امروز خیلی برام دلگیر بود تا ب حال اینجوری نبودم نمیدونم چ مرگم بود
دلم عشقمو میخواست ولی اون مسافرت بود و منم نمیتونستم بهش ز بزنم
صبح ساعت ۸ از خواب بیدار شدم و بعد از کلی وول زدنم توی تختم ساعت ۱۰ کامل بیدار شدم
سعی کردم تا جایی ک میتونم خودمو جلوی بابام شاد نشون بدم ک ی وقت دلش نگیره
امروز دقیق شد ۶ماه بی مادری منی ک نمیتونستم ی روز بی اون زندگی کنم
حالا ۶ ماه ک تموم دلخوشیم عکس توی قاب و سنگ قبرشه ک میتونه
منو آرومم کنه ولی با این حال شادی پدرم از همه چیز با ارزشتره برام
ساعت ۱۱ بود ک حمید اومد خونمون حال و حوصلشو نداشتم فهمید بی حوصله ام
زود رفت اومدم خونه توی اتاقم تمیز میکردم ک یهو اهنگی ک مادرم همیشه گوش میداد
شروع ب خوندن کرد خدا فقط میدونه چقدر بغضم گرفت نتونستم جلوی خئدممو بگیرم زدم زیر گریه
نذاشتم بابام بفهمه زود گوشی خونه رو برداشتم و زنگ زدم تا حالشو بپرسم از ۴۰ مادرم دیگه ندیدمش
تا جواب داد گفتم داداشی خوبی ی حالی از دادشت نمیپرسی؟
گفت وقت ندارم میشه مزاحمم نشی؟درست شنیدم یعنی داداشم اینو گفت بهم؟
مگه من بهت چی گفتم داداش اشکالی نداشت بی خدا حاقظی باهام گوشی رو قطع کرد
دلم درد داشت ولی بیخیال شدم اومدم بخوابم تموم فکرم پیش عشقم بود میدونستم هنوز مسافرته
ولی دلم میخواست با اون باشم.
ساعت ۵ بود ک رفتم ماشینمو بشورم تا ساعت ۷ خودم سرگرم کردم بعشم اومدم و نشستم
بابام یکم حرف زدیم از عروسی ک فردا شب قرار بود بریم حرف زدیم لباسامو با سلیقه ی بابام انتخاب
کردم بعدشم اصلاح کردم و حموم رفتم.
نفسم امیر بدون تو دیگه نمیتونه زودتر برگرد
نفسم الان ۵ روز ک ازت بی خبرم دارم با کار
یا خواب نبودتو پر میکنم میدونم فردا برمیگردی ولی
دیگه بدون تو سخته نفسم زود بیا بودنتو میخوام
شوخیاتو میخوام یادت بهم گفتی امیر قول بده هیچ وقت
غصه نخوری الان دارم میترکم از بغض زودی برگرد.
خدایا بهت التماس میکنم نفسم زودر برگرده دلم براش خیلی تنگه
امیدوارم هر جا سالم باشی.عاشقتم نفسی بیشتر از قبل.