یادش بخیر..............
یادش بخیر..............
" پابلو نرودا "
فقط می خواهم بگویم
یک حسِ زشت و کشدارِ مانندِ سایه هر لحظه هر جا با من است
یک خلاء در من که همیشه بوده و هست و
حین شادی هایم فریاد می کشد و نامم را صدا می کند و
من نمی خواهم بشنوم
ولی...
انگاری نیست
انگاری یک چیزی کم دارد دنیایم
انگاری ...........
چرا این افکار و احساسات و این صداهای لعنتی اجازه زندگی نمی دهند؟
خدایا چرا تو اجازه می دهی این فاصله زیادتر شود و آن صدا واضح تر؟!
چرا من اجازه می دهم؟
چرا من صدای تو را نمی شونم ولی آن صدا را.....
چرا من؟؟؟!!!

+ حرفم نمی آید !
+ عکاس ِ عکس بالا یکی از دوستانم بوده
پاییز لعنتی هم تمام شد ..
دیگر چه بهانه ای داری؟!
+ دیگر برای احوال مضخرفم کلمه کم آورده ام ...
+ خدایا .. با تمام شدن پاییز، چیزی از دلتنگی ها و غم هایمان کم می شود؟
دستی
ریشه های خشکیده ما را آبیاری خواهد کرد
و این صدای کهنه خفه شده را از اعماق حنجره بیرون
و به گوش آسمان خواهد رساند ...
ابرها می بارند بر روی تمام خستگی ها
و لب هایمان دوباره خندیدن را خواهند آموخت
و چشم هایمان تر شدن
و دست هایمان بخشیدن
و پاهایمان گریختن را ...
.............................
سرت را دو دستی بچسب
به دیوار بکوب
و به ادامهی زندگی
با نیم تنه
ادامه بده
بارها دیدهام
سر که نباشد
میتوان آسوده زندگی کرد
به هیچچیز فکر نکرد
ما به تنهایی مدرنی مبتلا هستیم
حتی این شهر
با همهی شلوغیاش
خیلی شبها
در کوچهای تاریک
آرام
گریه میکند !
" وحید پورزارع "
هنوزم میشه خوب بود
میشه با همون سادگی و ظرافت گذشته،
کویر بی آب چشم رو با چند قطره اشک تر کرد ...
هنوزم این دل همون دله
میشه تو یه نیمه شب پاییزی،
امید گم شده در سیاهی رو پیدا کرد و رنگ دوباره زد ...
یک آن سراپا شادی شد و قلم رو برداشت و نوشت:
"خدایا دوستت دارم"
هنوزم میشه به یاد خدا بود
اون هیچ وقت سر قرار،
در انتظار من ،
طاقتش طاق نمیشه ...
هیچ وقت دیر نیست برای خوب شدن
هنوزم خدا همون خداست
دل همون دله
دنیا همون دنیاست
یادم باشه من هم همون "من" باشم !
همون من ِ خوب ...