بی تفاوت
روزهای زندگی ام گرم میگذرد با تو ،به گرمای لحظه هایی که تو در آغوشمی
با تو گرم هستم و نمیسوزد عشقمان، ای خورشید خاموش نشدنی
همچو یک رود که آرام میگذرد،عشق ما نیز آرام میگذرد و تویی سرچشمه زلال این دل
ساعت عشق مان تمام لحظه های زندگیست ،ثانیه هایی که پر از عطر و بوی عاشقیست
ای جان من ،مهربانی و محبتهایت،وفاداری و عشق این روزهایت،امیدی است برای خوشبختی فردایت
میدانم همیشه همینگونه که هستی خواهی ماند،مثل یک گل به پاکی چشمهایت،به وسعت دنیای بی همتایت
هوای تو را میخواهم در این حال دلتنگی،امواجی از یاد تو را میخواهم در دریای خاطره های به یادماندنی
همنفسمی، ای که با تو یک نفس عاشقم
همزبانمی، ای که با تو یک صدا برایت احساسات عاشقانه ام را میگویم
حرفی نمانده جز سکوت بین من و چشمانت، که در این سکوت میتوان یک دنیا عشق را خواند
چه با شوق میخوانم چشمانت را و چه عاشقانه گرفته ایم دستهای هم را
گفتی دستهایم گرم است، گفتم عزیزم این چشمهای تو است که مرا به آتش کشیده است
همه ی دنیا فریاد عشق ما را شنیده است،هنوز هم نگاهم به نگاهت دوخته است،
چقدر قلبت زیباست...
چه بی انتهاست قصر عشق تو و من چه خوشبختم از اینکه اینجا هستم ، در کنار تو
تویی که برایم از همه چیز بالاتری و از همه کس عزیزتر
میخوانمت تا دلم آرام بماند
ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻭﻧﯽ ﻧﻴﺴﺖ ﮐﻪ ﺧﻮﺍﺑﻴﺪﻩ
ﺍﻭﻧﻴﻪ ﮐﻪ ﻧﻤﻴﺘﻮﻧﻪ ﺑﺨﻮﺍﺑﻪ...!!!
من نمی بخشم اگه جای پات بی جای پام روی جایی حک بشه...
زنده یاد : «حسین پناهی»
سلامتی اونایی که سنی ندارن ولی . . .
روزگار دلشونو پیر کرده
دختر جوانی چند روز قبل از مراسم عروسیش آبله سختی گرفت و بستری شد.نامزد وی به عیادتش رفت و درمیان صحبت هایش از درد چشم خود نالید.بیماری زن شدت گرفت وآبله تمام صورتش را پوشاند، مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم می نالید. موعد عروسی فرارسید زن نگران صورت خود که آبله آن را از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم می گفتند: چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد.20سال یعد از ازدواج آنها زن از دنیا رفت مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود همه تعجب کردند مرد گفت "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم".
ایام امتحانات تسلیت![]()
این روزها دلم غریبی میکند...
دلم،دلی را میخواهد که برایش دل باشد
،عشق باشد،مهر باشد...
دلم تنها یک دل میخواهد...
همین

احساس زیبا...
وقتی سرت رو روی شونه های کسی میگذاری که دوستش داری
بزرگترین آرامش دنیا رو توی خودت احساس میکنی و
وقتی کسی که دوستش داری سرش رو روی شانه هات میگذاره
احساس میکنی قوی ترین موجود جهانی
دلتنگی های من به تو رفته اند…
آرام می آیند در سینه می نشینند..
دیگر نمیروند…

قانون تو تنهایی من است و تنهایی من قانون عشق
عشق ارمغان دلدادگیست و این سرنوشت سادگیست
چه قانون عجیبی! چه ارمغان نجیبی و چه سرنوشت تلخ و غریبی!
که هر بار ستاره های زندگیت را با دستهای خود راهی آسمان پر ستاره کنی
و خود در تنهایی و سکوت با چشمهای خیس از غرور پیوند ستاره ها را به نظاره نشینی
و خاموش و بی صدا به شادی ستاره های از تو گشته جدا دل خوش کنی
و باز هم تو بمانی و تنهایی و دوری...
در هرصدایی که به گوشم می رسد جز داستان تو نمی شنوم، به هرجا نظر می کنم جز چهره تو نمی بینم. صحرای خاموش و دریای مواج همه با من از حدیث روی زیبای تومی گویند....
دل بستن مثل پرت کردن یک سنگ در دریاست،اما دل کندن مثل پیدا کردن همون سنگ توی دریاست.
هر چه کردم نشوم از تو جدا بدتر شد
از دل ما نرود مهرو وفا بدتر شد
آسمان وقت قرار من و تو ابری بود
تازه با رفتن تو وضع هوا بدتر شد
چاره دارو و دوا نیست که حال بد من
بی تو با خوردن دارو و دوا بدتر شد
روی فرش دل من جوهری از عشق تو ریخت
آمدم پاک کنم عشق تو را بدتر شد.
خدایا تو را عاشق دیدم و غریبانه عاشقت شدم،تورا بخشنده پنداشتم و گناهکار شدم،تو را وفادار دیدم و هرجا که رفتم بازگشتم،تورا گرم دیدم و در سردترین لحظات به سراغت آمدم،خدایا تو مرا چه دیدی که وفادار ماندی؟!
در زمان های قدیم وقتی هنوز پای انسان به زمین نرسیده بود، خوبی ها و بدی ها دور هم جمع شدند؛ کسل تر وخسته تر از همیشه،ناگهان زکاوت گفت: بیایید قایم باشک بازی کنیم. همه قبول کردند و دیوانگی فوری فریاد زد:من چشم می گذارم. از آنجا که هیچ کس نمی خواست دنبال دیوانگی بگردد، قبول کردند،خیانت میان انبوهی از زباله ها قایم شد. هوس به مرکز زمین رفت،طمع داخل کیسه ای که خودش دوخته بود،قایم شد.همه پنهان شدند،به جز عشق که داخل بوته گل رز قایم شد.دیوانگی اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود. دروغ ته دریاچه بود. همه را پیداکرد ،به جز عشق.حسادت توی گوشش گفت:فقط عشق راپیدا کن،داخل بوته گل رز است. اوشاخه ای کند و در بوته کرد. عشق کور شد. دیوانگی گفت: من چه کردم؟ چگونه می توانم تو را درمان کنم؟ عشق گفت: راهنمای من شو! از آن روز عشق کور شد و دیوانگی راهنمای او!!!
دلبر من،خورشید با همه درخشندگی و جلالش در پایان هر روز ناپدید می شود و جای خود را به تاریکی شب می سپارد. ولی آفتاب عشق تو جاودانه در آسمان دل من می درخشد و جان می بخشد این روزی است که شب به دنبال ندارد.
قلب من در روزگاران گذشته فصل پایز بود،مدتی بعد سرمای زمستان در آن لانه گزید. آنگاه در بهار زندگی از رویش جوانه های عشق به تابستانی گرم و سوزان راه یافتم و خورشید عشقش بر دلم طلوع کرد. او همانند منجی آسمانی برمن نازل گشت. اوآمد تا مزارع سبز گندم زار عشق را آبیاری کند،تا..
قسمت این بود که من باتو معاصر باشم
تا دراین قصه پرحادثه حاضر باشم
تو پری باشی و تا آن سوی دریا بروی
من به سودای تو یک مرغ مهاجر باشم.یادت باشه ...
وقتی واسه کسی همه کس شدی ...
اون کس بعد از تو خیلی بی کسه ...
یا برای کسی همه کس نشو ....
یا اگه شدی ..
به فکر بی کسی هاش هم باش
خیلی وقته دیگه زندگی خوش نمی گذره… فقط… میگذره
بارآخر،من ورق رابادلم بر میزنم!بار دیگرحکم کن ! امانه بی دل!
بادلت،دل حکم کن !
حکم دل
هر که دل دارد بیاندازد وسط !
تا که ما دلهایمان را رو کنیم ! دل که روی دل بیافتاد،عشق حاکم
میشود !
پس ،به حکم عشق بازی میکنیم .
این دل من ! رو بکن حالا دلت را…!
دل نداری!!!؟؟؟
بر بزن اندیشه ات را…حکم لازم . دل سپردن ، دل گرفتن هردو لازم !!!