدر زندگی سخت می شه بعضی وقتها....
وااااااااااااااااااااااااااااااااای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا دلم می خواد فقط فریاد بزنم. فریاد بزنم. فریاد بزنم. نوشتم سکوت ولی از فریاد می نویسم و هم از سکوت. اینقدر تناقص به کار می برم تا نابودم کنه.
رها کنید، پرنده های آسمون ندیده ارو.... برو...
رها کنید تولد به انتها رسیده ارو... برو....
جواب گریه های این دل شکسته ام و نده
جواب هق هق دل به گل نشسته ام و نده
دلم تو شک موندنه، پاهام تو کفش رفتنه
گناه این جدا شدن نه از تویه، نه از منه
تحلم نکن ولی، نرو تو فکر باطلم، بمون
برو ولی، نرو بمون، بمون به خاطر دلم، بمون
اگه نشستم و عصا شدی به روی من نیار
این از خودم بریدن و به پای بی کسی ام بزار
حالا که پلک عاشقانه های ما نمی پره
سکوت کن، سکوت کن، سکوت خیلی بهتره....
خدایا هر کی می خواد با تو صحبت کنه زیر لب حرف می زنه. اما من می خوام با فریاد بگم اسمت رو.... حرفم رو.... احتیاجاتم رو... حوائجم رو.... خدایااااااااا راحتم کن.
آغوش تو
پر از بیداری
بوسه های تو
پر از عاشقانه
همچون یلدا
پاییزی میآیی
و
زمستانی می روی ...
میروم به زمستانی سرد و تنها و ...
و منتتظر در شبه یلدا ....
چقدر سخته منتظر باشی اینم تو شبه یلدا تو شبه به این بزرگی ...
منتظر... آشفته ...پریشان ...
نمی دونم ارزشش رو داره این انتظار یا ...؟
امشب یاد شعر فروع افتادم !
من سردم است من سردم است و انگار هیچ گاه گرم نخواهم شد ...
امشب یه فاله حافظ گرفتم
حافظ بم گفت:
نسیم صبح سعادت بدان که تو دانی
گذر به کوی فلان کن در آن زمان که تو دانی
تو پیک خلوت رازی و دیده بر سر راهت
به مردمی نه به فرمان چنان بران که تو دانی
بگو که جان ضعیفم ز دست رفت خدا را
زلعل روح فزایش ببخش آن که تو دانی
من این حرف نوشتم چنان که غیر ندانست
تو هم زروی کرامت چنان بخوان که تو دانی
خیال تیغ تو با ما حدیث تشنه و آب است
اسیر خویش گرفتی بکش چنان که تو دانی
امید در کمر زرکشت چگونه ببندم
دقیقه ای ست نگارا در آن میان که تو دانی
یکی ست ترکی و تازی درین معامله حافظ
حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی
امید وارم مثل من یلداتون نباشه ....
یلدایی زیبا و با آرامش براتون آرزومندم ....
چقد منتظرش بودم .....
قطره قطره اش رو مهمون اغوشم کردم
واسه قطره قطره اش حرف زدم
و اندازه تک تک قطره هاش و حتی بیشتر از خدا جونم تشکر کردم
خيس شدم. همه وجودم خيس شد.
بارون با لطافتش روحم رو تو پاكيه خودش غسل داد ...