سلام دوستان. به خانه جديدم فيس‌بوك نقل مكان كردم.

تا بعد.

 

با الهام از شعر و مرگ اندیشی "آن سکستون"...

 

قبلا سرطان به سراغم نمی آمد

قبلا کلماتی می گفتم که امیدوار کننده بود

و قهوه ای چشمهایم معلوم می شد

و پوست کبودم حواسم را پرت نمی کرد 

مثل قرص ماه خودم را دوست داشتم

 

از هفته پیش شروع شد؛

یکباره خودم را مثل یک اسب صدا زدم

و از لابه لای جمعیّت کنار کشیدم؛

حتما به محض مردن،

می فهمیدم این پای چپم مال چه کسی بوده؟

چرا با پوست یک سیاهوست زندگی کردم؟

سرم را می چرخانم

انگار چیزی سر جایش نیست

 

اول هفته درد سرهایم شروع شد

اول ماه،دیگر شبیه خودم نبودم

باید حواسم را جمع می کردم

اما بالاخره می فهمیدند من شاعرم

و با قلبم به دنیا آمده ام

لکه ها بدند

آنها همیشه جای زندگی را لو می دهند

 

 کتاب ریاضی نیستم؛

هوایی که زیر یپراهنم داشتم

و صدای یازده سالگیم

که هر چیزی را با آن صدا می زدم

روی زانوهایم افتاده ام

مثل ماهی تقلا می کنم

با وضعی که دارم همین قدر زنده ام

سرم، سه ـ چهارم از من است

و دیگر به رنگ لیمویی اعتماد ندارم

دیگر جوان به نظر نمی رسم؛

قلبم اینطور رفتار می کند

پاشنه کفشم با من مهربانتر است

حتی میز تحریرم

همه وسایلم که یک روز به من گوش می دادند

آنها اوقات مرا تلخ نکردند

به بهانه ازدواج مرا ترک نکردند

آنها با من بودند

و باعث می شدند بیش از حد به زندگی فکر کنم

 

می نویسم؛

به درون بسترم می خزم؛

وگرنه دیوانه می شوم

زندگی زیباتر از زنهاست

فقط وقتش را تلف نمی کند

 

حالا دیگر در سمت چپ خیابان نمی میرم

حالا مرگم را از زبان خودم می شنوم

انسان در هنگِ سربازها که باشد تلف می شود

سرش را مثل یک لامپ می شکنند

چاق باشم یا لاغر

حالا کسی حاضر نیست زیر بغل هایم را بگیرد

احتمال دارد آنروز باران بیاید

و صورتم را از نمایی باز ببینند

درست صبح یکشنبه

وقتی کسی یادش رفته بیدارم کند

 

انگار دوست داشتنی ترم

اما شهامت چندانی ندارم

بیماری علیه ماست

برای همین در شانزده سالگی می میریم

دندان هایمان می درخشد

اگر مرگ نبود

فرسوده می شدیم

مفصل هایمان عیب می کرد

 

پزشک ها نمی توانند معالجه ام کنند

ماه تمام می شود

و از ریشه در می آیم

 

سرم خیلی متأسف است

اما ماه هنوز کامل است

عقلش هنوز کار می کند

و سر ساعت بالا می آید

 

این شرم آور است که حتی نتوانستم یک شعر بنویسم

یا حتی از عمل بی شرمانه گربه ها عکس بگیرم

خوب است که آنها از ترس نمی میرند

حیوانات شاد و دیوانه اند

 

شکمم را مثل ماهی پاره نکنید

هیچ اضطرابی در چهره ام نیست

به بازار بورس لطمه نزده ام

هنوز مالک کلماتم هستم

و کتف سابقم

که مثل پاشنه کفش به درد می خورد

حساب کنید چند بار از این پله ها بالا رفتم؟

چرا به تایپ کردن علاقه داشتم؟

و گاهی مثل کلید می شکستم؟

 

سرطان مثل لکه خون باقی می ماند

عاقبت دستپاچه می شوم...

 

 

 

 

 

چندی پیش بواسطه حضور در تهران گپ و گفتی با محمود دولت آبادی داشتم

موضوع بحث بیشتر راجع به شعر آزاد امروز خراسان و مجموعه ی « اسبها روسری نمی بندند بود »

نظر وی این بود که در این گونه ی ادبی شاهد اتفاقات تازه ای هستیم که فعلا تنها می توانیم آنرا به

شکل شهودی درک کنیم ...

متن گفته های او را در فرصت بعدی در وبلاگ خواهم گذاشت

عکس زیر هم توسط دوست عزیزم مرتضی حنیفی گرفته شده است که به همراه عکس های دیگر در

اینجا می گذاریم

من و استاد محمود دولت آبادی

این عکس هم به همراه یکی از دوستان شاعر تاجیک در حوزه هنری مشهد گرفته شده است.

 

سلام و این قبیل به دوستان بالا دست و پایین دست.هشتم خرداد از کتاب "اسب ها روسری نمی بندند"؛گزیده شعر سپید خراسان،به کوشش رضا بروسان،رونمایی شد.ناشر کتاب،نشر شاملو است.چند شعر از من نیز در این کتاب آورده شده که موجب خرسندی است.این کتاب اتفاق نادر و خوبی به حساب می آید و چکیده  سه دهه شعر سپید خراسان است و تهیه و خواندن آنرا پیشنهاد می کنم.البته حجم هفتصد صفحه ای آن چندان هم خسته کننده نیست.روزگار به کام،عزیزان.

سلام و تبریک و این قبیل.تصمیم گرفتم امسال رو با شعری از استاد محمد باقر کلاهی اهری شروع کنم.اون هم از مجموعه"از نو تازه شویم".همین،رفقا.

 

 

"خال"

 

خال رخ دوست را به دولت دنيا نمي دهم

صداي آن پنكه  آبي را

كه تا ابد به دور سر دنيا مي چرخد

در چهل سال رنج روان

 

آن ماهي مدهوشم

به خدا آن زاغِ مرده ام

كنارِ كليد باغ،نخ سبزم

نزديك خانه چه خار ها،طفلكي كه خوابيده است

 

نشان ردِ دوست

و برّه اي كه او را مي جويد،در بابونه ها

من مي آيم ناگاه

از جاليز،سر بالا مي كنم با دستنبويي

گلّه بز ها در شيب بالا مي رود

با ردي از بوي خاك

با خيال رخ دوست.

 

"سوگ سروده ای برای رضا بروسان"

 

 

جنازه ها برمیگردند

سرشان را در چاله ها پیدا میکنند.

برای این همه شعری که گفتی

آیا مرگ مکافات است؟

 

شیرازه زندگی را با خود به خانه بردم

مثل سرم وصل کردم به خودم

مرگ به هیچ درد آدمی نمی خورد.

حشرات خشک شده در جعبه های چوبی می آرامند

آدمی در گور

تا رعشه آب بیدارش کند.

 

خوابهای رنگی در برگهای حنا

دل آب شده من در جاشمعی

این زمستان به دندان سگی نمی ارزد.

 

چندم ماه بود که گریه کردم؟

زمین مهربانتر است

یا دست هایی که مجوز دفن صادر میکنند؟

 

مرگ می آید

مثل تراموا نجوای عجیبی دارد.

دستش را در کندوها میکند و صدای ملکه را می دزدد.

چون صدایی در کارخانه متروک شنیده می شود.

و اگر نبود فرسوده می شدیم

مفصل هایمان عیب می کرد.

 

روحت به دره سرازیر می شود.

مثل درنا میرقصد

و ما چند شمع مشکوک روشن میکنیم.

 

حریف غم ها نبودم

سنگها و سر در گمی ها

حریف آفتاب که بر جنازه ات تابید.

 

آواز کبکم روی بازوی برف

تراشه فصل پای دیوار لجوج

کسی بیاید و

این همه کلمه خونی را از دهانت بشوید.

بگو پرنده ای بخواند و

با قوس منقارش ماه را کامل کند.

 

تو می میری

و صدای طبل دنیا را کوچک می کند

و شاعران استعداد بیشتری برای مردن دارند.

 

فقط مرگ میتونست به سکوت دعوتش کنه.این روزا با این همه عاطفه پراکنی های تصنعی بهتر دیدم آبا از آسیاب بیفته تا بعدش بگم دلم برا رضا بروسان تنگ شده...روزها و شبهای خوبی رو با او و دور و بری ها سپری کردیم...همه چیز غیر منتظره بود...شاید به این زودی نتونیم جایگزینی برای سلیقه به اندازه او در درک شعر سپید این روز ها پیدا کنیم...هرچند او تا حدودی قریحه های منحرف شده را به راه آورد و گونه ای از شعر سپید موفق را معرفی کرد.او همه رو مجاب خواهد کرد که راجع به شعرش حرف بزنند.اون و همسرش خانم اسلامی هر دو بهترین بودند و ...گفتنی ها بسیاره.چیزی نیست جز اینکه بگم شاعری روی کلماتش مرده است.

                                درگذشت رضا بروسان ،همسرش الهام اسلامی و فرزندشان را به دوستان بالادست و پایین دست تسلیت می گم.

مثل یه آیه بود

که نشنیده بودم اصلاً.

واسه هر چیزی اسمی بلد بود

مثل اسم دلبرش که یادش بود.

 

ننم می گفت:

رجبعلی اگه بچه آدم بود

اینقدر پابرهنه تو صحرا راه نمی رفت؛

یه رج از لباسشو اجنّه ها بافته بودن لابد.

یه بارم که رو به چشمه نماز می خوند

حاجت گرفت.

 

به اسمت قسم رجبعلی!

بگو از علف کدوم کوه خوردی

که زوزۀ گرگ بلدی؟

دیگه وقت پول در آوردن نیست.

یا ساختن لامپای دست ساز تو زیر زمین.

۸۵ سالگی وقتتو نمیگیره،

لکه خون نگرانت نمیکنه،

میتونی جلوی گوینده رادیو رو بگیری

و با صدای جوونیت که تو قاب عکسه،بپرسی:

مث یه اجاق زغالیِ،

یا لیره بی مصرف،

آدم باید چطور بمیره

تا سر  از آرشیو ملی در بیاره؟

 

اسبای چوبی میپوسن

مث آدمایی که اسمشونو کسی نپرسیده ازشون

مث پدر بزرگ

 وقتی خیره میشه به یه فرش رفو شده رو دیوار

بعدشم میگه :

"صدای شکستن سفالی بودم

بیایید گوشه ای از مرا مرمت کنید."

 

۱

ما دو بید بودیم رسته کنار هم

تنها یکیمان جنون گرفت.

۲

دم تکون دادن  اون سگ

واسه خنده مجسمه وسط شهر بود.

۳

مث یه حشره سمج

گیر کرده بودم تو صدام.

موجها رج به رج

پیشانیت را در آب می بافند.

ماه چون هاله ای

صورتت را دوره کرده است.

این شمعدانی ها پیش از من به حرف می آیند:

باغ اناری که در سینه ات رسته است

چون پاییز

درخت را هزار بار

از آیین خویش بر میگرداند.

پست سوم تقدیم به کودکان افغانستان



پيراهنم را بپوش

و يكدسته گنجشك، از دهانِ پنجره بردار

زير درختِ انار

آتشِ سردي است

كه تا پاييز، ادامه خواهد داشت.

 

 زندگي خبر مرگ عزيزي است،

گاهی كه از زبانِ دشمنت مي شنوي.

 

تو ديرتر به بلوغ مي رسي

يا سرزمين هايِ بعد از هزار با تجزيه؟

پرچم كدام كشور

تو را به استقلال مي رساند؟

تو را به گرگي موهوم، مي درند

و يعقوب،

برادرانت را دخيلِ امام زاده ها مي كند.

از حلقه دري سوخته مي توان ديد

اين همه رنج مرغوب را

كه همشيره ات را با دندان هايِ سفيدش آتش زدند.

 

كشورِ تو

نقطه چين گورهايي است مردّف،

با چهار فصلِ حرمان

كه عطايِ ديوانگان بود.

بيشمار، حاجيان را نظاره گر بوديم،

آيينه گردانِ طواف هايِ شبانه.

روزگار، روزگار، روزگار

از زره زنگ زده حيرانم.

بگو چه كار كنم با اين سرِ شكافته تا گلو؛

رودخانه اي كه در آغوش دريا

گريبان، دريده است.

 

بر شاخه هايِ اين درختِ كهنسال

هزار جامه دانِ خالي پاييز رُسته است.

لاله هايِ معلّق

خونِ شهيدانِ بي ياسين است،

تا مادرها، روي گُل هايِ دامنشان بنشينند

و جدا جدا گريه كنند.

زير گنبد كبود باد غيس؛

رسم مسلمانی تو بر افتاده است.

كهنه بور يا،

جهاز دختراني است

كه از تماشاخانة مرداني آبستن، تشريف آورده اند.

بر مدارِ يالِ اسب تعزيه

چه بسيار مويه ها شنيديم

كه زينت آتشي بود، بر جانِ خرمن.

بختت، نديمه اي در حرمسرايِ شهرياران،

قبرستانِ معشويه هايِ قرنطينه اي را مي كَند.

وقتي زمين دايه اي است با خصلت هاي مردانه،

چه فرق مي كند

اين پيراهن موبدي سوگوار بر تنت

يا شعري برايِ دربار تركان؟

دردِ اين دكمة بيرون مانده از خاك مي كشد مرا

و جوانة گندمي رُسته زير ناخت

كه فردا،

خوراكِ اسب شاهزاده اي است

كه آسان از آنجا عبور مي كند.

 

مثلِ دلواپسي صبحي زود،

نه به آب و جارويِ صنمي، سپرده اند تو را

نه بلا به دور درخت امامزاده ای.

آهوي رنجور با خال هاي اندامت

كه به دانائيت كمك نمي كرد

درست پايِ چشمه اي مي درند تو را

كه مادران، آرزوهاشان را پايِ آن بردند.






آن قدر، عاشقت بودم

كه پيش از طعم سيب

تنها در را برای تو گشودم

يك بار كه از دامنه هاي «پری آباد»

رد مي شدی،

شانه ی كوه مي لرزيد؛

يك بار كه كلاغ ها رفته بودند.

و زيبايي،

عبور معصومی بود كه در حاشيه پيراهنت

به گنجشك ها، راه مي داد.

من، گم می كنم زبانِ مادريم را

وقتي تو با چشم هايت حرف مي زنی.

مثل مریم،

هميشه به معجزه، ختم مي شوی

تا كسی از رازِ جهان، سر در نياورد.

توآزادترين مجسمه اي بود

كه تبر را به ابراهيم بخشيد

و ابراهيم رسالتِ ديگری داشت

كسی به جهنم نمی رفت

و به جُرم ماده بودنش،

خواب گورها را نمي آشفت.

توفرشته اي بودي كه گل هاي دامنت در معراج

رسالتم را به دنيا مي آورد.

آه اي فصل معطّر!

پيش از فالِ حافظ

بگذار، روسريت را بردارم

تا كار عشق، برای هميشه، آسان باشد.



پست اول : داغ مادیان ها ....



آتش به انبار علوفه رسيده بود.

پدر كه قلبش تاوَل مي زد

و ماديانِ پيرش را

از ميان خاكستر، بيرون مي كشيد.

زندگي،

چشم هايِ مادرم بود

كه پُشت لهجه روستائيش، گريه مي كرد.



ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


هر چند مزرعه هايِ درو شده

شاعران را به دردِ سر مي اندازد.

در چشم هايش،

اندوهِ زني بي شوهر بود

كه تمام تابستان را شير دوشيده بود.

كه حتي، سكّه هايِ گوشة چارقدش

گناهِ «زن» بودنش را نمي خريد.

زن هايِ زيادي وجود دارند

كه داغِ ماديان ها،

دو سالِ بعد،

آنها را خواهد كُشت.

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


داغِ كودكِ بغل نشده

لُقمه را

از دهانِ مادرم، مي انداخت.

پدر،

اشك هايش را لايِ خواب گريه هايش

پنهان مي كرد.

 زندگی، قبر نانوشته اي گوشه مزرعه بود

كه لحنِ گندم هاي سالِ بعد را، عوض مي كرد.

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


غروب،

مادرم را نگران مي كرد.

همراه برّه ها كه آب مي خوردند

چكامه مي خواند.

پدر،

سر به زانويِ جنگ نهاده بود.

دهقانی که خرمنی سوخته در چشمش بود .

پيش از آن كه

بختش را صدا زند، خون از دهانش چكيد.

پُشتِ ماديان،

جنازه اي سوار بود

كه مادرم به اسم كوچكش صدا مي زد.